بهمن 1383




Ford pondered this. Exceptin’ the Jews, he said. They ain’t like anyone else I know. There goes your theory up shits creek.

Morgan was silent for some minutes. He smoked his cigar. The fire crackled. Gusts of snow blown by the wind gently spattered the windows. Morgan spoke again. From time to time, he said, I have retained scholars and scientists to assist me in my philosophical investigations in the hopes of reaching some conclusions about this life that are not within the reach of the masses of men.


فورد اين فکر را سبک سنگين کرد. گفت به‌غير از جهودها. اين‌ها هيچ‌چيزشون به باقی آدميزادهايی که من می‌شناسم نرفته. بفرمايين، نظريه‌تون گوزمال شد.

مورگان چند دقيقه‌ای ساکت بود. سيگارش را می‌کشيد. آتش ترق و تروق می‌کرد. تکه‌های برف که باد می‌آورد آهسته روی شيشه‌ی پنجره‌ها پخش می‌شد. مورگان باز به حرف آمد. گفت من گاهی دانشمندان و اهل تحقيق را اجير کرده‌ام که در مطالعات فلسفی‌ام به من کمک کنند، به اين اميد که درباره‌ی اين زندگی به نتايجی برسم که در دسترس عوام‌الناس نيست.

رگتايم؛  ای. ال. دکتروف؛ ترجمه‌ی نجف دريابندری (چاپ اول ۱۳۶۱، چاپ دوم ۱۳۶۷)

 

پ.ن: آهای انتشارات خوارزمی! چرا اين کتاب را تجديد چاپ نمی‌کنی؟! چرا پيرمرد و دريا را تجديد چاپ نمی‌کنی؟ چرا هکلبری‌فين را با همان چاپ سنگی ۳۰ سال پيش چاپ می‌کنی؟ چرا؟!

[.] نظر 


 [از يادداشت های من درباره ترجمه همنام]

معلم ادبيات سر کلاس می‌گويد:

Well, we’re going to have to read "The Overcoat." Either that or "The Nose."

خب، پس لازم شد امسال حتما «شنل» را بخوانيم؛ حالا يا «شنل» يا «دماغ».

می‌شد «حالا» را نگذارم. ولی گذاشتم. به نظر خودم قشنگ‌ترش کرده. به‌خصوص برای من که شخصيت‌هام کلمه‌ها را نمی‌شکنند همين خرده‌کاری‌هاست که ديالوگ‌ها را زنده‌تر می‌کند. 

[.] نظر 


چین چیلا

CHINCHILLAS

Chinchillas are fantastic little creatures that come from the mountains of South America.  They come in many different colors and have the most special fur.

 

يکی از خوانندگان داستان چين‌چيلا در مجموعه داستان «در ميان گمشدگان» در پيغامی ‌خواسته بداند چين‌چيلا چه شکلی است.

پ.ن: به اين می‌گويند خدمات پس از فروش!

[.] نظر 


 [از يادداشت های من درباره ترجمه همنام]

They believe in you.

به تو ايمان دارند؟ 

به تو باوردارند؟ 

به تو اعتقاد دارند؟

نه. ساده‌تر از اين‌ها را توی فارسی خودمان داريم: قبولت دارند.

[.] نظر 


همنام من تا کمتر از سه هفته دیگر در کتابفروشی هاست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تا کمتر از سه‌هفته ديگر در کتابفروشی‌ها

[.] نظر 


ظرف همين يکی دو روز توی اين وبلاگ از جلد همنام، که امروز داغ داغ از چاپ‌خانه درآمده، پرده‌برداری می‌کنم.

رونماهای خود را آماده کنيد!

 

پ.ن: بهاء الدين خرمشاهی يک بحث جالبی را اولين بار گويا در مجله‌ی کيان، فروردين ۱۳۷۱ مطرح کرده به نام «کژتابی‌های زبان» که در ضميمه‌ی جمعه‌ی سه هفته پيش شرق هم مقاله‌ی نيمچه طنز ديگری در همان راستا نوشته است. حرفش مفصل است ولی يک نمونه‌اش در همين جا اتفاق می‌افتد: «که امروز داغ‌داغ از چاپ‌خانه در آمده» هم می‌تواند به «جلد همنام» برگردد  هم به  « کل کتاب همنام». يا مثلا وقتی می‌گوييم «چشمش به پسر برادرش، علی، افتاد و گريه‌اش گرفت،» معلوم نيست اسم پسر برادر علی است يا اسم خود برادر. اينها همه جزو کژتابی‌های زبان است و گويا کاریش هم نمی‌شود کرد جز اينکه بايد توضيح بيشتر بدهيم که من هم می‌دهم: «جلد همنام» از چاپ‌خانه درآمده. خودش هنوز درنيامده. 

[.] نظر 


[از يادداشت های من درباره ترجمه همنام]

 

By now he’s learned that there is never a question of saying no when it comes

 to them.

 

دیگر خوب می داند وقتی اسم آنها وسط باشد نه ‌و ‌نویی در کار نیست.

 

[.] نظر 

« Previous PageNext Page »