آذر 1383



کاش می‌شد فهميد تا امروز چند تا مترجم‌ به جای «سيب‌زمينی سرخ‌کرده» گذاشته‌اند «سيب‌زمينی سرخ‌شده» و به جای «تخم مرغ آب‌پز» گذاشته‌اند «تخم مرغ پخته».

[.] نظر 


يادداشت‌های همنام همراهم نيست. ديشب داشتم ويرايش دوم مترجم دردها را که زير چاپ سوم رفته نگاه مي‌کردم که يکی از معادل‌هايی که گذاشته بودم٬ چشم خودم را گرفت(!):

اگر خود داستان «مترجم دردها» را خوانده باشيد می‌دانيد که آقای کاپاسی مترجمی است که در جوانی آرزو داشته زبان‌های زيادی ياد بگيرد تا بتواند ميانجی‌گری کشورهای دنيا را به عهده بگيرد اما حالا از آن همه چيزها که خوانده فقط مشتی کلمات جسته‌گريخته‌ی لاتين در ذهنش مانده و فقط انگليسی را خوب بلد است و می‌داند که It’s not a big deal anymore… که ديگر هنر نمی‌کند.

[.] نظر 


بخشی از پرونده‌ی مختصر چلچراغ درباره‌ی مجموعه داستان «در ميان گمشدگان» را می‌توانيد در اينجا بخوانيد.( قسمت گفت‌و‌گو با دن چاون٬ نويسنده‌ی اين کتاب.)

 

[.] نظر 


لطفا اين وب‌لاگ را به کسانی که به گمان‌تان برايشان خواندنی‌ست٬ معرفی کنيد٬ لينک بدهيد و اگر يادداشت‌ها را می‌خوانيد٬ يک نظر کوتاه٬ ولو در حد دو سه کلمه‌ يا کمترـ در حد اينکه بگوييد«خواندم»ـ بنويسيد. اين طوری نويسنده خيال نمی‌کند بازديدکننده‌های وب‌لاگش رهگذرند و دارد در خلاء می‌نويسد.

[.] نظر 


کاش کسی يا کسانی همت کنند دل‌و‌روده‌ی ترجمه‌های درخشان نجف دريابندری و احمد شاملو و عبدالله کوثری و فرهاد غبرايی و تک‌و‌توک مترجمان ديگری را که نثر ساده و تروتميزی دارند٬بريزند بيرون و معادل‌های منحصر به‌فرد٬ خلاقانه٬ و گهگاه جسورانه‌ی آنها برای خيلی از کلمه‌ها يا عبارت‌ها را فهرست کنند که از اين کار٬ هم يک جور فرهنگ لغت متفاوت درمی‌آيد٬ هم مترجمان مبتدی از يک جور کلاس منحصر به‌فرد آموزش ترجمه برخوردار می‌شوند. البته اين کار را صالح حسينی در حد بسيار خلاصه و پراکنده و گزيده‌وار در کتاب فرهنگ اصطلاحات ادبی کرده که کاش ادامه‌اش می‌داد.(خودش هم درمقدمه‌ی کتاب در اين باره اظهار اميدواری کرده اما از سال انتشار اين کتاب تا الان خبری نشده.) خود ِ من ِ مبتدی شايد اگر چند نفر پايه پيدا کنم٬ جدی‌تر به اين موضوع فکر کنم

.

عجالتا چند معادل ديگراز همنام

:

 

[از يادداشت های من درباره ترجمه همنام]

گوگول در بازار پی هديه برای خانواده‌اش می‌گردد ولی


Nothing impresses him.

:

چيزی چشمش را نمی‌گيرد

She is studying for LSAT.

.

برای کنکور دانشکده حقوق می‌خواند.(عوض: درس می‌خواند


Now they can relax.

.)

حالا می‌توانند خستگی در کنند.

[.] نظر 


یک تعبيری که در انگليسی زياد استفاده می‌شود٬ feeling guilty است که مترجم‌ها معمولا آن را «احساس گناه» ترجمه می‌کنند. من مدتی است که به اين تعبير در فارسی مشکوک شده‌م؛ به گمانم گرته‌برداری از انگليسی است و قبلاها در فارسی نبوده. چيزی که دست کم اصيل‌تر و فارسی‌تر است و من چند جا توی ترجمه‌ی همنام هم ازش استفاده کردم٬ «عذاب وجدان» است؛ گيرم گاهی وقت‌ها خيلی غليظ تر از يک احساس گناه ساده و خفيف و معمولی به نظر می‌رسد. يک بار هم از «پشيمانی» استفاده کردم که به نظرم اين هم معادل خوبی است.

در ضمن٬ بخشی از پرونده‌ی «‌در ميان گمشدگان» را که در چلچراغ اين هفته چاپ شده در اينجا بخوانيد. 

 

[.] نظر 


[ از يادداشت های من درباره ترجمه همنام]

گاهشمار ترجمه‌ی همنام

اين اطلاعات  را از توی تقويم ۸۲ و ۸۳ ام درآورده‌ام:

شروع ترجمه: ۱۰/۸/۸۲

پايان ترجمه‌ی اوليه:۲۱/۱۰/۸۲

پايان ويرايش:۱۵/۱۲/۸۲

پايان پاکنويس:۱۵/۳/۸۳

پايان ويرايش پاکنويس:۱۰/۴/۸۳

پايان غلط گيری (و ويرايش) نسخه چاپی:۱۲/۵/۸۳

هر کدام از اين تاريخ‌ها و دوره‌ها مرا ياد حال و هوايی خاص می‌اندازد. يکی از اين دوره‌ها خودم را گم‌و‌گور کردم٬ از تهران زدم بيرون٬ رفتم نشستم تو يک خانه‌ی خالی٬ در را روی خودم بستم. البته موبايل و واکمن و گورتسکی و پرايزنرهم همراهم بودند. قبلش هم کمی مواد غذايی خريده بودم؛ گيرم بعد از چند روز دستم آمد که چيزهای زيادی بلد نيستم بپزم و از اين حيث٬ زياد خوش نگذشت. يک دوره هم شب تا صبح صبح تا شب نشستم توی بالکن خانه که بر بزرگراه است و باد و باران و رعد و برق و آفتاب داغی بود که پسٍ کله‌ام ‌خورد. يک بار هم پيش آمد که چون باد به پشتم خورده بود٬ گل‌و گردنم خشک شد و تا چند روز ناچار شدم سيخ پشت ميز بنشينم که آن هم خيلی سخت بود. يک دوره هم در گرگان در خانه‌ی يکی از دوستان فرود آمدم که فقط شب‌ها از خانه می‌زدم بيرون.( با هم می‌رفتيم ناهارخوران٬ هواخوری و چای و قليان.)

 

در طول ترجمه٬ دو بسته کاغذ آ۴ برای دستنويس اوليه و دو بسته برای پاکنويس مصرف شد. ترجمه را با فاصله‌سطر زياد می‌نوشتم٬ با مداد٬ يک‌رو. با کم و زيادش٬ دو دانه پاک‌کن بزرگ پليکان تمام کردم با چهار يا پنج بسته مغز اتود ( البته به علاوه دويست سيصد گرم قهوه و دو سه برابرش چای.) پيش از ترجمه٬ دو بار کتاب را خواندم؛ بار دوم معادل‌هايی را که برای يک کلمه يا عبارت بخصوص توی ذهنم جرقه می‌زد٬ يادداشت کردم. کتاب را دادم کپی کردند و همه‌ی يادداشت‌ها را روی نسخه‌ی کپی ‌نوشتم. سه دفتر يادداشت بزرگ پر شده بود از ابهامات و کلماتی که نياز به مراجعه به اينترنت و فرنگ‌رفته‌ها و مترجم‌های استخوان‌خردکرده داشت. نسخه‌ی پاکنويس را دادم کپی کردند (دو رو) و اصلش را سيمی کردم که شد دو دفتر کت‌و‌کلفت. بعد آن را دادم دو تا از دوستانم که سرشان به تن‌شان می‌ارزيد٬ خواندند و نظر دادند. در اين مدت دوجلد فرهنگ پزشکی و يک جلد فرهنگ جامع معماری هم به کتاب‌خانه‌ام اضافه شد. درهمين مدت برای خستگی‌درکردن رمان‌های رگتايم و وداع با اسلحه و راستی آخرين بار پدرت را کی ديدی و سرگذشت هکلبری‌فين و فرهنگ عاميانه فارسی ابوالحسن نجفی را هم خواندم که يکی از يکی عالی‌تر بود. 

ناگفته نماند در مدت درازی که رمان همنام در اداره‌ی ارشاد از پيش اين مميز به نزد آن مميز می‌رفت٬ آن را دو سه بار ديگر از اول تا آخر ويرايش کردم که اين کارم ناشر و حروفچين و نمونه‌خوان را حسابی کفری کرد.

با همه‌ی اينها٬ به من باشد٬ می‌گويم همنامِ امير مهدی حقيقت هنوز دست کم دو سه بار ديگر ويرايش می‌خواهد.

[.] نظر 

Next Page »