هر چیزی را «تنظیم» نکنید!‍



اگر می‌گویید ابوالحسن نجفی یادداشت داده، چرا یک مشت حرف کلیشه‌ای بی‌مزه را چپانده‌اید وسط حرف‌هاش و متنش را مخدوش کرده‌اید: ابوالحسن نجفی اعتقاد دارد؛ مترجم کتاب فلان می‌گوید؛ نویسنده‌ی فلان «با ذکر مثالی اضافه می‌کند»…

و اگر حرف‌هاش را پیاده کرده‌اید چرا می‌گویید یادداشت داده؟

یعنی باید باور کنم که ابوالحسن نجفی «را» را بعد از فعل آورده؟!

رسم‌الخطی که از اول هیچ منطقی جز قرارداد بر آن حاکم نیست و با غیرمنطق سر و کار دارد را می‌خواهیم منطقی کنیم.

چرا نگذاشتید آدم اصل یادداشتش را بی‌پیرایه و همچنان‌که نویسنده نوشته بخواند. مگر چقدر یادداشت می‌نویسد؟ مگر برای خواندن حتا متن سخنرانی‌اش نباید به این در و آن در زد؟

هر چیزی را - به زعم خودتان- «تنظیم» نکنید. تنظیمِ مطلب چیز دیگری است. آدم‌ها و سابقه و جایگاه و اهمیتشان را بشناسید. سابقه‌ی آدم را هم این طور نمی‌توانید درک کنید که توی ویکیپدیای فارسی بگردید  و کتاب‌هایی را که ترجمه کرده یا نوشته در بیارید و اول هر پاراگراف به یکی از آنها اشاره کنید. فرق است بین یادداشتی که از استادی می‌گیرید با بولشیت‌هایی که فلانی در جمع فلانان می‌گوید. به آن هر قدر خواستید «افزود» و «تاکید کرد» و «اظهار داشت» اضافه کنید. ولی در یادداشت آدم‌ها دست نبرید. یا وقتی با کسی تلفنی حرف می‌زنید جواب‌های او را به اسم مقاله و یادداشت تحویل خواننده ندهید- همان بلا که روزنامه‌ای سر من و لابد خیلی‌های دیگر آورد.

شما هم به جای اینکه خبرنگار را مجبور کنید سوگندنامه امضا کند کمکش کنید اصول خبرنگاری و روزنامه‌نگاری یاد بگیرد. بهش امکانات بدهید تا آسوده‌خاطر باشد، و بنشیند کار خود کند نه کار بیگانه. و در زمین دیگران نکند خانه.

-

پ.ن: یک خبر جالب هم این که آموزش و پرورش رسم الخط فرهنگستان را قبول نکرده.

 

siding



آدم با خودش می‌گوید water را هم که بخواهد ترجمه کند، انگار باید فرهنگ لغت را ببیند:

وقتی توی جمله‌ای می‌بینی نویسنده دارد siding ِ یک هتل را توصیف می‌کند شاید اولین فکرت این باشد که نویسنده مشغول توصیف دیواره‌های جانبی یا پهلویی ساختمان است اما معنی‌اش این است: روکش ساختمان/ روکش‌کاری؛ که می‌تواند از جنس چوب باشد یا آهن یا …

این را هم ببینید.

 

تجربه‌های ترجمه‌ی خاک غریب [۲]



خب، در ترجمه‌ی کتاب جدید لاهیری، اگر همه چیز به همین سرعت پیش برود احتمالا اینجا سرشار از این چیزها خواهد شد:

- اصطلاحات جالب انگلیسی که من در طول ترجمه‌ی اولیه بهشان بر می‌خورم مثل turn in  که در زبان عامیانه به معنی «رفتن خوابیدن/ رفتن گرفتن خوابیدن» است.

- واژه‌ها و اصطلاحات هندی که برای ما به دلایل مختلف جالب است؛ یکی مثلا به دلیل نزدیک بودن به فارسی. مثلا Begum همان بیگم خودمان است به معنای خانم.

- غذاها و اماکن جالبی مثل Floating Market که در تایلند است و بازاری است توی آب؛ این شکلی:

- سوال‌هایی که در طول کار ممکن است برای خودم پیش بیاید و خوشحال می‌شوم اگر کسی جوابشان را بداند و بدهد. مثل ضبط فارسی و تلفظ واژه‌ی medici که کاخی است در ایتالیا. واینکه مدیچی است یا مدیسی یا چیزی دیگر.

- و تجربه‌هایی از معادل‌هایی که در حال ترجمه‌ی اولیه به ذهنم می‌رسد مثل این:

His patience was wearing thin را گذاشتم: حوصله‌اش داشت سرمی‌رفت.

 

تجربه‌های ترجمه‌ی خاک غریب [۱]



یک حمومی من بسازم چل ستون چل پنجره!

 

این بار، شما



پسر کم‌سن و سالی در کشوری انگلیسی‌زبان با پدر و مادر ایرانی در پاسخ به سوال مهمان‌ای که پرسیده بود « این نسکافه‌ای که برایم آورده‌ای decaf است؟» گفت «آره،» و چون مادرش از او پرسید «مگر تو می‌دانی decaf یعنی چی؟» گفت «آره. یعنی بدون کف!»

حالا شما بگویید تازگی‌ها چه لطیفه یا کژتابی زبانی‌، چه ترجمه‌ی بد یا چه معادل ناروایی خوانده یا شنیده‌اید؟

 

درباره‌ی خاک غریب، کتاب تازه‌ی جومپا لاهیری



کتاب تازه‌ی لاهیری حدود دو هفته بعد از انتشار در امریکا به دست من رسید و من داستان‌ها را جیره‌بندی کردم تا لذت خواندنشان را کش بدهم. حالا چند هفته‌ای‌ست ترجمه‌اش را شروع کرده‌ام. این کتاب را مثل دو کتاب دیگرم از جومپا لاهیری نشر «ماهی» درخواهد آورد. نامش را خاک غریب  گذاشته‌ام.

شاید بشود گفت دغدغه‌ی لاهیری روزبه‌روز «خانواده»‌محور‌تر می‌شود: خانواده با همه‌ی حواشی‌اش. با همه‌ی فراز و فرودهاش؛ با همه‌ی شیطنت‌های کودکانش و سرکشی‌های نوجوانانش و دلزدگی میانسلانش؛ با همه‌ی کشمکش‌ها میان خواهر و برادرها؛ و با قهرها و نفرت‌هاش. اما این بار، در مجموعه‌داستان جدیدش، دیگر از بازگشت گوگولوار به آغوش خانواده چیزی نمی‌بینیم. دختری اگر شوهر نمی‌کند بی‌بی هالدار نیست که کسی نبیندش و نخواهدش. از کسانی از قماش کاپاسی‌ها هم خبری نیست تا به بهانه‌ی دیدار از هند، خواننده به تور یکروزه‌ی معبد خورشید برود. رخدادها بیش از اینکه در هند باشد در امریکاست و انگلیس و ایتالیا. و در لابه‌لا از کامبوج و تایلند و فلسطین و عراق هم می‌خوانیم.

می‌گویند لاهیری حرفش تمام شده و افتاده به تکرار و از بنگالی‌ها و والدین تحصیلکرده و دانشگاهیش دست بر نمی‌دارد. من این طور فکر نمی‌کنم. بله، کاراکترها همچنان همان‌هایند و سرزمین‌ها و شغل‌ها هم کماکان همان‌ها. اما مهم این است که او جسارت دارد شخصیتش را در موقعیت‌های نفس‌گیر قرار بدهد و فکرش، احساسش و رفتارش را به تصویر بکشد. نگاهش تیز است؛ چنان که شخصیت کودکی خردسال را با توصیف یکی دو حرکتش تعریف می‌کند. گوشش برای شنیدن گفت‌وگوها تیز است و چیره‌دستانه توصیف می‌کند: «در صندلی‌اش قوز می‌کند، ناراحت اما تسلیم، مثل اینکه توی مترو باشد و قطار بین دو ایستگاه گیر کرده باشد.» مرگ و زندگی و تعلقات؛ اینها چیزهایی است که لاهیری می‌کاودشان.

شخصیت‌های لاهیری همه زنده‌اند و زندگی را دوست دارند: به خرید می‌روند؛ چای می‌نوشند؛ رانندگی می‌کنند و به باغچه سر می‌کشند؛ و زندگی‌هاشان در این خاک ناآشنا ریشه می‌دواند، شکوفه می‌کند و گل می‌دهد یا می‌پژمرد. لاهیری از اینکه برخی می‌گویند مدام درباره‌ی هندی- امریکایی‌ها می‌نویسد کفری می‌شود. خودش می‌گوید:« بله. این داستانها اغلب شخصیت‌هایی دارند با زمینه‌ای از مهاجرت، اما من همیشه امید دارم به چشم داستان‌هایی به آنها نگاه شود که از مخمصه‌های انسانی سخن می‌گویند- بزرگ شدن و مرگ و زاد و ولد؛ از هم پاشیدگی چیزها. چطور می‌شود این چیزها فقط مال مهاجرها باشد؟ نیست. می‌دانم که نیست. و من آن قدر زندگی کرده‌ام که بدانم اینها تجربیاتی جهانی است.»

 

این بار لاهیری در روایت هم دست به کارهایی بکر زده است- اما به اقتضای حادثه‌ها و شخصیت‌ها، و نه از روی ادا و اطوار. سه تا از هشت داستان کتاب، به هم پیوسته است به شیوه‌ای شوکه‌آور و تو ممکن است جمله‌های پایانی کتاب را محو و لرزان ببینی.

پ.ن۱: مطلب بالا بخشی از یادداشت من است که در شهروند امروز این هفته (۱۷ تیر ۸۷) چاپ شده. 

پ.ن۲: لاهیری سه روز پیش جایزه‌ی فرانک اوکانر ۲۰۰۸ را برای همین کتاب برد. خبر کامل‌تر:  اینجا.

 

لطفا به مترجم هم بگویید



مترجم ذیل ِ بندی در یکی از داستان‌های چخوف۱ در پاورقی نوشته:

اگر از این بند چیزی دستگیرتان شد به بنده هم بگویید!

برایم عجیب بود. برای جمعی تعریف کردم. واکنش‌ها متفاوت بود:

بعضی گفتند باز گلی به جمالش که اعتراف کرده دستگیرش نشده.

بعضی گفتند وقتی جمله‌ای که در فارسی آورده مفهوم نیست می‌توانست همان اصلش را بگذارد؛ به حال خواننده چه توفیر می‌کند؟

بعضی گفتند: یعنی چه؟ تو [...] می‌کنی چیزی را که دستگیرت نشده ترجمه می‌کنی!

بعضی گفتند: یعنی چه؟ تو [...] می‌خوری چیزی را که دستگیرت نشده ترجمه می‌کنی!

و بعضی را عقیده بر این بود که: این چخوف است و آثارش به آثار کلاسیک پیوسته. شوخی نیست. کسی باید برود سراغ چخوف که خوب زیر و زبر آثارش دستش آمده. مثل اینکه یک آدم ناشی برود شکسپیر ترجمه کند و بعد یک جاهایی را نفهمد و همان طور بگذارد. این همه کتاب، در تحلیل و شرح آثار کلاسیک از جمله آثار چخوف نوشته‌اند. وظیفه‌ی کسی که چنین کتاب‌هایی را برای ترجمه دست می‌گیرد این است که جای ابهامی باقی نگذارد.

-

برای اینکه بحث فروکش کند نکته‌ی جالب دیگری را گفتم:

روی جلد کتاب، بالای عنوان، نوشته ۱۰۰ داستان و طنز کوتاه، و بعد توی پرانتز نوشته: ترجمه نشده!

آدم البته می‌فهمد که منظورش چیست ولی این راهش نیست.

-

اما از حق نگذریم. ترجمه‌ی بدی نیست و مترجم (یا مترجم‌ها) در پاورقی‌ها توضیحات جامع و مفیدی در بیشتر موارد برای خواننده‌ی فارسی‌زبان داده‌اند؛ از فضای فرهنگی روسیه بگیرید تا معنای اسامی و طنزهای پنهانی چخوف. مثلا دریانکفسکی را در پاورقی آشغال‌پور معنی کرده و ugar-Debashir  را مجنون آباد یا اوباش‌دره و Dubyakin را کله خری و Lapshin را کلک‌زاده و قس‌علی‌هذا. و در باب هنرپیشه‌ها و روزنامه‌ها و سالن‌های معروف رقص و غیره در روسیه هم توضیحات جامعی آورده.

بخشی از طنز «فوت و فن‌های خانه‌داری» را از این کتاب بخوانید:

برای از بین بردن ساس‌ها:

ساس را بگیرید و به او توضیح بدهید که از نظر مقدار مواد ازت‌دار و چربی، غذای گیاهی هیچ دست کمی از غذای حیوانی ندارد و دوستانه به او توضیح دهید رژیم غذایش را تغییر دهد. اگر آخرین دستاوردهای علمی نیز تاثیری روی او نگذاشتند، برایتان تنها این راه می‌ماند که انگشت‌تان را بلند کنید و فریاد بزنید:« پس بمون و تو جهل خودت بپوس، ای خونخوار پست!» و سپس او را رها کنید. دیر یا زود عدالت بر ظلم چیره خواهد شد.

برای مبارزه با کک‌ها:

ازدواج کنید. تمام کک‌های شما به همسرتان منتقل خواهند شد؛ زیرا ثابت شده است که کک‌ها میل بیشتری به انتخاب خانم‌ها نشان می‌دهند. دلیل این علاقه‌ی بیشتر هم نه کیفیت خون، بلکه مناسب‌بودن لباس خانم‌ها برای سکنای کک‌هاست؛ چرا که هم فضایی بیشتر دارند و هم راحت‌ترند.

۱- داستان قرارداد سال ۱۸۴۴ با انسان/ به سلامتی خانمها، ۱۰۰ داستان و طنز کوتاه از چخوف، ترجمه حمیدرضا آتش بر آب و بابک شهاب