خانه‌ی بی‌کتاب مثل اتاق بی‌پنجره است ـ هاینریش مان



  • Share/Bookmark
 

قبر گمشده [۶]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه



تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید
«بذارید یه جور بهتر بگم. ما رد خانمتون رو گرفتیم و معلوم شد که ایشون توی اون قبر نیستند، کامپیوتر هم برای همین نمی‌تونه اونجا پیداشون کنه. رک و راست بگم، ما ایشون رو تو یه قبر با یه آقای دیگه پیدا کردیم.»

«یعنی چه، چه جور آقایی؟ اسمش چیه دیگه؟ شوهر قانونی این خانم منم.»

«ایشون، با عرض معذرت، همون آقاییه که بعد از اینکه خانمتون شما رو ترک کرد، با خانم شما زندگی کرد. اونا چندبار با هم زندگی کردند و جدا شدند. پس زیاد خودتون رو سرزنش نکنید. بعد از فوت خانم، این آقا از دادگاه حکم آورد، اونا هم خانم رو برداشتند و بردند توی یک قبر دیگه دفن کردند، همون قبری که ما خود اون آقا رو هم بعد از مرگش توش دفن کردیم. از قرار معلوم، قاضی به نفع اون آقا حکم داده چون که آقا تونسته متقاعدش کنه که سال‌ها به خانم عشق می‌ورزیده

هکت دستپاچه شده بود. «معلوم هست چی دارید می‌گید؟ اگه قبر ملک قانونیش نبوده، چطوری تونسته جاش رو عوض کنه؟ قبر این زن متعلق به بنده‌س. بنده بابتش پول نقد دادم.»

گودمن توضیح داد «قبر هنوز همون جا هست. ولی اسم‌ها با هم قاتی‌شده‌ن. اسم آقا کاپلان بوده، کارگرها هم خانم رو به اسم کاپلان دفن کرده‌ن. قبر شما هنوز توی قبرستان موجوده، هرچند که الان تحت اسم کاپلان ثبت شده نه هکت. من باید بابت مشکلات ِ پیش‌آمده از شما عذرخواهی کنم ولی گمان کنم که بالاخره معما رو هم حل کردیم.»

هکت گفت «ممنون.» حس می‌کرد زنی را از دست داده اما دیگر خودش را بیوه نمی‌دید.

گودمن خاطرنشان کرد: «در ضمن فراموش نکنید که جنابعالی یک قبر خالی برای استفاده‌های آتی کسب کردید. هیچ‌کس داخلش نیست و شما صاحب قبر هستید.»

هکت گفت که حرفش صحیح است.

ماجرا تکانش نداده بود. با این حال، هربار که می‌خواست آن را برای کسی که می‌شناخت یا به تازگی باهاش آشنا شده بود، تعریف کند، فکرش را که می‌کرد می‌دید چندان هم دلش نمی‌خواهد.

برنارد مالامود

۱۹۸۴

  • Share/Bookmark
 

قبر گمشده [۵]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه



تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

هکت، عصبانی، از آنجا رفت. در راه برگشت، توی قطار به سلیا فکر کرد و ناراحتی‌های مختلفش. فکر کرد کاش به گودمن گفته بود که سلیا زندگی او را ضایع کرده بوده.

آن شب باران آمد. وقتی که روی بالشش یک نقطه‌ی خیس دید جا خورد.

روز بعد هکت دوباره به گورستان رفت. از خودش پرسید «چی از یادم رفته که باید به یاد بیارم؟» طبیعتا قطعه، ردیف، و شماره.  با جدیت جست‌وجو کرد، ولی نتوانست پیداش کند.  کی می‌تواند چیزی را که یک بار برای همیشه از ذهنش کنار گذاتشته به یاد بیارد؟ انگار بخواهی از وسط یک کیسه ارزن‌، یک دانه نخود دربیاری.

«ولی باید صبر داشته باشم. پیداش می‌کنم. یه‌کم که بگذره، یادم می‌آد. وقتی حافظه‌ام داره می‌گه یادش می‌آد، من که نمی‌تونم نه و نو کنم.»

ولی هفته‌ها گذشت و هکت همچنان هرچه زود می‌زد، چیزی را که می‌خواست به یاد نمی‌آورد. «یعنی به بن‌بست رسیدم؟»

یک ماه دیگر گذشت. سرانجام یک روز از گورستان تلفن زدند. آقای گودمن بود. گلوش را صاف کرد. هکت او را سر میزش در حال مزمزه‌کردن آب پرتقال مجسم کرد.

«آقای هکت؟»

«خودم هستم.»

«من گودمن هستم. عید روش‌هاشاناتون مبارک.»

«روش‌هاشانای شمام مبارک.»

«آقای هکت، می‌خواستم از پیشرفتمون  به شما گزارش بدم. یه حدس می‌زنید؟»

هکت گفت «خود شما بفرمایید.»

ادامه دارد

  • Share/Bookmark
 

بهترترین فرصت برای علاقمندان به ویرایش



شهرکتاب دوره‌ی آموزش ویراستاری را زیر نظر علی صلح‌جو برگزار می‌کند. در این دوره‌ علاوه بر تدریس مباحثی درباره‌ی رسم‌الخط، نمونه‌خوانی،  نشانه‌گذاری، و نکاتی در ویرایش زبانی گفته خواهد شد.

این دوره در هشت جلسه روزهای شنبه ۱۰ تا ۱۲ صبح برگزار می‌شود. آغاز آن ۲۶ تیر ماه است و علاقه‌مندان به حضور در کلاس تا۱۵ تیر فرصت دارند برای ثبت‌نام به مرکز فرهنگی شهرکتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر(بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم مراجعه کنند و برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره‌های ۸۸۷۲۳۳۱۶ و ۸۸۷۱۷۴۵۸ تماس بگیرند. [+]

  • Share/Bookmark
 

قبر گمشده [۴]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه



تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

«اون خانم جوان شما هم تا الان همین اطلاعات رو بهم داده.»

«ایشون خانم جوان من نیستند، ایشون دستیار امور دفتری بنده‌اند.»

هکت گفت «حق با شماست. منظوری نداشتم.»

گودمن گفت «به‌همچنین. ولی ما به جستجو ادامه می‌دیم. ممکنه لطف کنید و به من بگید، البته اگه از نظر شما ایرادی نداره، که در زمان فوت همسرتون وضعیت رابطه‌ی شما با ایشون چی بود؟» از بالای عینک هلالی‌اش نگاه کرد که برای خواندن نوشته‌های روی صفحه‌ی کامپیوتر زده بود.

«رابطه‌ای نداشتیم. جدا شده بودیم. این چه ربطی به جای دفنش داره؟»

«دلیل اینکه می‌پرسم اینه که شاید حافظه‌تون تازه بشه. که مثلا ببینید اصلا آیا این همون قبرستونه؟ جایی که دارید توش می‌گردید مانت‌جربومه؟ بعضی‌ها ما رو با مانت‌هربورن اشتباه می‌گیرن‌ها.»

«بنده به شما اطمینان می‌دم که مانت‌جربوم بوده.»

هکت، بعد از لحظه‌ای تردید، این اطلاعات را داد: «زن من زن چندان باثباتی نبود. دوبار ترکم کرد و چند ماه غیبش زد. با اینکه هردوبار برش گردوندم، وقت  مرگش با هم نبودیم. یک بار تهدید کرد که خودکشی می‌کنه، ولی هیچ وقت نکرد. آخرش از یه مرض عادی مرد، نه از سرطان. چندسال بعد بود و دیگه با هم زندگی نمی‌کردیم، ولی مراسم تشییع و تدفینش رو من به عهده گرفتم، که تا جایی که می‌دونم، درست توی همین قبرستون انجام شد. این رو هم شنیدم که یه مدت کوتاهی با یک کسی که یه جایی باهاش آشنا شده بود، زندگی کرده بود، ولی وقتی که مرد، من بودم که دفنش کردم. حالا من شصت و پنج سالمه و چند وقته که دلم خواسته برم سر قبر کسی که وقتی جوان بودم با من زندگی می‌کرد. سر همون قبری که حالا همه به من می‌گن نمی‌تونن پیداش کنن.»

گودمن از سر میزش بلند شد. مردی بود قدکوتاه. «بنده تحقیق جامعی خواهم کرد.»

هکت جواب داد «هرچه زودتر، بهتر. من هنوز کنجکاوم که بدونم سر قبرش چه بلایی اومده.»

گودمن تقریبا قاه‌قاه به خنده افتاد، ولی زود جلو خودش را گرفت و دستش را آورد جلو که با هکت دست بدهد. «شما رو کاملا در جریان قرار می‌دهم، نگران نباشید.»

ادامه دارد

  • Share/Bookmark
 

قبر گمشده [۳]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه



تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

هکت به منشی جوان که هاج و واج شده بود گفت «ببین، عزیز من. اگه فقط تا همین جا می شه با این ماشین بری، برای اینکه کارمون راه بیفته، باید از یه راه دیگه‌ای بریم، وگرنه من کاسه‌ی صبرم تموم می‌شه. تا اونجا که به من مربوطه، این قبر الان یه تکه‌زمین گمشده‌س، برای پیداکردنش هم باید یه کار راست‌راستی کنیم.»

«می‌شه بپرسم فکر می‌کنید من الان دارم چیکار می‌کنم؟»

«هرکاری داری می‌کنه، معلومه که کمک چندانی نمیکنه. این کامپیوتر علی‌القاعده باید حافظهی ماشینی خوبی داشته باشه، ولی یا خرابه یا توش زنگ زده. قبول دارم که هیچ برگه‌ای با خودم نیاوردم، ولی تا اینجا تنها خبری که کامپیوترت بهمون داده این بوده که خبری نداره که به ما بده

«چرا، به ما خبر داده که برای پیدا کردن اطلاعاتی که شما می‌خواید مشکل داره.»

هکت گفت «که یه صفر به صفرها اضافه می‌کنه. میخوام بهت بگم که چیز گمشده‌ای که داریم حرفشو می‌زنیم یه حلقهی عروسی نیست که گم شده. قبر گمشده‌ی یه خانمه که زمانی زن من بوده و من می‌خوام دوباره پیداش کنم.»

منشی که دختر خوش‌قیافه‌ای بود، گوشی را برداشت و با دهن بسته با کسی که معلوم نبود کی بود چند کلمه‌ای حرف زد، بعد صدای زنگ روی میزش بلند شد و به این ترتیب، هکت اجازه پیدا کرد به دفتر مدیر گورستان داخل شود.

«بفرمایید خدمت آقای گودمن.»

هکت جلو خودش را گرفت و نگفت «خوش به حال آقای گودمن.» فقط سری تکان داد، و پشت سر زن جوان وارد یک دفتر دیگر شد. زن به دری تقه زد و، وقتی که صدای دوستانه‌ای از پشت در شنیده شد، رفت.

«بفرمایید تو، بفرمایید تو.»

هکت به خودش گفت «وقتی تقصیر من نیست، چرا باید نگران باشم.»

آقای گودمن به صندلی روبه روی میز خودش اشاره کرد. هکت خیلی زود نشست و او را تماشا کرد که یک شیشه آب‌پرتقال را برداشت و یکی از چندتا لیوان سبزرنگ روی میز را برداشت و توش آب‌پرتقال ریخت.

همان طور که روبه شیشه سرتکان میداد، پرسید «یه لیوان با من می‌خورید؟ من معمولا این ساعت صبح آبمیوه می‌خورم. تعادل بدنم رو نگه می‌داره

هکت گفت «ممنون.» که منظورش این بود که مشکلات جدی‌تری دارد. «دلیل اینکه بنده اینجام اینه که دنبال قبر خانمم می‌گردم، و تا الان به نتیجه نرسیدم.» متعجب از احساسی که در گلوش جمع شده بود، سینه‌اش را صاف کرد.

آقای گودمن مشتاقانه به هکت نگاه کرد.

هکت ادامه داد «منشی شما نتونست پیداش کنه.» ناراحت بود از اینکه اسناد لازمی را که جای  قبر را نشان می‌داد در خانه پیدا نکرده. «اون خانم جوان شما همه جور ترکیب اسامی رو با کامپیوتر شما امتحان کرد ولی جوابی نگرفت. چیزی که گم شده هنوز گمشدهس، یا بهتر بگم، قبر گمشده‌ی یک خانم هنوز پیدا نشده

آقای گودمن گفت «گمشده کلمه‌ی دم‌دستی‌ایه. جابهجا شاید بهتر باشه. در بیست و هشت سالی که من اینجا تو این جایگاه بودهام، گمون نکنم یک دونه قبر رو هم گم کرده باشیم.»

مدیر آهسته به دکمه‌های کامپیوتر رومیزی‌اش زد، چشمش را روی صفحه تنگ کرد و بعد از مدتی شانه بالا انداخت. «متاسفانه ما الان بد آوردیم. ظاهرا قبل از اینکه کامپیوتری شیم* ، جلد حرف H از دفاتر اسناد گم شده. بهتون اطمینان می‌دم که این مساله موقتیه و حل می‌شه.»

ادامه دارد

*دنبال یک معادل بهتر می‌گردم از زبان این مدیرهایی که خیلی ذوق‌زده شده‌اند از اینکه کامپیوتری شده‌اند واحساس می‌کنند که دیگر خیلی مدرن و فضایی شده‌اند.

  • Share/Bookmark
 

دسترسی به اینترنت ندارم. الو. صدا می آد؟ برمی گردم. اما فعلا دسته گل مترجم گوگل:



جایی خواندم:

شعر زیر را به مترجم انگلیسی به فارسی گوگل داده اند تا به انگلیسی برگرداند:

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدمهاش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه ؟

گوگل این شعر را این چنین به انگلیسی ترجمه کرده:

My primary school sweetheart, and together with my semen
Bookmark us over, and you’re my tears

Carved my name and you, my tone this Blackboard
Bequest of the oppression and injustice, it still remains our people

Without our cultural plain grass gets over lewd
Well if good; bad if bad, dead hearts Her characters

You and I must hand curtains I’m torn
Who can save you pain and I’m our choice?

:)

ماجرا وقتی بدتر می شود که همین متن ترجمه شده را دوباره به گوگل داده اند و ازش خواسته اند دوباره به فارسی برگرداندش:

یار من در مدرسه ابتدایی و همراه با مایع منی من
آموزشی ما بیش از ، و شما در حال اشک های من

حک شده اسم من و تو ، تن من این تخته سیاه
ترکه از ظلم و ستم و بی عدالتی است ، باز هم مردم ما باقی می ماند

ما بدون علف فرهنگی دشت می شود بیش از هرزه
خوب اگر خوب ، بد اگر بد ، مرده دلهای آدمهایش

من و تو باید پرده من پاره شده از طرف
چه کسی می تواند درد شما را ذخیره و من انتخاب ما

  • Share/Bookmark
 
Copy Protected by Tech Tips's CopyProtect Wordpress Blogs.