اسفند 1385



قصه‌ی تبر کوچولو

 

من استادِ سرگرم كردن بچه‌ها هستم. برای همین موقعی كه خانم كارترز آمد گفت می‌خواهد یك تُكِ پا برود خرید و ازم خواهش كرد پسر كوچكش را سرگرم كنم، با كمال میل قبول كردم. مادرش كه رفت، پسرك را گذاشتم روی زانوم و شروع كردم به قصه تعریف كردن:

«جورج واشنگتن مرد بزرگی بود.»

بعد به پسرك لبخندی زدم و ادامه دادم:

«یك روز پدر جورج…»

پسرك كه اسمش كلارس بود پرسید: «جورج چی؟»

«جورج واشنگتن. اون موقع یه پسربچه‌ی كوچولو بود، درست مثل شما، یه روز باباش…»

 

دانلود متن کامل

**

پ.ن: این داستان در مجموعه‌ای برای نوجوانان با عنوان  قصه‌های بانمک با ترجمه‌ی من چاپ خواهد شد.

پ.ن 2: در پاسخ برخی دوستان که سراغ نویسنده داستان را گرفته‌اند، تا جایی که من می‌دانم این یک حکایت عامیانه است درباره جورج واشنگتن که نسخه‌های مختلفی دارد، و اولین راوی‌اش گویا معلوم نیست.

[5] نظر 


در قبال یک پیشنهاد وسوسه انگیز:

Think about it!

فکرشو بکن!

[7] نظر 

« Previous Page