دی 1384




"Just a minute here," the baker said. "You want to pick up your three-day-old cake? That it? I don’t want to argue with you, lady. There it sits over there, getting stale. I’ll give it to you for half of what I quoted you. No.You want it? You can have it. It’s no good to me, no good to anyone now. It cost me time and money to make that cake. If you want it, okay, if you don’t, that’s okay, too. I have to get back to work."

شیرینی‌پز گفت:« صبر کنید ببینم. می‌خواهید کیکتان را که سه روز مانده است ببرید؟ درست فهمیدم؟ من قصد ندارم با شما یکی به دو کنم خانم. همان جا گذاشتمش، دارد بیات می‌شود. به نصف قیمتی که گفتم، می‌دهم ببریدش. ولی نه. می‌خواهیدش؟ مال شما. به درد من نمی‌خورد، حالا دیگر به درد هیچ کس نمی‌خورد. من کلی وقت و پول پایش گذاشتم. اگر می‌خواهیدش، خوب، قبول، اگر هم نمی‌خواهید، باز هم قبول. من باید بروم سر کارم."…

"Lady, I work sixteen hours a day in this place to earn a living," the bake said. He wiped his hands on his apron."I work night and day in here, trying to make ends meet…No trouble, now".


شیرینی‌پز گفت:« خانم، من اینجا روزی شانزده ساعت کار می‌کنم تا خرجم در بیاید.» دست‌هایش را با پیشبندش پاک کرد.« من شب و روز اینجا کار می‌کنم تا دخل و خرجم جور بشود… دنبال دردسر نمی‌گردم.»


… "My son’s dead," she said with a cold, even finality." He was hit by a car Monday morning…But, of course, you couldn’t be expected to know that, could you? Bakers can’t know everything- can they, Mr.Baker? But he’s dead. He’s dead, you bastard!" Just as suddenly as it had welled in her, the anger dwindled, gave way to something else, a dizzy feeling of nausea.


آن با حالت قطعیتی سرد و بی‌روح گفت:« پسرم مرده. صبح دوشنبه با اتومبیل تصادف کرد… اما خوب معلوم است که نمی‌شد انتظار داشت تو بدانی، درست است؟ شیرینی‌پزها که نمی‌توانند همه چیز را بدانند- می‌توانند، آقای شیرینی پز؟ اما او مرده. مرده، مردک رذل!» خشمش همان طور که ناگهانی در وجودش بالا گرفته بود، ناگهانی از میان رفت، جای خود را به حالی دیگر داد، به احساس سرگیجه و تهوع.

Howard put his hand at the small of her back and looked at the baker. "Shame on you," Howard said to him." Shame."

هوارد دستش را بر پشت او گذاشت و به شیرینی‌پز نگاه کرد. هوارد به او گفت:«خجالت دارد، خجالت.»

بخشی از داستان یک کار کوچک و خوب [با تلخیص]

کلیسای جامع/ ریموند کارور/ ترجمه‌ی فرزانه طاهری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ اول: 1377

***

***

پ.ن: کلیسای جامع بهترین ترجمه از داستان‌های کارور است، و با این حال، در کمال تاسف و تعجب، چاپ دومش بعد از حدود 6 سال منتشر شده؛ گمانم در سال 83. سال‌ها بود که هر داستان‌نویس و داستان‌خوان‌ای از کارور حرف می‌زد؛ سه هزار نفر به‌به و چه‌چه می‌کردند که چه نویسنده‌ای و چه کتابی، اما می‌دیدی فقط 2200 نسخه از آن چاپ شده و هنوز هم در بازار هست. و اینجا بود که این واقعیت مهم رخ می‌نمود: کسی کتاب نمی‌خرد، همه از هم می‌گیرند: بلای جان فرهنگ و صنعت پژمرده‌ی کتاب و نشر در ایران.

به هر حال، خریدن  و خواندن کلیسای جامع، با توجه به انتخاب خوب داستان‌ها و ترجمه‌ی پاکیزه‌ی خانم فرزانه طاهری از اوجب واجبات است.

[7] نظر 



آقای اميرمهدی حقيقت عزيز


امروز دومين بار است که من يادداشتی برای شما می‌فرستم. يادداشت اول به‌منظور سپاسگزاری از لينکی بود که در وبلاگ «ترجمه» به‌يکی از نوشته‌های من داده‌ايد.

اما اين يادداشت را پس از بازديد از وبلاگ شما و خواندن مناظره و جدل زبانی شما و دوستتان آقای حسین وحدانی پيرامون ترجمه‌ی کتاب «هم‌نام» می‌نويسم تا با اجازه شما، اشاره‌ای کنم به نکته‌ای از ميان آنچه مورد بحث دو هموطن و همزبان من است.

يکی از نکتههای مورد نظر شما و دوستتان يافتن معادلی مناسب برای breadcrumbs است که نمیدانم چرا شما بهصورت bread crumbs و جدا نوشتهايد؟ نخست آنکه اين اسم مرکب در حالت جمع است. حالت مفرد آن breadcrumb است که کمابيش همان معانی «خمیر نان، وسط نان، خرده نان» که آوردهايد درست است. (خردهنان بهتر از بقيه معادل هاست). اما در حالت جمع خيلی ساده يعنی «آردِ سوخاری». حداقل من در فرهنگ آلمانی فارسی خودم «آرد سوخاری» را معادل das Paniermehl = breadcrumbs ثبت کردهام. برای die Brotkrume = breadcrumb هم «خردهنان» آوردهام.

در ضمن کافی است که نگاهی بيندازيد به «فرهنگ سخن» زير عنوان: «شنيتسل»> «غذايی که از تکههای گوشت يا مرغ آغشته بهآرد سوخاری تهيه می‌شود.». 

البته در شگفتم که چرا آقای انوری در «فرهنگ سخن» آرد سوخاری را ثبت نکرده است؛ نه زير «آرد» يافت میشود و نه زير «سوخاری». حالا آشيمای شما، نه گوشت و مرغ، بلکه «کوفتهها را غلت میدهد توی بشقاب آردِ سوخاری». يا: «دوباره یک مشت آردِ سوخاری می‌ریزد توی بشقاب. شکل و رنگ آرد سوخاری آشیما را یاد ماسه‌های ساحل می‌اندازد». راست می‌گويد آشيما؛ آرد سوخاری میتواند يادآور ماسههای ساحل باشد.

به گمانم بهاين ترتيب حداقل اين مسئلهی شما و دوستتان حل است. شايد اگر يک بار طرز تهيه شنيتسل که «غذای ملی» اتريشیهاست و البته با ورقههای نازک گوشت خوک (که ابتدا در مايع‌ای از تخم مرغ و شير فرو می‌برند و بعد در آردِ سوخاری غلت می‌دهند و در ماهی‌تابه با روغن سرخ می‌کنند) آماده می‌شود و يا طرز تهيه برخی غذاهای هندی و آسيايی (چينی و ويتنامی …) را ديده بوديد، در يافتن معادلی دقيق برای breadcrumbs دچار اشکال نمیشديد. خانم رزا منتظمی در کتاب آشپزی معروف خود در يک دو جا آورده است «نانِ خشکِ کوبيده شده» که بهگمانم منظورشان همين «آرد سوخاری» است. (البته بگذريم که دستور غذاهای من و طرز تهيه آنها از آنچه خانم منتظمی آورده است بهتر است؛ غذاها هم خوشمزهتر. متأسفانه «کتاب مستطاب آشپزی» آقای نجف دريابندری را نديدهام و نمی دانم که او در تهيه غذاهايی که به breadcrumbs نياز است، چه معادلی برای آن آورده است).

خُب آقای حقيقت عزيز، می‌بينيد که فرهنگ‌نويسی و يافتن معادل برای لغات، همه جا مرا چون کابوس دنبال می‌کند. به‌نظرم اين آخرين يادداشتی است که در سال 2005 ميلادی می‌نويسم؛ آنهم درباره کتاب «هم‌نام» ترجمه شما که آنرا هم نديده‌ام. تا دو سه ساعت ديگر سال نو آغاز می‌شود و غذای مخصوص شب ژانويه در فِر است. برسم تا زايل نشده است!

 پايدار باشيد و سربلند.

خسرو ناقد  

 

جناب خسرو ناقد عزیز

با این توضیحات کامل، باید از شما خواهش کرد در کنار باقی آثار خود، دو کتاب دیگر هم بنویسید:

- یک فرهنگ انگلیسی - فارسی از روی فرهنگ آلمانی - فارسی‌تان، که به گمانم تکرار فرهنگ‌های دیگر نیست و قطعا چیزهایی (مدخل‌هایی، معادل‌هایی، توضیح‌هایی) به فرهنگ‌های موجود اضافه خواهد کرد. 

- یک کتاب آشپزی.

و البته آدم وسوسه می‌شود همراه با همنام و مترجم دردها، یک نسخه کتاب مستطاب آشپزی را هم به رسم هدیه برایتان به آلمان بفرستد.

امیدوارم غذای مخصوص شب ژانویه چسبیده باشد.

از نکات آموزنده‌تان بسیار سپاسگزارم.

امیرمهدی حقیقت

[6] نظر 

« Previous Page