فاصله بگير، برو عقب، برو، برو،… آهان، خوبه.
پ.ن: جهت پرهيز از گيرافتادن در لابلای قالبهای نحوی و برگردان لفظی اصطلاحات متن اصلی به زبان مقصد، در هنگام ترجمه، فاصلهی ايمنی را با متن مبدا حفظ کنيم.
10 فروردین 1384
فاصله بگير، برو عقب، برو، برو،… آهان، خوبه.
پ.ن: جهت پرهيز از گيرافتادن در لابلای قالبهای نحوی و برگردان لفظی اصطلاحات متن اصلی به زبان مقصد، در هنگام ترجمه، فاصلهی ايمنی را با متن مبدا حفظ کنيم.
6 فروردین 1384
اين هفته (از امشب تا جمعه ) بهروز رضوی، شبها از ساعت ۱۰ تا ۱۰:۳۰ ، داستانهای مجموعهی «در ميان گمشدگان» مرا در شبکهی راديويی فرهنگ میخواند.
4 فروردین 1384
3 فروردین 1384
داستان کوتاه جدید لاهیری را برای بار دوم خواندم. معادلها دارند توی سرم چرخ میخورند. بعضی اصطلاحها و کلمات هم نوک زبانماند. حالا چیزهایی که برای ترجمهاش لازم دارم، غیر از یکی دو جلد دیکشنری و وقت آزاد و سکوت که به زودی دارد فراهم میشود، یک اتود خوب و خوشدست با مغز سیاه روان، یک دسته کاغذ آ4 سفید و یک دانه پاککن پلیکان است. به گمانم این دفعه سایز کوچکاش بسام باشد.
هر بار ترجمهای را شروع می کنم، با خود میگویم این دفعه سعی کنم بیشترِ روند ِ ترجمه را ذهنی طی کنم تا چیزی که روی کاغذ میآورم زیاد خط خطی نشود و نصف وقتم به سمبادهکشیدن ِ کاغذ با پاککن تلف نشود. اما این اتفاق تقریبا هیچ وقت نمیافتد.
–
تاحالا حلواپزان رفتهای؟ دیدهای اولش چقدر آرد را تف میدهند؟ بعد چقدر با روغن هم میزنند؟ زعفران و شکر و گلاب هم که میآید، آدمهای پای ديگ از کتوکول میافتند بس که نوبتی هم میزنند.
نان خوب و نازک میخواهی؟ باید خمیر را خوب ورز بدهی.
یک تصویر از روستاییها دیدهام که نمیدانم سرِ چه کاری، پاچهها را بالا میزنند و چیزی را هی لگد می کنند. گمان کنم قالی است.
Overheard:
خدا پدر شاطرعباس را بیامرزد. چه نانهايی! آدم دلش میخواهد خالیخالی بخورد.
ما که هر سال فرشهامان را میدهیم غلامقالیشور. فرش میشورد عینهو همین الان از دار قالی پایین آمده.
حلوا فقط حلوای عمه خانمجان.
–
ترجمه ، بی بالاپایینرفتن و مشتومالدادن و عرقریختن، ترجمه نمیشود.
2 فروردین 1384
به جای غيرقابل اعتماد، غيرقابل اطمينان و unreliable می شود گذاشت:
به …اعتبار نيست، …اعتبار ندارد.
مثال:
در ِ اين ماشين قراضه اعتبار ندارد. بهش تکيه نده.
به هوای امشب اعتبار نيست.
–
پ.ن: تعداد بازديدکنندههای روزانه آن قدر است که وادارم میکند در اين ايام هم بنويسم. پس مینويسم. گيرم کمی بیقاعده و قانون.
29 اسفند 1383
گفتن ندارد… [۵]
موارد دیگری از آنچه در ویرایش و فارسیسازی متن و فاصلهگرفتن از زبان مبدا به چشمم خورده:
دسته اول ویرایش پنهانیتر است، ناخودآگاه ذهن خواننده را درگیر میکند و به او لذت کشف میدهد:
موشومی به خانهی خود رفت ….موشومی به خانه رفت.
تو میتوانی شعر بگویی؟ …. تو شعر میگویی؟
چه بگویم در حالی که تو خودت بهتر از من میدانی….چه بگویم که تو خودت …
در فارسی گاهی معادل های جمعوجوری برای مفاهیم دورودراز زبانهای دیگر پیدا میشود. بخشی از ویرایش به یافتن این معادلها برمی گردد:
در غم مرگ فرزندش …….در سوگ فرزندش
او را به زنی طلبید… از او خواستگاری کرد.
درخت خرما … نخل
یک دسته هم فقط به روانی و خوشآوایی نثر کمک میکند:
با تو کار دارم … کارت دارم.
به من دلداری داد… دلداریام داد.
می شود آنها را آزاد کنی … میشود آزادشان کنی
فلان فیلم از بهمان فیلم بیشتر هیجانانگیز است… هیجانانگیزتر است.
از کسی که قافله را راهنمایی میکرد خواستند که …. از راهنمای قافله خواستند که …
من از ویرایش پنهانی دسته اول بیشتر خوشم می آید. به نظرم مترجم خوب مترجمی است که به این نوع ویرایش اهمیت بدهد و البته هوش و ذوق کافی این کار را داشته باشد.
پ.ن: بد نیست به هر کدام از اینها جداگانه بپردازیم. پس از اين به بعد مطالب «گفتن ندارد» را جزيیترمیبينيم و به چند شاخه تبديل میکنيم. برای هر کدام از اينها عنوانی میگذاریم و با مثالهای عملی قضیه را ملموستر میکنیم. (این کار مشارکت علاقمندانی را میطلبد که نمونه و مثال در چنته دارند.)
–
کارگاه ترجمه فعالتر شده و ترجمههای خوب و بدی(!) از گوشهکنار میرسد. برای رسیدن به نتیجهای خوب و جامع، شما هم آستین بالا بزنید.
–
روایتهای آداجیو و ناتور و خوابگرد از قصهی آن شب . بخشی از صدای اين گفتوگو را به زودی در همين وبلاگ خواهيد شنيد.
28 اسفند 1383
همنام را همه جای دنيا میخوانند…[۳]

همه اينجا تنهايند
Azadeh assaran
Location:Iran, Tehran
راستش را بگويم، همنام مرا به خود آمريکا برد. آمريکايي مملو از فرهنگ های شرقی و غربی . قبل از اينکه به هند ببرد مستقيم مرا گذاشت توی خود آمريکا، نيويورک ، ماساچوست … خيابان پمبرتن آنقدر برايم آشنا بود که فکر می کردم بايد زمانی در يکی از زندگی های گذشته ام آنجا زندگی کرده باشم.
زندگی ساده آمريکايي با همه مصرف گرايي اش را لابه لای خريد ها و پخت و پز های زنانه آشيما حس می کردم. آشيما وآشوک همان پدرومادرهای ما هستند که به گذشته و سنت و خانواده بيش از هر چيزی بها می دهند و گوگول و موشومی خود ما … مايي که می خواهيم مستقل باشيم و با همه پرباری فرهنگمان دنبال چيزهای جديد و تجره های نو می گرديم. گوگول در نهايت برمی گردد به آنچه که داشته و در اين سال ها تلاش کرده از خود دورشان کند. به چه بهايي؟ به قيمت 30 سال زندگی که چند سال دانشگاه و ازدواج و عاشق شدن های پياپی اش ، خود واقعی اش را ساخت. برمی گردد اما نه پشيمان و سرخورده…
از همه اينها گذشته من عاشق مکسين شدم. عاشق اين همه آزادی و راحتی و ساده گرفتن زندگی. خانه عجيب و نوع زندگی غريب او و خانواده اش باعث می شد که مدام به اين فکر کنم، اگر روزی يک بمب وسط اين خانه بيفتد ، آنها دست همديگر را می گيرند و می روند تعطيلات تا خوش باشند و به انفجار فکر نکنند؟ يا خانه را رها می کنند و می گذارند آثار آن بمب به عنوان يک دکور همانطور بماند! کاش می شد اينقدر ساده و بدون گيردادن به زندگی، روزها را گذراند!
همه اينجا تنهايند. همه کسانی که حتی در سرخوشی و بی دغدغه گی زندگی می کنند، تنهای تنها در عالم خودشان درگيرند. يکی می خواهد گذشته اش را پاک کند يکی به دنبال چيزهايي است که در گذشته از دست داده. همه با درون خودشان زندگی می کنند نه اجتماع و …
[ متن کامل]