اسفند 1383
Monthly Archive
26 اسفند 1383
قصهی آن شب*
پریروز ساعت 2:30 بعد از ظهر به وقت نیویورک، یک ساعت با جامپا لیری (این آخرین بار است که نام نویسنده را به این صورت میخوانید) تلفنی حرف زدیم. دربارهی خودش و کارش.
دربارهی ریتم ، طرح و شخصیتهای همنام حرف زد و رابطهی تنهایی و ادبیات، نویسندههای محبوبش و نویسندههایی که از آنها تاثیر گرفته، نظرش دربارهی کارور، ادبیات روسيه، امریکا، جنوب آسیا، آمریکای جنوبی، ادبیات مهاجرت، عادتهای نویسندگیاش، و حتی اینکه خودش نام و فامیلش را چطور تلفظ میکند.
او دربارهی اسمش گفت خودش آن را جومپا (تقریبا چیزی بر وزن تو) و فامیلش را لاهیری تلفظ میکند و گفت امریکاییها هم همهی تلاششان را میکنند «او»ی جومپا و «ه»ی Lahiri را تلفظ کنند.
من هم از این پس نام او را، نه به تلفظ رايج امريکايی، که به همین صورت ضبط میکنم: جومپا لاهیری.
با او از محبوبیت روزافزونش در ایران گفتیم و اینکه بسیاری از خوانندگان ایرانی کارهای او را دنبال میکنند. خوشحال شد و گفت از ایران چیزهای زیادی شنیده، چند دوست ایرانی دارد، و بدش نمیآید چند روزی به اینجا سفر کند.
لاهیری دو بچه دارد؛ پسر و دختر. در طول گفتوگو نوزاد سهماههاش در آغوشش بود و گاهی صداش را میشنیدیم. یکی دو بار هم گریه کرد که مادرش عذر خواست و آراماش کرد.
تلفن خانهاش را، بعد از دو زنگ، خودش برداشت، در طول گفتوگو بسیار آرام و متین بود و با طمانینه حرف میزد. جدی بود، در عین حال طنز ظریفی هم داشت و دو سه بار شوخی کرد.
این گفتوگو با همت و همکاری پيمان اسماعيلی و همراهی پدرام رضايی زاده صورت گرفت.
اسماعیلی مقدمات کار را از شش ماه پیش شروع کرده بود که با پیگیریای ستودنی به قرار قطعی پريروز رسید. این گفتوگو که 59 دقیقه و 25 ثانیه طول کشید، فعلا در حال پیاده سازی است. جزییات بیشتر دربارهی آن را در آداجيو بخوانید.
*اين گفتوگو يازده شب به وقت تهران انجام شد.
***
حالا بیش از هر چیز، بیش از نوار ضبط شدهی این مکالمه، و بیش از حرفهای خوب و شنیدنی نویسنده درباره خودش، همنام و مترجم دردها، خاطرهی خوشی از لحظات هیجانانگیز آن شب و حرفزدن با نویسندهای که همهی کارهاش را ترجمه کردهام ، برایم باقی مانده است.
[.] نظر
24 اسفند 1383
حالا هرچه كتاب را ورق مى زنم پيدايش نمىكنم. اما مطمئنم همان صفحات اول كتاب جايى راوى از نگاه آشيما گفته بود حس حاملگى درست مثل حس مهاجرت است؛ و از اين منظر آشيما هميشه حس حاملگى دارد يا يك چنين چيزى . شايد براى همين است كه رمان «هم نام» جامپا ليرى با فصل زايمان آشيما و درد كشيدنهاى او آغاز مىشود…
نامتعارف مثل گوگول، مثل مهاجرت؛ يادداشتی بر همنام در روزنامهی ايران- ديروز
[.] نظر
23 اسفند 1383
۱
مترجم عزیز، راحت باش و راحت حرف بزن. توی ترجمهی قصه و داستان، این قدر اتوکشیده نباش ، قربون اون شکل ماهت برم!
—
۲
ادب از که آموختی… [۷]
باز هم از شازده کوچولو:
استاد نجفی: تو موهای طلایی داری.
شاملوی استاد: تو موهات رنگ طلاست.
- مثلا اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد حس میکنم که خوشبختم.
- اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود.
- چون ساعت جدایی نزدیک شد، روباه گفت: آه!… من گریه خواهم کرد.
- لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.
- کتابهای کلان مینوشت.
- کتابهای کت و کلفت مینوشت.
- چه سیاره عجیبی! سرتاسر خشک و نوک تیز و نمک آلود است.
- چه سیاره عجیبی! خشک ِخشک و تیزِ تیز و شورِ شور.
- من خیال میکردم که گلی یکتا دارم و خودم را ثروتمند میدانستم.
- مرا باش که فقط با یک دانه گل خودم را دولتمند عالم خیال میکردم.
- روی سبزهها دراز کشید و گریه کرد.
- رو سبزهها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه کن.
پ.ن ۱: پ.ن پست قبلی
پ.ن۲: اینکه آدم مترجمی را زیر سوال ببرد یک چیز است، اینکه ترجمهاش را دوست نداشته باشد و از ترجمهی دیگری خوشش بیاید چیز دیگری.
پ.ن۳: با شاملو و ترجمههاش زياد کار دارم.
[2] نظر
22 اسفند 1383
ادب از که آموختی… [۶]
شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید. به آنها گفت:
شما هیچ شباهتی به گل من ندارید، شما هنوز هیچی نیستید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکردهاید. روباه من مثل شما بود. روباهی شبیه صدهزار روباه دیگر بود. ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست.
و گلها سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت:
شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید. کسی برای شما نمیمیرد. البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما میبیند. ولی او به تنهایی مهمتر از همهی شماست، چون من فقط او را آب دادهام، چون فقط او را زیر حباب گذاشتهام، چون فقط برای او پناهگاه با تجیر ساختهام، چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشتهام (جز دو سه کرم برای پروانه شدن)، چون فقط به گلهگزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش دادهام. چون او گل من است.
سپس پیش روباه برگشت. گفت :
خداحافظ.
روباه گفت: خداحافظ.
شازده کوچولو/ ترجمهی ابوالحسن نجفی/ انتشارات نیلوفر
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت:
شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره در آمد که:
خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مرد. گفتوگو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام(جز دو سه تایی که میبایست شب پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گلهگزاری یا خودنماییها و حتا گاهی پای بغکردن و هیچینگفتنهاش نشستهام، چون که او گل من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدا نگهدار!
روباه گفت: خدا نگهدار.
شازده کوچولو/ ترجمهی احمد شاملو/ انتشارات نگاه
پ.ن: عنوان «ادب از که آموختي» فقط نشانهی نوع مطلب است (مقايسه دو ترجمه) و در مورد بخصوص امروز، استادی هيچ يک از دو مترجم، زير سوال نيست.
یک نظر
20 اسفند 1383
اين مطلب دربارهی همنام دلنشينتر از آن بود که با يک لينک سروته قضيه را هم بيارم؛ نه به ويژهنامه شرق امروز که در آن چاپ شده، نه به وبلاگ خوب شمال از شمال غربی که لابد تا چند روز ديگر در آنجا هم میتوان خواندش.
اين طوری حقش ادا نمیشد.
كاش هيچ وقت نمى ديدمت…
محسن آزرم
«… حالا به نتيجه ديگرى رسيده ام، ديگر داستان نمى نويسم كه داستان نويس بمانم. مى نويسم تا تنهايى تو را براى خودم آسان كنم. ولى مگر ممكن است؟»
اين جمله ها را «رومن گارى» در يكى از آخرين نامه هايش به «جين سيبرگ» نوشت و مثل همه حرف هايى كه دلداده ها در واپسين ديدارهايشان به زبان مى گويند، همه حس هاى غريب دنيا را در خودش جا داده است. «هم نام»، رُمان اول «جامپا ليرى» هم يك همچو حسى را به آدم منتقل مى كند. وقتى تمام مى شود، انگار كه تنهايى همه آدم هاى داستان (چرا بگويم شخصيت، وقتى كه آدم هايش را مى شود ديد؟) آوار مى شود روى سرِ آدم. چيزى غريب، شبيه دلتنگى، چنگ مى اندازد و چيزى غريب تر زير پوست وول مى خورد. آدم هاى هم نام هرچه پيش مى روند، بيش تر سقوط مى كنند، هرچه بيش تر دوست مى شوند، تنهايى را بهتر درك مى كنند و چه كسى هست كه نداند ادبيات، تسلى جان آدمى است و زمانى كه داستانى نوشته شود تا خاطره سال هايى سمج را پاك كند، همه آن ها هم كه مى خوانندش، اين سماجت را حس مى كنند. هم نام، داستانِ شوق و تنهايى است. داستان شوقِ آدم هايى كه تنهايى را تاب نمى آورند و به اميد يافتنِ همدمى، عالمى را به هم مى ريزند و دست آخر، آدمى را پيدا مى كنند. اما سرنوشت محتوم آدم، تنهايى است و هيچ همدمى ماندگار نيست. «گوگول» هندى تبار، كه از سرزمين پدرى اش تنها پوستِ تيره را به ارث برده، انتقام سال هاى تنهايى كودكى و نوجوانى را چنان سرخوشانه مى گيرد كه درنهايت، از پا مى افتد. جشن ها بيكران نيستند، حصارى دارند و مرزى و بى توجهى به اين مرزها، آن تنهايى نهايى را نزديك تر مى كند. جز اين، هم نام، داستان تقاص هم هست، گوگول بايد تقاص سرخوشى ها را پس بدهد. تقاص دورى از خانواده و بى اعتنايى به فرهنگش را، همه چيزش را.آدم در تنهايى است كه قد مى كشد، مى بيند و فكر مى كند. گوگول هم در تنهاييِ پس از پدر است كه سال هاى رفته را مرور مى كند، نامى را كه پدر برايش انتخاب كرده، نامى را كه او به نامِ انتخابى پدر ترجيح داده (چرا؟)، كتابى را كه سال ها قبل بهش بخشيده و همين زندگى را كه هنوز ادامه دارد. در همين تنهايى ها است كه پرسش ها، يكى يكى، طرح مى شوند: چه مى شد اگر پدر، جمله ديگرى هم به تقديم نامه اش اضافه مى كرد؟ دست كم، تماشاى دستخطش، موهبتى بود فراموش نشدنى. يا چه مى شد اگر مادر، خيال «موشومى» به سرش نمى زد و آن ها توى كافه، روبه روى هم نمى نشستند؟ حتى مى شود صريح تر بود: يعنى فرار موشومى، تقاص آن سرخوشى هاى گذشته نيست؟ باهم بودن، نشانه هيچ چيز نيست. عادتى است كه از سر نمى افتد و بهترين تكه هاى داستان، جاهايى هستند كه آدم ها در كنار هم ، تنهايى را تجربه مى كنند. موشومى و گوگول در رستورانى نشسته اند تا سالگرد ازدواج را جشن بگيرند، ولى موشومى مى داند كه هيچ وقت، اين اندازه، از گوگول دور نبوده است. اگر نبايد فرار كرد، پس چه راه ديگرى هست؟همه اش شد كليات: اما چه مى شود كرد؟ داستان هاى خوب، آن هايى هستند كه در فشرده ترين شكلِ ممكن، ارائه كنند. هم نام، به تعريف درنمى آيد، بايد به وصف اش دل خوش كرد…
[.] نظر
19 اسفند 1383
چون کتابی را میخوانم، از فراوانی ِ کلماتی که در آن مییابم دچار حیرت میشوم و آرزو میکنم که به کارشان ببرم. آنها را به خاطر میسپارم. اما چون به کار مینشینم، کاربرد آنها میسر نمیشود. به گنجینهی لغوی خود بس میکنم. موفق نمیشوم از آن پا بیرون نهم و آن چندان مختصر است که کار پردردسر میشود.
مقالهی کلمات،ژان کوکتو، نویسنده فرانسوی
–
دعوت اختصاصی از خوانندگان اين وبلاگ برای حضور در مراسم جشن رونمايی همنام:
نشر چشمه، فردا، پنجشنبه، ۲ تا ۵.
[.] نظر
18 اسفند 1383
ادبيات از زبان درست شده. زبان بستر زايش ادبيات است. شما با واژه سر و کار داريد. ممکن است برای يک واژه، پنج تا معادل داشته باشيد. بايد دايرهی واژگاني شما وسيع باشد.
ما زبان را دست کم میگيريم. فکر میکنيم کاری ندارد. خُب ده تا واژه را هم از ديکشنری درمیآوريم. اما همهی کار با ديکشنری نيست. زبان يک چيز مفصلتر از اين حرفهاست.

يک مترجم، براساس کاری که کرده، نوع واژگان و يک دايرهی واژگانی از خودش دارد. من هم يک نوع واژه و در نتيجه واژهپردازی از خودم دارم. اينجاست که میگويم ترجمه از صافی ذهن مترجم رد میشود. اين دليل آن نيست که مترجم دخل و تصرف میکند. اگر شما مطمئن باشی که مترجم زبان فارسی را خوب میداند و مطمئن باشی زبان مبدأ را هم میداند، مطمئن میشوی که اين متن دقيقاً همان چيزی است که در آن کتاب اصلی بوده.…مترجم اگر نويسنده را خوب بشناسد، متن و زبان را بشناسد، کار پيش میرود. نه آن که تا يک کتاب به دستش رسيد آن را ترجمه کند. فارسی را بايد بداند. امکانات فارسی را بداند.
گفتوگوی خوبی با عبدالله کوثری را در اينجا بخوانيد.
[.] نظر
« Previous Page — Next Page »