یک حبه قند پارسی

/یک حبه قند پارسی

آیا شاملو مترجم بدی‌ست؟ [۳]

یک حبه قند پارسی [8]ساعت‌ها زود می‌گذشت؛ خیلی زود. من شروع به صحبت کردم، از کتابی که می‌خواستم شروع کنم به نوشتن. ماریان گوش می‌داد، مثل بعضی از زن‌ها که بلدند گوش بدهند و حرف نزنند، با دقت بی‌نظیری گوش می‌داد. همان طور که برایش تعریف می‌کردم، انگار داشتم کتاب را می‌نوشتم: حکایت مردی که لذت زندگی را از دست داده بود و بعد، رفته رفته این لذت را به [...]

آیا شاملو مترجم بدی‌ست؟ [۱]

آیا شاملو همه‌ی متن‌ها را یک‌سان ترجمه می‌کند؟ دیگه سنم زیاد بود. بیش از پنجاه سال داشتم. دیگه اون تاب‌وتوون جوونی رو از دست داده بودم، گرچه وقتی هم جوون بودم همچین تحفه‌یی نبودم، ولی خب،هرچه باشه جوونی یه چیز دیگه‌ییه. چیکار باید می‌کردم؟ نه راه پس داشتم نه راه پیش، باید به هر ترتیبی بود خودمو زودتر از اون بی‌شرف به کلانتری می‌رسوندم. پا گذوشتم به دو.دونده برنده است/ [...]

یک حبه قند پارسی [۷]

یار شیرینک! من اندر عشق تو فرهادکمشوخ ِ لیلی‌وش! من آن مجنونک دیوانکمآگهم من از رموز عشقک و استــادکــمجسم و جانک داده بر بادم چنـان بادبادکم بی تو باغ و گلشنک باشد مرا زندانکیآرزو باشد مرا گلزارک و بُستانـــــکی تا به کی این عاشقک را می‌گذاری در غمکتا به کی بر چهره‌اک ریزم ز چشمان شبنمکاشگکم از چشمکم ریزد برونک نم‌نمـــــــکمـی‌پـرد از جسمـــکم مرغ روانــک کـم‌کمـکاندرین کـنج قـفس دارم دل بریانـکیبعد [...]

توسط | ژوئن 18th, 2006|یک حبه قند پارسی|٪ نظرات

یک حبه قند پارسی

... و این همان زمانی بود که مهری ملکی رفته بود و از پرورشگاه مشهد بچه‌ای را به فرزند برداشته بود پنج شش ماهه. و با شیر خشک و کهنه‌شویی شروع کرده بود. عین یک مادر. و چه دردسرها به خاطر سرخکش و مخملکش. تا بچه را بزرگ کرد و به هفت سالگی رساند. بچه رفت مدرسه و آن وقت خودش؟ اصلا مسخره است. ساعت 8 صبح بود که رفت [...]

توسط | ژوئن 11th, 2006|ویرایش, یک حبه قند پارسی|٪ نظرات

یک حبه قند پارسی

نخستین جلسه‌ای که نرون در سطح یک هنرمند جهانی آواز خواند پنج سال بعد از مرگ مادرش بود در شهر ناپل. عده‌ای گفتند خوشا به سعادت مادرش؛ چون که موقع رسیتال زلزله‌ی شدیدی آمد و ساختمان را خراب کرد. نرون هم در رفت. درست است که هنر برتر از گوهر آمد پدید، ولی بالاخره جان آدمیزاد هم مفت و مجانی پدید نیامده.نرون به یونان هم لشکر کشید و یک‌سال‌و‌نیم آواز [...]

توسط | آگوست 3rd, 2005|یک حبه قند پارسی|٪ نظرات

دیوار زبان

برای راوی قصه‌های عامه پسندلنی، اول با اين جوان که يک کلمه هم انگليسی نمی‌دانست رفيق شده بود. به همين دليل روابطشان با هم بسيار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که جوان شروع کرد مثل بلبل انگليسی حرف زدن و فاتحه‌ی دوستی‌شان خوانده شد. فورا ديوار زبان ميانشان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشيده می‌شود که دو نفر به يک زبان حرف می‌زنند. آن وقت ديگر مطلقا نمی‌توانند [...]

توسط | جولای 7th, 2005|درباره زبان, یک حبه قند پارسی|دیدگاه‌ها برای دیوار زبان بسته هستند

یک حبه قند فارسی [۲]

برای رضا ناظميکی بود يکی نبود غير از خدا هيچکی نبود.يک تاجری بود يک پسر داشت يک دختر. سال‌های سال بود که زنش مرده بود اما برای اينکه بچه‌هاش زير دست نامادری نيفتند ديگر زن نگرفته بود. وقتی بچه‌هاش عقل‌برس شدند و مال و ثروتش هم به حدی رسيد که حج به‌اش واجب شد دخترش را سپرد دست قاضی‌القضات شهر، يک پيرهن سفيد هم گذاشت پيشش و به‌اش گفت: - [...]

توسط | می 25th, 2005|یک حبه قند پارسی|۰ نظر
بارگزاری پست های بیشتر