دی 1384




 

 

اولش را با بدبينی شروع کردم

Hosein Vahdani

Location:Tehran

 

 

  

 

 اول این‌که اعتراف کنم دیر است. مینوت این یادداشت‌ها را عید امسال برداشته بودم، وقتی فقط همنام و پائیز پدر سالار توی دست و بالم بود برای گذران روزهای تعطیل. راستش به همنام بدبین بودم، چون معمولاً چیزی که منتظرش هستی، خیلی توی ذوقت می‌زند. من هم که از روز اول شروع ترجمه همنام، جلز و ولز حضرت‌عالی را می‌دیدم که همنام خیلی خوب از آب در بیاید.

اولش را با همین بدبینی شروع کردم اما زود خودش را و جذابیتش را بهم نشان داد. البته من هم پایمردی کردم، این فراموش نشود!

وقتی رسیدم به شروع فصل 3، و سال 1971 را دیدم، خیالم راحت شد که از همنام تو بدم نخواهد آمد و همین طور هم شد. بگذریم. یک چیزهایی نوشته‌ام روی یک برگه 9×9 که از عید تا حالا نگه داشته‌ام و حالا که همنام را می‌خواهم برگردانم دست صاحبش، دیگر مجبور که بنویسم.

1- ترجمه‌ای که تو از همنام کرده‌ای، مؤید این معناست که نثر روایت‌گونه ژورنالیستی، می‌تواند ترجمه ادبیات روز جهان را زنده‌تر کند و مخاطب ایران را با رمان آشتی بدهد. این نوع ترجمه را تو مدیون روزنامه‌نگاری پدرسوخته هستی؛ تا حد زیادی. جملات کوتاه، تصاویر دقیق و پی‌درپی، عطف تصاویر و عبارات و نقل قول‌ها به هم و …

این‌که تو در ترجمه به زبان روز این قدر توجه داری و سعی می‌کنی از قافله زبان رایج روزمره عقب نمانی، به همین خاطر است. «گعده» از همین جا می‌آید و گرنه کی به فکرش می‌رسد گپ و گعده را وارد ترجمه رمان کند.

2- گزارش‌نویسان امروز مطبوعات، باید این هدیه جومپا لاهیری را بارها و بارها بخوانند تا عنصر فراموش‌شده گزارش‌های مطبوعاتی ما را پیدا کنند. اصلاً باورش کنند: دادن تصاویر عینی به خواننده، که همگی در جهت رسیدن به مقصود نویسنده است. ص 176 را بخوانید.

3- ترجمه کتاب ایرادهایی دارد. از جمله این‌که بعضی جاها یادت رفته خیلی چیزهای هنری را نمی‌شناسیم. چند تایی را که زیر مجموعه این عنوان است می‌آورم:

- آلماری (ص 268) یعنی چه؟ یک جور صندوقچه جواهرات است؟

- ناتراج (ص 262) خیلی نامردی است که ناتراج چدنی روی یکی از قفسه‌های کتاب خانه موشومی است، و من نمی‌دانم چه جور چیزی است، آن هم وقتی گوگول برای اولین‌ بار آمده پیش موشومی و همه جزئیات رابطه‌شان فضولی آدم را تحریک می‌کند!

- نماهای تیودوری (ص 220) چه جور چیزی هستند؟ بدبختانه هیچ قرینه‌ای هم برایش وجود ندارد که آدم یک چیزی را همین جوری تصور کند.

- دال (ص 227) یک چیز خوردنی که معلوم نیست چیست.

- پتو برقی (ص 194) را هم اجازه بده به این فهرست اضافه کنم. گرچه می‌شود تصور کرد چه جور چیزی است، اما دست کم برای من غریب بود.

4- با ترجمه بعضی از عبارات مشکل دارم، مثلاً:

«… دوتایی رفتیم تا جایی که یک قدم جلوتر نمی‌شد رفت.» (ص 235) شاید جای یک «هم» بعد از قدم خالی است. تنها شانس جمله این است که با intonation خوانده شود.

- این هم مثل قبلی: «گوگول می‌داند هم این‌ها کارِ یک روز مادرش است.» (ص 189)

5- بعضی کلمه‌ها ظاهراً غلط ترجمه شده‌اند. مثلاً در صفحات 341 و 342 صحبت از کوفته‌های تعریفی آشیما است.

(چه‌قدر این تعریفی خوب نشسته، دستت درد نکند!) این‌جا می‌خوانیم «کوفته‌ها را … غلت می‌دهد تو بشقاب خمیر نان، آردهای اضافی را کف دست می‌تکاند.» ظاهراً خمیر نان نیست و آرد است، ضمن این که «یکی چیز را کف دست تکاندن» یعنی چه؟ احتمالاً «یک چیز را از کف دست تکاندن» نیست؟

جلوتر که می‌روم مطمئن می‌شوم خمیر نیست و آرد است: «دوباره یک مشت خمیر نان می‌ریزد توی بشقاب. شکل و رنگ خمیرها آشیما را یاد ماسه‌های ساحل می‌اندازد» قاعدتاً این آرد است- که آدم را یاد ماسه می‌اندازند، نه خمیر. 

- بابور یا بابر (به کسر ب دوم)!

- «یکشنبه سر می‌رسد» یا «به سر می‌رسد» که آشیما باز تنها می‌شود؟ (ص 208)

6- غلط املایی. دو نمونه‌اش:

- «نیکل» به جای «نیکیل» (ص 136)

- «مادرش شنگرف فرق سرش را با شسته» که «با» اضافه است. (ص 227)

7- و بالاخره بعد از این همه نق زدن، امیرمهدی عزیز، از تو و جومپا لاهیری متشکرم، به خاطر لذت (و البته حسرت یا حسادت، یا شاید هم امید و انگیزه‌) ای ‌که زندگی گوگول با مکسین برایم داشت. ص 180 را بارها و بارها خواندم.

حسین وحدانی

 ***

مطلب زیررا در پاسخ ای میل این دوست روزنامه‌نگار عزیز که مدت‌هاست ندیده‌امش برایش ارسال کردم. اینجا هم می‌گذارم، با اندکی تلخیص:

اول اینکه با خواندن این یادداشت، به یاد آن لطیفه افتادم که از ساده‌لوحی می‌پرسند از این همه جوک که برای تو و امثال تو می‌سازند ناراحت نمی‌شوی؟ و او می‌گوید اینها برای شما جوک است، برای ما همه خاطره است!

حسین عزیز، ممنون از تداعی خاطرات روزهای ترجمه همنام.

از تعریف‌هات می‌گذرم و می‌روم سراغ ایرادها. البته آنچه می‌گویم از باب دفاع از کرده‌ی پرخطای خویش نیست، و ناقض اصل «حق با مشتری است!» هم نه.

نجف دریابندری در پیش‌گفتار بیلی باتگیت می‌نویسد:

مترجم حاضر بر آن است که توضیحات (پاورقی‌ها) نوعی عنصر خارجی است که فضای رمان را آلوده و سحر کلام نویسنده را باطل می‌کند و تا آنجا که ممکن است باید از آن‌ها پرهیز کرد.

من هم پیش از انتشار همنام با خواننده‌های وبلاگم در میان گذاشتم که در کل رمان پاورقی نگذاشته‌ام. به گمانم آنجا نظر شخصی‌ام را در این باره به قدر کافی توضیح داده‌ام. هر چند حالا شاید کمی تعدیل شده باشد.

غلط‌های تایپی یا به قول تو املایی، دل آدم را واقعا می‌سوزاند. بله، باید یک بار دیگر هم خودم می‌خواندم تا اشتباه‌هایی را که ناشی از خستگی و حرص ِ تایپیست ِ غلط‌گیر از ویرایش‌های مکرر من بود در آخرین لحظه ببینم و بگیرم؛ مثلا همین «گوگول می‌داند هم این کارها…» را که به جای «هم» باید «همه» می‌آمد.

در ضبط اعلام، از سه فرهنگ «مترجم» نشر نیلوفر، «فرهنگ نام‌های خاص» نشر فرهنگ معاصر و ضمیمه فرهنگ هزاره استفاده کردم. همین بابور مثلا در فرهنگ مترجم بود. این مشکل درباره واژه کانتیکات در مترجم دردها هم رخ داد. فرهنگ مترجم آن را برخلاف چند فرهنگ دیگر کانکتیکات ضبط کرده بود (است).

دیگر چه می‌ماند؟ آنچه درباره خمیر نان نوشته‌ای، آرد نیست. البته برای غرابت‌زدایی می‌شد بگذارم آرد، کما اینکه در جمله تکمیلی، این کار را کرده‌ام (آردهای اضافی را…) . اما اصلش bread crumbs است که در واقع خمیر نان، وسط نان، خرده نان را گویند، و با ماده کشدار و آبداری که ما در وهله اول از خمیر نان به ذهن‌مان می‌آید فرق دارد: 

البته انواع نرم‌تر و لطیف‌ترش هم هست که شاید به ماسه‌های ساحل شبیه‌تر باشد:

آشیما کوفته‌ها را توی این خرده نان‌ها غلت می‌دهد و سرخ می‌کند و بعد یک همچین غذای اشتهابرانگیزی را سر سفره می‌آورد:

 جمله کامل متن هم این است:

[Ashima] coats them on a plate of bread crumbs, shaking off the excess in her cupped palms.

درباره قسمت دوم، حق با توست. از کف دست تکاندن درست است.

ناتراج و دال و پتوبرقی و آلماری  را هم ببین.

آن قدیم‌ها در وبلاگ سابقم نوشته بودم اگر کسی این وبلاگ را می‌خواند لطف کند یادداشتی بگذارد - حتی در این حد که فقط بنویسد «خواندم»- تا نویسنده خیال نکند در خلاء می‌نویسد. هنوز هم فکر می‌کنم کسی که اثری منتشر می‌کند، همین «خواندم» را می‌خواهد تا خیالش راحت شود که برای خودش یا عمه‌اش کار نکرده. نقدها و ستایش‌ها در درجه دوم اهمیت‌اند. اما به هر حال، بخشی از کار من در این وبلاگ همین خدمات پس از فروش است که پیش از این هم داشته‌ام

بنابراین از اینکه وقت گذاشتی و یادداشت برداشتی و نامه نوشتی بسیار سپاسگزارم. 

در ضمن سعی کن کتاب از کسی امانت نگیری، اگر هم گرفتی و خواندی و خوشت آمد، دست کم بعدش بروی بخری !

امیرمهدی حقیقت

[7] نظر 



طرح جلد اولین شماره نیویورکر که سالهاست در سالگرد تاسیسش دوباره چاپ می‌شود.

***

دوستان چلچراغی چیزی درباره نیویورکر خواستند. نوشتم و دادم. امروز چاپ شده، در پرونده‌ای. اینجا هم می‌گذارم:

***

در 21 فوریه 1925 هارولد راس و همسرش جین گرانت -که گزارشگر تایمز بود- مجله نیویورکر را در خیابان بیست و پنجم غربی منهتن تاسیس کردند. راس می‌خواست روی دست مجلات طنز آبکی آن روزگار امریکا، بخصوص لایف ، که سابقا برایش کار می‌کرد، بلند شود و مجله‌ای طنزآمیز با مضمون و محتوای جدی و عمیق دربیاورد. همین کار را هم کرد و تا 1951 که مرد، سردبیری نیویورکر را بر عهده داشت.

این مجله هیچ وقت وجه طنز خود را از دست نداد، اما در عین حال، خیلی زود به مرجعی برای علاقمندان به ژورنالیسم حرفه‌ای و داستان "جدی" تبدیل شد. در دهه‌های بعدی داستان‌های کوتاهی از نویسندگان برجسته قرن بیستم و بیست و یکم در نیویورکر منتشر شد. نویسندگانی از جمله آن بیتی، جان آپدایک، ولادیمیر ناباکوف، آلیس مونرو، و جی دی سالینجر. می‌گویند در ستایش و نقد داستان لاتاری شرلی جکسون بیشتر از هر داستان دیگری در تاریخ نیویورکر، از خواننده‌ها نامه رسیده است. اوایل، نیویورکر هفته‌ای دو سه داستان چاپ می‌کرد اما بعد از آن به روال ثابت یک داستان در هر شماره رسید. ویژگی اصلی بخش داستان این مجله تنوع داستان‌هاست. نیویویرکر نه تنها از داستان‌نویس‌های امریکایی، بلکه از داستان نویس‌های سرزمینهای دیگر دنیا هم داستان چاپ می‌کند که بسیاری از آنها را باید اول بدهد به انگلیسی ترجمه شوند. واقعیتی را باید پذیرفت: نیویورکر بود که داستان کوتاه را به عنوان یک فرم ادبی جدی در امریکا و به تبعش در دنیا رواج داد و محبوبیت بخشید.  

مقالات و گزارش‌های نیویورکر هم کم شهرت و اعتبار ندارد. مدت کوتاهی بعد از جنگ جهانی دوم، مقاله جان هرسی به نام هیروشیما یک شماره کامل از مجله را پر کرد. بعد از حادثه 11 سپتامبر، آرت اسپیگلمن، کاریکاتوریست و طراح جلد نیویورکر به دلیل خودسانسوری سردبیران و مخالفت با طرح جلد سیاسی یکی از شماره‌ها، استعفا داد. مدتی بعد، نیویورکر سیمور هرش، خبرنگار- کارآگاه حرفه‌ ای، را استخدام کرد تا در حوزه‌های سیاسی و امنیتی گزارش‌هایی تهیه کند. او مقالات و گزارش‌های فراوانی در باب حمله امریکا به عراق نوشت و افشاگری‌اش از جنایات زندان ابوغریب و نقشه‌های پنتاگون برای حمله نظامی به ایران بازتاب جهانی داشت.

نیویورکر تا کنون 5 سردبیر داشته و در حال حاضر سالی 46 شماره منتشر می‌شود.


***

درباره جشنواره نیویورکر 


شش سال است که در نیویورک، در روزهای 23، 24 و 25 سپتامبر، جشنواره نیویورکر برگزار می‌شود. این جشنواره فرصتی است برای جلسات داستان‌خوانی نویسنده‌های برجسته، اجراهای موسیقی، جلسات گفت‌و گو با نویسنده‌ها، مناظره  و همچنین گشت و گذار در نیویورک در قالب تورهای فرهنگی.

مایکل کانینگهام ، کوفی عنان، برادران کوئن، استفن کینگ، جومپا لاهیری، ، استیو مارتین، جیمی فاکس، و ای ال دکتروف  از جمله کسانی هستند که در دو سال گذشته در این جشنواره داستان خوانده‌اند، آواز خوانده‌اند، حرف زده‌اند یا گفت و گو کرده‌اند.

نشریه نیویورک آبزرور این جشنواره را "هفته مد برای آدم‌هایی که کتاب می‌خوانند" توصیف کرده.

***

کارگاه ترجمه

Fashion Week for people who read.” –The New York Observer

"هفته مد برای آدم‌هایی که کتاب می‌خوانند"

 به گمانم برای Fashion week  شاید معادلی بهتر از "هفته مد" هم بتوان یافت، کما اینکه برای کل جمله هم.

 نیز ممکن است کسی بگوید "کتاب" را در جمله پایانی می‌توان یا باید حذف کرد. 

[11] نظر 


اگر كسی بخواهد و به فرض بتواند كار اصلی‌اش را ترجمه متون ادبی (رمان و داستان كوتاه) قرار دهد، چه حجمی از ترجمه می‌تواند برايش مثلا ماهانه پانصدهزار تومان فراهم كند؟

بخشی از ایمیل یکی از خواننده‌های وبلاگ

گمانم منظورش پانصد هزار قِران است.

[8] نظر 


من کند و باوسواس کار می‌کنم. هر متنِ ترجمه شده را بارها می‌خوانم و اصلاح می‌کنم. در واقع، هر متنِ ترجمه‌شده را دستِ کم يک بارِ ديگر سراسر با متنِ اصلی مقابله می‌کنم. به عبارتِ ديگر، نخستين متنِ واگردان به فارسی برای من حالتِ پيش‌نويس دارد و نسخه‌‌ی نهايی پس از بازنويسِ کاملِ آن بر اساسِ متنِ اصلی آماده می‌شود که آن را نيز بارها می‌خوانم و اصلاح می‌کنم تا از نظرِ روانی متن در فارسی و گرفتنِ بوی ترجمه از آن، تا جای ممکن، آنی بشود که من می‌پسندم.

داریوش آشوری


بله. همه چیز به همین بو بر می گردد. بوی ترجمه، که خیلی زننده است.


 

 

[5] نظر 


The ledge over the back seat

پشت شیشه عقب [ماشین]

نه: لبه/ تاقچه/ رف [بالای] صندلی عقب

یک نظر 


 در مطلب دو ترجمه ، شخصا "جایی را" در ترجمه اول را بیشتر می‌پسندم تا "هیچ ایستگاهی را"، ولو در متن اصلی واژه Station آمده باشد؛ و ولو باقی جمله‌های این دو ترجمه با هم قابل مقایسه نباشند.

[6] نظر 


پشت صحنه‌ی سانحه‌ی قطار در فیلم همنام به کارگردانی میرا نایر/2005/

***

ناگهان لکوموتیو و هفت واگن پشت سرش با صدایی شبیه ترکیدن بمب از ریل خارج شد… همه مسافرها در خواب کشته شدند… واگن آشوک  که هفتمین واگن بود چپ شد و مسافت زیادی روی زمین کشیده شد.

رمان همنام/ جومپا لاهیری/  نشر ماهی/ چاپ دوم/ صفحه 28 

پ.ن: خبر داده‌اند که فروشگاه اینترنتی آدینه  با سرویس ویژه، کتاب‌ها را در تهران، بدون نیاز به اشتراک یا واریز پول به حساب، ظرف بیست و چهار ساعت به قیمت پشت جلد دم در خانه تحویل می‌دهد. خرید برای ساکنان شهرستان‌ها و کشورهای خارجی هم شرایط ساده و آسانی دارد. به نظر می‌رسد خرید از این سایت، نسبت به چند سایت کتابفروشی معروف‌تر، بی‌دردسرتر است.

یک نظر 

Next Page »