خبرنگار پرسيد: «چی تو را بيشتر از هر چيز ديگر توی دنيا میترساند؟»
همينگوی راست نشست، چند ثانيه ساكت ماند، بعد گفت: « يك كاغذ سفيد!»
25 آذر 1385
خبرنگار پرسيد: «چی تو را بيشتر از هر چيز ديگر توی دنيا میترساند؟»
همينگوی راست نشست، چند ثانيه ساكت ماند، بعد گفت: « يك كاغذ سفيد!»
21 آذر 1385
« بسيار اتفاقي با عنوان اصلی ِ كتابيكه با نام « ترجمان دردها» يا «مترجم دردها» برگردانده شدهاست، مواجه شدم. متوجه شدم عزيزان مترجم به چه خطايِ عجيبي رفتهاند…هردو غافل از اين بودهاند كه Interpreter به معنایِ مترجم ِهمراه است و وسواسها و دقت مترجم (translator) را ندارد…بعد ديدم يكي از واژههایِ خوب تركي كه در فرهنگ لغات ما هم جا افتاده را چهرا استفاده نبريم كه گويا برایِ همينinterpreter ساخته شدهاست و آن ديلماج است…از طرفي maladies كه گويا طنين خاطرهانگيز بنگالي(هندي) برایِ نويسنده داشته است در معادل دردها ، ناكارآمد است…به نظرم معادل نزديكاي داريم كه آنهم كمكم رو به فراموشي ميرود…و آن ملولي است…بهنظرم با منتهایِ نزديكی ِ آوايي و معنايي ميتوان اين عنوان را چنين برگرداند…فراموش نكنيم ملولي خودش اسم جمع هم هست…پس نياز به جمع بستن ندارد:
ديلماج ملولي = interpreter of maladies
*
***
این پیشنهاد را هم اضافه باید کرد بر معادلهایی که در هفت هشت ترجمه از این کتاب، مترجمان گذاشتهاند.
زمانی، دوستی هم برای نام رمان همنام پیشنهاد کرده بود بگذار «آداش»!
–
*: این متن را خوانندهای برایم ایمیل کرده و منبعش را وبلاگی ذکر کرده که گویا اعتبارش منقضی شده و دیگر وجود ندارد.
21 آذر 1385
مشکلی برای سرور سایت پیش آمده و نظرات مطلب قبلی از دست رفته. اگر کسی احیانا فایل save شده ای از این صفحه دارد لطفا برای من بفرستد.
گویا برخی ایمیلها هم به من نمیرسد. نمیدانم admin@amirmehdi را چه شده. لطفا اگر ایمیلی زدهاید و پاسخی نگرفتهاید به نشانی amirmehdi.haghighat@gmail.com باز بفرستید، تا سر فرصت ببینم چه مشکلی پیش آمده.
21 آذر 1385
گزارش نشست بررسی کتاب خوبی خدا در شهر کتاب و مباحث طرح شده را در سایت کتابلاگ بخوانید. ممنون از آقای حسین جاوید عزیز بابت زحمتی که در پیاده سازی سخنان و تنظیم این گزارش کشیدند. – چند نکتهای در باب ایراداتی که داستاننویس و منتقد عزیز، آقای مصطفی مستور، در این نشست، به چند واژه و اصطلاح وارد کردند بگویم؛ به نظرم چنین بحثهایی خالی از لطف نیست و به درد نویسندهها، مترجمها و خوانندهها میخورد. ایرادها را شماره میگذارم و رنگی و ایرانیک میکنم تا از نظرات من تفکیک شوند: 1) در صفحهی 12 آمده «شماها»، که خب، خود «شما» جمع است و نیازی نیست جمع را با «ها» جمع ببندیم. در مدخل جمع ضمایر جمع در کتاب غلط ننویسیم چنین آمده: امروزه استعمال علامت جمع «ها» یا «ان» را با ضمایر شخصی جمع ِ ما و شما غلط میپندارند و حال آنکه این نوع جمع نه تنها در زبان گفتار بسیار رایج است بلکه نویسندگان و شاعران بزرگ قدیم نیز آن را به کار بردهاند: «داوود گفت: بزرگا غلطا که شمایان را افتاده است.» (تاریخ بیهقی، 755) * سالها دفع بلاها کرده ایم وهم، حیران زانچه ماها کردهایم (مولوی، مثنوی) * دل اهل هنر از دست شماها خون شد بی جهت نیست اگر ناله و فریاد کنند (ایرج میرزا) که این بیت آخر در «ایام محنت محمودیه» (به قول استاد داریوش آشوری ) سخت میچسبد! – 2) در صفحات 113 و 137 آمده: «چرا زنگش نمیزنی» و «از من هم خواست زنگش بزنم» که باید میشد «چرا بهش زنگ نمینزی» و «از من هم خواست بهش زنگ بزنم». ما در گفت و گوهای روزمره به جای اینکه بگوییم بهش کار نداشته باش میگوییم کارش نداشته باش. یا مثلا عوض «بهم آمپول زدند» می گوییم «آمپولم زدند.» به نظرم این ترکیب مهجور نیست. – 3) «فلامینگو نگاه کرد و جم نخورد»، من اطمینان ندارم اما فکر میکنم «جنب نمیخورد» درست است، گرچه در محاوره میگوییم «جم». نسبت جم خورن با جنب خوردن مثل نسبت ملافه است با ملحفه. این واژههای تغییر شکلیافته در زبان مکتوب ما وارد شده و پذیرفتنی است، چنان که نمونههاش در مدخلهای متعددی در فرهنگ عامیانه فارسی دیده میشود، و غلیظ ترین شکلش را شاملو به کار میبرد که مینوشت شمبه و یکشمبه و امبار و دمبال. به هر حال یکی از مدخلهای فرهنگ عامیانه نجفی جنب/جم است و از شاهد مثالهاش: من با این پادردم چطور می توانم از جایم جم بخورم. (علویه خانم) جا نبود آدم جم بخورد. (باغ) – 4) در صفحهی 102، «دست میگذاشت روی پیشانی و گونهام تا خوابام میرفت» که به نظرم «تا خوابام میبرد» درست تر است. در فرهنگ عامیانه فارسی این مدخل دیده میشود: [به] خواب رفتن: مترادف «خوابش بردن». شاهد مثالش: پاهایم در اثر نشستن متمادی به خواب رفته بود. (سنگ رو یخ) جملههایی مثل «هنوز خوابت نرفته» و «هنوز خوابت نبرده» هر دو در گفتوگوهای روزانه یا - در این موردِ بخصوص- شبانه رواج دارد. – 5) «پایهای بریم چیزی بخوریم» که این «پایهای بریم» از آن زبان کاذبیست که الان در زبان فارسی آمده و تازه در زبان ما هم خیلی ریشهدار نیست و حیف است کلمات زبان مخفی یا زبان کاذب در یک اثر ادبی بیاید. نظر شما در این باره چیست؟ بحث درباره این مورد و یکی دو مورد دیگر بماند برای بعد.
15 آذر 1385
برای من بهترين لحظه در نوشتن يا ترجمهی يک متن وقتی است که نقطهی پايان را بعد از اولين دور نوشتن میگذارم.آن موقع است که خيالم راحت میشود که شاکلهی متن ريخته شده است. (مثل کوزهای که پس از فرم دادن اوليه کوزهگر حالا ديگر میداند کوزه است و مثلا گلدان نيست. انگار شکل پيدا کرده باشد.) حالا نوبت ويرايش متن است و لذت بردن از رنگ و لعابی که به کوزهام میزنم و زوائدی که پیراسته میشود. خواندن دوباره و چندباره متن. اصلاح دوباره و چندباره. بعد نوبت اين میرسد که از آن فاصله بگيرم. مثلا چند روز سراغش نروم و به آن فکر نکنم. بگذارم جملهها و واژهها و ساختار متن خوب به هم بپيچند و ببالند و زمان بگذرد و مثل خمير نان پف کنند و عمل آيند. آن وقت است که میشود به سراغشان رفت و واژههای زمخت و بیربط را بيرون کشيد و ترکيبهای ناموزون را موزون کرد. متنی را که در کورهی چرخان زمان گرداندهام ديگر مثل آن خمير اوليه به دستهايم نمی چسبد. پخته شده است. ديگرمثل آن روز اول اسيرش نيستم. حالا است که میتوانم خلاقيت خود را در ويرايش و بازنويسی به کار بگيرم و مثل خامهی روی کيک آن را تزيين کنم.
از وبلاگ خواب زمستانی
13 آذر 1385

*
درباره خوبي خدا، بناست فردا امروز سهشنبه ساعت پنج عصر در شهر کتاب مرکزی، در خیابان حافظ شمالی، حرف بزنند.
جای نویسندههاش خالی.
12 آذر 1385
حالا از این غفلت شدیدا احساس گناه میکردم. انگار مادر با بیرون آمدن از آن فضای تنگ شکفته است. در آرامش پارک سبز نشست. گناه من بود که با مزخرفاتی که مردم راجع به او و خانواده اش میگفتند به غربت افتاده بود، زن دیوانهای که پسر ناخلفی بزرگ کرده بود، و این همه بغضی شد که راه گلویم را بست.
گفتم، «ماما، پول کافی برای جا به جا شدن داریم. دوست داری آپارتمان اجاره کنیم، جایی همین اطراف، درست نزدیک پارک؛ شاید بشه عمارتی آسانسوردار پیدا کرد که منظره همه پنجره هاش پارک باشه. ببین مثل خونههای اونجا.»
به آن سمت خیره شد و بعد یکریز سرش را به نشانه نفی تکان داد. بعد نشست … و دیگربار سرش را تکان داد انگار پرسشی بود که باید بسیار به آن فکر میکرد.
خلقم خیلی تنگ بود، اصرار کردم ناهار را بیرون بخوریم، برای انجام دادن هر کاری آماده بودم، حتی میتوانستم او را به سینما ببرم، فکر بازگشتن به آن محله تحملناپذیر بود.
بیلی بتگیت/ ترجمه بهزاد برکت/ نشر قطره
حالا دیگر من وجدانم سخت ناراحت بود که به مادر نرسیدهام، به نظر میآمد که از بیرون آمدن از محل خودش و نشستن تو آرامش آن پارک سبز و خرم لذت میبرد. لابد کارهای من در حالش تاثیر داشته، احساس کرده در و همسایه او را هم مثل من عضو یک خانواده بد شناختهاند و از خودشان راندهاند، گفتهاند یک زن دیوانه پسر بهتر از این بار نمیآورد، از این فکرها به قدری غصهام گرفت که میخواستم گریه کنم.
گفتم « مادر، حالا این قد پول داریم که از اینجا بلند شیم. چهطوره یک آپارتمان تازه همین نزدیکیها بگیریم، کنار پارک، شاید یک ساختمانی پیدا کردیم که آسانسور هم داشته باشه از پنجره هاش هم بتونیم پارک رو تماشا کنیم. ببین، مثل اون خونهها.»
به آن سمتی که اشاره کرده بودم نگاه کرد و چند بار سرش را تکان داد که نه، … بعد باز سرش را تکان داد انگار باید این سوال را باز تو فکرش سبک سنگین میکرد.
خیلی غصهام گرفته بود، اصرار کردم که بیرون ناهار بخوریم، حاضر بودم هر کاری بکنم، ببرمش سینما، فکر برگشتن به خیابان خودمان را نمیتوانستم بکنم.
بیلی باتگیت/ ترجمه نجف دربابندری/ انتشارات طرح نو