
داستان کوتاه
نوشته جو کهل
***
پ.ن 1: این داستان در یکی از شمارههای سال 2001 نشریه آتلانتیک منتشر شده بود.
پ.ن 2: جو کهل نویسنده و استاد زبانشناسی دانشگاه جورجیاست که مدتی عضو نیروهای داوطلب صلح در مراکش بوده.
8 شهریور 1385

داستان کوتاه
نوشته جو کهل
***
پ.ن 1: این داستان در یکی از شمارههای سال 2001 نشریه آتلانتیک منتشر شده بود.
پ.ن 2: جو کهل نویسنده و استاد زبانشناسی دانشگاه جورجیاست که مدتی عضو نیروهای داوطلب صلح در مراکش بوده.
7 شهریور 1385
از آلوتها پرسیدم «ببینم هیچ کدامتان آواز بلد نیستید؟»
آلوت بزرگتر گفت «من همه کارهای هنک ویلیامز را بلدم.»
«آوازهای سرخپوستی چی؟»
«هنک ویلیامز سرخپوست است.»
«آوازهای مقدس چی؟»
«آوازهای هنک ویلیامز مقدس است.»
-
تو گرو بگذار، من پس میگیرم/ شرمن الکسی/ مجموعه داستان خوبی خدا
***
Cold Cold Heart: آوازی از هنک ویلیامز برای شنیدن و ویدئوی کوتاهی برای دیدن.
4 شهریور 1385
بسیاری از مترجمان به اصطلاح «دقیق» تحت عنوان «دقت» و «امانت» ترجمهای را ارائه میدهند که در واقع نابجاست، هر چند با ملاکهای صوری دقیق مینماید. این گونه مترجمان متن اصلی را، با معیارهایی مکانیکی، آنچنان «کامل» در نظر میگیرند که فکر میکنند هیچ عنصری نباید به آن اضافه یا از آن کسر گردد. یکی از دلایل این گونه «امانتداری»ها اغلب ناتوانی مترجم در یافتن معادلهای طبیعی برای واحدها و به خصوص واحدهای بزرگتر از واژه است. این گونه مترجمان حرکت در پناه مفردات (واژهها) را سهلتر و امنتر از زورآزمایی در گود عبارات و جملهها یافتهاند.
بحثی در مبانی ترجمه/ علی صلحجو/درباره ترجمه؛ برگزیده مقاله های نشر دانش
28 مرداد 1385
بعید نبود همه چیز به سن و سال مربوط باشد. آقای شولتس سی سال بیشتر داشت و آقای برمن از او هم مسنتر بود اما به استثنای ایروینگ اکثر افراد بالای بیست سال داشتند، و برای یک آدم مثلا بیست و یک ساله با موقعیت خوب و امکان پیشرفت پسری پانزده ساله یک آشغال به حساب میآمد، که حتی اگر ورودش به این مقولات را غیر عاقلانه و توهین به خودش حساب نمیآورد، دست کم نامناسب میدانست. یکی از همین تیز و بزهای «باشگاه امبسی»، «جیمی جونیو» بود که در «خیابان ویکز» درست دوروبر خانهی ما زندگی میکرد و برادر کوچکش کلاس پنجم با من همشاگرد بود، ناگفته نماند که از سه سالههای کلاس پنجم بود، با این همه چند دفعهای که «جیمی» را دیدم بر و بر به من نگاه کرد در حالیکه باید مرا یادش میآمد.
بیلی بتگیت/ ادگار لارنس دکتروف/ ترجمه بهزاد برکت/ نشر قطره؛1371
گفتم لابد مساله به سن من مربوط میشود. خود آقای شولتس سی و چند سال داشت، آقای برمن از او هم بیشتر داشت، ولی غیر از ایروینگ بیشتر افراد زیر سی سال داشتند، ولی برای آدمی که مقامش خوب باشد و امکان پیشرفت هم داشته باشد و سنش هم مثلا بیست و یک سال بیشتر نباشد، یک پسر پانزده ساله داخل آدم به حساب نمیآید و دخالتش در جریان کاروکسب اگر دست کم خلاف مصلحت نباشد مسلما اهانت به شان همه افراد است. یکی از مامورهای گردن کلفت باشگاه امباسی جیم جولیو بود که بچه خیابان ویکس بود، سر نبش کوچه خودمان، برادر کوچکش هم تو کلاس پنجم همکلاسم بود، اگرچه وقتی من وارد این کلاس شدم سال سومش بود که داشت درجا میزد، ولی یکی دوباری که من جیمی را دیدم اصلا آشنایی نداد، در صورتی که خوب هم مرا میشناخت.
بیلی باتگیت/ای. ال. دکتروف / ترجمهی نجف دریابندری/ طرح نو؛ 1377
24 مرداد 1385
دیشب میاومدی دنبالم دیگه. کار داشتم دیگه.
حرفتو بزن دیگه. دیگه همه چی تموم شد.
دیگه/دیگر واژهای جالب، به دردخور، و گویاست- به خصوص در گفتوگوها- و در معانی گوناگون به کار میآید.
این کلمه معادل برای چه واژههای انگلیسیست؟ در برخی جاها دیگه/دیگر میتواند -تقریبا- معادلplease باشد، مثلا جمله Please call me را گاهی می توان «به من زنگ بزن دیگه!» ترجمه کرد. یا مثلا در فارسی میگوییم «حرفتو بزن دیگه.» یا «بیا شامت رو بخور دیگه.» ممکن است کنایه از حسرت و خواسته محقق نشده قلبی و معادل I wish و چیزهایی از این دست باشد، مثلا در جمله «قرصاتو میخوردی دیگه.» یا «بهش میگفتی دیگه.» که تقریبا معادل کاشکیست. گاهی کنایه از It’s non of your business است مثلا در جمله «کار داشتم دیگه» همین یک کلمه، محترمانه، کار این جملهی بلند و تند را میکند که: ولی به تو ربطی ندارد که چه کار! گاه معادلیست برای قیود حاکی از قطعیت، نظیر absolutely، badly، و never؛ مثلا در «دیگه حرفتو باور نمیکنم.» یا «دیگه دوستت ندارم.» دیگه/دیگر قطعا معادل واژهها و اصطلاحات انگلیسی دیگری هم هست. فقط باید بیشتر فکر کرد. فکر کنید دیگه! *** پ.ن: جای این واژه و معانی متعددش در فرهنگ اصطلاحات عامیانه ابوالحسن نجفی خالیست.
19 مرداد 1385
هر جا bicycle دیدی نگذار دوچرخه؛ یک بار هم بگذار چرخ.
هر جا to pedal دیدی نگذار پدال زدن یا رکاب زدن؛ یک بار هم بگذار پا زدن.
***
تنوع واژهها و تعبیرها برای یک مفهوم، یکی از خوبیهاش این است که - به خصوص در رمان- متن را از یکنواختی در میآورد و خواننده را از ملال.
14 مرداد 1385
He combed his wet hair, drawing it up into waves and fluffing it with his cupped hands so it stood stiffly over his forehead.
***
ترجمه این جور جملهها هرچه تصویریتر بهتر. تصویری یعنی چنان که خواننده، توصیف نویسنده را به روشنی و سهولت تصور کند.