فروردین 1384



 

[دکتر گفت:] درست اون اولای شروع کارم یه بچه هشت‌ساله مریض من بود که نزله و تنگ نفس گرفت و مرد.

داشتنش خیلی سخته، باور کن! حتی واسه کسی که عادت داره هم سخته. مادرش تا اونوقت دو سه تا بچه سقط کرده بود، بچه‌ئی که مونده بود همین یکی بود و چهل سالم از عمرش رفته بود. بدبخت زیر پاهای من روی خاک دست و پا می‌زد و می‌گفت:«دکتر جان نجاتش بده! چی میخوای بت بدم که نجاتش بدی؟ ترو بخدا نجاتش بده، نذار بمیره!»

فکرشو می‌کنی؟ بچه دیگه پاک خفه شده، مادری زاری ضجه میکنه، منم شلوارمو خراب کرده‌م، فکر کن حالا چه وضعیه! هرکاری که بگی و سراغ داشته باشی کردم، فقط واسه بچه همین مونده بود که از یه سوراخ قد سر سوزن نفس میکشید… اونوقت من یک کاری کردم که اصلا نمیشه تعریفشو کرد…میدونی چیکار کردم؟ رفتم بیرون، زمستون بود، زمستون یخبندون، و یک آسمون صافی هم بود که دیگه خودت میتونی حدس بزنی تو زمستون، زیر آسمون صاف چه سوزی میاد! اونوقت توی این سوز من روی زمین یخ زده زانو زدم و شروع کردم به دعا خوندن! شروع کردم به دعا خوندن که لطف خدا شامل حال این بچه بدبخت بشه که داشت خفه میشد. با وجود این خدای مهربون بچه رو خفه کرد که کرد. آخه فقط یه ذره هوا بس بود که خدا تو ریه‌های این دختر بچه هشت ساله می‌تپوند و از مرگ نجاتش می‌داد… وقتی وارد اتاق شدم بچه رفته بود… کجا رفته بود؟…

زنگار/ هربرت لوپریه/ ترجمه احمد شاملو/ نشر کانون معرفت

 

 

پ.ن۱: تاریخ چاپ کتاب به حدود 1350 یا قبل‌تر برمی‌گردد. زمانی که قیمت کتاب‌هایی از این دست سه چهار تومان بیشتر نبوده. کتابی کهنه و کاهی که همان طور که می‌خوانی‌ش ورق‌هاش می‌شکند. چند وقت پيش دیدم این کتاب را انتشارات صفار در سال 71 ویرايش(!) و تجدید چاپ کرده و بعد گویا بارها غیرقانونی افست شده. در مقدمه‌ی ویراستاراین کتاب که خود نياز به ويرايش جدی دارد می‌خوانیم:

برگردان فارسی این اثر نیز با شیوه‌ای دلچسب، عامیانه – هر چند که مترجم در بسیاری جاها و در موارد غیر لازم نیز زبان عامیانه را به کار می‌گیرد- صورت گرفته است. در ویراستاری این کتاب، تلاش شد که هیچ گونه خدشه‌ای به اسلوب نویسنده و مترجم وارد نیاید. معذالک برخی کلمات زشت و عبارات مستهجن، تغییر داده شدند یا حذف گردیدند، چرا که مصالح و ملاحظات اخلاقی و اجتماعی جامعه ما ایجاب می‌کند که خوانندگان را از هر بدآموزی دور نگه داریم. (!)

 

پ.ن۲: در انتهای کتاب اصلی (چاپ قديم)، لیستی از مجموعه صد کتاب از صد نویسنده بزرگ دنیا که در نشر کانون معرفت منتشر شده به چشم می‌خورد، از جمله:

زن و بازیچه او، پیر لوییس، سیدحسینی و توکل، 30 ریال

دختر چشم‌طلایی، بالزاک، سیدحسینی و توکل، 30 ریال

قمارباز، داستایوسکی، جلال آل احمد، 40 ریال

موش‌ها و آدم‌ها، اشتینبک، داریوش، 25 ریال


 

 


 

یک نظر 



                                                                                                                  

 برای ر.پ

Illustration by M.Doostmohammadi

دسته گل

 


پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود. دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل‌ها برنمی‌داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:«می‌دانم از این گل‌ها خوش‌ات آمده. به زنم می‌گویم که دادم‌شان به تو. گمانم او هم خوشحال می‌شود.»

دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‌های اتوبوس پایین می‌رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می‌شد.

                                                                   بنت کرف

[.] نظر 


ــ ظاهرا شما به ترجمه‌ی لغت به لغت و عينی معتقد نيستيد و حفظ رنگ‌وبوی کلی اثر را کافی می‌دانيد.

نجف دريابندری: خيلی می‌بخشيد، ولی در اين فرمايش شما مقداری اشکال وجود دارد. اولا شما ترجمه‌ی «لغت به لغت» و «عينی» را پشت سر هم می‌آوريد، گويا به اين معنی که اين‌ها مترادفند، و حال آنکه من دو چيز کاملا متفاوت از اين دو اصطلاح می‌فهمم. ترجمه‌ی لغت به لغت کاری است که من سعی دارم از آن پرهيز کنم، اما به خیال خودم ترجمه‌ی عينی کاری است که سعی دارم بکنم.

گفت‌وگو با نجف دريابندری، ماهنامه‌ی آزما، شماره ۳۵.

 

پ.ن۱: در اين گفت‌وگوی دو صفحه‌ای يکی‌ـ دو مطلب خواندنی ديگر هم پيدا می‌شود. از جمله در ادامه‌ی سوال قبل می‌خوانيم:

آيا به اين ترتيب آن چيزی که اسمش را انتقال فرهنگ قومی نويسنده از طريق ترجمه می‌گذارند، تکليفش چيست؟

نجف دريابندری: جواب من در يک کلام اين است که ترجمه‌ی فرهنگ قومی نويسنده با ترجمه‌ی لغت به لغت مقدور نيست.

و در جای ديگر، در پاسخ به سوالی درباره‌ی ترجمه‌ی شعر می‌گويد:

به نظر من ترجمه‌ی شعر اصولا امکان ندارد، مگر در مواردی که شکل شعر اصولا مطرح نيست يا وجود ندارد. در زبان فارسی مشکلی که وجود دارد و با آن برخورد ناشيانه می‌کنيم اين است که ما غالبا «نظم» را به جای «شعر» می‌گيريم، و توی قضيه گير می‌کنيم. علت اين گير اين است که شعر ما هم، غالبا اگر نه عموما، قالب نظم را دارد. بهترين مثال اين موضوع شاهنامه فردوسی يا مثنوی مولوی يا بوستان سعدی است، که هر سه در قالب نظم نوشته شده‌اند. حالا علت اين کار چه بوده است، جای بحث زياد دارد، ولی من گمان می‌کنم که غرض اصلی اين بوده است که بشود آن را از بر کرد و به اين ترتيب در خاطرها بماند. چون بايد به ياد داشته باشيم که اين شکل بيان، يعنی نظم، مربوط به زمان‌های ديگری است، مربوط به زمان‌هايی است که صنعت چاپ و نشر نه تنها وجود نداشته بلکه فکرش را هم نمی‌کرده‌اند. مشکلی که غالبا پيش می‌آيد اين است که سراينده‌ی مثنوی گاهی طبعش گل می‌کند و چند خط شعر هم می‌نويسد که در قالب همان مثنوی است. تشخيص اينکه کدام خط‌ها را بايد شعر به حساب آورد و کدام را نظم البته مشکل است، چون که مقداری هم به ذوق و تربيت خواننده بستگی دارد…

پ.ن۲: هنوز هيچ گفت‌وگوی جامع و ارضاکننده‌ای با نجف دريابندری کبير درباره‌ی ترجمه در جايی نخوانده‌ام. دانش فراوان، طنز ظريف و هشيارانه، و نظرات جسورانه و خلاق او حتی در «يک گفت‌وگو» هم آن‌چنان که بايد و شايد، مجال بروز نيافته. مثل اينکه بايد خودم دست‌به‌کار شوم.

[.] نظر 


عرب‌ها خیلی جاها موقع خداحافظی می‌گویند «السلام علیکم» یا چیزی در همین مایه‌ها.

و اینجاست که طرفداران ترجمه‌ی تحت‌اللفظی گیر می‌کنند/می‌افتند(!)

 

 

یک نظر 


ظاهرا اولین کسی که در غرب به نحوی مشخص به بحث نظری درباره ترجمه پرداخت اتین دوله E.Dolet  نویسنده و مترجم و چاپخانه‌دار فرانسوی  بود (۱۵۴۶-۱۵۰۹) که رساله‌ای با عنوان «اصول ترجمه» منتشر کرد. دوله به سبب درگیرشدن در بحث‌های سیاسی و ادبی زمان خویش بارها به زندان افتاد و سرانجام به جرم بدعت در ترجمه‌ی آثار افلاطون و بد ترجمه کردن آنها محاکمه و همراه با کتاب‌هایش سوزانده شد. دوله معتقد بود که ترجمه نباید تحت‌اللفظی باشد، بلکه باید روح مطلب را ادا کند.


 

برگرفته از« به سوی علم ترجمه»،نوشته‌ی  نايدا

ترجمه علی صلح جو، بحثی در مبانی ترجمه،  نشر دانش، سال 6، شماره 5، مرداد 65

[.] نظر 


 

 

وقتی پیش از تعطیلات نوروز، «همنام» جومپا لاهیری را میخواندم، جا به جا یادِ حرفهای دکتر رفیع‌فر میفتادم که برای نشان دادن موقعیّت متزلزل کسانی که بیشتر از یک فرهنگ – خصوصاً با ارزشهای بسیار متفاوت – را درونی کرده‌اند، تشبیهی ارائه میکرد و چنین فردی را مانند کسی میدانست که همزمان روی دو صندلی نشسته است. موقعیّت متزلزل چنین فردی روشن است و سرنگونی آسانش، محتمل. وضعیّت «گوگول» داستان همنام هم چنین بود. وقتی داستان را میخواندم و گرفتاریهای گوگول را میدیدم، یاد تشبیه بالا میفتادم. [متن کامل]


 

 

 

يک نفر روی دو صندلی

Amir pooyan Shiva

Location:Iran, Tehran

[.] نظر 


کمی ريزتر نگاه کنيم:

on the day we first met him

۱)روزی که برای اولين بار او را ديديم

۲)روزی که برای اولین بار با هم ملاقات کردیم

۳)همان روز اولی که من و مادرم ملاقاتش کرديم

۴)روزی که برای اولین بار همدیگر را دیدیم

۵)روزی كه او را  ملاقات كرديم

۶) روز اولی که ديديمش

«ملاقات» کمی رسمی نيست؟  برای اينجا، چرا.

حالا «روزی که برای اولين بار» بهتر است يا «روز اولی که»؟  

«او را ديديم» بهتر است يا «ديديمش»؟

 

اين هم ترجمه‌ی ديگری که رسيده ( شماره ۶ ):

امير

اقرار کرد که آن روز اولی که ديديمش من و مادرم را ساعات طولانی در خيابان‌های کمبريج دنبال کرده است؛ يعنی همان جاهايی که وقتی من از مدرسه در می‌آمدم،با مادرم می‌گشتیم

خب حالا به همين ترتيب جلو برويم…

 

یک نظر 

« Previous PageNext Page »