خرداد 1385



فصلنامه‌ی مترجم شماره چهل و دوم درآمد.

این شماره صفحات ویژه‌ای دارد در نکوداشت نجف دریابندری،  به قلم احمد سمیعی، علی خزاعی فر، عبدالله کوثری، و مهدی غبرایی.  

[4] نظر 


برش‌هایی از شرح ماجرای دیدار یکی از علاقه‌مندان دریابندری در نمایشگاه کتاب

نجف دریابندری کاملاً شبیهِ عکس‌هاییه که ازش چاپ می‌شه. البته به نسبت سن ِ زیاد، خیلی شیک و امروزی لباس پوشیده بود. اولین چیزی که توجه‌ام رو جلب کرد، عوارض پیری بود. شنوایی به شدت ضعیف، برای این که بشنود تقریباً باید داد می‌زدی، و عدم تمرکز ذهن. جوری که اغلب صحبت‌هاش ناتمام می‌موند، یا اسامی کتاب‌ها و اسامی خاص رو به یاد نمی‌آورد. البته این اونقدری نبود که از شنیدن صحبت‌هاش لذت نبری. مثلاً یک نفر درباره‌ی خوندن متون کهن ِ فارسی سوال کرد و جواب شنید که خیلی از اون‌هارو نباید خوند چون خیلی چرت و پرت نوشتند (ایول!) مثل کلیله و دمنه. دو سه تا سوال و جواب خوب دیگه هم شد که تا جایی که در ذهنم باشه نقل می‌کنم:

-سوال: یک ترجمه چقدر می‌تونه کامل باشه؟ یعنی آیا می‌شه ترجمه صد در صد کامل باشه؟
-جواب:
مثالی می‌زنم که روشن بشه قضیه، من تا زمانی که بازمانده‌ی روز ترجمه کردم وچاپ شد نمی‌دونستم ترجمه‌ی دیگه‌ای هم در بازار موجوده. اون ترجمه، ترجمه‌ی خوبی بود و تا حدی مطابق با کتاب بود و مغایرتی هم با کتاب نداشت. اما من برای ترجمه‌ی خودم مدت‌ها فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که لحن ِ سفرنامه‌های دوره‌ی قاجار مناسبِ این کتابه. من این‌جا فکر می‌کنم دیگه از این ترجمه نمی‌شه کامل‌تر انجام داد و لحنی منطبق‌تر از این با لحن ِ اصلی داستان پیدا کرد.
-سوال: اگر الان می‌خواستید وداع با اسلحه رو دوباره ترجمه کنید، ترجمه فرقی می‌کرد؟
-جواب:
نه، باز هم ترجمه‌ام همین می‌شد. من متن ترجمه رو 5 یا 6 سال پیش بازخونی کردم و دیگه به نظرم هیچ تغییری نمی‌خواد و کامله.
-سوال: چقدر طول کشید تا ترجمه‌ی پیامبر و دیوانه رو انجام بدید؟
-جواب: یک هفته!

***

شخصیتی که در ذهنم از دریابندری داشتم با شخصیت واقعی‌اش تقریباً فرقی نمی‌کرد. انسان ِ فرهیخته‌ای که درباره‌ی جایگاهِ خودش دچار توهم نشده. هرجا که در حوزه‌ی کاری‌اش باشه با قاطعیت حرف‌اش رو می‌زنه و هرجا در حوزه‌ی تخصص‌اش نباشه چیزی نمی‌گه. و البته خیلی هم خوش ‌مشرب و خوش‌برخورده.

متن کامل: وبلاگ ایکاروس

یک نظر 


1

پیشنهادم به اهل قلم این است که تا چیزی را نفهمیده‌اید و در ذهنتان پخته نکرده‌اید، ننویسید و ترجمه نکنید. اغلب گرفتاریهای زبانی ما ناشی از فهم ناقص است. مشکل بزرگ دیگرمان خودنمایی و تحقیر مردم است. زبان فارسی زبانی بسیار پرورش‌یافته است. گنجینه‌ای است از واژه‌ها و اصطلاح‌ها و تعبیرها که با همه‌ی واپس‌ماندگیهای ما از دانش امروز هنوز در بیان بسیاری معانی بسیار تواناست… اصل دیگر، احترام به میلیونها مردمی است که با همین زبان سخن می‌گویند و داد و ستد معانی می‌کنند. اهل قلم باید از مرکب تفرعن به زیر بیایند و، به تعبیری، دموکراتیک شوند. نمی‌گویم عامی و عوام‌زده شوند، بلکه باید پیوسته به خود یادآور شوند که برای همین مردم می‌نویسند. به قول یعقوب لیث صفاری در تاریخ سیستان «چیزی که من در نیابم چرا باید گفت؟» بدیهی است دانشها پیوسته در پیشرفتند و ما برای بیان معانی جدید به واژه‌ها و تعبیرهای نو نیازمندیم. اما این احتیاج جواز مغلق‌گویی و کاربرد لغات وحشی و غریب نیست. اگر چنین بود، می‌بایست نام مترجم و نویسنده را از ما برمی‌داشتند و می‌گفتند مکانیک یا تکنیسین زبان. شیوایی و فصاحت و سهولت فهم معانی است که به زبان فخامت می‌بخشد، نه ابهام و پیچیدگی و خودنمایی در جعل اصطلاح.  

«دو پیشنهاد اساسی به نویسندگان و مترجمان جوان و ناشران تازه کار»/ متن سخنرانی دکتر عزت الله فولادوند در همایش سالانه انتشارات سخن/ شماره جدید بخارا (50، ویژه‌نامه بزرگداشت رضا سیدحسینی)

***

***

2

یک نکته، یک خبر:

در سایت وزین جن و پری ذیل یکی از داستان‌های ترجمه، کسی با نام من (امیرمهدی حقیقت) از مترجم داستان یا مدیر سایت خواسته متن اصلی داستان را - که به زبان فرانسه است- در اختیار بگذارند. اتفاقی غریب و تاسف‌بار است. من نقد ترجمه را مچ‌گیری از مترجم (درآوردن خطاهای کوچک و بزرگ او و، با ذوق و خوشحالی، نشان‌دادن بدفهمی‌ها یا معادل‌های نادرستش برای واژه‌ها، یا شرح جاافتادگی‌ها یا اثبات غلیظ تر یا رقیق‌تر بودن متن ترجمه نسبت به متن اصلی ) و آن گاه - به تعبیر نجف دریابندری- احتمالا داد سخن دادن در باب ضرورت وفاداری به متن اصلی و افسوس از رشد روزافزون تعداد مترجمان خام‌دست در فضای نحیف نشر نمی‌دانم! جالب‌تر اینکه اساسا فرانسه نمی‌دانم، و باز جالب‌تر اینکه آیا را «ایا» و آن را «ان» نمی‌نو‌یسم! عجیب است؛ چرا کسی باید نام مرا پای مطلبش بگذارد؟ به هر حال، برای پرهیز از اتفاقات ناگوارتر و بروز سوء تفاهم بیشتر، از این پس در هیچ سایت و وبلاگی نظر نمی‌گذارم و برای اظهار نظر درباره‌ی مطالب یا تماس با نویسنده‌ها، صرفا از ای‌میل admin@amirmehdi.com یا haghighat_amirmehdi@yahoo.com استفاده می‌کنم.

[.] نظر 


کشته‌مرده‌های استفاده‌ی مطلق از زبان پارسی سره به «شرکت دخانیات» چه می‌گویند؟!

[7] نظر 


رضا سید حسینی: اگر 99 درصد احتمال درست بودن جمله‌ای را كه آن را ترجمه می‌كنيد، می‌دهيد، بدانيد 99 درصد غلط است؛ چرا كه اگر كاملا درست بود، شك زايل می‌شد.

***

گزارشی  از مراسم بزرگداشت سید حسینی به مناسبت هشتادمین سال تولدش.

برای این مرد نازنین سلامتی و سرزندگی پایدار آرزو کنیم.

[3] نظر 


متن یک پیام:

سلام
برای عبارت زير چه ترجمه‌ای پيشنهاد می‌كنيد:

A Whisteler in the nightworld

كه هم فارسی قشنگی داشته باشه هم زيبا؟

[26] نظر 


Enter a Servant

(خدمتگاری وارد می‌شود)

Macb. The devil damn thee black, thou cream-fac’d loon! Where gott’st thou that goose look?

مکبث: شیطان سیاه‌روی‌ات کند، کله‌پوک ِ رنگ ِ رو پریده! این قیافه‌ی ابلهانه چی ست؟

Serv. There is ten thousand–

Macb. Geese, villain?

Serv. Soldiers, sir.

خدمتکار: ده هزار اند…

مکبث: چه؟ گوساله‌ی رذل!

خدمتکار: سربازان، آقا.

Macb. Go, prick thy face, and over-red thy fear,

Thou lily-liver’d boy. What soldiers, patch?

Death of thy soul! those linen cheeks of thine

Are counsellors to fear. What soldiers, whey-faced?

Serv. The English force, so please you.

Macb. Take thy face hence.

مکبث: چهره‌ات را خونین کن تا سرخی خون سفیدی ترس را بپوشاند،

پسرک بی‌جگر! کدام سربازان؟ مسخره! جان‌ات برآید! گونه‌هایت که به رنگ گچ است ترس در دل‌های دیگران می‌نشاند. کدام سربازان؟ رنگ پریده!

خدمتکار: سپاه انگلستان، قربان.

مکبث: برو، گور-ات را گم کن.

Exit Servant.

(خدمتگار می‌رود.)

***

مکبث (مجلس سوم)/ ویلیام شکسپیر/ ترجمه‌ی داریوش آشوری/ انتشارات آگه/ چاپ ششم 

یک نظر 

Next Page »