قصهی تبر کوچولو
من استادِ سرگرم كردن بچهها هستم. برای همین موقعی كه خانم كارترز آمد گفت میخواهد یك تُكِ پا برود خرید و ازم خواهش كرد پسر كوچكش را سرگرم كنم، با كمال میل قبول كردم. مادرش كه رفت، پسرك را گذاشتم روی زانوم و شروع كردم به قصه تعریف كردن:
«جورج واشنگتن مرد بزرگی بود.»
بعد به پسرك لبخندی زدم و ادامه دادم:
«یك روز پدر جورج…»
پسرك كه اسمش كلارس بود پرسید: «جورج چی؟»
«جورج واشنگتن. اون موقع یه پسربچهی كوچولو بود، درست مثل شما، یه روز باباش…»
دانلود متن کامل
**
پ.ن: این داستان در مجموعهای برای نوجوانان با عنوان قصههای بانمک با ترجمهی من چاپ خواهد شد.
پ.ن 2: در پاسخ برخی دوستان که سراغ نویسنده داستان را گرفتهاند، تا جایی که من میدانم این یک حکایت عامیانه است درباره جورج واشنگتن که نسخههای مختلفی دارد، و اولین راویاش گویا معلوم نیست.
