اردیبهشت 1384



هنر عمده‌ی من آن است که ياد گرفته‌ام چگونه ساده بنويسم. افراد بی‌تجربه وقتی در يک زبان خارجی به لغت يا بيانی معمولی و روزمره بر می‌خورند که به نظرشان غريب می‌آيد، در ترجمه به جای آن بيانی همان‌قدر غريب می‌گذارند. اما وقتی زبانی را خوب بلد باشيد می‌توانيد بيان طبيعی را به بيان طبيعی ترجمه کنيد.

رالف مانهايم، مترجم  حدود ۱۰۰ کتاب از نويسندگان اروپايی به انگليسی

[.] نظر 


شايد از اين پس برای تعطيلات آخر هفته (در ايران) کشکولی از چيزهایی که کم و بيش با زبان، زبان‌های خارجی يا ترجمه ارتباط دارند پيشنهاد کنم. اين کشکول ممکن است معجونی باشد از  شعرو داستان، مقاله و اساسا هر چيز خواندنی، شنيدنی و ديدنی. 

برای اين هفته:

- خواندنی: مشکل زبانی ما (مقاله ا‌ی از داريوش آشوری):


 

زبان از رگِ گردن به ما نزديک‌تر است. درگير شدن با زبان، از اين ديدگاه، يعني درگير شدن با خود، با تمامی عادت‌های به ميراث برده، با تاريخ و فرهنگِ خود؛ يعني در برابرِ چشم‌غرّه‌ها جرأت-و-جسارت به خرج دادن؛ يعني پيهِ بسياری چيزها را به تن ماليدن؛ يعني با تمامی رسوبِ تنبلی‌ها و آسان‌گيری‌هایِ صوفيانه‌ای که «پشت‌قباله»‌یِ تاريخی ما و ارث-و-ميراثِ «گران‌بها»ی نياکانِ ما ست، درافتادن (که سخت‌ترين جايِ کار چه‌بسا همين جا باشد)؛ و «يعنی»‌هایِ ديگر هم…. باری، من دل‌ام به هم می‌خورد و گاهی سخت به خود می‌پيچم وقتی که در مجلّه‌ها و کتاب‌هامان از قلم‌هايی با آن عنوان‌هایِ دکتری و پروفسوری هذيان‌نامه‌‌هايی به نامِ مقاله‌ يا کتابِ «علمي» و «فلسفي» می‌بينم. (البته، همچنان که مقاله‌ها و کتاب‌هايِ خوب و درست، دست‌پختِ ذهن‌های فرهيخته، و وجدان‌هايِ بيدار، که شمارشان بسيار کم‌تر است، مرا خوشحال مي‌کند.) گذشته از ديگر عواملِ اجتماعي و فرهنگي،  آنچه چنين ذهن‌هايی را «تربيت» می‌کند فقر و بي‌در-و-پيکريِ زبانِ ما ست. ساليانی در فرنگ بودن و با مدرکِ دکتری برگشتن هم به خودی خود در کلّه‌هايی که با چنين زبانی و عادت‌های زبانی‌ای بزرگ شده اند و هرگز به تنگناها و گيرهای آن  نينديشيده اند، هيچ چيزی را عوض نمی‌کند. [متن کامل]


- شنيدنی: کاری از «آرشيو»:

There’s a space kept in hell with your name on the seat
With a spike in the chair just to make it complete

 

 

- خواندنی: شعری از ژاک پرورر:


J’aime mieux
tes levres
que mes livres.


 

(با کمک فرهنگ لغت، دوستان فرانسه‌دان،….) ترجمه‌اش کن و ظرافت زبانی‌اش را درياب.


 

 


 

  

[.] نظر 


سال ها پيش، - درست به خاطر ندارم در "آدينه" بود يا "دنياي سخن"-، شخصي فرنگ رفته و فرنگ ديده از ترجمه ي "کمون پاريس" استاد قاضي چند ايراد گرفت و البته کشف ايراد در ترجمه ي چنان کتاب قطوري چندان عجيب و دور از ذهن نبود و مي دانيم که در عالم ترجمه، مترجم مي تواند هر اشتباه و خطايي را به تفسير و برداشت و چند پهلو بودن کلمه و اصطلاح ربط بدهد و نه تنها زير بار خطايي که کرده است نرود بلکه منتقد را به بي سوادي و نفهميدن "زبان مبداء" متهم کند؛ و چه موقعيتي بهتر از اين که در يک طرف ميدان محمد قاضي نامدار و محبوب هزاران خواننده ايستاده باشد و در طرف ديگر يک منتقد ناشناس که معلوم نيست از کجا آمده و چه مي داند و چه مي خواهد. قاضي مي توانست منتقد زبان دراز را با قلم قدرتمند خود "له و لورده" کند و درسي به او بدهد که تا عمر دارد ديگر گِرد ِ نقد بزرگان نگردد، اما او چنين نکرد و در عوض درسي داد که بزرگ و کوچک اهل قلم جرئت و جسارت پيدا کنند تا اگر چيزي را درست نديدند به زبان بياورند و از نقد ديگران – بخصوص بزرگان علم و ادب – ترسي به دل راه ندهند.

قاضي با پذيرش تمام موارد نقد، بعد از تشکر از منتقد و عزت نهادن او فروتنانه اظهار داشت اين اشتباه ها از آنجا ناشي مي شود که "اينجانب زبان را در ايران و به صورت تجربي آموخته ام و در کشور صاحب زبان ساکن نبوده ام!" (نقل به مضمون)

[متن کامل](فارسی‌تر بنويسيم)

[.] نظر 



در جايی از رمان همنام، گوگول ِ جوان به دختری دل بسته ولی پدرومادرش کوتاه نمی‌آيند:

"You are too young to get involved this way," Ashoke and Ashima tell him. They’ve even gone so far as to point out examples of Bengali men they know who’ve married Americans, marriages that have ended in divorce… At times he hangs up on them. He pities his parents for having no experience of being young and in love.


آشوک و آشيما به او می‌گويند:« اين کارها برای تو زود است.» حتی تا آنجا پيش می‌روند که از پسرهای بنگالی مثال می‌آورند که با دخترهای امريکايی ازدواج کرده‌اند و کارشان به طلاق کشيده… گوگول گاهی وقت‌ها هنوز حرف‌شان تمام نشده گوشی را می‌گذارد. برای آنها تاسف می‌خورد که جوانی نکرده‌اند و عشق و عاشقی نداشته‌اند.

 

[.] نظر 


همشهری ماه/ ارديبهشت ۸۴

غم غربت

زمانی كه مترجم دردها (Interpreter of Maladies) مجموعه نه داستان كوتاه جامپا ليری منتشر شد، امی تان درباره او گفت: جامپا ليری از آن نويسنده هايی است كه تو را وادار می‌‌كند يقه اولين كسی را كه می‌بينی بگيری  و بگويی: اين كتاب را بخوان!

همنام (The Namesake) نيز از آن دست كتاب‌هايی است كه وقتی دستت می‌گيری يك نفس تا آخرش می‌روی و نمی‌توانی يك لحظه زمينش بگذاری. فرقی نمی‌كند كه خسته باشی يا نباشی، حوصله كتاب خواندن داشته باشی يا نداشته باشی، ليری حتی به تو امان نمی‌دهد كه در بين بخش‌های  كتاب نفسی تازه كنی و چايی بخوری. او آنقدر داستانش را روان و دلنشين تعريف می‌كند كه به خواننده فرصت خستگي در كردن و استراحت نمی‌دهد و او را غرق دنيای دوست‌داشتنی‌اش مي كند. دنيايي كه در آن آدم ها با خودشان درگيرند، با دغدغه‌هايشان و حفظ سنت‌ها و آداب و رسوم‌شان؛ همان درگيری‌های انسان امروز. همان غم غربت، همان احساس تنهايی، همان اختلاف بين نسل ها و همان دغدغه‌های درونی هر انسان.[متن کامل]

 

همنام را همه جای دنيا می‌خوانند…[۶]

 

امروز آشيما را توی مترو ديدم.گوگول هفت ساله موهايش را از ته زده بود و سونيای کوچک هم با کيف صورتی دخترانه‌اش دل از من می‌برد.آشيما بی‌قرار و زيبا دست بچه‌ها را گرفته بود… [متن کامل]

علاقمندان همنام به کاميونيتی (محفل) همنام در اورکات بپيوندند.

پ.ن: آنان که اورکات‌شان فيلترشده از اينجا  بروند.


 

 

   

 

امروز آشيما را توی مترو ديدم

 Maryam Momeni

Location:Vienna

[.] نظر 



برای اميرحسين


Lady M. O proper stuff! This is the very painting of your fear: This is the air-drawn dagger, which, you said, led you to Duncan. O! these flaws and starts (Impostors to true fear), would well become a woman’s story at a winter’s fire, authoris’d by her grandam. Shame itself! Why do you make such faces? When all’s done, you look but on a stool….

What! quite unmann’d in folly?

ليدی مکبث: های، چه ياوه‌هايی! اين نقش خيال از ترس توست! اين همان خنجرِ  درهوانقش‌بسته‌ای‌ست که می‌گفتی تو را به سوی دانکن راند. اين ترس ‌و لرزها که هيچ به ترس راستين نمی‌مانند از آن قصه‌هايند که زنکی در زمستان پای اجاق برای مادربزرگ‌اش حکايت کند و او هم آن را باور دارد ـ شرم‌آور است! اين شکلک‌ها چی‌ست که می‌سازی؟ اکنون که کار تمام است چرا به اين کرسی خيره شده‌ای؟…

ديوانگی مردانگی‌ات را پاک برده است. 

مکبث، پرده سوم، ترجمه‌ی داريوش آشوري، نشر آگه

 

[.] نظر 


هنوز در تصور من نمی‌گنجد  که کتابی را برای ترجمه به دست بگيرم که آن را نپسنديده‌ام، و فراتر از اين، مفتون آن نشده‌ام.

عبدالله کوثری

 

[.] نظر 

Next Page »