Archive for the ‘یک حبه قند پارسی’ Category

یک حبه قند پارسی

… و این همان زمانی بود که مهری ملکی رفته بود و از پرورشگاه مشهد بچه‌ای را به فرزند برداشته بود پنج شش ماهه. و با شیر خشک و کهنه‌شویی شروع کرده بود. عین یک مادر. و چه دردسرها به خاطر سرخکش و مخملکش. تا بچه را بزرگ کرد و به هفت سالگی رساند. بچه رفت مدرسه و آن وقت خودش؟ اصلا مسخره است. ساعت ۸ صبح بود که رفت زیر ماشین و ساعت ۹ زیر خاک. به همین سادگی. کار او حتی به پیری هم نرسید. و چه زنی! یادم است پیش از بچه‌داری حوصله‌اش از بیکاری سر رفته بود. زیر پایش نشستیم که خیاطی باز کند، کرد. اما خیاطی نگرفت. سرمایه بیشتر می‌خواست و کلک بیشتر. وادارش کردیم کاموابافی درست کند، کرد. و گرفت. و نمایش لباس کودک و فرستادن سفارش در خانه‌ها و برو و بیا و چه مشغله‌ای! تا سه ماه پس از مرگش بازماندگان درمانده بودند که جواب سفارش‌های قبلی را چه جوری بدهند و پسرک؟ الان کلاس سوم مدرسه است و گمان می‌کند که مادر رفته سفر، سفری بسیار دور و دراز و بی‌برگشت. دور و درازش را می‌فهمد. اما بی‌برگشت را نه. و چه بهتر… چه می‌گفتم؟

بله. این را می گفتم که …

سنگی بر گوری/ جلال آل احمد

***

ویرایش وارونه

می‌نشینم فکر می‌کنم اگر من ِ نویسنده یا مترجم ِ ناشی می‌خواستم برخی از این جمله‌ها را بنویسم چگونه می‌نوشتم و بعد فکر می‌کنم جلال آل احمد جمله‌ها را برایم ویرایش کرده، گیرم با لحن خودش به هر حال. فرایندی عکس فرایند ویرایش، که به گمانم آموزنده است:

زیر پایش نشستیم که مغازه‌ی خیاطی باز کند. این کار را کرد.> زیر پایش نشستیم که خیاطی باز کند. کرد.  

وادارش کردیم کاموابافی درست کند، کرد. و این بار موفق شد.> وادارش کردیم کاموابافی درست کند، کرد. و گرفت.

و چه زنی بود! > و چه زنی!

و دردسرهای زیادی به خاطر سرخک و مخملک بچه کشیده بود. > و چه دردسرها به خاطر سرخکش و مخملکش.

تا بالاخره بچه را بزرگ کرد و به هفت سالگی رساند.> تا بچه را بزرگ کرد و به هفت سالگی رساند. 

***

نثر آل احمد در سنگی بر گوری نثری پویا، جوشان و خروشان، موجز، سالم و روان است. گرچه  به نظر من، از بسیاری جنبه‌ها، به پای مدیر مدرسه‌اش نمی رسد.

 

یک حبه قند پارسی

نخستین جلسه‌ای که نرون در سطح یک هنرمند جهانی آواز خواند پنج سال بعد از مرگ مادرش بود در شهر ناپل. عده‌ای گفتند خوشا به سعادت مادرش؛ چون که موقع رسیتال زلزله‌ی شدیدی آمد و ساختمان را خراب کرد. نرون هم در رفت. درست است که هنر برتر از گوهر آمد پدید، ولی بالاخره جان آدمیزاد هم مفت و مجانی پدید نیامده.

نرون به یونان هم لشکر کشید و یک‌سال‌و‌نیم آواز خواند. در این موقع چهل و یک نفر از رومیان توطئه کردند که او را بکشند. گویا ذوق نداشتند و در نتیجه حوصله‌شان از آواز او سر رفته بود. ولی نمی‌دانم بعدا چه اتفاقی افتاد که کارشان سر نگرفت. بعدا نرون کنسرتی ترتیب داد که در آن قرار بود خودش به تنهایی هم فلوت بزند، هم نی انبانه و هم آواز بخواند. ببینید چه آدم لجبازی بوده است. آهنگ را هم خودش ساخته بود. در همین هنگام ناگاه در کشور گول، که همین فرانسه خودمان باشد، مردم سر به شورش برداشتند و در نتیجه مجلس سنای رم رای داد که نرون دشمن خلق است. وقتی که سپاهیان شورشی به طرف رم در حرکت بودند، نرون خیال داشت به پیشباز آنها برود و برایشان آواز بخواند تا بلکه از خر شیطان پیاده شوند؛ اما دید حوصله اش را ندارد آن همه راه برود. آن هم آیا پیاده بشوند، آیا نشوند. در نتیجه به کمک منشی مخصوصش، اپافردیتوس، گلوی خودش را برید؛ و این در روز نهم ژوئن سال ۶۸ میلادی بود - یعنی سالگرد قتل زن اولش. خوب،همه‌ی ما عیب داریم؛ بی عیب خداست.

چنین کنند بزرگان/نجف دریابندری/ویل کاپی(؟!)/ کتاب پرواز/چاپ هشتم

 

دیوار زبان

برای راوی قصه‌های عامه پسند

لنی، اول با این جوان که یک کلمه هم انگلیسی نمی‌دانست رفیق شده بود. به همین دلیل روابطشان با هم بسیار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که جوان شروع کرد مثل بلبل انگلیسی حرف زدن و فاتحه‌ی دوستی‌شان خوانده شد. فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشیده می‌شود که دو نفر به یک زبان حرف می‌زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی‌توانند حرف هم را بفهمند…

… مخترع روش لینگافون دشمن بشر بوده. حجاب بی‌زبانی را دریده. توی روابط شیرین عاطفی خرابی کرده و زیباترین ماجراهای عاشقانه را به هم زده.

خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری/ترجمه سروش حبیبی/نشر نیلوفر

 

یک حبه قند فارسی [۲]

برای رضا ناظم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.

یک تاجری بود یک پسر داشت یک دختر. سال‌های سال بود که زنش مرده بود اما برای اینکه بچه‌هاش زیر دست نامادری نیفتند دیگر زن نگرفته بود. وقتی بچه‌هاش عقل‌برس شدند و مال و ثروتش هم به حدی رسید که حج به‌اش واجب شد دخترش را سپرد دست قاضی‌القضات شهر، یک پیرهن سفید هم گذاشت پیشش و به‌اش گفت: - اگه خدا نکرده دخترم قدم کج ورداشت همین قدر یک انگشتتو نیلی کن بزن به این پیرهن تا من حساب کار دستم باشه.

این را گفت دست پسرش را گرفت و با کاروانی که روانه‌ی مکه بود عازم زیارت خانه خدا شد.- سفری که آن وقت‌ها کم و بیش یک سالی طول می‌کشید. اما، جانم که شما باشید، آنها را به امان خدا بگذارید و بشنوید از قاضی‌القضات که روزی از روزها رفت خانه‌ی تاجرباشی از حال و کار دختر خبری بگیرد. دختر که دید قاضی به پرسیدن حالش آمده گل از گلش شکفت بردش تو پنجدری، بالابالاها رو مخده نشاندش خودش به‌دو رفت سماور و قلیان را آورد گذاشت لب حوض چند تا حب زغال و یک گل آتش گذاشت تو آتشگردان و بنا کرد چرخاندن، که ناگهان چشم هیز قاضی از درگاهی ارسی افتاد به دختر که مشغول چرخاندن آتشگردان بود؛ دید خرده‌خرده چادر نماز از سرش پس رفت و لعبتی از آن زیر درآمد پنچه‌ی آفتاب، که به ماه شب چارده می‌گوید تو در نیا که من درآمده‌ام!

هوش از سر قاضی پرید دست و پاش سست شد و دلش سرید و نه یک دل که به صد دل خاطرخواه دختر شد. دیگر نه حالش را فهمید نه کارش را…

چوپان در صحرا چه دیدی…/قصه‌های کتاب کوچه/احمد شاملو

پ.ن۱: نگو این چیزها در دنیای مدرن و ادبیات نوگرای امروز لوس‌بازی است و توی این وبلاگ چه‌کار می کند. این‌ها نثر پیراسته‌ی فارسی است که بدون کمترین دخالت دست (!) مترجم‌ها و نویسنده‌های گرته‌بردار و بی‌حوصله‌ی دیروز و امروز روایت می‌شود و الگوهای  خالصی از ساختار فارسی را در اختیارمان می‌گذارد. بنابرین خواندن‌شان برای هر کس که می‌خواهد چیزی بنویسد یا ترجمه کند ضروری است؛ و چقدر باید ممنون کسانی چون شاملو باشیم که بسیاری از این چیزهای ارزشمند را در آخرین لحظات حیات‌شان (این «شان» بیشتر به «چیزهای ارزشمند» برمی‌گردد) مکتوب کردند؛ گیرم بسیاری از این اصطلاحات و تعابیر عامیانه، به‌خصوص در ترجمه‌ی داستان‌ امروزی، به کار نمی‌آیند.

پ.ن ۲: «قصه‌های کتاب کوچه» کتاب مستقلی است شامل همه‌ی قصه‌های عامیانه‌ی فارسی «کتاب کوچه» که انتشارات مازیار در پاییز ۸۱  تجدید چاپ کرده.

پ.ن۳: بد نیست با زبان شلخته و بی‌ذوقی که این روزها همه جا، چه در داستان‌های ایرانی، چه داستان‌های ترجمه‌ای، دیده می‌شود دو بند بالا را بازنویسی کنیم و ببینیم چقدر بی‌مزه و بی‌آب و رنگ از کار درمی‌آید. 

پ.ن۴: این هم محض تنوع  آخرهفته:

در همین داستان «چوپان در صحرا چه دیدی»، شاهزاده‌ای که به این دختر دل بسته، دلش نمی‌آید او را که در خیمه‌ای وسط صحرا به خواب رفته، بیدار کند؛ پس به سربازانش دستور می‌دهد بستر او را غرق گل کنند، و خودش با قشون به راه می‌افتد. وقتی پس از مدتی دختر با لباس مبدل، خود را به او می‌رساند، شاهزاده سراغ معشوقش را از او می‌گیرد و دختر می‌گوید:

نازنینی خفته بود

گل به رویش ریخته بود

خیمه‌دارش رفته بود

خیمه‌گاهش مونده بود

زارزار می‌گریست از جور یار بی‌وفا!

 

 

یک حبه قند پارسی

 

[دکتر گفت:] درست اون اولای شروع کارم یه بچه هشت‌ساله مریض من بود که نزله و تنگ نفس گرفت و مرد.

داشتنش خیلی سخته، باور کن! حتی واسه کسی که عادت داره هم سخته. مادرش تا اونوقت دو سه تا بچه سقط کرده بود، بچه‌ئی که مونده بود همین یکی بود و چهل سالم از عمرش رفته بود. بدبخت زیر پاهای من روی خاک دست و پا می‌زد و می‌گفت:«دکتر جان نجاتش بده! چی میخوای بت بدم که نجاتش بدی؟ ترو بخدا نجاتش بده، نذار بمیره!»

فکرشو می‌کنی؟ بچه دیگه پاک خفه شده، مادری زاری ضجه میکنه، منم شلوارمو خراب کرده‌م، فکر کن حالا چه وضعیه! هرکاری که بگی و سراغ داشته باشی کردم، فقط واسه بچه همین مونده بود که از یه سوراخ قد سر سوزن نفس میکشید… اونوقت من یک کاری کردم که اصلا نمیشه تعریفشو کرد…میدونی چیکار کردم؟ رفتم بیرون، زمستون بود، زمستون یخبندون، و یک آسمون صافی هم بود که دیگه خودت میتونی حدس بزنی تو زمستون، زیر آسمون صاف چه سوزی میاد! اونوقت توی این سوز من روی زمین یخ زده زانو زدم و شروع کردم به دعا خوندن! شروع کردم به دعا خوندن که لطف خدا شامل حال این بچه بدبخت بشه که داشت خفه میشد. با وجود این خدای مهربون بچه رو خفه کرد که کرد. آخه فقط یه ذره هوا بس بود که خدا تو ریه‌های این دختر بچه هشت ساله می‌تپوند و از مرگ نجاتش می‌داد… وقتی وارد اتاق شدم بچه رفته بود… کجا رفته بود؟…

زنگار/ هربرت لوپریه/ ترجمه احمد شاملو/ نشر کانون معرفت

 

 

پ.ن۱: تاریخ چاپ کتاب به حدود ۱۳۵۰ یا قبل‌تر برمی‌گردد. زمانی که قیمت کتاب‌هایی از این دست سه چهار تومان بیشتر نبوده. کتابی کهنه و کاهی که همان طور که می‌خوانی‌ش ورق‌هاش می‌شکند. چند وقت پیش دیدم این کتاب را انتشارات صفار در سال ۷۱ ویرایش(!) و تجدید چاپ کرده و بعد گویا بارها غیرقانونی افست شده. در مقدمه‌ی ویراستاراین کتاب که خود نیاز به ویرایش جدی دارد می‌خوانیم:

برگردان فارسی این اثر نیز با شیوه‌ای دلچسب، عامیانه – هر چند که مترجم در بسیاری جاها و در موارد غیر لازم نیز زبان عامیانه را به کار می‌گیرد- صورت گرفته است. در ویراستاری این کتاب، تلاش شد که هیچ گونه خدشه‌ای به اسلوب نویسنده و مترجم وارد نیاید. معذالک برخی کلمات زشت و عبارات مستهجن، تغییر داده شدند یا حذف گردیدند، چرا که مصالح و ملاحظات اخلاقی و اجتماعی جامعه ما ایجاب می‌کند که خوانندگان را از هر بدآموزی دور نگه داریم. (!)

 

پ.ن۲: در انتهای کتاب اصلی (چاپ قدیم)، لیستی از مجموعه صد کتاب از صد نویسنده بزرگ دنیا که در نشر کانون معرفت منتشر شده به چشم می‌خورد، از جمله:

زن و بازیچه او، پیر لوییس، سیدحسینی و توکل، ۳۰ ریال

دختر چشم‌طلایی، بالزاک، سیدحسینی و توکل، ۳۰ ریال

قمارباز، داستایوسکی، جلال آل احمد، ۴۰ ریال

موش‌ها و آدم‌ها، اشتینبک، داریوش، ۲۵ ریال