تیر 1387
Monthly Archive
2 تیر 1387
خواب میبینم به فرودگاه فرانسه وارد شدهام اما هر چه میکنم نمیتوانم پا به شهر بگذارم. نمیشود. همانجا میمانم. آدمها میآیند و میروند. چمدانها را میگیرند با استقبالکنندگان ماچوبوس میکنند و میروند. فرودگاه مثل فرودگاه هیترو لندن است در Love actually. شلوغ و پرسروصدا و شاد، گرچه آدمهای جدی و باادا و اصول هم هستند که لابهلای این شادمانی میبینی. میخواهم بروم بیرون. نمیشود.
–
خواب میبینم. خواب معادلی خوب برای واژهای که عجالتا معادلی کشکی برایش گذاشتهام. گاهی از خواب میپرم و یادداشت میکنم. باورش برای خودم هم سخت است. بیشتر از همه، این اتفاق سر همنام میافتاد و سر مجموعهی جونیبی که دو جلد اولش تا چند روز دیگر چاپ میشود. کاش از این مکاشفات چیزی یادم بود. کاش حسین که مرا به این بازی دعوت کرده اندکی بیشتر صبر میکرد تا از این معادلها یادم بیاید. آمد، در پینوشت مینویسم.
–
خواب میبینم. خواب میبینم در نیویورک در اتاق هتلی نشستهام و از پنجره به بیرون نگاه میکنم. در شهر هیچ خبری نیست. هیچکس نیست. مثل Vanilla sky که تام کروز صبح که بیرون میزند شهر را خالی از آدم میبیند و سراسیمه ماشینش را ول میکند و بیهدف میدود میدود میدود. منتظرم صبح شود.
–
صاحبان عزیز وبلاگهای منیرو و خواب زمستانی و قصههای عامهپسند و زندگی دوگانانهی اینانا و ناتور و آقبهمن را به گفتن خوابهاشان دعوت میکنم.
[6] نظر
1 تیر 1387
I’m well-known throughout the whole city
For being a wild-haired lover; and I’m that man who has
Never darkened his vision by seeing evil
-
منم که شهرهی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
–
Through my enthusiasm for wine, I have thrown the book
Of my good name into the water; but doing that insures that
The handwriting in my book of grandiosity will be blurred.
–
به میپرستی از آن نقش خود بر آب زدم
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
–
Let’s be faithful to what we love; let’s accept blame
And keep our spirits high, because on our lord, being
Hurt by loose words is a form of infidelity.
–
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
–
دارد دست و پا میزند رابرت بلای، مترجم حافظ. بلبل را کشته و در حال خوردن گوشتش است. مثل کسی که در آب افتاده و تقلا میکند غرق نشود، سرش را بالا میآورد تا کمی نفس بکشد و بعد دوباره توی آب فرو میرود. در همین حد که خفه نشود نفس میکشد. تازه بلای از بهترین مترجمان حافظ است گویا. ترجمهی شعر همین است.
خودش در مقالهای با نام تاملاتی بر حافظ به ترجمه احمد پوری (که در شمارهی جدید شوکران چاپ شده) میگوید:
باید به صراحت بگوییم که در این ترجمهها بسیاری از نکتهها از دست رفته است. میشود بر این مساله گریست اما چه کنیم که حتا ترجمهی دهها بار از این اشعار هم نمیتوانند این نقیصه را از بین ببرند.
–
Heart, listen to me,if you put off the joys
of today until tomorrow, who’s to say
That our cash will still be in the bank in the morning
–
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایهی نقد بقا را که ضمان خواهد شد
–
The dearset companion of all is here. What
Else is there to look for the delight of a few words
with a soul friend for us is enough
–
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
–
ما هم بگوییم دولت صحبت حافظ ما را بس. خوشحال باشیم که حافظ را به زبان خودش که زبان خودمان است میخوانیم؛ این موهبت را مغتنم بشمریم و بیشتر حافظ بخوانیم که سایرین محروماند.
یک نظر
25 خرداد 1387

"They’ve just been saying down in barton that your father brings his young wife home from Anglebury tomorrow," the woman observed. "I shall want to send you for a few things to market, and you’ll be pretty sure to meet ‘em."
"Yes, mother," said the boy. "Is father married, then?"
"Yes… You can give her a look, and tell me what she’s like, if you do see her."
"Yes, mother."
"If she’s dark or fair, and if she’s tall- as tall as I. And if she seems like a woman who has ever worked for a living, or one that hasbeen always well off, and has never done anything, and shows marks of the lady on her, as I expect she do."
–

زن گفت: «تو حیاط گاوداری داشتند میگفتند که بابات فردا زن جوونش رو از انگلبری میآره خونه. میخوام بفرستمت بازار یک چیزهائی بخری، حتما اونها رو هم میبینی.»
پسربچه گفت:«باشه، مادر. پس بابا زن گرفته؟»
«آره… اگه دیدیش، یک نگاه بهش بنداز، بهم بگو چه شکلیه.»
«باشه، مادر.»
«سبزهست یا بوره. بلندبالاست- قد من هست یا نه. قیافهش قیافهی زنیئه که کارکرده یا، اون طوری که من حدس میزنم، خورده و خوابیده و دست به سیاه و سفید نزده و از اون خانمخانم هاست.»
—————————
The next evening, while the sun was yet bright, a handsome new gag, with a lemon-coloured body, and red wheels, was spinning westward along the level highway at the heels of a powerful mare.The driver was a yeoman in the prime of life, cleanly shaven like an actor, his face being toned to that bluish-vermillion hue which so often graces a thriviung farmer’s features when returning home after successful dealings in the town.
ــ
غروب روز بعد، هنگامی که خورشید هنوز در آسمان بود، درشکهی تکاسپهی نو و زیبائی، که بدنهاش لیمویی و چرخهایش قرمز بود، در پسِ مادیانی نیرومند، شاهراه هموار را موجزنان به سوی غرب درمینوردید. راننده کشاورزی بود در بهار عمر، با صورتی پاکتراش چون صورت هنرپیشهها، و رنگ رخساری از آن رنگهای شنگرفی آبی که اغلب جلوهی چهرهی مزرعهداران کامیابی است که از معامله در بازار شهر موفق به خانه بازمیروند.
ــ
Beside him sat a woman, many years his junior- almost, indeed, a girl. Her face too was fresh in colour, but it was of a totally different quality- soft and evanescent, like the light under a heap of rose-petals.
ـ
در کنارش زنی نشسته بود که سالهای بسیار از او کوچکتر بود- در واقع تقریبا دختربچهای بود. چهرهی او نیز تروتازه و پرآب و رنگ بود، اما آب و رنگی کاملا از قماشی دیگر- ملایم و ناپایدار، چون نوری در زیر تودهئی گلبرگ گل سرخ.
دست تکیده/ تاماس هاردی/ ابراهیم یونسی/نشر تجربه/چاپ اول/ 1376
[5] نظر
20 خرداد 1387
- خواندی؟
- چی را؟
- خبر کشته شدن ابراهیمی را.
- کدام ابراهیمی؟
- نادر، نادر ابراهیمی…
- نه… شوخی میکنی.
- شوخی نمیکنم. تصادف کرد.
- نه… باور نمیکنم. باور نمیکنم.
- من هم همین طور. هنوز جلوی چشم من است؛ با آن قد بلند… آن خندهها، شوخیها، نشاط… و آن… آن… آن همه امید…
- …
- …
- دیشب، آه خدای من! من دیشب تا صبح گریه میکردم.
- ولی من هنوز هم باور نمیکنم.
- حق داری. هر کس او را میشناخت، برایش ممکن نیست که باور کند… خیلی خوب مینوشت… نه؟
- بله… اما…
- اما ندارد. او واقعا خوب مینوشت.
- قبول دارم؛ ولی اگر احساسات را کنار بگذاریم، باید قبول کرد که دیگر، مثل گذشته، با حساب نمینوشت. میدانی؟ کمکم فراموش کرده بود که چرا مینویسد، و برای چه کسانی مینویسد. فقط فکرش این بود که کتابهای بیشتری داشته باشد، و مقالههای بیشتری، قصه های بیشتر… و شهرت بیشتری به هم بزند. و، متاسفانه، پول در بیاورد.
- من قبول ندارم.
- بعدها میفهمی. توی روزگار ما، یکدنده و سرسخت ماندن خیلی مشکل است- خیلی…
- ولی ممکن است.
×
و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که:
«ای انسان!
چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخی نگفتی؟
اینک، غروب
اینک، خواب
و اینک خاک!»

نادر ابراهیمی- 9/7/1350
تضادهای درونی/ چاپ سوم/ انتشارات روزبهان
[9] نظر