دی 1383



 

شمارش معکوس

برای رمان همنام

نوشته‌ی جامپا ليری / ترجمه‌ی بنده

نشر ماهی

 

 

 

 

[.] نظر 


امروز راديو می‌گفت معاون فلان جای عراق به ضرب گلوله‌ی افراد مسلح کشته شد.

مگر به ضرب گلوله‌ی افراد غير مسلح هم می‌شود کشته شد؟

[.] نظر 


در ترجمه‌ی داستان ساکی (پست روز چهارشنبه)، جمله‌ی « بگو خدا چه جوريه» ترجمه‌ی اين جمله است:  

                          Tell me what God feels like.

 

[.] نظر 



 

اورانیا. والدین چنان که باید مایه خوشنودی او را فراهم نساختند. نام او یاد آور ستاره اقبال، مواد کانی و هر چیز دیگری بود، ولی یادآور زنی بلند قامت، با حرکات ظریف صورت، پوست کشیده، و چشم های مختصر اندوهگین درشت و سیاه را که در آینه می نگریست، نمی شد. نام اورانیا! چه انتخاب عجولانه ای. خوشبختانه با خانم کابرال، دوشیزه کابرال، اوری، یا دکتر کابرال از وی یاد می کردند.



جشن بز نر، ماریو بارگاس یوسا، جاهد جهانشاهی ( متولد 1325)

اورانیا. پدرومادر چندان لطفی در حقش نکرده بودند، نامش آدم را به یاد سیاره‌ای در آسمان یا فلزی معدنی می‌انداخت، به یاد همه چیز مگر زنی بلندبالا و خوش سیما با پوست آفتاب‌سوخته و چشم‌های درشت و سیاه کم‌و‌بیش غمگین که از توی آینه به او نگاه می‌کرد. اورانیا! واقعا که چه اسمی. خوشبختانه حالا دیگر کسی به این اسم صدایش نمی‌کرد، حالا به او اوری می‌گفتند، یا دوشیزه کابرال، یا خانم کابرال، دکتر کابرال.


سور بز، ماریو بارگاس یوسا، عبدالله کوثری(متولد 1325)

 

 


کامیونیتی عبدالله کوثری را برای همین چیزهاست که در اورکات زده‌ام.


 

 

یک نظر 



Akhare Maraam, Ende Mohabbat, Khatme Savaad,

Nahayate Fahm, Tahe Doosti.


 

 اين testimonial پسری است درباره پدرش در اورکات! می‌بينيد چند تا تعبير خوب امروزی برای بيان اوج يا حداکثر يک چيز داريم؟ تازه باز هم هست…

[.] نظر 


بعضی از سايت‌های فارسی برای واژه‌ی «loading» دارند از معادل «بارگذاری» استفاده می‌کنند که آدم را ياد قابلمه‌ی آش مادربزرگ‌ها می‌اندازد!

[.] نظر 



ساکی کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدرو مادرش زیر بار نمی‌رفتند؛ چون می‌ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی‌اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد. منتها او هیچ نشانه‌ای از حسادت از خودش بروز نمی‌داد و با برادرش خیلی مهربان بود. دست‌بردارهم نبود و هر روز که می‌گذشت، بیشتر اصرارمی‌کرد. عاقبت پدرو مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند. ساکی با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست. لای در کمی باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاو می‌توانستند او را ببینند. ساکی آهسته رفت طرف نوزاد، صورتش را چسباند به صورت او و پچ‌پچ کرد: «نی نی جون، به من بگو خدا چه جوریه. من داره یادم می‌ره.»* 



 

 

*این داستان کوتاه٬ ترجمه‌ی سرودستی یکی از داستان‌های مجموعه فانگلیش  (Funglish) من است که چند روزاست تجدید چاپ شده و البته توزیعش را هنوز شروع نکرده‌اند.

 

یک نظر 

Next Page »