اعتماد: لاهیری قطعاً روایتگر است، و البته که روایتگری است چیره دست. قصه اش را همیشه آرام و باطمانینه پیش می برد، صاف نمی‌پرد اوج داستان، با خیالی راحت بابت بلدی و توانایی‌هایش از جایی در حاشیه شروع می‌کند و سر صبر گریز می‌زند به قصه اصلی و آذینش می دهد و رنگ آمیزی‌اش می‌کند و سر آخر به آنجایی می‌رسد که معلوم است از ابتدا مقصدش بوده و عزمش را داشته…

بهرنگ رجبی در یادداشتش در اعتماد بهترین قصه‌های مجموعه را «جهنم – بهشت» و «انتخاب جا» دانسته و بدترین‌ها را «خوبی محض» و «اولین و آخرین بار». دلیلش هم این است که :

هرجا پایان بندی قصه شرح تحول درونی شخصیتی است قصه‌ها موفق‌ترند، چون بدین معنایند که جزییات در همنشینی با یکدیگر حاصلی داده اند و شخصیت را از جایی به جایی دیگر رسانده اند؛ و هر بار رخدادی بیرونی و به یکباره پایان بخش داستان است حاصل ناموفق‌تر می شود چون انگار سازوکار قصه ناگهان علیه خود قصه برمی‌آشوبد و می‌شورد، انگار تمام آن جزییات ریز و درشت نهایتاً دلیل و توانی نداشته‌اند و رسیدن داستان به مقصدش راهی نداشته جز نیروی عنصری از بیرون.

او «رفتن به ساحل» را «حرام شده ترین داستان» مجموعه دیده است که تا اواخرش «باوقار و درخشان پیش می‌رود» ولی احساس می‌کند هرچه داستان به آخر نزدیک‌تر شده لاهیری حوصله و صبر و متانتش کم شده.

متن کامل در اعتماد