
*
نمیدانم سازندگان فیلم رویای خیس میدانند ترجمهی عنوان فیلم (Wet Dream)، که همه جا زیرنویس هم میدهند، چی از آب در آمده و چه معنی دارد یا نمیدانند.
23 دی 1385

*
نمیدانم سازندگان فیلم رویای خیس میدانند ترجمهی عنوان فیلم (Wet Dream)، که همه جا زیرنویس هم میدهند، چی از آب در آمده و چه معنی دارد یا نمیدانند.
20 دی 1385
پاریس ریویو: شما آیا معمولا از صفحهی یک شروع میکنید تا به آخر کتاب برسید، یا ممکن است که از یک جای کتاب به جای دیگری بروید و باز برگردید؟
–
ویور (مترجم آثار کالوینو، اکو و … به انگلیسی): همیشه از صفحهی یک شروع میکنم، و حتی در مورد این کتاب هم ممکن است از صفحهی یک شروع کنم، چون که مرتب دارم دربارهی این مسئله فکر میکنم. به طور خلاصه عرض کنم: شیوهی کار من این است که کار را شروع کنم و تا حد مقدور با سرعت تمام پیش بروم، و گاه چند صفحهای جا بیندازم. اگر مسئلهای باشد، پرانتزی باز میکنم و توی آن مینویسم که جملهای را جا انداختهام. یا جملهی مربوطه را ترجمه میکنم و مثلاً مینویسم "او خوشحال / شاد / خرسند / مشعوف بود،" و تصمیم قطعی را در مورد انتخاب کلمهی مناسب به بعد موکول میکنم. اگر عبارتی باشد که معنیاش را نفهمم، از روی آن میپرم تا بعد به سراغش برگردم. جمله را به ایتالیایی و با حروف درشت تایپ میکنم تا بعد که ترجمه را مرور میکنم، بدانم که اینجا یک مسئلهی بغرنج وجود دارد. بعد، در فرصت مناسبی دربارهی آن با خود نویسنده (مثلا امبرتو اکو) صحبت میکنم تا راهحلی برای آن پیدا کنم. این پیشنویس اول را که خیلی سریع (معمولا در یکی دو ماه) به دست آمده است، چاپ میکنم، و بعد، مسلح به یک جعبه مداد نرم Ebony و چند پاککن خیلی خوب، به جانش میافتم و با آن مدادها و با دقت کامل به ویرایش متن میپردازم. جاهای خالی را پر میکنم، در مورد کلماتی که چند مترادف برایشان گذاشتهام تصمیمگیری میکنم، و جملههایی را که به دل نمینشینند، عوض میکنم. یک دسته ورق کاغذ سفید دم دستم هست، که بالای آن نوشتهام: "پرس و جو"، و بعد، زیرش نوشتهام: "ص 35"، "ص 10"، و زیر هر یک از این شمارهی صفحات، مسئلهای را که با آن روبرو هستم و بایستی با نویسنده مطرح کنم، یادداشت کردهام. [+]
–
پ.ن: متن کامل گفت و گو در سه قسمت: + و + و +
16 دی 1385

آقای اميرمهدی حقيقت عزيز
امروز که سری بهوبلاگ/سايت شما زدم، ديدم که چندی پيش مرا به «بازی يلدا» دعوت کرده بودید و من که يک سر و هزار سودا دارم و از همه جا بیخبر، حالا که کار از کار گذشته است خبردار شدم! رفتم و سر و گوشی در وبلاگستان آب دادم و تازه ماجرای «بازی يلدا» را دريافتم.
خُب، من با همة بازيگوشی آن بازی را از دست دادم. ولی میخواهم جبران مافات کنم و «بازیِ لغت» يا «لغتبازی» را پيش میکشم که هم کار و حرفة شماست و هم سرگرمی و دلمشغولی من. البته تصورش دشوار است که خيل عظيمی که با شوق و ذوقِ بسيار دل به«بازی يلدا» سپردند، بازی ما را هم "جدی" بگيرند. اما چه باک!
شروع بازی: من دربهدر در پی يافتن معادلی مناسب برای اصطلاح Macho Der وMachismo Der بودم که اتفاقاً چون ريشه در زبان لاتين دارد (لاتين مردانه=masculus) در زبان انگليسی هم macho و machismo نوشته میشود و کاربُرد و معنايی مشابه دارد. البته معلوم است که اين اصطلاح پيش از ورود بهزبان آلمانی و انگليسی، در اسپانيولی (زبان اسپانيايی) که بهلحاظ خانوادگی با لاتين نزديکی بيشتری دارد، وجود داشته و از طريق آمريکايیهای اسپانيايیتبار، بهزبان محاوره انگليسی و سپس آلمانی راه يافته است. در واقع macho يعنی «نَرّهحيوان». همان «نرهخر» و «نرهگاو» و «نرهشير» مصطلح در زبان فارسی که به «نری» و «رجوليت» خود مینازند. حالا macho هم بر اين اساس بهمردهايی گفته میشود که به «مردانگی» و «رجوليت» خودشان میبالند و «عاشق مردی» خودشانند.
بههر حال، به چند فرهنگ مراجعه کردم تا پيش از همه معادلی برای Macho Der (macho) بيابم. محمدرضا باطنی در هر دو فرهنگاش (معاصر و پويا) 1- جاهلمآب 2- جاهلمآبانه گذاشته است. هرچند خصوصياتی که macho دارد مصداق «نادانی و جاهلی» است، اما بهگمانم نمیتوان macho را حتماً «جاهلمآب» خواند. عباس آريانپور و سليمان حييم هيچ کدام اين دو اصطلاح را وارد فرهنگهای بزرگ و کوچک خود نکردهاند؛ چون استفاده از اين اصطلاح در زبان محاوره تازگی دارد. محمدرضا جعفری اين چند معادل را آورده است: «لافزن، مرد، مردانه، بهاصطلاحْ مردانه». در ميان اين معادلها و با توجه معنای محاورهای macho شايد بتوان با اندکی دستکاری با معادل «لافِ مردیزن» کنار آمد. داريوش آشوری هم «نُرّهمرد» و «نرهمردی» را برابر اين دو اصطلاح گذاشته که پيداست ريشه و پيشينة اين اصطلاح را پيش رو داشته است. با اين همه معادلهای آشوری حال و هوای اين اصطلاح را منتقل نمیکنند، ولی خيلی بهمفهوم و معنای کلمه نزديک شده است. اميراشرف آريانپور هم در فرهنگ آلمانی فارسی «گردن کلف و خشن» را معادل Macho Der قرار داده که خُب جای بحث زيادی ندارد! فرامرز بهزاد هم در فرهنگ آلمانیاش ««آدمِ بزنبهادر» آورده است. اگر در نظر بگيريم که در فرهنگ Duden در تعريف Macho آمده است: «کسی است که بهگونهای مبالغهآميز مردی خود را بهرخ میکشد»، پس «آدمِ بزنبهادر» میتواند، اما حتماً نبايد Macho هم باشد. «آدمِ بزنبهادر» بيشتر اهل دعوا و کتککاری است. افزون بر اين در فرهنگ لانگنشايت هم در توضيح آمده است که «Macho به مردی اطلاق میشود که معتقد است مردها بايد قوی و خشن باشند، احساسات خودشان را نبايد بروز دهند و بر زنها برتری داشته باشند».
اما آنچه بيش از همه موجب حيرت من شد، برابرنهادهای است که در فرهنگ هزاره، کار مشترک علیمحمد حقشناس، حسين سامعی و نرگس انتخابی، آمده است: «(محاوره، بهطعنه) [مرد] ماچو، دُلدُلسوار». خُب «ماچو» که همان تلفظ فارسی macho است و اگر قرار باشد بههمين صورت وارد زبان فارسی شود، بحثی نيست؛ اين شما و اين فرهنگستان زبان فارسی! اما «دُلدُلسوار» اينجا چه میکند؟ نمیدانم، شايد يکی از همان اصطلاحات «فرهنگ مخفی» و زبان محاورهای جوانان اين روزگار است که منِ دور از وطن از آنها بيخبرم؟! من تازه داشتم بهاصطلاحاتی نظير «خفن» و «جواد» و «گير دادن» و غيره عادت میکردم و برايشان در زبان آلمانی بهدنبال معادل میگشتم که حالا ظاهراً «دُلدُلسوار» هم سر و کلّهاش پيدا شده و مقابل macho نشسته است!
برای اطمينان خاطر بهچند فرهنگ و دانشنامه و چندين ديوان سر زدم تا مطمئن شوم که «دُلدُل» نام اسب يا قاطر سفيد پيامبر و بهروايتی اسب علیابن ابیطالب بوده و «دُلدُلسوار» هم بيشتر لقبی است که شاعران دوران گذشته به اميرِ مؤمنان میدادهاند. مثلاً در اين ابيات در شعری از اشرف الدين گيلانی(نسيم شمال):
اندرين عيد غدير ای ساقی سيمين عذار
زينهار از کف مده جام شراب خوشگوار
مست کن ما را ز عشق حيدر دُلدُلسوار
در فلک خيل ملک گويند هر دم آشکار
لا فتی الا علی لا سيف الا ذوالفقار
يا در آغاز بوستان سعدی (نسخة محمدعلی فروغی) در ستايش پيامبر و پيروان وی آمده است:
درود ملك بر روان تو باد
بر اصحاب و بر پيروان تو باد
نخستين ابوبكر پير مريد
عمر پنجه بر پيچ ديو مَريد
خردمند عثمان شبزندهدار
چهارم علی شاه دُلدلسوار
از اينرو نمیدانم که نشاندن «دُلدُلسوار» در برابر اصطلاح macho آيا سهو و خطايی است که بهفرهنگ هزاره راه يافته يا مؤلفان اين فرهنگ دليلی و سندی و منطقی برای گزينش خود دارند!؟
خُب حالا خيلی مايل بدانم دوستان اهل نظر که بازی با لغات، حرفه يا حداقل در زمرة سرگرمیهايشان است دربارة اين اصطلاح چه میگويند؟ پيشنهاد و معادلی بهتر و نزديکتر بهمفهوم macho سراغ دارند؟
پايدار باشيد و سربلند.
13 دی 1385
ترجمه همیشه برایم مثل یک رودخانه بوده است، رودخانهای که در ترجمههای خوب، مثل یک نهر زلال میماند، با جریان آبی ملایم، که میتوانی راحت چشمهایت را ببندی و بگذاری آب تو را به هر جا که میخواهد ببرد و نگران چیزی هم نباشی. ترجمههای بد، آب ِ گل آلود دارد، پر از موجهای بلند و توی رودخانه هم مملو از تخته سنگهای تیز و سر است، هی سر و تن و بدنات میخورد – کوبیده میشود – به این صخرهها و یک موقعی به خودت میآیی، میبینی از همه جایت دارد خون میچکد…
فکر میکنم که یک مترجم وقتی دارد روی ویرایش متناش کار میکند، بیشتر از هر چیزی باید نگران این جریان آب باشد، تا جایی که میشود حواسش باشد دانه دانه تخته سنگها را بردارد. کف رودخانه شنهای نرم داشته باشد. حواسش باشد که آفتاب حتما باشد و هوا ابری نباشد و سرد هم نباشد، گرم هم نباشد.
فکر میکنم مترجم باید خیلی حواسش جمع باشد، چون اگر یک وقتی زیادهروی کند، میبیند که خواننده معذب میشود و هی دور و برش را نگاه میکند و میگوید اینجا چقدر لوکس است، چقدر مصنوعی است، یک وقت متوجه میشود که تمام ماهیهای توی آب روبات هستند و موجها دارند با دستگاههای برقی درست میشوند و حالش بد جوری گرفته میشود.
وبلاگ سودارو
11 دی 1385
علی محمد حق شناس با اشاره به تفاوت روش در فرهنگنويسي دوزبانه و يكزبانه گفته: وظيفهي فرهنگ يكزبانه در درجهي اول، ارايه تعريف روشني از مفهوم كلمه است. اما دربارهي فرهنگ دوزبانه وضع بهكلي فرق ميكند. شما ميخواهيد ببينيد براي فلان كلمه و مفهوم چه كلمهاي وجود دارد؛ پس در فرهنگ دوزبانه فقط برابريابي مهم است. بسياري از اين فرهنگهاي دوزبانه كه وجود دارند، كار فرهنگ يكزبانه را انجام ميدهند و بهجاي ارايه دادن برابر، مفهوم را براي شما تعريف ميكنند. [+]
–
با خواندن این سخنان، یاد جستجوی خودم در فرهنگها برای معادل امروزی واژه bodystocking افتادم در داستان "جذاب" مجموعه مترجم دردها - که در چاپ جدید چه بلاها سرش خواهد آمد.
در آریانپور آمده بود: جامه تنگ که به بدن میچسبد (معمولا کشباف) و بالاتنه و (گاهی) پاها را تا زانو میپوشاند.
این همان نکته است که دکتر حق شناس فرهنگ نویسان دوزبانه را بابتش هشدار میدهد. جنابان آریانپور در ارائه معادل شکست خوردهاند. (هم در آریانپور قدیم و هم در شش جلدی جدید همین معادل آمده. تنها فرقش توضیح "معمولا کشباف" است که پنج جلدی پدر ندارد و در شش جلدی پسر اضافه شده.)
در فرهنگ معاصر ویراست دوم چنین آمده بود: تنجوراب (لباس چسبانی که رقاصان میپوشند.)
آن زمان (سال 79) " فرهنگ هزاره" هنوز درنیامده بود و معادل دکتر باطنی هم به تنم نمیچسبید، خصوصا با آن توضیح عجیب و دِمده، چرا که امروزه پوشش(؟) رایجی است و تنها رقاصان نمیپوشندش. این بود که از لباسفروشان پرسیدم و سرانجام "جوراب بادی" گذاشتم.
اکنون در سال 85، میبینم که هزاره چنین آورده: [لباس] بادی ساقدار، جوراب تنپوش
در ویراست سوم فرهنگ باطنی (پویا) هیچ تغییری در معادل این مدخل صورت نگرفته. به نظر من تنجوراب معادل غریبی است و من همان سال هم از هر فروشندهای که میپرسیدم برایش نامفهوم بود.
باز هم به مقایسه فرهنگها به ویژه این دو فرهنگ (هزاره و پویا) خواهم پرداخت؛ در حین ویرایش رمانم، گاه به هر دو سر میزنم.