آذر 1384



ترجمه لفظ به لفظ قید- منظور کلماتی است که به ly ختم می‌شود- یکی از اشتباهات ترجمه است. ترجمه ly به «به طور» یا «به طرز» گویا حالت عرف پیدا کرده است. منتها، به قول معروف، آش وقتی شورتر می‌شود که کلمه مختوم به ly به غیر از معنایی که از آن مستفاد می‌شود ترجمه گردد. دو مثال زیر نمونه بارزی از آن است:

fatally monotonous: به طرزی کشنده یکنواخت

embarrasingly naive: به طرزی ناراحت کننده ساده و کودکانه

درست است که fatal یعنی کشنده و مرگبار، ولی وقتی به صورت قید جلو کلمه دیگری قرار می گیرد چنین معنایی نمی‌دهد. اگر چنین نباشد پس باید عباراتی نظیر dreadfully cold و terribly hot و awfully bad را به ترتیب ترجمه کنیم: به طرز ترسناکی سرد، به طرز وحشتناکی گرم، به طرز وحشتناکی بد.

حال آنکه در چنین مواردی، قیدهای مذکور very much  معنی می‌دهد. متاسفانه عباراتی نظیر «وحشتناک گرم»، «وحشتناک سرد» و «وحشتناک قشنگ» بر سر زبان‌ها افتاده است و لابد اگر بگوییم در فارسی برای چنین عباراتی [می‌گوییم] «بسیار سرد»، «بسیار گرم» - یا در صورت شدت بسیار گرما یا سرما می‌گوییم گرما بیداد می‌کند یا سرما سخت سوزان است- آن وقت به عدول از گرایشهای نوین زبان‌شناسی متهم می‌شویم.

باری در دو نمونه مذکور هم مترجم به راحتی می‌توانست آنها را چنین ترجمه کند: «سخت یکنواخت»، «سخت کودکانه»…

در وصف ترجمه قیدهایی از این دست، که چه بسا ناشی از بی دقتی مترجم به زبان مبدا هم نباشد، تنها می‌توانیم بگوییم که مغایر با روح زبان فارسی است…

نظری به ترجمه (مقاله «تسلط بر زبان مبدا»)/ صالح حسینی/ انتشارات نیلوفر/1375

[12] نظر 


ایران و هجوم خریداران کتاب به کتابفروشی‌ها ؟! [لینک گزارش از هفتان ]

[2] نظر 


Casually: باری به هر جهت.

 Close your eyes: چشم‌هات را هم بگذار.

[4] نظر 


In winter say the snow-bound, "Beauty shall come with the spring leaping upon the hills."

And in the summer heat the reapers say, "We have seen her dancing with the autumn leaves, and we saw a drift of snow in her hair."

All these things have you said of beauty.

Yet in truth you spoke not of her but of needs unsatisfied,

در زمستان کسانی که در میان برف مانده‌اند می‌گویند «زیبایی با بهار جست‌و‌خیزکنان از روی تپه‌ها می‌آید.»

و در گرمای تابستان دروگران می‌گویند «ما او را دیده‌ایم که با برگ‌های پاییزی می‌رقصید و در گیسوانش مشتی برف به چشم می‌خورد.»

شما همه‌ی این چیزها را درباره زیبایی گفته‌اید،

اما به راستی نه از زیبایی بلکه از نیازهای برنیامده سخن گفته‌اید،

And beauty is not a need but an ecstasy.

It is not a mouth thirsting nor an empty hand stretched forth,

But rather a heart enflamed and a soul enchanted.

It is not the image you would see nor the song you would hear,

But rather an image you see though you close your eyes and a song you hear though you shut your ears.

But rather a garden for ever in bloom and a flock of angels for ever in flight.

 و زیبایی نیاز نیست، خوشی محض است.

نه کامی‌ست تشنه و نه دستی تهی و درازکرده،

زیبایی دلی‌ست برافروخته و روحی‌ست سرمست شده.

زیبایی نقشی نیست که بنگرید یا نوایی که بشنوید،

نقشی‌ست که با چشم بسته هم می‌بینید و نوایی‌ست که با گوش بسته هم می‌شنوید،

زیبایی باغی‌ست همیشه بهار و دسته‌ی فرشتگانی همیشه در پرواز.

People of Orphalese, beauty is life when life unveils her holy face.

But you are life and you are the veil.


ای مردمان ارفالس، زیبایی زندگی‌ست، آنگاه که پرده از رخسار پاک خود برمی‌دارد.

اما زندگی شمایید و پرده شما.

پیامبر و دیوانه/جبران خلیل جبران/نجف دریابندری/چاپ هفدهم- نشرکارنامه

[3] نظر 


22 آبان 1325، تولد عبدالله کوثری  

 

«من فكر می‌كنم بعد از دهه 1960 و 1970، یعنی زمانی كه غول‌های سربرآورده در ایالات متحده و اروپای غربی از دنیای ما رخت بربستند (كسانی چون فاكنر، همینگوی، هنری میلر، آندره مالرو، سارتر، كامو، هاینریش بل و…)، این سرزمین‌ها دیگر نتوانستند جانشینانی شایسته برای آن نویسندگان پدید آورند. گویی آفرینش آثار بزرگ ادبی به سرزمین‌های دیگر واگذار شد، یعنی آمریكای لاتین، اروپای مركزی و برخی كشورها مثل هند و … . در این میان، ادبیات آمریكای لاتین، جایگاهی برتر و یكتا دارد. فكر می‌كنم حال و هوای این ادبیات، شور و جنبش و تپشی كه در نوشته‌های این نویسندگان موج می‌زند، زبان غنی و گاه شاعرانه بسیاری از آن‌ها و بسیار چیزهای دیگر كه به گفت در نمی‌آید، با روحیه من و ذهن من همخوانی شگفتی دارد و فكر می‌كنم در ترجمه این آثار می‌توانم به آن حد آرمانی، یعنی بازآفرینی اثر در زبان فارسی، نزدیك تر بشوم.»

این حرف كسی است كه تعدادی از بزرگ ترین رمان‌های آمریكای لاتین را به فارسی ترجمه كرده (مثلا پوست انداختن، جنگ آخرزمان، گفت وگو در كاتدرال، گرینگوی پیر) و چهره‌های سرشناسی از آن سرزمین را به خواننده‌‌های ایرانی معرفی كرده، مثل كارلوس فوئنتس، ماریو بارگاس یوسا، آسیخلوس. اما كار او به همین جا ختم نمی‌شود. كوثری نمایشنامه هم ترجمه كرده- از برتولت برشت (محاكمه ژان دارك در روان) و از آریل دورفمن (اعتماد) - و نیز مقالاتی را در شناخت شخصیت‌های مهم ادبی جهان. جالب‌تر از همه این كه، به دلیل رشته دانشگاهی خودش، ترجمه تعدادی كتاب در حوزه اقتصاد و علوم انسانی را هم در كارنامه‌اش دارد (از جمله صنعت و امپراتوری، اقتصاد شهر، مدیریت مالی، و دوره چهارجلدی اقتصاد). در واقع می‌شود گفت كوثری، همه فن حریف است. موضوع فقط این نیست كه او در ترجمه كتاب در حوزه‌های مختلف، تواناست. موضوع، این است كه به دلیل ذوق، هوش و مهارتی كه دارد، هر اثر را با لحن و سبكی متفاوت و منحصر به فرد ترجمه می‌كند. مثلا این را بخوانید:

 مانولیتا توی ازدواج، خیلی بدشانسی آورد. نه این كه شوهرش اهل ددر بود. استبان آزارش به مورچه هم نمی‌رسد. اما آدم بی بو و خاصیتی است. حقوق بخور و نمیری دارد. آخر، این را می‌ گویند ازدواج؟

(از رمان سور بز)

 و حالا با این مقایسه كنید:

 دردا كه درد است همه كرده‌‌ها و تقدیرم/ دردا كه درد است دودمان و تبارم/ وز این پیروزی چه بیزار چه بیزارم/ كه داغی جاودانه از آن بر پیشانی دارم.

(از تراژدی نیازآوران اورسیتا)

وجود عبدالله كوثری، به همه این دلایل برای ادبیات امروز ما بسیار مغتنم است. مترجمی که هنوز در اوج خلاقیت ادبی است، هنوز انتخاب‌های بجا و سودمندی می‌کند، فروتن است و از سر مهربانی، پرسش‌های مترجمان و نویسندگان جوان را پاسخ می‌دهد، کم‌گو و گزیده‌گوست، نگاه و نظراتش در باب ترجمه، زبان و کم و کاستی‌های دنیای نشر روشنگر و راهگشاست، و بیش از هر چیز دلباخته ادبیات است. کوثری می‌گوید:« من ادبیات را زبان انسان می‌دانم و بهترین راه شناخت او. مهم‌ترین انگیزه‌ام در ترجمه ادبیات، گشودن راهی است برای شناخت بهتر انسان. همین و بس.»

[3] نظر 


دیشب پیش از خواب، جای همگی خالی، انار سرخ دانه درشتی پاره کردم و برای سرگرمی، توبه شکستم و تلویزیون را هم روشن کردم. تکرار سریالی بود به نام کمیسر شهر. آدم‌ها در بحبوحه ماجرایی جنایی (قتل دختری دبیرستانی) حرف نمی‌زدند، انشا می‌گفتند. حرف‌های قلنبه و پیچیده. باز همان قضیه معلق بودن جمله‌ها میان انگلیسی و فارسی بود. دیالوگ‌ها را می‌شنیدم و در ذهن ویرایش می‌کردم. پس از مدتی، صبرم تمام شد و کاغذی برداشتم و با دست‌های خون‌رنگ (اناری!) برخی از این جمله‌های درخشان را نوشتم. مترجم متن گویا هیچ بهره‌ای از ادبیات زبان مادری‌اش نبرده بود. انگار هیچ وقت ندیده بود آدم‌ها با هم چطور حرف می‌زنند.

مادر پس از گفتن دیکته به فرزندش: پسرم، حالا جمله‌ها رو از نظر دیکته چک کن.

کارآگاه: کاغذی که عکس روش چاپ شده، کاغذی با مرغوبیت متوسط است.

معلم: شما مزاحم من شدین. کارم به حالت تعلیق دراومده.

افسر پلیس: کوالنسکی هنگام وقوع قتل در مراسم مزایده اجناس عتیقه بود.

معلم به شاگرد: شما زیاد به کلاس درس توجه نشون نمی‌دین.

پدر قاتل: ماشین رو پسرهام استفاده می‌کنن. (به جای ماشین دست پسرهامه.)

زن به پلیس: اون فقط فکر و ذکرش برادرشه.

پلیس به پسرهایی که فردای شب جنایت، ماشین را به کارواش برده‌اند: چرا درست فردای جنایت اقدام به نظافت ماشین کردین؟

زن به دوست دختر سابق معلم: وقتی از زندگیش بیرون رفتین فکر کردین دیگه از خطر در امان موندین؟

همسر مظنون: کشته شدن (به جای کشتن) سوفیا نمی‌تونه کار همسرم باشه. 

دوست دختر سابق معلم به خواهر معلم: من اون موقع برادرت رو تحسین می‌کردم (احتمالا ترجمه  admire است، و بد نیست کارگاه ترجمه را به این واژه اختصاص بدهیم) ولی فقط در همین حد.

پلیس به دستیارش: اون آدم بدی نیست. لحن صحبت کردنش همین طوره.

پلیس: دست به حماقت نزن!

افسر پلیس هر بار به جای "خبردارم" می گفت:" در جریان هستم." و هر بار به جای سوال کردن،" سوال می‌پرسید".

به نظر من، دراین میان غیر از مترجم، اشکال زیادی هم به مدیر دوبلاژ و حتی دوبلورها وارد است. چرا آنها کاری نمی‌کنند؟ یعنی آیا همگی از شم و ذوق زبانی بی‌بهره شده‌اند؟ یعنی این مدیران دوبلاژ هیچ گاه ترجمه‌های خوب به تورشان نخورده؟ یعنی هیچ یک از این دوبلورها تا به حال کاری با ترجمه‌های خوب دوبله نکرده‌اند؟ چند روز پیش، باز جای همگی خالی، نزد نجف دریابندری کبیر بودم. تعداد زیادی از فیلم‌هایی را که در زمان مدیریتش در بخش ترجمه تلویزیون، شخصا ترجمه کرده بود نام برد. به هر حال، از آن زمان ترجمه‌ها و دوبله‌های درخشانی، به خصوص از فیلم‌های کلاسیک، به جا مانده - چه با ترجمه‌ی خود استاد، چه زیر نظر او. و قطعا هنوز هستند مدیران دوبلاژ و دوبلورهایی که لذت دوبله آن متن‌ها را چشیده‌اند. پس چرا با خودشان نمی‌گویند ما این طوری حرف نمی‌زنیم؟ چرا نمی‌گویند این جمله‌ها در دهنمان نمی‌چرخد؟

لابد همه همه‌چیز را به گردن سبک می‌اندازند. لابد هم مترجم می‌گوید سبک متن همین بوده، هم مدیر دوبلاژ و دوبلورها از ترس مخدوش‌شدن سبک، به خودشان جرات دستکاری و اصلاح جمله‌ها را نمی‌دهند. بهانه‌ی "سبک" بلایی است که دست از سر ترجمه‌های امروزی بر نمی‌دارد. هر کس هر طور بخواهد ترجمه می‌کند و می‌گوید سبک زبانی ِ اثر همین بود؛ من هم وفادار ماندم. غافل از اینکه سبک یک چیز است، ظرفیت و قابلیت نحو و اصطلاحات و تعبیرات منحصر بفرد در دو زبان، چیز دیگر. (این بحثش مفصل است. شاید بعدا بیشتر حرف بزنم.)

چند نکته بانمک دیگر از فیلم:

- داستان فیلم به عشق دختر دبیرستانی به معلمش مربوط می‌شد اما گویا بر زبان آوردن این کلمه (عشق) در این جور فیلم‌ها ممنوع است. منتها همین که دختر به معلمش "علاقمند" بشود اشکال برطرف می‌شود. حتی اگر این علاقمندی، به ماندنش تا نیمه‌های شب نزد معلم منجر شود. اتفاقی که باعث قتلش شد. (به دست همکلاسی‌هایی که عاشقش بودند و چشم دیدن معلمشان را نداشتند.) خدا رحمتش کند.

- اسم یکی از شخصیت‌ها ریشارد (ریچارد؟!) بود.

- یک بار وسط فیلم زیرنویسی آمد که آدرس ای -میلی را می‌داد برای اینکه بینندگان عزیز نظرات و پیشنهادات خود را اعلام فرمایند. آدرسی بسیار کوتاه و ساده:  NAZARATARZYAB@IRIB.COM

تنها چیز جالب برای من در سرتاسر این فیلم آبکی، دیدن واژه Gendermerie بود بر روی ماشین‌های پلیس.

خب. مطلب امروز طولانی شد، دوستان عزیز.  براتون آرزوی بهترین، شادترین و خداپسندانه‌ترین آرزوها رو می‌کنم.1 به خودتون سلام برسونید.2

1- درفشانی مجری رادیو پیام. امروز.

2- درفشانی مجری رادیو پیام. هفته پیش.

[6] نظر 


کتاب دیدیم از گابریل گارسیا مارکز به نام چشمان آبی رنگ سگ… اگر اثر مارکز به شیوه رئالیسم جادویی نوشته شده، ترجمه آن نیز ترجمه‌ای جادویی است.

از بخش اول رمان، جمله‌هایی می‌خوانیم:

سیگاری گیراندم و کامی عمیق از آن گرفتم. (مترجم را مجسم کنید در حال کام گرفتن از سیگار.)

اینک در کانون پرتوی ریاضی متناوبا نگاهم می‌کرد.

در آن زمان بود فهمیدم که چرا تا به امروز نمی‌توانسته‌ام تنهایی را نشسته بر روی صندلی‌ئی لمس نمایم.

مترجم بعد از کام گرفتن از سیگار، آن را به یک نفر دیگر تعارف می‌کند، به این صورت:

دست او به سیگار نمی رسید. پس به سویش دراز کردم. آن را در لای دو لبش فشرد.

عملیات ادامه دارد:

بعد آن را در میان دو انگشتان دست خویش جای داد و دود حاصله را بلعید.

ببینیم «دود حاصله» چه عارضه‌ای ایجاد می‌کند: باز احساس دیگر! داغ کرده‌ام!

طرف با اینکه داغ کرده صدایش ولرم است:

و این گفته را با صدایی ولرم و دلنشین ادا کرد.

مترجم دست از نمودن بر نمی‌دارد:

می توانستم سنگینی نفسش را نیز حس نمایم.

زندگیش را وقف این نموده است.

در جای دیگر، طرف مربوطه نگاهش را نیز به نویسنده می‌نماید:

به خاطرم رسید که در گذشته نیز همین نگاه را به من نموده است.

با سیگار غیر از «کام عمیق گرفتن» کارهای دیگری هم می توان کرد:

از سیگارش دو نفس عمیق گرفت.

(با تلخیص) حالا حکایت ماست/ عمران صلاحی/ انتشارات مروارید

[8] نظر 

Next Page »