مهر 1385



پیدا کردن چند غلط واقعی یا خیالی در یک ترجمه کار نسبتا آسانی است. این کار خیلی‌ها را وسوسه می‌کند، و خوب، بعضی‌ها برمی‌دارند این کار را می‌کنند. یک وقت این کار خیلی رسم بود. نقد ترجمه به این معنی بود که اول مقدمه‌ای بنویسند درباره اهمیت امر ترجمه و نقش آن در اختلاط فرهنگ ملل، به ویژه در اعتلای ادبیات فارسی در شرایط کنونی، و تاکید بر این که ترجمه باید درست باشد و غلط نباشد و مترجم باید در اجرای وظیفه خطیری که بر عهده می‌گیرد وسواس کافی به کار بندد… بعد هم آن چند اشکال واقعی یا خیالی را که پیدا کرده بودند با ذکر عبارت اصلی پیش می‌کشیدند و می‌گفتند که بله، در این مورد متاسفانه مترجم دچار لغزش‌های متعدد شده و مراد نویسنده را چنان که باید و شاید درنیافته، و حال آن که نویسنده نقد دریافته و آن این است. در «پایان مقال» دو حال پیش می‌آمد. اگر نویسنده‌ی نقد آدم خوش‌خیمی بود، یا به دلیلی ملاحظه مترجم را می‌کرد، می‌گفت که البته لغزش‌هایی که در سراسر این کتاب «جای جای به چشم می‌خورد» و در این مختصر به آنها «اشارت رفت» از ارزش کار مترجم نمی‌کاهد و «سعی او مشکور است»، و اگر چه اهم این موارد به هیچ وجه قابل اغماض نیست، ولی به هر حال امید است که در چاپ آینده کتاب مترجم «وسواس بیشتری مبذول دارد» و در رفع مشکلات و معایب کار خود «اهتمام ورزد». اما اگر نویسنده‌ی نقد از آن موجودات بدخیم بود، «پایان مقال» او به این صورت در می‌آمد که بله، این است نتیجه عدم اطلاع کافی از زبان خارجی و بی بهره بودن از میراث گرانبهای ادبیات فارسی و نداشتن حس مسوولیت، و اگر ما در این مقال به این اثر پرداختیم به این سبب نیست که برای مترجم و کار او ارزشی قائلیم، چرا که کار مترجم «از بی ارزشی خاصی برخوردار است»؛ غرض ما این بود که به سایر مترجمان هشدار دهیم و آنها را آگاه سازیم تا از این پس هر کسی به خود اجازه ندهد ساحت مقدس ادبیات فارسی را با این گونه ترجمه‌های مغلوط بیالاید.

این رسم نقد ترجمه خوشبختانه زیاد دوام پیدا نکرد و سال‌ها پیش بر افتاد. اگر چه اخیرا باز سروکله چند تا از این موجودات پیدا شده است، ولی امیدوارم این به معنای احیای آن نباشد…

نجف دریابندری/ یک گفت و گو/ نشرکارنامه

[9] نظر 


نحو زبان فارسی از کاربرد جمع در هنگام هشدار اکراه دارد. وقتی متوجه می شویم که دزدانی وارد خانه‌مان شده اند،‌اگرچه تعدادشان بیش از یک نفر است،‌ فریادمان «دزد!» است و نه دزدان یا دزدها؛ هم‌چنان که فریاد هشدارمان در مواجهه با گله‌یی سگ یا گرگ، نه سگ‌ها یا گرگ‌ها که دقیقاً «سگ!» یا «گرگ!» است.

مدیا کاشیگر/ نظری در باب ترجمه عنوان کرگدن اوژن یونسکو در هفتان

پ.ن: مترجم باید همین شم و نگاه دقیق را داشته باشد تا مترجم باشد یا بشود.

[.] نظر 


کلمه‌ها شکل موم شده‌اند، چسبیده‌اند به سر انگشتانم . با یک نگاه، انتخابشان می‌کنم . آنها ردیف می‌شوند و مرا با التماس نگاه می‌کنند، من با تفرعن از توی نوبت بیرونشان می‌کشم. کلمه‌ای که انتخاب شده به دیگران زبان درازی می‌کند و شاد است . گاهی وقت‌ها هم در آخرین مراحل، یا به تنهایی ترور می‌شود یا در میان یک پاراگراف بداقبال شهید یک قتل عام می‌شود، مرگ در حین انجام وظیفه! دیگر می‌شناسمشان دیگر. دهانشان را که باز کنند، تا آخرین حرفشان را می‌خوانم . آن‌ها مدام هستند. حضورشان دائمی‌ست. در ردیف‌های منظم چرخ می‌زنند. به نفعشان است که در دسترس باشند، برای پیشرفت کارشان! البته یک واقعیتی وجود دارد، بعضی از کلمه‌ها لوندند، بعضی‌ها باافاده ، بعضی‌ها بالاشهری‌اند و بعضی‌هایشان هرزه. بعضی‌ها کم‌پیدایند و بعضی‌ها مزاحم. اما مرا که دیگر نمی‌توانند سیاه کنند، این بازی‌ها وننربازی‌ها و کلاس گذاشتن‌هایشان را باید ببرند یک جای دیگر. خودشان هم فهمیده اند. به همین خاطر است که آمده‌اند و چسبیده‌اند درست سر انگشتانم.

 کولی‌ها کنار آتش

[3] نظر 


به ترجمه‌های فارسی "آلیس در سرزمین عجایب" مراجعه می‌کنیم تا ببینیم هر کدام از مترجم‌ها در مواجهه با عناصر فرهنگی از چه شگردی استفاده کرده‌اند.

مارمولکی به نام بیل از ارتفاع پرتاب شده و حالش خوب نیست. جانوران دیگر به کمک او می‌شتابند و می‌گویند: Hold up his head- Brandy now

انگلیسی‌ها به کسی که حالش بد بشود برندی می‌دهند. اکنون چاره‌ای که مترجم‌ها اندیشیده‌اند:

سرش را بالا بگیر!- بهش آب بده!   / پیرزاد

مواظب سرش باشید… کمی آب به او بدهید.   /ریاحی

سرش را بالا نگهدار… حالا برندی   /بهرامی حران

سرش را حفظ کنید، کمی کنیاک بدهیدش   /هنرمندی

سرش را بالا نگهدار، حالا کمی از آن شربت بیار   /پناهی خراسانی

سرش را بالا بگیرید- کو آب قند؟  /توفان

مترجم، شماره 40، یک متن و چند مترجم، دکتر خسرو احسنی قهرمان

[11] نظر 


« خوبی خدا» به چاپ دوم رسید. تیراژ چاپ دوم 5000 نسخه است و از دو سه روز پیش در کتابفروشی‌ها توزیع شده.

در این چند ماه یعنی دقیقا از روز دوم نمایشگاه کتاب امسال که خوبی خدا در آمد تا امروز، این کتاب در وبلاگستان بسیار بیشتر از مطبوعات بازتاب یافته، و اکنون فرصت خوبی است برای ادای احترام به این رسانه - به خصوص وبلاگ‌های فرهنگی- و نویسندگانش، که برخی از آنها درباره این کتاب حرف زدند و نظرات شخصی خود را گفتند. شاید همین نظرات حسی و شخصی از جهاتی مهم‌تر و موثرتر از تحلیل‌های ادبی باشد، که آنها را باید در روزنامه‌ها و مجلات فرهنگی خواند. (کدام روزنامه و مجله فرهنگی؟!) 

تا جایی که من خبر دارم در این مدت، نویسندگان این وبلاگ‌ها درباره خوبی خدا نوشته‌اند (کلیک بر روی هر لینک، مستقیم به خود یادداشت‌ها می‌رساندتان):

کتابلاگ ،

کو،

تنها اگر دمی ،

میرزا پیکوفسکی ،

ناتور دشت،

غرولند،

کتابخوان،

آدم در دم مرد ،

چندگانه ،

خشم و هیاهو ،

از زندگی ،

کتابهای عامه پسند ،

ناتور،

و بسا وبلاگ هایی که من خبر ندارم و اگر کسی دارد به من هم بدهد.

به برخی از این یادداشت‌ها خوابگرد ، جن و پري ، سيب گاززده ، دو در دو ، قابيل، و بیشتر از همه هفتان لینک دادند.

از مطبوعات هم شرق و همشهری جوان، یادداشت‌های جدی نوشتند، همشهری ماه، و مجله زنان آن را معرفی کرد و اشاراتی در حد خبر یا اشاره به یک داستان کتاب هم در سرمایه، دوچرخه، حیات نو و اعتماد ملی چاپ شد.

آنچه می‌خواهم بگویم این است که این تجربه دست کم به من نشان داد که وبلاگستان - بر خلاف سایر رسانه‌های ایرانی- با فضای نسبتا صمیمانه و به دور از زدوبندی که دارد، و فراغت از محدودیت‌های خام‌اندیشانه‌ای که در غالب روزنامه‌ها اعمال می‌شود، و مهم‌تر از همه به دلیل شخصی بودن مِلک هر بلاگر، که همانا وبلاگش باشد، این ظرفیت را دارد که مرجع موثر و قابل اعتمادی برای یافتن کتاب‌های خوب و توصیه کتاب‌های خواندنی بشود. یادداشت‌های وبلاگی عمدتا از دل برآمده‌اند و لاجرم بر دل می‌نشینند، و بنابراین از یادداشت‌هایی که در سایر رسانه‌ها منتشر می‌شود، سر-اند.

حالا بسیاری از کتابخوانان بعد از خواندن کتابی که لذتی دلچسب بهشان چشانده، مشتاق‌اند پای کامپیوتر بنشینند و نام آن کتاب را در گوگل جست‌وجو کنند و ببینند چه کسانی درباره آن چه چیزها گفته‌اند. همین حس مشترک ِ قابل دسترسی در هر لحظه و هر ساعت از شب و روز است که این فضای مجازی را از رسانه‌هایی چون مطبوعات و تلویزیون جدا می‌کند.

در فضای وبلاگستان است که نویسندگان و مترجمان و ناشران می‌توانند یادداشت‌ها درباره کتاب‌هاشان را در سایت‌ها و وبلاگ‌های خود لینک بدهند تا سایر خوانندگان از نظرات سایر خوانندگان باخبر شوند و در احساسات و دیدگاه‌های یکدیگر نقاط و نکات مشترک بیابند.

اما نکته مهم‌تر اینجاست: از خوبی خدا مهم‌تر کتاب‌های بسیاری هست که می‌توان و باید خواند و معرفی کرد و درباره‌شان یادداشت نوشت. در همین حوزه داستان کوتاه، وقتی در گوگل جست‌وجو می‌کنی، درباره مجموعه داستان لاتاری، چخوف و چند داستان دیگر ترجمه جعفر مدرس صادقی صرفا 4 مورد در سایت‌ها و وبلاگ‌ها می یابی، و درباره استادان داستان ترجمه اسماعیل فصیح فقط 1 مورد، چه رسد به مجموعه‌های دیگر، تازه‌تر. 

می‌توانیم از قابلیت وبلاگستان بهره بگیریم و هر از گاه، بی توجه به جنس حرف‌های معمول‌مان در وبلاگ، حس و نظرمان را درباره کتاب‌های محبوب‌مان بنویسیم. این دست یادداشت‌ها به هر حال خوانده می‌شود. چه مستقیم، چه از راه موتورهای جست‌وجو. باید دست به کار شد.

[7] نظر 


سه روز پیش، روز 16 سپتامبر، جومپا لاهیری در جشنواره کتاب بروکلین کتاب‌های همنام  و مترجم دردها  با ترجمه‌ی مرا دید و کتاب‌های اصل آنها را برایم امضا کرد.

او در این برنامه، در کنار سه نویسنده دیگر، نیکول کراوس، جیم مانریک و الیزابت نانز، بخشی از تازه‌ترین داستان کوتاهش را خواند و در جلسه‌ی بحث و پرسش و پاسخ شرکت کرد. لاهیری گفت نگهداری از فرزندانش اجازه ادامه رمانش را نمی‌دهد و در حال حاضر روی یک مجموعه داستان کار می‌کند. به گفته‌ی دوست عزیزی که این کتاب‌ها را به لاهیری  داده و برایم امضا گرفته، علاقمندان فراوانی برای امضاگرفتن از این چهار نویسنده و شرکت در جلسه پرسش و پاسخ آمده بودند. این برنامه با نام «از آشوب و قصه» در سالن بروکلین برگزار شده و در توضیحات پوستر آن چنین آمده: «در عصر جنگ و آسیب‌های جهان از سیاست، نویسندگان چگونه سکون هنری خود را حفظ می‌کنند و بر هنر خود متمرکز می‌مانند؟ آیا واقعیت، سرزده، مزاحم‌شان نمی‌شود؟»

پ.ن1: سایت جشنواره کتاب بروکلین را در اینجا ببینید و نام همه‌ی نویسندگانی را که در جلسات بحث و پرسش و پاسخ و امضای کتاب‌هاشان شرکت کردند، در اینجا .

پ.ن2: روی میز، پیش ِ روی لاهیری، یک نسخه از چاپ اول همنام فارسی و یک نسخه از مترجم دردهای انگلیسی دیده می‌شود و سر میز کناری  در دست یکی از حاضرین، یک نسخه همنام انگلیسی .

[9] نظر 


… من همان‌طوری می‌نویسم که حرف می‌زنم، بدون هیچ شگرد و ادا‌اصولی… همه‌ی تقلایی که می‌کنم برای این است که به همان زبانی بنویسم که با آن حرف می‌زنیم، چون که کاغذ کلام را بد ضبط می‌کند. همه‌ی مسأله این است… رسیدن به عصاره‌ی زبان… به نظر من این تنها شیوه‌ی بیان حس و عاطفه است. چیزی که من می‌خواهم روایت‌گری نیست. انتقال احساس است. چنین کاری با زبان رسمی رایج، با سبک‌و‌سیاق ادیبانه، غیر ممکن است. همچو زبانی مال گزارش‌های اداری، بحث و مناظره و نامه‌نویسی برای دخترعمه یا دخترخاله است.

 لویی فردینان سلین/ مرگ قسطی/ ترجمه مهدی سحابی

*وبلاگ «کتاب‌های عامه پسند»: [ درباره مرگ قسطی و ترجمه مهدی سحابی]

[.] نظر 

Next Page »