فروردین 1387



می‌خواهید بدانید اسم مورد نظرتان از کجا آمده، به چه معنی‌ست و چگونه تلفظ می‌شود؟ به اینجا سر بزنید. دسته‌بندی کاملی از ملیت‌های گوناگون دارد. حتا اسم‌های ایرانی و عربی را هم دارد، که البته چندان کامل نیست. بنابراین نرگس و داریوش و منصور و امیر و جعفر و سکینه را هم در کنار جک و جانور.. ببخشید، در کنار جک و ماری و مکسین و استفان خواهید یافت.

[7] نظر 


خب، عیدی صاحب این وبلاگ کامل شد! در شماره دوم مجله‌ی تازه، بخشی از رمان جدید من چاپ شده. چند صفحه‌ی اولش را دادم که خواننده با چند تا از شخصیت‌های اصلی و فضای آن آشنا شود.

دوستانی هم خواسته‌اند داستان چاقو را که در ویژه نامه‌ی داستانی کارگزاران چاپ شده اینجا هم بگذارم چون نتوانسته‌اند تهیه کنند. البته در متن روزنامه به دلیل کمبود شدید جا، همه‌ی متن پشت سر هم ریخته شده در حالی که دیالوگ‌ها هر کدام سر سطر می‌رود و یکی دو جا هم یک سطر فاصله است.

پس بهتر است همین جا بخوانید. این هم از چاقو. زخمی نشوید!

کلیک کنید: چاقو

﷼﷼﷼

پ.ن: نظرتان را درباره‌ی داستان و برداشت‌های احتمالی بگویید. گمانم حرف‌های خوبی از توش دربیاید.

[7] نظر 


مبارک باد باید گفت به جناب داود موسایی بابت انتشار فرهنگ‌های یک جلدی و ریزچاپ پویا و هزاره!

ما هم دنده‌مان نرم، می‌خریم! کما اینکه ویراست دوم فرهنگ علوم انسانی داریوش آشوری را هم خریدیم. نسخه‌های ریزچاپ فرهنگ‌های هزاره و پویا به‌خصوص برای کسانی چون من که به هزارجور درد گردن و کمر و … مبتلایند از نان شب هم واجب‌تر است. حالا گیریم از فرهنگ باطنی، هم ویراست اولش را داشته باشیم، هم ویراست دومش را، هم فرهنگ دوجلدی پویا را، و دو جلدی هزاره و تک جلدی بزرگش را نیز. 

یک ذره‌بین کوچولو هم توی هر جلد از این فرهنگ‌ها گذاشته‌اند برای امثال من که قاعدتا از ضعف بینایی هم رنج می‌برند. ترجمه است و هزار درد بی درمان، دیگر.

بی‌قیمت‌ها را بخوانید.

بهار آمد و رمانم نه. ببینیم سال بعد آبستن چیست و از که!

-

خب، عیدی پارسال این وبلاگ این داستان‌ها بود؛ عیدی امسالم داستانی است با نام چاقو که در ویژه‌نامه‌ی نوروز روزنامه‌ی کارگزاران در می آید در روز دوشنبه (امروز) 27 اسفندماه.

شاد باشید؛ عیدتان مبارک.

[3] نظر 


Sweet William که دامب‌اس‌ها در گوگل که تایپ می‌کنی نمی‌گذارند نتیجه‌ی جست‌وجوت را ببینی چون sweet دارد و گویا هر چیز sweetای را باید له کرد و خفه کرد (شوخی نمی‌کنم. sweet را که تایپ کنی، همان صفحه‌ی معروف می‌آید!)… بله می‌گفتم، این نام یک گل است و می‌بینید که چه نام جالبی است؛ و چنان که باز خواهید دید نام فارسی‌اش هم خیلی جالب است: sweet williams همان حسن یوسف خودمان است. حالا اینکه در این دو زبان، این گل چطوری از چنین جایگاه و منزلت و ویژگی‌ای برخوردار است و چرا احساسات شاعرانه‌ی همه را برانگیخته سوالی است که باید دنبال جوابش گشت. یادم باشد امشب به فرهنگ ریشه‌شناسی نشر نو نگاهی بیندازم ببینم از کجا آمده.

و این هم گل دیگری که در فارسی سیاهدانه‌ی دمشقی می‌گویند و نوعی گل ساعت (!) است ولی در انگلیسی نام قشنگ‌تری دارد:  Love-in-a-mist که تحت‌اللفظی‌اش می‌شود عشق در مه یا عشق در ابهام.


به گل‌هایی که در زیر می‌بینید هم می‌گویند Snow-in-summer که هنوز معادل فارسی‌اش را نیافته‌ام:


نام گل‌ها هم در فارسی هم انگلیسی عالمی دارد و متاسفانه گل‌شناسی و گل‌بازی کاملا مهجور افتاده و روز به روز هم مهجورتر می‌شود چون اساسا ما ملتی گل‌باز نیستیم و نسل جدید هم روزبه‌روز از این فضاها دور و دورتر می‌شود؛ نمی‌دانم.

پ.ن: حسن یوسف در آریانپور 2 جلدی سابق و فرهنگ دکتر باطنی (پیش از پویا) آمده بود ولی در هزاره و پویا و آریانپور جدید این معادل حذف شده و معادل مشترک "قرنفل" است! فرهنگ ریشه شناسی هم چیزی درباره این نامها نداشت.

[9] نظر 


 

داستانی از اچ. اچ. مونرو (ساکی، یا به گفته‌ی دکترعلی‌اکبر قاضی‌زاده در کتاب بسیار خواندنی گزارش‌های ماندگار، ساقی) با عنوان پنجره‌ی باز، به ترجمه‌ی من منتشر شده، در سومین شماره از مجله‌ی زندگی مثبت.

یک نظر 


هر چه هست، اگر مردم نه چندان آشنا با داستان هنوز نمی‌توانند فرقی بین داستان و زندگی، یا امر ذهنی و عینی قائل شوند، كسانی كه در مقام تصمیم‌گیری برای كتاب‌های ما نشسته‌اند، باید فرق بین این دو را نه فقط بدانند كه برای عوام هم توضیح دهند. پیش از هر چیز باید بدانند كه داستان با حكایت‌هایی كه بسیار خوانده‌اند و هنوز دلبسته‌شان هستند تفاوت ماهوی دارد. داستان قرار نیست مثل حكایت پندآموز باشد. داستان فقط قرار است ما را در شرایطی چنان شبیه به زندگی واقعی قرار بدهد كه خودمان پندآموز خودمان باشیم. داستان عرصه گفته‌های زشت و اعمال زشت هم هست و نمی شود اینها را حذف كرد به این دلیل كه ممكن است كسانی یادشان بگیرند، یا با واقعیت عینی یكی‌شان بگیرند… به گمان من همین داستان‌ها از اغلب قوانین و دستگاه‌های جزایی و امنیتی در كاهش زشتی‌ها و بزه‌كاری‌های جوامع كمتر موثر نبوده‌اند، و اتفاقا با همین زشتی‌ها و بزه‌هایی كه در آنها هست، این كار را كرده‌اند. به همین دلیل است كه فكر می‌كنم با حذف كردن زشتی‌ها از داستان كمكی به واقعیت و زندگی نمی‌كنیم. برعكس، مردم كتابخوان را پیشاپیش مقابل آن خلع سلاح می‌كنیم. [+]

حسین سناپور/ کارگزاران/ مشکل فهم ماهیت داستان

این را هم بخوانید:

صرف داشتن مجوز ارشاد دلیل چاپ یک کتاب نمی‌شود [+]

[.] نظر 


یکی از خصایص کم و بیش از یاد رفته‌ی زبان فارسی در ترکیبات آن متجلی می‌شد. این ترکیبات فعلی اغلب به کمک عناصر مادی و ملموس ساخته می‌شد. این عناصر هر قدر به حیات انسانی و کارورزی او بهتر.در نتیجه، اعضای بدن و اندئامی که کاربرد بیشتری داشتند (مثل دست و پا و سر و چشم)، ابزار و مصالحی که در زندگی روزمره کارآیی بیشتری داشتند (مثل تبر و تیر و تیشه و تیغ) و عناصر طبیعت که انسان‌ها بیشتر با آنها سر و کار داشتند (مثل آب و باد و آتش و خاک)… در ساخته شدن این ترکیبات دخالت بیشتری داشتند… به مرور این جوهره رنگ باخت. دخیل شدن واژه‌های عربی در زبان فارسی سبب شد کلماتی که از این خصیصه عاری بودند جای ترکیبات، چه فعلی و چه اسمی، فارسی را بگیرند و عرصه را بر آنها تنگ کنند… یک مثال سردستی از شاهنامه می‌آورم تا حرفم را روشن کرده باشم…:

فریدون برآشفت و بگشاد گوش/ زگفتار مادر برآمد به جوش

دلش گشت پردرد و سر پر زکین/ به ابرو زخشم اندر آورد چین

چنین داد پاسخ به مادر که شیر/ نگردد مگر بازمایش دلیر

کنون کردنی کرد جادوپرست/ مرا برد باید به شمشیر دست

بپویم به فرمان یزدان پاک/ برآرم ز ایوان ضحاک خاک

می‌بینید که تقریبا تمامی افعال به‌کاررفته ترکیبی‌ست و با عناصر مادی و ملموس ساخته شده است: گوش گشادن، دل پردرد گشتن، سر پر زکین گشتن، به ابرو از خشم چین اندر آوردن،.. به شمشیر دست بردن…

حتی در آنجا که به ظاهر نشانی از عنصر محسوس نیست، آنچه به ذهن متبادر می‌شود محسوس است. مثل «به جوش برآمدن» که از صفت آب، وقتی که گرما می‌بیند، گرفته شده است… به مرور، هر قدر که از سرچشمه‌ی فارسی دور شدیم، از این جوهره هم دور افتادیم. مثلا، جای گردن نهادن گفتیم اطاعت کردن، جای چشم به راه بودن گفتیم منتظربودن، جای دستگیری گفتیم امداد، و جای چشم‌پوشی گفتیم بی‌اعتنایی- و جز اینها. من مخالف به‌کارگیری لغت‌های عربی نیستم . این درست که لغات عربی که حالا رنگ و طعم فارسی به خود گرفته‌اند به غنای زبان فارسی افزوده‌اند و امکان داده‌اند تا شعر این چنین بشکفد و ببالد، اما برای حفظ جوهر زبان تعادلی را باید نگه داشت…

همه‌ی آنچه ما به عنوان خصیصه و جوهره نام بردیم و جذابیت فارسی از آن می‌آید، سبب محسوس شدن زبان و تصویری شدن آن می‌شود. به یمن این ویژگی، زبان فارسی، در عیار خود، هم چشیدنی‌ست، هم شنیدنی و دیدنی… این آن گوهر گرانبهایی بود که ما کم و بیش از دست داده‌ایم. حرف نهایی را بزنم. صرفا با استفاده از واژه‌های سره و به کارگیری لغت‌های پاک پارسی، زبان را فارسی می‌کنید. عیار فارسی بودن چیز دیگری‌ست.

کتاب ایوب/ پیشگفتار/ قاسم هاشمی نژاد/نشر هرمس- 1386

پ.ن: پیشگفتار کتاب ایوب که مدت زیادی از انتشارش نمی‌گذرد به قدر خود کتاب و بلکه بیشتر، خواندنی و سودمند و آموزنده و شوک‌برانگیز است. دست مریزاد استاد!

پ.ن: آن جمله که من زیرش خط کشیده‌ام جمله‌ای‌ست که مثل پتک توی سر آدم می‌خورد و آدم را به حیرت می‌اندازد از کار نیاکانی که زبان فارسی را پروردند و نیاکان دیگری که همان فارسی پرورده را به ف.. فنا دادند! فارسی چی بوده و چی شده و این جور که پیش می‌رویم چی دارد می‌شود و چی خواهد شد!

[2] نظر