بهمن 1383



يکی از معدود دوستانی که دغدغه‌ی معادل‌های خوب فارسی دارد برايم sms  فرستاده که:

ما فکر می‌کنيم همه چی در حال گذشتنه، در حالی که همه چی می‌گذره

 

[.] نظر 


بعضی مترجم‌ها مثل پيمانکارهای ساختمانی‌اند که بايد ساختمان را کامل تحويل بدهند اما فقط تا سفت‌کاری جلو می‌روند و به اسم تمام‌شده، مشتری را دودر می‌کنند؛ منتها بعضی‌ها نازک‌کاری و تزئينات هم می‌کنند ــ رنگ، موکت، پرده‌کرکره، لوستر، دکور چوبی، گچکاری.

[.] نظر 


هرگز نمی‌شود آن طور که بايد و شايد به کلمات اعتماد کرد. کلمات ظاهر بی‌آزاری دارند، ابدا به نظر نمی‌رسد که ممکن است خطرناک باشند، بيشتر به باد هوا شباهت دارند، به صداهای کوچک دهن، نه شورند و نه بی‌نمک… هيچ‌کس به کلمات خودش شک ندارد و مصيبت از همين جا شروع می‌شود.

سفر به انتهای شب، فردينان سلين، ترجمه‌ی فرهاد غبرايی

پ.ن ۱: ترجمه‌ی اين مرحوم فرهاد غبرايی در سفر به انتهای شب واقعا درخشان است. افسوس که اين کتاب پس از مرگ مترجم مجوز گرفت. (ترجمه سال ۱۳۶۳ به پايان رسيد، درست ده سال بعد، ۱۳۷۳، مجوز گرفت ـ  تا آن موقع گويا می‌گفتند ضد جنگ است ـ و درست ده سال بعد، ۱۳۸۳، تازه چاپ دوم شده. افسوس.) 

يک تکه ديگر از اين کتاب را بخوانيد:

ظاهرا وقتی سوار کاترپيلار بوديم، روبنسون با مادلون حرفش شده بود. هردوشان با قيافه‌ی دمغی از صندلی پايين آمدند. معلوم نبود مادلون آن روز صبح از کدام دنده بلند شده. من برای اينکه اوضاع را راست‌و‌ريست کنم بازی سرگرم‌کننده ای را پيشنهاد کردم…مادلون با قيافه‌ی عنقش مشغول شد. با وجود اين از همه‌ی ما برد. حلقه‌اش را درست روی چوب‌پنبه‌ی بطری می‌انداخت و صاف می‌افتاد پايين! يک! دو! بيا! متصدی غرفه از تعجب شاخ درآورده بود…

اين هم يک تکه ديگر:

وقتی که کمی از بقيه فاصله داشتم، مادلون آرام به من نزديک شد و پرسيد که با اين دعوتم باز هم چه کلکی زير سر دارم. جوابی ندادم. نمی‌شد با زن حسودی مثل مادلون منطقی حرف زد، در غير اين صورت بهانه‌ای دستش می‌آمد که باز هم تا ابدالدهر ور بزند و مزخرف سر هم کند. به‌علاوه من نمی‌دانستم دقيقا به چه و که حسادت می‌کند. بيشتر وقت‌ها تشخيص احساسات مختلفی که از حسادت ناشی می‌شوند سخت است. به گمانم نسبت به همه چيز و همه کس حسادت می‌کرد، درست مثل بقيه‌ی آدم‌ها. 

پ.ن ۲: مثل اينکه من اگر کمتر حرف بزنم باب بحث دوستان بهتر باز می شود و وبلاگ هم به قول معروف اينتراکتيو تر می‌شود. 

[.] نظر 


Birds floating in the sky را می‌شود اين‌طوری ترجمه کرد:

پرندگانی که در آسمان غوطه‌ورند (يا معلق)اند.

می‌شود به‌زور حس شاعرانه‌ به‌ش نداد و گذاشت:

پرنده‌هايی که [همين طور] توی هوا چرخ می‌خورند.

[.] نظر 



کارل برزیلی از همنام می گوید

 

Reading Jhumpa Lahiri in
Brazil
 

Carla  Nascimento


 


I´ve just finished reading The Namesake. As I´m Brazillian and know almost nothing about Indian habits and culture, I can say that the novel reaches a much larger universe than the Indian-American. That´s why I could sometimes strongly identify with Moushoumi and Gogol. I believe that good writers are good writers everywhere (specially in prose, because poetry is a different case), and the book touched me for the sensibility in expressing the feelings of people who are submitted to cultural crossing, which sometimes must happen even inside the same country, among different social classes or religious or ideological groups, as it happened in my case. I think that´s the result of her talent to build such strongly human characters, which also has some debits with Russian literature. The whole structure of the narrative is perfect in my opinion.

 

 

یک نظر 


يک ضرب‌المثل انگليسی می‌گويد:

 Never judge a book by it’s cover.

مال من يک‌کم با آن فرق می‌کند:

Never judge a (translated) book by it’s first page(s).

مترجم‌ها معمولا صفحه‌ی اول کتاب را نسبتا روان و خوش‌خوان درمی‌آورند چون:

الف) سرحالند؛

ب) انگيزه‌ی اوليه‌شان هنوز سرجاست؛

ج) ابتدای داستان بايد ناشر و خواننده را بگيرد تا چاپش و خريدنش تضمين شود.

منتها چند صفحه برو جلو، اگر ديدی مترجم هنوز دقت و وسواس خودش را حفظ کرده و جمله‌ها هنوز واقعا فارسی‌اند و دست‌انداز ندارند، آن وقت يک چيزی.

[.] نظر 


من در ترجمه‌ی کارهای جامپا لیری آدم کندی هستم. بگویید فس‌فسو. مثلا کتاب «همنام» دو ماه بعد از چاپ در امریکا به دستم رسید، اوایل مهر 82 ترجمه اش را شروع کردم و کار به جایی رسید که طبق گزارش «شمارش معکوس»، تازه اوزالید شده. «مترجم دردها» را هم شاید یک سال روش کار کردم (از بهار 79) و آبان 80 درآمد. همین کندی باعث شده همیشه ترجمه‌های دیگر زودتر در بیاید، منتها من در کار ترجمه، اصلا رقابت نمی‌بینم. رقابت در ترجمه‌ی هری پاتر را ببینید. شوخی است. در ترجمه، رقابتی هم اگر در کار باشد، در درآوردن نثر تروتمیز فارسی است و اینکه به خواننده ارزش بدهیم و ابهامات متن را اول برای خودمان بعد برای خواننده رفع کنیم و مثلا جمله‌ی آشوک را که به پسرش می‌گوید:

                                      "At your age, I ate tin."

مثل یکی از ترجمه‌های شتاب‌زده‌ای که از «همنام» درآمده،  ترجمه نکنیم: "سن تو که بودم، حلبی می‌خوردم." چون منظور آشوک از tin  این غذاهای کنسروی است.

بله، می گفتم. داستان کوتاه Hell-Heaven  ( که اولین داستان چاپ‌شده از جامپا لیری بعد از همنام است) ماه مه 2004 در نیویورکر چاپ شد و من پرینت‌اش را از همان روز توی کیفم با خودم این ور و آن ور می‌بردم و منتظر بودم وقتش برسد. الان کی است؟ ژانویه 2005 هم تمام شده. اما تازه امروز وقت خواندنش رسید؛ يعنی وقتی قبراق و سر حال آماده‌ی شروع کار روزانه‌ام بودم و یکهو برق رفت و کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ و ایمیل پرید و هوا ابری بود و چای سماور برقی هم کم‌کم سرد می شد و اتاق در سکوت خوبی فرو رفته بود. و جای همه خالی. و حالا ترجمه‌اش هم سر صبر…

[.] نظر 

Next Page »