اردیبهشت 1384
Monthly Archive
31 اردیبهشت 1384
ناقدان ادبی، اغلب، به هنگام نقد یک کتاب، به ترجمه بودن آن اشارهای نمیکنند، و این یک بار موجب گلایه نامهی مفصلی شد از سوی نویسندهی نامدار معاصر، جویس کارول اوتس به روزنامهی «نیویورک تایمز»: «عدهای فکر میکنند کتابهای خارجی به واسطهی یک فرایند مرموز شیمیائی و بدون دخالت دست مترجمان توانا به انگلیسی برگردانده میشوند، درست مثل آن گروه همکیششان که معتقدند بازیگران فیلمهای سینمایی برای بر زبان آوردن جملههایشان در برابر دوربین، از هنر خودشان مایه میگذارند و نه از متنی که توسط یک فیلمنامهنویس فراهم آمده است.»
گفتوگو با مايکل هنری هايم، لوسانجلس تايمز
پ.ن: اين گفتوگو نکتههای خواندنی زيادی دارد. از ديگر بخشهای خواندنی:
«میتوان انتظار داشت که یک ترجمهی خوب، امکان یک بحث هوشمندانه را میان دو نفر فراهم آورد که یکی اثر را به زبان اصلی و دیگری ترجمهاش را خوانده باشد. به گمان من، این نهایت امیدی است که میتوان داشت. کسی که ترجمهی انگلیسی متنی را میخواند، بایستی به این باور برسد که – با وجود وقوف به متن انگلیسیای که در برابر دارد- درواقع مشغول مطالعهی اثری است به زبان فرانسه یا ژاپنی. و معمای اصلی همین جاست. شاید بتوان آن را حیلهگری خواند، یا حتا حقهبازی! اما به نظر من امکانپذیر است.
عدهای هم براین گماناند که فرهنگهای مختلف چندان متفاوتاند که ترجمه هرگز نمیتواند رونوشت برابر اصل باشد. مثلاً اگر به یک آمریکایی بگویید "نان"، بستهای نان مکعب مستطیل بستهبندی شده در یک پاکت نایلونی را در نظر مجسم میسازد که پیشاپیش هم به صورت برشهایی برابر در آورده شده است، اما اگر به یک فرانسوی بگویید "نان"، یک باگت دراز و برشته و داغ را در نظرش مجسم ساختهاید. ضربالمثل معروف و متداول دربارهی ترجمه -traduttore, traditore - دقیقاً یعنی "مترجم، خائن است." جان کلام آنکه مترجم "بیوفا" است.
باربارا جانسون در رسالهای بهنام «وفاداری به مفهوم فلسفی آن»[٦] (١٩٨٥) تمثیل شایستهتری به دست داده است: «مترجم نه یک همسر مطیع، بلکه همانند یک فرد دوهمسرهی وظیفهشناس است که هم به زبان مادری وفادار است و هم به زبان خارجی.»
و نيز:
لارنس ونوتی، استاد انگلیسی دانشگاه تمپل ( پنسیلوانیا) در کتاب بحثانگیزش «رسواییهای ترجمه»[٥] – چاپ ١٩٩٨ – گفته است: «ترجمه علاوه بر اینکه تألیف بهشمار نمیرود، از سوی قانون حق مؤلف هم به رسمیت شناخته نمیشود، دانشگاهیان قبیحاش میدانند، ناشران و شرکتهای بزرگ و دولتها و سازمانهای مذهبی هم از آن سوءاستفاده میکنند.»
و نيز:
هایم میگوید: «به وضع کلی بازار ترجمه مشکوکم. دوستی یک بار نکتهی جالبی را عنوان کرد و گفت در هر کشوری یک گروه سه هزار نفری میتوان یافت که به مطالعهی کتابهای خوب – یعنی کتابهای دشوار- علاقه دارند. جمعیت کشور هرقدر هم که باشد، باز همان سه هزار نفر را دارید…»
–
متن کامل را در اينجا بخوانيد.
[.] نظر
28 اردیبهشت 1384
خوانديدنی:
نامه عمومی
نظر به اینکه علیرغم تمهیدات بعمل آمده اخبار واصله حکایت از آن دارد که برخی از افراد سودجو، شیاد و فرصت طلب با استفاده از ازدحام و شلوغی واحدها از طرق مختلف با مراجعه به مشتریان کم سواد و یا افرادی که مسن میباشند و از مراحل انجام عملیات بانکی اطلاعی ندارند موجبات ضرر و زیان بانک و مشتریان را فراهم میآورند که از این موارد میتوان به «قرار گرفتن در صفوف متشکله در سالن بانک و پیشنهاد جابجایی وجوه نقد با چکهای در دست مشتریان با ترفند تسریع در کارهایشان» اشاره نمود و متاسفانه در بین وجوه نقد تحویلی اسکناسهای جعلی و تقلبی جاسازی شده و یا اینکه در فرصتی مناسب و در خارج از بانک با دستکاری و تغییر مبلغ چک و جعل امضا صاحب حساب در ظهر آن مبادرت به سوء استفاده و نهایتا موجبات خدشه دارشدن نام بانک را فراهم میآورند.
لذا خواهشمند است دستور فرمایید رعایت موارد فوق الاشعار از طریق اطلاعیه جهت آگاهی مشتریان در تابلو اعلانات شعبه قرار گیرد.
اداره مرکزی بانک ملی
پ.ن ۱: این نامه به نقل از بایگانی اسناد بانک ملی در دوره حضور متفقین در ایران نيست. به نزدیکترین شعبهی بانک ملی بروید و این نامه را با تاريخ ۱۳۸۴ در تابلو اعلانات آنجا ببینید.
پ.ن۲: مرا هم تصور کنید که نوبتم را در صف مشتریان توی بانک از دست دادهام و زير نگاههای متحير آنها، سرگرم نوشتن این نامه روی یک تکه کاغذ هستم.
خواندنی:
گفتوگو با دکتر فرزانه فرحزاد
… كار مترجم را فقط در سطح يك ماشين تكثير میبينند. میبينيد كه روی شيشه مغازهها مینويسند: تايپ و تكثير و ترجمه. يعنی از نظر جامعه، مترجم در حد يك تايپيست يا يك ماشين زيراكس عمل میكند. يك چيزی را جلويش میگذارد و كپی میكند. [متن کامل]
–
خواندنی:
شعری از رابرت ویلیام سرویس

The humble garret where I dwell
Is in that Quarter called the Latin;
It isn’t spacious — truth to tell,
There’s hardly room to swing a cat in.
But what of that! It’s there I fight
For food and fame, my Muse inviting,
And all the day and half the night
You’ll find me writing, writing, writing.
Now, it was in the month of May
As, wrestling with a rhyme rheumatic,
I chanced to look across the way,
And lo! within a neighbor attic,
A hand drew back the window shade,
And there, a picture glad and glowing,
I saw a sweet and slender maid,
And she was sewing, sewing, sewing.
[ادامهی ماجرا]
–
[.] نظر
26 اردیبهشت 1384
یك ماشين را دارند با جرثقيل از عمق آب بالا میكشند. ماشينی كه با همهی مسافرهايش رفته بوده آن پايين. خزهها و لجنهای چسبيده به شيشهها. زنگ روی بدنه. فضای مبهم و مهآلود. تصويرهايی كه ميخكوبتان میكنند. مطمئن میشويد كه قرار است ماجرای ماشين و چطور فرو رفتن آن را بخوانيد. ولی راوی داستان با ماجرای مادر و پدرش میآيد توی داستان و همين جوری كه داستان ماشين را میخوانيد، نويسنده پارههايی از زندگی آنها را وارد ذهنتان میكند.
وقتی داستان تمام میشود، اول گيج و مبهوت باقی میمانيد. قصهی آدمهای توی ماشين را خوانديد يا قصهی پدر و مادر راوی يا داستان به شكل عجيبی به خيلی چيزها و شخصيتها بسط پيدا كرده. داستانهای دن چاون كه اين كتاب مجموعهی چند تا از آنهاست به همين صورت است. دن چاون زندگی روزمره و معمولی دور و بر را میگيرد، در كلاه داستانیاش میگذارد و با استادی جادوگرانه، همان را اسرارآميز و مبهم بيرون میآورد و مجبورتان میكند به اتفاقهای سادهی دوروبرتان، پيچيده فكر كنيد.
همشهری جوان/ويژه نوروز ۸۳
[.] نظر
25 اردیبهشت 1384
ديروز خوابگرد حرف جدی و منسجمی دربارهی ترجمهی روان زد، البته با چاشنی نسبتا غليظی از لطف و محبت به من و ترجمهی «همنام». متن کامل را در اينجا میشود خواند؛ من هم دو بخش مهمتر از حرفهای اين دوست ِ ناديده را در اينجا میآورم و برای خودش و موجود عزيزش آرزوی شادکامی میکنم.
اين يک بخش:
"رعايت سادگی و روانی بر مبنای الگوهای امروزين زبان فارسی، تا حدی که با الگوی اصلی ناهمخوان نباشد."
شايد سليقهای باشد و برخی زعمای قوم قبول نداشته نباشند، ولی از جايگاه يک خوانندهی حرفهای میتوانم بگويم که هنوز هيچ خوانندهای را نديدهام که مخالف اين الگو باشد. اتفاقا گلههای بسيار شنيدهام از ترجمههای غيراينچنينی…
ساده و روان نوشتن و ترجمه کردن واقعا يادگرفتنیست. اينها که میگويم منافاتی با لحن و زبانهای شخصی نويسندگان مختلف در آثار مختلفشان ندارد. کاملا معلوم است که سادگی با بیهويتی فرق دارد. دعوا سر «بيان شيوا»ست. دعوا سر زدودن متن از پيچيدگیهای نابهجا، جملههای توصيفی غيرقابلدرک برای فارسیزبان و کلفتگويیست. دعوا سر اين است که مترجم به هوای رعايت الگوی زبانی نويسنده در متن اصلی، چنان موجود بیآهنگ، کج و معوج و ترشرويی خلق میکند که اگر نويسندهی اصلی فارسی را خوب بداند و آن را بخواند، کفاش میبرد.
اين هم بخش دوم، که میرود در قالب همنام را همه جای دنيا میخوانند…:
همنام را همه جای دنيا میخوانند…[۸]
رمان «همنام» جومپا لاهيری را در شرايط ناجوری خواندم؛ درست وقتی که يک موجود نيممتری تازه وارد زندگیام شده بود و هنوز در آستانهی گذار به نظم جديد زندگیام ايستاده بودم؛ متحير و مضطرب…
به نظر من اين رمان را فقط بايد خواند، از سر حوصله هم بايد خواند؛ خصوصا نويسندگان ايرانیای که دغدغهی جهانیشدن دارند، ولی هنوز نمیدانند چگونه جهانی را در آثارشان بيافرينند که جهانی شود! اين را هم بگويم که داستانهای مجموعهی «مترجم دردها» را از همين نويسنده بيشتر پسنديدم.

اين رمان را فقط بايد خواند
S.Reza Shokrollahi
Location:Tehran
[.] نظر
24 اردیبهشت 1384
آساننويسی چه بسا به طبع نويسنده هم مربوط باشد. طبع آسانگير، اگر با قريحهی نويسندگی و تجربه و تمرين قرين گردد، قهرا نوشتن را آسان و نوشته را روان میسازد. گفتهاند که سبک، خود نويسنده است. بنابراين، طبع نويسنده در شيوهی سخن او بازتاب میيابد و پرتو میافکند: طبع عبوس و سختگير يا متعصب و متحجر در نوشته خود را مینماياند، همچنان که خوشخويی و طبع متساهل و مداراگر.
نگارش و ويرايش/ احمد سميعی/انتشارات سمت
[.] نظر
21 اردیبهشت 1384
محض تنوع آخر هفته
خواندنی:
زبان فارسی تا مغز زبان هند نفوذ کرده و فراوانی کلمههای فارسی در گفتوگوهای روزمرهی هندیان شگفتانگیز است. مثلا تمام این کلمهها در هند به کار میرود:
دامن، مخمل، اطلس، زربفت
بلبل، فاخته، شیر
کتاب، کاغذ، قلم، ورق
گوشت، قیمه، قورمه، بریانی، سبزی
انگور، انار، خربزه، کشمش، بادام، «شهتوت»
وکیل، گواهی، الزام
خون، ناخن، سر، زبان، کمر، دل، جگر…
[مقالهای از آصفه زمانی درباره نفوذ زبان فارسی و فرهنگ و هنر ایران در هند و علل تاریخی و فرهنگی آن.]
خواندنی:
دانستنی:
«هيچوقت ولم نکن»/ «هرگز رهايم مکن» (!) يا چيزهای ديگری تو همين مايهها (بستگی دارد به اينکه کی و چطور و با چه لحنی رمان را ترجمه کند) رمان جديد ايشیگورو
است که در امريکا ( و کانادا و استراليا و تعدادی کشور اروپايی) منتشر شده. مشخصات بيشتر را دراينجا میشود ديد. آنها که بيرون از ايراناند و به ادبيات ناب علاقه دارند، در خريد يا سفارشاش يک لحظه ترديد نکنند. برای ترجمهاش به فارسی هم کاش نجف دريابندری کبير به سراغش میرفت که ـ مثل بازماندهی روزـ حق مطلب را ادا میکرد. اما به هر حال احتمالا دير يا زود کسی/ کسانی ترجمهاش میکند/میکنند. پس در مقام خواننده، چه میشود کرد جز اينکه منتظر ماند و دست به آسمان بلند کرد که مترجم توانا و خوشذوقی به سراغش برود و ترجمهی تروتميزی تحويل بدهد.
رفتنی:
نشر ماهی- سالنB 25
- غرفه 66
تا شنبه ۲۴ اردیبهشت
توضيح: یادداشتهای خوانندگان همنام و نقدهای مطبوعاتی و وبلاگی که هر از گاه در اینجا نقل میشود جز برای خوانندههای همنام جذاب نیست. بنابرین آنها که همنام را نخواندهاند بین دو کار مخیرند :
ـ يا همنام را بخوانند، بعد با خیال راحت نظرات دیگران دربارهاش را ببینند، و اگر حرف تازهای دارند خودشان هم دست به صفحه کليد (قلم سابق) بشوند.
ـ يا همچنان همنام را نخوانند و همچنان چشم از روی بخش همنام را همه جای دنيا میخوانند بلغزانند.
عین همین موضوع درباره مترجم دردها و در میان گمشدگان هم صدق میکند.
همنام را همه جای دنيا میخوانند…[۷]
داستان، شرح زندگی دو نسل است؛
یکی، نسل دانشجوی هندی (بنگالی) با مجموعه ارزشها و باورهای جاافتادهی جامعهی سنتی زادگاهش، که در اواخر دهه ی 60 میلادی به قصد تحصیل و اقامت به امریکا مهاجرت میکند و همسرش که بنا به مصلحتاندیشی بزرگترها و بدون اینکه نقش موثری در رقم زدن این سرنوشت داشته باشد به او میپیوندد و…
دیگری، نسل فرزندان ایشان که ارزشها و اعتقادات خویش را با نسبتهایی نابرابر (به نفع فرهنگ میزبان) از هردو فرهنگ اخذ مینمایند.
[متن کامل]

به نفع فرهنگ ميزبان
Dr. Shirin Ahmadnia
Location:Tehran
[.] نظر
20 اردیبهشت 1384
من آدم همهچيزخوانی هستم. از آثار راسين گرفته تا داستان عاشقانه، البته در صورتی که داستان عاشقانهی خوبی باشد، همه را میخوانم. خيلیها اين طور نيستند. بعضی از نزديکترين دوستانم نمیتوانند غير از آثار بزرگ چيزی بخوانند ــ آنها متوجه قضيه نيستند. با وجود اين، من از نوع خاصی از نوشتههای خيلی سنگين، متکلف و اديبانه خوشم نمیآيد. وقتی اين جور نثرها را میخوانم انگار نفسم بند میآيد، انگار استخوان در گلويم گير میکند. باب طبع من نيست.
رابرات گاتليب، سرويراستار حرفهای انتشارات سايمون و شوستر، کناپف و سردبير سابق نيويورکر
هنر ويرايش، ترجمه مژده دقيقی و احمد کسايی پور، نشر کارنامه
پ.ن: نشر کارنامه در نمايشگاه امسال هنوز اين کتاب نازک و در عين حال ارزشمند و خواندنی را دارد. تاريخ چاپ کتاب ۱۳۷۵ و قيمتش ۳۵۰ تومان است. در اين کتاب بسياری از نويسندگان مطرح امريکايی از تجربهی کار خود با گاتلیپ در مقام ويراستار میگويند و او هم درباره ويرايش و نقش ويراستار در حوزههای مختلف توضيحات جامع و مفيدی میدهد. طرح روی جلد هم اثر نجف دريابندری کبير است.
غرفهی نشر کارنامه: سالن ۲۵ را مستقيم بگيريد و جلو برويد، دو نيمسالن جلوتر از غرفه نشر ماهي.
[.] نظر
« Previous Page — Next Page »