مترجم ذیل ِ بندی در یکی از داستان‌های چخوف1 در پاورقی نوشته:

اگر از این بند چیزی دستگیرتان شد به بنده هم بگویید!

برایم عجیب بود. برای جمعی تعریف کردم. واکنش‌ها متفاوت بود:

بعضی گفتند باز گلی به جمالش که اعتراف کرده دستگیرش نشده.

بعضی گفتند وقتی جمله‌ای که در فارسی آورده مفهوم نیست می‌توانست همان اصلش را بگذارد؛ به حال خواننده چه توفیر می‌کند؟

بعضی گفتند: یعنی چه؟ تو […] می‌کنی چیزی را که دستگیرت نشده ترجمه می‌کنی!

بعضی گفتند: یعنی چه؟ تو […] می‌خوری چیزی را که دستگیرت نشده ترجمه می‌کنی!

و بعضی را عقیده بر این بود که: این چخوف است و آثارش به آثار کلاسیک پیوسته. شوخی نیست. کسی باید برود سراغ چخوف که خوب زیر و زبر آثارش دستش آمده. مثل اینکه یک آدم ناشی برود شکسپیر ترجمه کند و بعد یک جاهایی را نفهمد و همان طور بگذارد. این همه کتاب، در تحلیل و شرح آثار کلاسیک از جمله آثار چخوف نوشته‌اند. وظیفه‌ی کسی که چنین کتاب‌هایی را برای ترجمه دست می‌گیرد این است که جای ابهامی باقی نگذارد.

-

برای اینکه بحث فروکش کند نکته‌ی جالب دیگری را گفتم:

روی جلد کتاب، بالای عنوان، نوشته 100 داستان و طنز کوتاه، و بعد توی پرانتز نوشته: ترجمه نشده!

آدم البته می‌فهمد که منظورش چیست ولی این راهش نیست.

-

اما از حق نگذریم. ترجمه‌ی بدی نیست و مترجم (یا مترجم‌ها) در پاورقی‌ها توضیحات جامع و مفیدی در بیشتر موارد برای خواننده‌ی فارسی‌زبان داده‌اند؛ از فضای فرهنگی روسیه بگیرید تا معنای اسامی و طنزهای پنهانی چخوف. مثلا دریانکفسکی را در پاورقی آشغال‌پور معنی کرده و ugar-Debashir  را مجنون آباد یا اوباش‌دره و Dubyakin را کله خری و Lapshin را کلک‌زاده و قس‌علی‌هذا. و در باب هنرپیشه‌ها و روزنامه‌ها و سالن‌های معروف رقص و غیره در روسیه هم توضیحات جامعی آورده.

بخشی از طنز «فوت و فن‌های خانه‌داری» را از این کتاب بخوانید:

برای از بین بردن ساس‌ها:

ساس را بگیرید و به او توضیح بدهید که از نظر مقدار مواد ازت‌دار و چربی، غذای گیاهی هیچ دست کمی از غذای حیوانی ندارد و دوستانه به او توضیح دهید رژیم غذایش را تغییر دهد. اگر آخرین دستاوردهای علمی نیز تاثیری روی او نگذاشتند، برایتان تنها این راه می‌ماند که انگشت‌تان را بلند کنید و فریاد بزنید:« پس بمون و تو جهل خودت بپوس، ای خونخوار پست!» و سپس او را رها کنید. دیر یا زود عدالت بر ظلم چیره خواهد شد.

برای مبارزه با کک‌ها:

ازدواج کنید. تمام کک‌های شما به همسرتان منتقل خواهند شد؛ زیرا ثابت شده است که کک‌ها میل بیشتری به انتخاب خانم‌ها نشان می‌دهند. دلیل این علاقه‌ی بیشتر هم نه کیفیت خون، بلکه مناسب‌بودن لباس خانم‌ها برای سکنای کک‌هاست؛ چرا که هم فضایی بیشتر دارند و هم راحت‌ترند.

1- داستان قرارداد سال 1844 با انسان/ به سلامتی خانمها، 100 داستان و طنز کوتاه از چخوف، ترجمه حمیدرضا آتش بر آب و بابک شهاب

[7] نظر 


خواب می‌بینم به فرودگاه فرانسه وارد شده‌ام اما هر چه می‌کنم نمی‌توانم پا به شهر بگذارم. نمی‌شود. همان‌جا می‌مانم. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. چمدان‌ها را می‌گیرند با استقبال‌کنندگان ماچ‌و‌بوس می‌کنند و می‌روند. فرودگاه مثل فرودگاه هیترو لندن است در Love actually. شلوغ و پرسروصدا و شاد، گرچه آدم‌های جدی و باادا و اصول هم هستند که لابه‌لای این شادمانی می‌بینی. می‌خواهم بروم بیرون. نمی‌شود.

خواب می‌بینم. خواب معادلی خوب برای واژه‌ای که عجالتا معادلی کشکی برایش گذاشته‌ام. گاهی از خواب می‌پرم و یادداشت می‌کنم. باورش برای خودم هم سخت است. بیشتر از همه، این اتفاق سر همنام می‌افتاد و سر مجموعه‌ی جونی‌بی که دو جلد اولش تا چند روز دیگر چاپ می‌شود. کاش از این مکاشفات چیزی یادم بود. کاش حسین که مرا به این بازی دعوت کرده اندکی بیشتر صبر می‌کرد تا از این معادلها یادم بیاید. آمد، در پی‌نوشت می‌نویسم.

خواب می‌بینم. خواب می‌بینم در نیویورک در اتاق هتلی نشسته‌ام و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. در شهر هیچ خبری نیست. هیچ‌کس نیست. مثل Vanilla sky که تام کروز صبح که بیرون می‌زند شهر را خالی از آدم می‌بیند و سراسیمه ماشینش را ول می‌کند و بی‌هدف می‌دود می‌دود می‌دود. منتظرم صبح شود.

 

صاحبان عزیز وبلاگهای منیرو  و خواب زمستانی  و قصه‌های عامه‌پسند و زندگی دوگانانه‌ی اینانا و ناتور و آق‌بهمن را به گفتن خواب‌هاشان دعوت می‌کنم.

[6] نظر 


I’m well-known throughout the whole city

For being a wild-haired lover; and I’m that man who has

Never darkened his vision by seeing evil

-

منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

 

Through my enthusiasm for wine, I have thrown the book

Of my good name into the water; but doing that insures that

The handwriting in my book of grandiosity will be blurred.

به می‌پرستی از آن نقش خود بر آب زدم

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

Let’s be faithful to what we love; let’s accept blame

And keep our spirits high, because on our lord, being

Hurt by loose words is a form of infidelity.

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن

دارد دست و پا می‌زند رابرت بلای، مترجم حافظ. بلبل را کشته و در حال خوردن گوشتش است. مثل کسی که در آب افتاده و تقلا می‌کند غرق نشود، سرش را بالا می‌آورد تا کمی نفس بکشد و بعد دوباره توی آب فرو می‌رود. در همین حد که خفه نشود نفس می‌کشد. تازه بلای از بهترین مترجمان حافظ است گویا.  ترجمه‌ی شعر همین است.

خودش در مقاله‌ای با نام تاملاتی بر حافظ به ترجمه احمد پوری (که در شماره‌ی جدید شوکران چاپ شده) می‌گوید:

باید به صراحت بگوییم که در این ترجمه‌ها بسیاری از نکته‌ها از دست رفته است. می‌شود بر این مساله گریست اما چه کنیم که حتا ترجمه‌ی ده‌ها بار از این اشعار هم نمی‌توانند این نقیصه را از بین ببرند.

Heart, listen to me,if you put off the joys

of today until tomorrow, who’s to say

That our cash will still be in the bank in the morning

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه‌ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد

The dearset companion of all is here. What

Else is there to look for the delight of a few words

with a soul friend for us is enough

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

ما هم بگوییم دولت صحبت حافظ ما را بس. خوشحال باشیم که حافظ را به زبان خودش که زبان خودمان است می‌خوانیم؛ این موهبت را مغتنم بشمریم و بیشتر حافظ بخوانیم که سایرین محروم‌اند.

 

یک نظر 


 

 "They’ve just been saying down in barton that your father brings his young wife home from Anglebury tomorrow," the woman observed. "I shall want to send you for a few things to market, and you’ll be pretty sure to meet ‘em."

"Yes, mother," said the boy. "Is father married, then?"

"Yes… You can give her a look, and tell me what she’s like, if you do see her."

"Yes, mother."

"If she’s dark or fair, and if she’s tall- as tall as I. And if she seems like a woman who has ever worked for a living, or one that hasbeen always well off, and has never done anything, and shows marks of the lady on her, as I expect she do."

زن گفت: «تو حیاط گاوداری داشتند می‌گفتند که بابات فردا زن جوونش رو از انگلبری می‌آره خونه. می‌خوام بفرستمت بازار یک چیزهائی بخری، حتما اون‌ها رو هم می‌بینی.»

پسربچه گفت:«باشه، مادر. پس بابا زن گرفته؟»

«آره… اگه دیدیش، یک نگاه به‌ش بنداز، به‌م بگو چه شکلیه.»

«باشه، مادر.»

«سبزه‌ست یا بوره. بلندبالاست- قد من هست یا نه. قیافه‌ش قیافه‌ی زنی‌ئه که کارکرده یا، اون طوری که من حدس می‌زنم، خورده و خوابیده و دست به سیاه و سفید نزده و از اون خانم‌خانم هاست.»

—————————

 

The next evening, while the sun was yet bright, a handsome new gag, with a lemon-coloured body, and red wheels, was spinning westward along the level highway at the heels of a powerful mare.The driver was a yeoman in the prime of life, cleanly shaven like an actor, his face being toned to that bluish-vermillion hue which so often graces a thriviung farmer’s features when returning home after successful dealings in the town.

ــ

غروب روز بعد، هنگامی که خورشید هنوز در آسمان بود، درشکه‌ی تک‌اسپه‌ی نو و زیبائی، که بدنه‌اش لیمویی و چرخ‌هایش قرمز بود، در پسِ مادیانی نیرومند، شاهراه هموار را موج‌زنان به سوی غرب درمی‌نوردید. راننده کشاورزی بود در بهار عمر، با صورتی پاک‌تراش چون صورت هنرپیشه‌ها، و رنگ رخساری از آن رنگ‌های شنگرفی آبی که اغلب جلوه‌ی چهره‌ی مزرعه‌داران کامیابی است که از معامله در بازار شهر موفق به خانه بازمی‌روند.

ــ

Beside him sat a woman, many years his junior- almost, indeed, a girl. Her face too was fresh in colour, but it was of a totally different quality- soft and evanescent, like the light under a heap of rose-petals.

ـ

در کنارش زنی نشسته بود که سال‌های بسیار از او کوچکتر بود- در واقع تقریبا دختربچه‌ای بود. چهره‌ی او نیز تروتازه و پرآب و رنگ بود، اما آب و رنگی کاملا از قماشی دیگر- ملایم و ناپایدار، چون نوری در زیر توده‌ئی گل‌برگ گل سرخ.

دست تکیده/ تاماس هاردی/ ابراهیم یونسی/نشر تجربه/چاپ اول/ 1376

[5] نظر 


- خواندی؟

- چی را؟

- خبر کشته شدن ابراهیمی را.

- کدام ابراهیمی؟

- نادر، نادر ابراهیمی…

- نه… شوخی می‌کنی.

- شوخی نمی‌کنم. تصادف کرد.

- نه… باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم.

- من هم همین طور. هنوز جلوی چشم من است؛ با آن قد بلند… آن خنده‌ها، شوخی‌ها، نشاط… و آن… آن… آن همه امید…

- …

- …

- دیشب، آه خدای من! من دیشب تا صبح گریه می‌کردم.

- ولی من هنوز هم باور نمی‌کنم.

- حق داری. هر کس او را می‌شناخت، برایش ممکن نیست که باور کند… خیلی خوب می‌نوشت… نه؟

- بله… اما…

- اما ندارد. او واقعا خوب می‌نوشت.

- قبول دارم؛ ولی اگر احساسات را کنار بگذاریم، باید قبول کرد که دیگر، مثل گذشته، با حساب نمی‌نوشت. می‌دانی؟ کم‌کم فراموش کرده بود که چرا می‌نویسد، و برای چه کسانی می‌نویسد. فقط فکرش این بود که کتاب‌های بیشتری داشته باشد، و مقاله‌های بیشتری، قصه های بیشتر… و شهرت بیشتری به هم بزند. و، متاسفانه، پول در بیاورد.

- من قبول ندارم.

- بعدها می‌فهمی. توی روزگار ما، یکدنده و سرسخت ماندن خیلی مشکل است- خیلی…

- ولی ممکن است.

×

و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که:

«ای انسان!

چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخی نگفتی؟

اینک، غروب

اینک، خواب

و اینک خاک!»



 نادر ابراهیمی- 9/7/1350

تضادهای درونی/ چاپ سوم/ انتشارات روزبهان

 

[9] نظر 


گل‌های سوسن داستانی است از آلیسون پرینس، به ترجمه‌ی من در شماره‌ی تازه‌ی جن و پری.

[13] نظر 


مرا در نظامیه ادرار بود

شب و روز تلقین و تکرار بود

ادرار در لغت عرب به معنی بسیار دوشیدن ماده شتر و بسیار شیر دادن آن است و معنی مجازی آن بسیار دادن و بسیار کردن ِ کاری ا‌ست اما در این جا ادرار به معنی وظیفه و مقرری ماهیانه است که سابقا به طلاب یعنی دانشجویان آن روز که در مدرسه جا و منزل هم به ایشان می‌دادند می‌پرداختند، و به همین معنی بورس امروز است که از زبان فرانسه گرفته‌ایم.

در مکتب استاد/ سعید نفیسی/ چاپ پنجم/  1344 هجری شمسی

[6] نظر 

« Previous PageNext Page »