زمان روی دستهای من چه دير میگذرد.
ساعتم را باز میکنم.
به سرعت از کنارت میگذرم.
«آزاده سهرابي»
25 مهر 1383
زمان روی دستهای من چه دير میگذرد.
ساعتم را باز میکنم.
به سرعت از کنارت میگذرم.
«آزاده سهرابي»
25 مهر 1383
سعی میکنم کوتاه تر از دفعه پيش حرف بزنم چون نه خودم وقت دارم نه احتمالا خوانندهها حوصله.
Now that she has a husband,has a marriage, she should…
اولين معادلایی که برای marriage به ذهن میرسه عروسی و ازدواجه که طبيعتا به اينجا نمی خوره. بعد از کلی فکر کردن٬ خيلیها ممکنه «زندگی مشترک» رو به جاش بذارن. ولی خيلی وقتا موقع ترجمه بايد به چيزای خيلی دم دستیتر هم فکر کرد که از بس دم دستند اولش به ذهن آدم نمیرسند: «زندگي»
مگه نمی گيم «داره به زندگيش گند می زنه» يا« ديگه صاحب زندگی شده» يا «تو زندگيش مشکل داره» ؟
23 مهر 1383
درگيریهای مترجم با «همنام»(۱) [يادداشت های من درباره ترجمه همنام]
من در کل رمان پاورقی نذاشتم و همه کارکردهای پاورقی رو به يه طريقی تو خود متن پياده کردم. مهمترين قضيه اينه که خواننده متن فارسی بايد دقيقا همون حسی رو از متن٬ و کتاب٬ و داستان پيدا کنه که خواننده انگليسی از متن و کتاب و داستان اصلی. بنابرين نبايد چشمش مدام بپره پايين صفحه٬ طرف خط افقی پاورقی و يه سری شماره و فونت ريزتر از متن و حروف و الفبای يه زبان ديگه.
با اين استدلال اگه فرض کنيم يه ابهاماتی برا خواننده فارسی می مونه بايد مورد به مورد بررسی و حل کنيم:
يکی از اين موارد شيوه تلفظ اسامی خارجيه. من با يه اعراب گذاری ساده تا حد ممکن قضيه رو حل کردم. Maxine برا اينکه درست خونده بشه کافيه يه فتحه بالای ميم «مکسين» بذاری يا برا McNab دو فتحه روی ميم و نون «مکنب».البته اسم هايی مثل گوگول شايد استثنا باشند که آخر کتاب اگه ليست همه اسامی خارجی و ضبط فارسی شون رو بذاری٬ اين جور مشکلات هم به کلی حل می شه. گيرم زياد هم مهم نيست گوگول رو کسی به تلفظ صحيحش با دو تا ضمه بخونه (بر وزن شتر) يا هموزن سوسول بخونه. تو همين رمان همنام بچه های امريکايی وقتی دارن درباره داستان های روسی حرف می زنند به هم می گن هيچ وقت اسم شخصيتها رو نمی خونيم و هميشه از رو اسماشون می پريم. اين اتفاق (پريدن نگاه از رو اسم های خارجی) تقريبا برای خواننده هر متن ترجمه شدهای ميافته.
دوم: اطلاعاتی که درباره آداب و رسوم هنديه٬ نويسنده خودش به اون اندازه که ضرورت داشته و ديده ندونستن خواننده در روال داستان اختلال ايجاد می کنه٬ تو خود متن٬ در اختيار خواننده گذاشته. خواننده انگليسی اگه بيشتر از اون بخواد خودش بايد بره دنبالش. پس خواننده فارسی هم همين طور.
فقط می مونه اطلاعاتی که خواننده انگليسی می دونه و يه جورايی به فرهنگ خودش مربوطه و خواننده فارسی نمی دونه. اين جور چيزا رو مترجم تا جايی که می تونه بايد با ظرافت تمام به خواننده اطلاع بده. و منظورم از با ظرافت تمام اين نيست که پای متن٬ شاتالاپ يه شماره بزنه و توضيح بده و کنارش هم بزنه «م» به نشانه مترجم.منظورم اينه:
يه جای رمان٬ صحبت از شهر قديمی کوچکيه که توريست ها ميان به تماشای معماری و جاهای تاریخيش٬ از جمله يه چاهی که گفته ميشه «پل ريور» ازش آب خورده. خب اين پل ريور کيه که نويسنده خيلی ساده از کنارش رد ميشه. خواننده انگليسی به احتمال ۷۰ - ۸۰ درصد می دونه (منظورم بيشتر خواننده امريکاييه که اين کتاب مال اونجاست و اصالتا برا مخاطب اونجايی) تو فرهنگ وبستر نوشته يکی از ميهن پرستان مشهور. من چکار می کنم؟ تو متنم يه ميهن پرست کوچولو(!) کنار پل ريور اضافه می کنم: چاهی که گفته میشود پل ريور ميهن پرست ازش آب خورده.
يا قيافه يکی از شخصيتها شبيه لوردمانتبتن است. اين آقا انگليسییه و زمانی حاکم هند بوده. ميذارم: قيافهاش شبيه لوردمانتبتن انگليسی٬ حاکم هند٬ است.
اين کار به نظر من نه تنها روند خواندن بلکه حتی حرکت نگاه خواننده رو هم مخدوش نمیکنه و مترجم رو هم با اون نمی شه به خيانت در ترجمه محکوم کرد. چون به نظر من از اقتضائات ترجمه است.
20 مهر 1383
اين وبلاگ يه بازسازی اساسی لازم داره (بهخصوص واسه از حالا به بعد که میخوام يادداشتهام درباره تجربههام توی ترجمهی رمان همنام رو بنويسم.) همه چيز تو اين وبلاگ بايد يه جور دسته بندی بشه؛ جلد کتاب ها يه طرف٬ مطالب خواندنی مثل خاطره نجف دريابندری با آيکن های کوچولو يه طرف٬ متن داستان های ترجمه شده ام يه طرف٬ و يادداشت های شخصی و اظهارنظرهام راجع به ترجمه يه طرف. موضوع٬ فقط پيدا کردن اين همه «طرف» تو يه گُله وبلاگ نيست(!)؛ بلکه داشتن سواد نرم افزاری و وبلاگی و گرافيکيه که من ندارم٬ و دوستان باسواده که نه اينکه ندارم٬ دارم ولی میگن دستشون خيلی بنده.
15 مهر 1383
ديشب اخبار راديو پيام داشت می گفت: «در اثر استفاده از مواد شيميايی٬ سرطان پوست نزد زنان فلان درصد و نزد مردان بهمان درصد افزايش يافته است.» ما اصولا عادت کرده يم به قلنبه حرف زدن و تو خيلی جاها بهخصوص اخبار راديو تلويزيون فکر می کنيم اگه جمله های ساده بگيم٬ ارزش خبری خبرها کم می شه يا حتی کسی باور نمی کنه. برا همينه که تو دهنمون نمی چرخه که بگيم: سرطان پوست زنان فلان درصد و سرطان پوست مردان بهمان درصد افزايش يافته. يا حداکثر يک در اضافه کنيم: سرطان پوست در زنها فلان درصد و ….
14 مهر 1383
«حق با شماست. اين حذفيات به رمان و شخصيت پردازی اون لطمه میزنه. اما فعلا همينه که هست. چند ماهه که وزارتخانه به شدت تحت فشاره.» اينا حرفای يکی از سرمميزهای اداره سانسور(کتاب سابق) وزارت ارشاده درباره ۱۳- ۱۴ (!) مورد سانسوری که بايد درباره رمان همنام جامپا ليری اعمال می کرديم. ما از اينکه کشورای پيشرفته متهممون کنن به بدويت٬ حسابی کفری می شيم. وقتی يه نويسنده امريکايی يا هر کجايی ديگه می بينه کتابش بدون اجازهش تو ايران چاپ می شه و مثله می شه می گيم حق نداره ما رو به بی فرهنگی و بی تمدنی متهم کنه چون که اولا ما عضو کپی رايت جهانی نيستيم (گيرم سالهاست داريم به طرز احمقانهای تو سر و کله خودمون می زنيم که عضو بشيم يا عضو نشيم.) ثانيا گفته می شه ملاحظات اخلاقی و محدوديات عرفی جامعه ما ايجاب می کنه که بعضی تعبيرات و صحنه ها حذف شه. ولی اين نويسنده هر قدر زور بزنه که اين حرف ها رو بفهمه و هر قدر بخواد جلو خودشو بگيره که اين انگ رو به ما نزنه٬ آخرش نمی تونه. چرا؟ چون می بينه ما که با اين توجيهات ابلهانه٬ کتابش رو تکه پاره کرديم٬ رومون اونقدر زياده که حتی به خواننده بدبخت نگفتهيم کجاهای کتاب حذف شده. و اين به خاطر اينه که اداره سانسور حتی اجازه نمی ده تو توی کتابت به نشونهی حذف٬ کروشه با نقطه چين ([…]) يا نقطه چين خالی(…) بذاری!! يعنی رسما بايد بگی کتاب نويسنده٬ دقيقا همينه که من ترجمه کردم! و خواننده هم همه فحش و فضيحتاشو که ناشی از اينه که می بينه داستان به طرز احمقانه ای پيش می ره و حوادث به هم نامربوطن و شخصيتها احمقن بايد نثار نويسنده بدبختی کنه که ماه ها و بلکه سالها زور زده کار بی نقصی بده بيرون.
13 مهر 1383
ماريو بارگاس يوسا/ترجمه اميرمهدی حقيقت
بخشی از پاورقی بلندی که در ضميمه جهان روزنامه همشهری (آن وقت ها که سرش به تنش می ارزيد) چاپ میشد.