مرداد 1384




 

 

 

 

لاهيری به صبوری خواننده‌ی خود اعتماد دارد

Nell Freudenberger

Orange Prize Nominee

Location:U.S.A

 

 

  

بخشی از گفت‌وگو با نامزد جايزه اورنج ۲۰۰۵

 

-چرا همنام جومپا لاهيری را دوست داری؟

 

- ريتم لاهيری کند است ولی نويسنده‌ی محافظه‌کاری نيست. دست به ريسک می‌زند و به صبوری خواننده‌ی خود اعتماد می‌کند. به نظرم او از ما انتظاراتی دارد. شخصيت‌های داستانی‌اش شخصيت‌های داستانی صرف نيستند؛ آدم وقتی داستانی از او را به پايان می‌رساند می‌بيند که دارد مدام به شخصيت‌ها فکر می‌کند؛ انگار که آنها را جايی در زندگی واقعی ديده و می‌شناسد، و آنها هنوز در جايی از اين دنيا دارند زندگی می‌کنند.

[متن کامل ]

 

 

کارگاه ترجمه‌ی ۶ همچنان فعال است.

[.] نظر 


Every morning a couple meet on this duck with their cups of coffe. They sit within reach of each other so their fingers can brush and make little twitching signs of recognition and affection. They’ve been coming up here for eighteen years. Sometimes they just stare at the slow-motion clouds, pink-edged from the sun like cotton candy. Other times they talk.

جمله‌ها‌ی چالش‌برانگيز اين متن برای ترجمه سياه شده است. مابقی برای قرارگرفتن در فضای روايت داستان است. ترجمه کردی کردی، نکردی نکردی.

[.] نظر 


پيش از هر چيز نوعی لذت ارضايم می‌کند، شيرينی آگاهی تمام‌عيار از يک خبر. و آنگاه لذت شيطانی دسيسه، و احساس قدرت از نقشه‌ی قتل کسی که ای بسا همين حالا در حال بوسيدن همسرش يا مسواک زدن يا کتاب خواندن بر بستر باشد. و تو در ظلمت آگاهی او مشت گره کرده‌ای، به سبب جهل اوست که می‌توانی تيشه به ريشه‌اش بزنی و آگاهی او به اين همه لحظه‌ی مرگ اوست.

-هر صبح سر ساعت بيرون می‌زنه.

-چه وقت؟

-ده دقيقه به هشت. اتومبيلی اونجاست، اما دو نفر با لباس غيررسمی پياده می‌شن و به طرف در می رن، بعد همراهش راه می‌افتن و اتومبيل همين طور دنبالشون حرکت می‌کنه، تا خيابون هفتاد و دوم با هم حرف می‌زنن و اونجا به مغازه کلريج می‌ره و از باجه تلفن می‌زنه.

-هر روز؟

-هر روز. درست بعد از در سمت چپ دو تا باجه تلفن هست. اتومبيل کنار جدول می‌ايسته، محافظها وقتی تلفن می‌کنه بيرون مغازه منتظر می‌مونن…

-خب، از داخل مغازه بگو.

بيلی بتگيت/ترجمه بهزاد برکت/ص ۳۴۲/نشر قطره

 

پيش از هر چيز سرخوشم که يک مطلب را خوب می‌دانم. از احساس شرکت در توطئه، لذت بدجنسانه‌ای می‌برم، منظورم احساس قدرت از کشيدن نقشه‌ی قتل آدمی است که در اين لحظه شايد دارد زنش را می‌بوسد يا دندانش را مسواک می‌زند يا کتاب می‌خواند که خوابش ببرد. تو مثل مشتی هستی که در تاريکی برای کوبيدن او بلند شده‌ای و او را به واسطه‌ی بی‌خبری‌اش از پا در می‌آوری، دانستن آنچه تو می‌دانی برای او به قيمت جانش تمام می‌شود.

-هر روز صبح درست سر وقتش از خانه بيرون می‌آيد.

-چه وقت؟

-ده دقيقه به هشت. يک ماشين منتظرشه، ولی دو نفر با لباس شخصی از ماشين می‌آن بيرون می‌رن دم در جلوش با او پياده راه می‌آفتن ماشين هم دنبالشون می‌ره. پياده می‌رن تا خيابان هفتاد و دوم، اونجا خودش می‌ره تو دراگ‌استور کلاريج از تلفن عمومی تلفن می‌زنه.

-هر روز؟

-هر روز. توی فروشگاه درست بعد از در ورودی دو تا کيوسک تلفن هست. ماشين لب پياده‌رو نگه می‌داره، وقتی خودش داره صحبت می‌کنه محافظ‌ها بيرون وامی‌ايستن. 

-تو چه خبره؟

بيلی باتگيت/ترجمه‌ی نجف دريابندری/ص ۳۶۱ و ۳۶۲/نشر طرح نو

[.] نظر 


گوگول  

 

 

 

موشومی

 مادربزرگ آشيما

 اديت

 

فيلمنامه‌نويسان:

سونی تاراپولوارا

 و جومپا لاهيری که در نقش عمه جومپا حضور کوتاهی در فيلم دارد.

 

 

 

 

 

 

[.] نظر 


مرحوم ذبيح الله منصوری در سال‌های دور ترجمه‌ای از لوليتا (ولاديمير ناباکوف) منتشر کرد که مقايسه‌ی يک جمله‌ی اصلی کتاب با متن فارسی اين ترجمه برای علاقمندان آموزنده خواهد بود. جمله کتاب، صفحه ۱۴۴:

Hello, Lolita, Where are you?

ترجمه منصوری، صفحه  ۲۱۵۶ (!):

«سلام لوليتای عزيزم. سلامی به گرمی تابستان، آه بی تو چه کنم که در اين تنهايی طاقت‌سوز، اشک بی‌امان از گونه‌هايم جاری است و هر وقت صدای آکاردئون از خيابان به گوش می‌رسد، دلم هوای تو را می‌کند و يادم می‌آيد که يک بار با هم به شهربازی رفته بوديم و تو پفک می‌خوردی و کسی آن طرف‌تر آکاردئون می‌زد و هردومان هم‌زمان با او می‌خوانديم: سلطان قلبم تو هستی تو هستی دروازه‌های دلم را شکستی و … بعد با هم راه افتاديم و يک پيتزا پيکو خورديم. و تو گفتی آن سس قرمز را به من بده، من هم دادم. آه از اين روزگار نامرد وای، آخ، اه … دلم تنگ شده پس بگو تو کجايی؟»


مدار صفر درجه/چلچراغ شماره ۱۵۴


 

پ.ن: مقاله‌ی درخشان مرحوم کريم امامی را با عنوان «پديده‌ای به نام ذبيح‌الله منصوری»، و نيز لينک‌های مرتبط با معرفی بيشتر اين مترجم فقيد (کريم امامی) و يادداشت‌هايی در يادبودش را در اينجا بخوانيد.

 

[2] نظر 


 

 

 

 

کريم امامی درگذشت.

شخصا مديون او هستم برای کتاب از پست و بلند ترجمه‌اش. سال‌ها پيش، شور ترجمه را همان کتاب در من انگيخت و بسيار چيزها از او، کتابش، کارگاه ترجمه‌اش در مجله‌ی مترجم و يادداشت‌ها و نقد ترجمه‌هايی که می‌نوشت آموختم. اينها را چند ماه پيش به خودش نيز گفتم.

اسفند پارسال به جشن رونمايی همنام دعوتش کردم. ناخوش بود و عذر خواست و قرار شد يک نسخه همنام را برايش ببرم تا همچون مترجم دردها بخواند و نقد کند. افسوس. روحش قرين آرامش باد.

[.] نظر 


 

 

 

 

Exceedingly well-written

Leila Lalami

Originally from:Morocco

Location:Portland, Oregon

 

I spent the day trying to get over my cold but had time to finish reading The Namesake (همنام) . I had enjoyed Interpreter of Maladies (مترجم دردها) and so I’d been waiting for this book with great expectation. But The Namesake disappointed me. The book is exceedingly well-written and the characters carefully drawn and very engaging. Still, I found that the numerous descriptions sometimes substituted for plot and that certain writerly tics (lists, for example) became obvious in this longer work, whereas they weren’t in the short stories.

 

[.] نظر 

« Previous PageNext Page »