"Journalism is literature in a hurry."
7 آذر 1385
5 آذر 1385
فعل «خوردن» در زبان فارسی دارای اهمیتی استثنایی و جایگاهی منحصر به فرد است. استفادههای «مجاز» از این فعل آنقدر متعدد است که حذف آن زبان فارسی را مختل میکند. از این نظر هیچ فعل دیگری با «خوردن» قابل مقایسه نیست. همانطور که انسان بدون خوردن از پا میافتد، حذف فعل «خوردن» زبان فارسی را یکسره ازکار میاندازد و رابطه آن را با واقعیت مخدوش میسازد. زیرا بدون این فعل نمیتوانیم بگوییم «غم مخور!»، برای حالت روحی بخصوصی که به آن «افسوسخوردن» میگوییم نامی نخواهیم داشت، نخواهیم توانست سوگند بخوریم. نمیتوانیم خودخوری کنیم. کسی نمیتواند با پرحرفی مغز ما را بخورد. «جیگر» کسی را نمیتوانیم بخوریم. نمیتوانیم حماقت مرد ابله را نتیجه خوردن مغز خر بدانیم و الخ. شماری از "چیزهای خوردنی" در فرهنگ بزرگ سخن اینها هستند:
قسم، سوگند، حق، گول و فریب، سرما، سر (مأیوس شدن)، غوطه، تاب، غم، خود، رشوه، شلاق، کتک، فحش، توسری، صدمه، افسوس، «خون خود»، جوش، حرص، مغزخر (حماقت)، مغز یا سر کسی را (به معنی زیاده روی در حرفزدن)، حسرت، غبطه، مال، عصبانیت یا خشم (فروخوردن). گرما و سرما، شکست، رنج و سختی (فردوسی: زدشمن جهان پاک من کردهام، بسی رنج و سختی که من خوردهام).
از استفادههایی نظیر «لباس بدن را میخورد» و «اتومبیل بنزین میخورد» و «بقال سرکوچه تومنی پنجزار میخورد» میگذریم. همینطور از مشتقات خوردن به معنی اصابت کردن، مانند: زمین خوردن، چاقوخوردن، تیرخوردن و چشمخوردن…
-
متن کامل این یادداشت تحقیقی را همراه با نمونهها اینجا بخوانید.
خوردن و ذهنیت/ وبلاگ چاردیواری
ادامه بحث: [+]
4 آذر 1385
Soap Opera: اپرای صابونی
اصطلاحی تحقیرآمیز برای برخی از فیلمها یا برنامههای رادیویی و تلویزیونی که پیش از رسیدن به پایان خوش، غم ملودرامی را تا جا دارد کش میدهند. وجه تسمیهی این اصطلاح آن است که در میان کسانی که در قبال پخش آگهی تجاری خرج مجموعههای رادیویی ِ رادیو امریکا را در اوایل دههی یکهزار و نهصدوسی میدادند تولیدکنندگان صابون از همه بیشتر بودند. این مجموعهها که آن زمانها به اوج محبوبیت رسیده بود سرگذشت سوزوگدازهای عاشقانهی دختری چشمستارهای یا بلاکشیهای خانوادگی ِ مادری ازخودگذشته را مجسم میکرد.
فرهنگ اندیشه نو/ انتشارات مازیار
30 آبان 1385
یا تو، ای صبح، خطا کردی و زود
سربرآوردهای از خواب امروز
یا که این دخترک ِ سطل به دست
میرود دیر پی آب امروز
…
عاشق چشم به راه
میجهد بیتاب بر پشت سمند
از پی دختر میتازد اسب
تا چه گیرد به کمند
…
میگذاری دختر
که کنم اسبم را
من از این جو سیراب؟
سطل را بگذار، ای ماه تمام
جان عطشان مرا دریاب!
دن آرام/ کتاب اول/ ترجمه احمد شاملو
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که این از آن مواردی است که هیچ علاقهای ندارم بدانم اصل متن تصنیف چه بوده و مترجم احتمالا چه دستکاریهایی کرده. برایم مهم نیست عاشق در متن اصلی بر پشت سمند پریده یا مادیان یا پراید، میخواهد اسب را از آب جوب سیراب کند یا از آب حوض، دخترک در متن اصلی سطل به دست داشته یا دبه یا آفتابه.
–
پ.ن: آیا شاملو مترجم بدیست؟ [1] و[2] و[3]
28 آبان 1385

جین وبستر میان همهی کتابها اغلب آن کتابی را دوست میداشت که به نثری ساده و روان و همهفهم نگارش یافته بود. پیوسته میگفت:
- دوران نثر سنگین و دیرفهم نوشتن و خواندن گذشته است. باید مثل بچهها حرف زد. با همان سادگی و بیپیرایگی و راستگویی.
وی اگر از کارهای دایی خودش بسیار لذت میبرد، به همین دلیل بود که میدید آثار وی را هم بچهها با شور و اشتیاق میخوانند و هم بزرگترها از بازگوکردن جملات و عبارات و مطالب آن غرق لذت و شادی میشوند.
مقدمه بابالنگ دراز به ترجمه داریوش شاهین
پ.ن: میدانید دایی این بانو که بوده؟ مارک تواین!
25 آبان 1385
نخ مریم: رشتهی بسیار سبک تاری را گویند که عنکبوتهای کوچک در حال تنیدن آن خود را به آن میآویزند و برای فرود آمدن از جای بلند مورد استفاده قرار میدهند.
کتاب کوچه: مجلدات میم، ذیل مریم (یک پاورقی در دن آرام)
پ.ن: هیچ کس نیست کار انتشار کتاب کوچه را سرعت بخشد؟ این همه نهاد و سازمان و فرهنگستان و … چه میکنند پس؟ کمک کنین هلش بدیم، چرخ کتاب کوچه پنچره؟!
25 آبان 1385
همه چیز به نحو حیرتآوری کاویده میشود. همهی اشیا و رفتار و افکار نیز توجیه طرح خود را از موقعیتهای داستانی شخصیتهایی میگیرند که در لحظه درگیر آناند. خیابانها، رستورانها، اشیای روی میز و داخل اتاق، لباسها، لوازم شخصی افراد و اجزای بدن آنها و جغرافیایی که بستر رفتوآمد پرسوناژهاست، افکار و واگوییها، طعمها و بوها، ملاحظات و انتظارات و آرزوها همه و همه ابزار کار نویسنده قرار میگیرند تا همنام به زیبایی و جذابیت شکل بگیرد. تا خواننده ببیند چگونه و چهطور خوی و خصلت قبلی آدمهایی رنگ میبازند تا آنها مجال پیدا کنند به عادات تازه خو کنند. آرام آرام از رویاهای قدیم خود و والدین و اجدادشان دور میشوند و در کام سرد دنیایی که کمتر میشناسند، ولی به آن اعتماد بیشتری دارند فرو میروند. نسل تازهای به وجود میآورند که دیگر لزومی نمیبیند مثل آنها از پایینها و دورها و سختها آغاز کند…
لحظات زیبایی که در رمان فراواناند، پیش از اینکه حاکی از مهارت نویسنده در آفرینش و جان بخشیدن به شخصیتهای کتابش باشد، نشانهی تجربه زندگی است که در پس سطور کتاب حاضر است و راهنمای لاهیری برای حرکت هماهنگ و خوندار در لابهلای دقایق و ساعات و حتی سالهاست. بازگشتهای ظریف و ماهرانه به گذشتههای دور و نزدیک آدمها و توصیف جزئیات و جزئیات و جزئیات که تمامی ندارند و صفاتی که موجز و پذیرفتنی پس از نامها میآیند و آدمها و اشیا، بود و نبود آنها را دقیقتر میکنند بازتاب این تجربه زندگیاند…
رمان به رغم حجم قابل توجه، کمتر اضافهگویی دارد. آن چه هست برای فضاسازی داستان ضروری به نظر میرسد. نمونههای درخشان ایجاز هم در کار لاهیری هست. نگاه میکنیم به جهنم- بهشت او که آخرین داستان مجموعهی خوبی خدا است؛ این داستان همان قدر خوب است که شیرینی عسلی موراکامی و کارم داشتی زنگ بزن کارور و زنبورهای همن و جناب آقای رییس جمهور هادسون و…
جهنم- بهشت در مجموعهای که شاید بهتر بود «خوبی داستان کوتاه» نام میگرفت، برای من البته طعم دیگری هم دارد…
عباس عبدی/ چاهی نه برکهای/ ماهنامه هفت/ شماره 32
–
پ.ن: کل این یادداشت 5 صفحهای را در شماره 32 مجله "هفت" که هنوز روی پیشخان دکههای روزنامهفروشی است بخوانید.