Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-settings.php on line 512

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-settings.php on line 527

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-settings.php on line 534

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-settings.php on line 570

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-includes/cache.php on line 103

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-includes/query.php on line 61

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-includes/theme.php on line 1109
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت » یک حبه قند پارسی

Archive for the ‘یک حبه قند پارسی’ Category

آیا شاملو مترجم بدی‌ست؟ [۳]

یک حبه قند پارسی [۸]

ساعت‌ها زود می‌گذشت؛ خیلی زود. من شروع به صحبت کردم، از کتابی که می‌خواستم شروع کنم به نوشتن. ماریان گوش می‌داد، مثل بعضی از زن‌ها که بلدند گوش بدهند و حرف نزنند، با دقت بی‌نظیری گوش می‌داد. همان طور که برایش تعریف می‌کردم، انگار داشتم کتاب را می‌نوشتم: حکایت مردی که لذت زندگی را از دست داده بود و بعد، رفته رفته این لذت را به دست می‌آورد.

می‌گفت: ها، اینجاش خوبه.

یا: اینجاش زیاد روشن نیست.

یا: در یه همچو وضعی، یه زن هیچوقت چنین کاری نمی‌کنه.

و من فوری متوجه می‌شدم که اشتباه نمی‌کند.

به این ترتیب، با تعریف‌های روزانه - در جریان گردش‌های بعدی- کتاب آینده‌ی من به وجود آمد و بعدها می‌توانستم بدون هیچ زحمتی از سر تا آخرش را به آسانی بنویسم؛ اما یک کلمه هم ننوشتم، همان نقل‌کردنش برایم کفایت کرد؛ همین قدر که ماریان شنونده‌ی من شد برایم کافی بود. کتاب من، خود او بود…

زنگار/ هربرت لوپورریه/ احمد شاملو

حتی بیشتر آنان که در مترجم بودن شاملو شک دارند، در شیرینی و سلامت نثرش ندارند. [صرف نظر از مناقشاتی تکراری نظیر وفاداری یا خیانتش به متن و سبک و لحن، و آشنایی یا بیگانگی‌‌اش با زبان‌های دیگر،] خوشنودم که ترجمه‌های داستانی‌اش بارها چاپ می‌شود و در هرج و مرج زبانی امروز، به خصوص در حوزه‌ی ترجمه، ذائقه‌ی خوانندگان همچنان با طعم نثر سالم فارسی آشنا می‌ماند و به آنان قدرت می‌دهد متن شلخته و آشفته و مبهم را از متن درست و منسجم و خواندنی- چه در نثر تالیفی چه ترجمه- تمیز بدهند. خوشنودم که کسانی آمده‌اند و خواهند آمد که با تاثیر از شاملو و الگوهایی که او در نحو، در به کارگیری زبان محاوره، و در زنده نگه داشتن واژه‌ها از خود به جای گذاشته، کار خواهند کرد، خواهند نوشت و ترجمه خواهند کرد. خوشنودم که در گزارش ایسنا  آمار تجدید چاپ کتاب‌هاش را می‌خوانم:

"پابرهنه‌ها" نوشته‌ی زاهاریا استانکو (چاپ دوازدهم)

"شازده کوچولو" اثر آنتوان دو سنت‌اگزوپری (چاپ یازدهم)

"قصه‌های بابام" تألیف ارسکین کالدول (چاپ دوم) 

"دن آرام" نوشته‌ی میخاییل شولوخوف (چاپ سوم)

و بی‌انصافی‌ست اگر با شانه بالاانداختنی از سر بی‌اعتنایی، آمار تجدید چاپ کتاب‌های امثال مرحوم ذبیح‌الله منصوری را یادآور شویم و این را با آن قیاس کنیم.

***

سالروز درگذشت شاملوست. روحش شاد و آرام باد.

  • Share/Bookmark
 

آیا شاملو مترجم بدی‌ست؟ [۱]

آیا شاملو همه‌ی متن‌ها را یک‌سان ترجمه می‌کند؟

دیگه سنم زیاد بود. بیش از پنجاه سال داشتم. دیگه اون تاب‌وتوون جوونی رو از دست داده بودم، گرچه وقتی هم جوون بودم همچین تحفه‌یی نبودم، ولی خب،هرچه باشه جوونی یه چیز دیگه‌ییه. چیکار باید می‌کردم؟ نه راه پس داشتم نه راه پیش، باید به هر ترتیبی بود خودمو زودتر از اون بی‌شرف به کلانتری می‌رسوندم. پا گذوشتم به دو.

دونده برنده است/ عزیز نسین

او در یک‌جا زندگی می‌کند، همسرش در جای دیگر. چه داستان غم انگیزی! امان از شما زن‌ها که چه بسیار مایه‌ی بدبختی مردان بزرگ می‌شوید. آیا این که اغلب مردان بزرگ بی‌عقبه می‌مانند گناه شما نیست؟ ای پرتغالیان، مسوولیت تربیت دخترانتان بر گردن شماست! نگذارید دخترانتان برهم زننده کانون گرم خانواده از کار در آیند! داستان ما به پایان رسید.

همسران هنرمندان/ آنتون چخوف

آنها پیش می‌روند. آنها شراب ننوشیده‌اند. شبان‌گاه که خفته‌اند سردشان نشده است، نلرزیده‌اند. سپیده‌دم شبنم خیس‌شان نکرده است. شب در میان مه رودخانه نخفته‌اند؛ خوابگاهشان در پناه و پناهگاهشان گرم بوده است. صبح، شاداب و سرخوش از خواب برخاسته‌اند. زانوهاشان نیرومند است و قدم‌هاشان استوار. نگاه‌شان مضطرب نیست، آشفته نیست. دو تا نمی‌بینند.

سفیدها و سیاها/ بلز ساندرار

راستش… والا نمی‌دونم… صبحیه داشتم تو کوچه می‌رفتم… ساز هم زیر بغلم بود… یک سیاه قلچماق که تا حالا رنگشم ندیده بودم جلوم سبز شد و ازم پرسید: «بانجوت چند؟» منم به شوخی به‌ش گفتم: یه دلار. به خدا اصلا فکرشم نمی‌کردم که همچی پولی ته کیسه‌ی اون کاکا جٌلمبری پیدا بشه… یه دفه دیدم کاکا سیاهه دس کرد ته جیب‌اش و یه دلار درآورد دراز کرد طرف من! می بینی تو رو خدا؟…

ماجرای بانجو/ ارسکین کالدول

سی‌چه - دوشیزه‌یی که به زیبایی شهره بود- بیمار و بستری شد. می‌گفتند بیماری قلب دارد، خود از این سبب بود که او را در همه حال دست بر سینه نهاده و ابروها به هم درکشیده می‌دیدند. اما این هر دو به جلوه‌ی زیبایی رخسارش بسی می‌افزود.

هم در آن کوی دختری زشت‌روی نیز بود که گمان می‌برد زیبایی دل‌انگیز سی‌چه از آن است که دست بر سینه می‌گذارد و ابروها به هم در می‌کشد. بر اثر پنداری چنین نادرست، از آن پس همه‌گاه دست‌ها بر سینه می‌نهاد و ابروان پرموی سیاه به هم در می‌کشید - شیوه‌ی زشتی که از آنچه بود زشت‌ترش باز می‌نمود و پراکنده‌گان دور و برش را پراکنده‌تر می‌کرد!

خلق را تقلیدشان…/ افسانه‌های کوچک چینی

***

  • Share/Bookmark
 

یک حبه قند پارسی [۷]

یار شیرینک! من اندر عشق تو فرهادکم

شوخ ِ لیلی‌وش! من آن مجنونک دیوانکم

آگهم من از رموز عشقک و استــادکــم

جسم و جانک داده بر بادم چنـان بادبادکم

بی تو باغ و گلشنک باشد مرا زندانکی

آرزو باشد مرا گلزارک و بُستانـــــکی

 

تا به کی این عاشقک را می‌گذاری در غمک

تا به کی بر چهره‌اک ریزم ز چشمان شبنمک

اشگکم از چشمکم ریزد برونک نم‌نمـــــــک

مـی‌پـرد از جسمـــکم مرغ روانــک کـم‌کمـک

اندرین کـنج قـفس دارم دل بریانـکی

بعد مرگم باشدت چشمانک گریانکی

 

خالکی کنج لبک داری تو ای مه پیــکرک

زلفکت باشد پر از مُشکک، عبیرک، عنبرک

چرخکم شد در ره وصل تو ظالم، پنچرک

تا به چند آخـر بـسازم از فراقــت قنـبـــــرک

تا به کی ساکت نشینم گوشه‌ی ویرانکی

نیمه شب از دل برآرم آهک و افغانکی

 

آفت جان و دلـک باشد رخ سیمینکت

رحمتک کن دلبرا بر عاشق دیـرینـــکت

جانکم بادا فدای مویک ِ مشکینــکت

روحکم شادک شود از لهجه‌ی شیرینکت

فرض کن تو حورکی و بنده هم غلمانکی

بـر لـب آب روان با من بکـش قلیانــــکی

***

کهنه‌های همیشه نو (ترانه های تخت حوضی تهران)

مرتضی احمدی/ انتشارات ققنوس

***

پ.ن: این ترانه علاوه بر زیبایی، بکری و اصالتی که دارد، نمونه‌ای است از انعطاف‌پذیری زبان در پذیرش اصطلاحات محاوره‌ای در هر نوع متن فارسی، ولو در شعری با ظاهر کهن و فخیم. صرف نظر از نشستن یک "ک" شوخ و شنگ در جای‌جای این ترانه، می‌بینیم که تعبیرات عامیانه هم چه ساده و ظریف در متن شعر نشسته‌اند، و بیرون نمی‌زنند- پنچر شدن چرخ، قنبرک زدن، و ترکیب‌های دیگری از جمله بر باد رفتنی همچون بادبادک.

  • Share/Bookmark
 

یک حبه قند پارسی

… و این همان زمانی بود که مهری ملکی رفته بود و از پرورشگاه مشهد بچه‌ای را به فرزند برداشته بود پنج شش ماهه. و با شیر خشک و کهنه‌شویی شروع کرده بود. عین یک مادر. و چه دردسرها به خاطر سرخکش و مخملکش. تا بچه را بزرگ کرد و به هفت سالگی رساند. بچه رفت مدرسه و آن وقت خودش؟ اصلا مسخره است. ساعت ۸ صبح بود که رفت زیر ماشین و ساعت ۹ زیر خاک. به همین سادگی. کار او حتی به پیری هم نرسید. و چه زنی! یادم است پیش از بچه‌داری حوصله‌اش از بیکاری سر رفته بود. زیر پایش نشستیم که خیاطی باز کند، کرد. اما خیاطی نگرفت. سرمایه بیشتر می‌خواست و کلک بیشتر. وادارش کردیم کاموابافی درست کند، کرد. و گرفت. و نمایش لباس کودک و فرستادن سفارش در خانه‌ها و برو و بیا و چه مشغله‌ای! تا سه ماه پس از مرگش بازماندگان درمانده بودند که جواب سفارش‌های قبلی را چه جوری بدهند و پسرک؟ الان کلاس سوم مدرسه است و گمان می‌کند که مادر رفته سفر، سفری بسیار دور و دراز و بی‌برگشت. دور و درازش را می‌فهمد. اما بی‌برگشت را نه. و چه بهتر… چه می‌گفتم؟

بله. این را می گفتم که …

سنگی بر گوری/ جلال آل احمد

***

ویرایش وارونه

می‌نشینم فکر می‌کنم اگر من ِ نویسنده یا مترجم ِ ناشی می‌خواستم برخی از این جمله‌ها را بنویسم چگونه می‌نوشتم و بعد فکر می‌کنم جلال آل احمد جمله‌ها را برایم ویرایش کرده، گیرم با لحن خودش به هر حال. فرایندی عکس فرایند ویرایش، که به گمانم آموزنده است:

زیر پایش نشستیم که مغازه‌ی خیاطی باز کند. این کار را کرد.> زیر پایش نشستیم که خیاطی باز کند. کرد.  

وادارش کردیم کاموابافی درست کند، کرد. و این بار موفق شد.> وادارش کردیم کاموابافی درست کند، کرد. و گرفت.

و چه زنی بود! > و چه زنی!

و دردسرهای زیادی به خاطر سرخک و مخملک بچه کشیده بود. > و چه دردسرها به خاطر سرخکش و مخملکش.

تا بالاخره بچه را بزرگ کرد و به هفت سالگی رساند.> تا بچه را بزرگ کرد و به هفت سالگی رساند. 

***

نثر آل احمد در سنگی بر گوری نثری پویا، جوشان و خروشان، موجز، سالم و روان است. گرچه  به نظر من، از بسیاری جنبه‌ها، به پای مدیر مدرسه‌اش نمی رسد.

  • Share/Bookmark
 

یک حبه قند پارسی

نخستین جلسه‌ای که نرون در سطح یک هنرمند جهانی آواز خواند پنج سال بعد از مرگ مادرش بود در شهر ناپل. عده‌ای گفتند خوشا به سعادت مادرش؛ چون که موقع رسیتال زلزله‌ی شدیدی آمد و ساختمان را خراب کرد. نرون هم در رفت. درست است که هنر برتر از گوهر آمد پدید، ولی بالاخره جان آدمیزاد هم مفت و مجانی پدید نیامده.

نرون به یونان هم لشکر کشید و یک‌سال‌و‌نیم آواز خواند. در این موقع چهل و یک نفر از رومیان توطئه کردند که او را بکشند. گویا ذوق نداشتند و در نتیجه حوصله‌شان از آواز او سر رفته بود. ولی نمی‌دانم بعدا چه اتفاقی افتاد که کارشان سر نگرفت. بعدا نرون کنسرتی ترتیب داد که در آن قرار بود خودش به تنهایی هم فلوت بزند، هم نی انبانه و هم آواز بخواند. ببینید چه آدم لجبازی بوده است. آهنگ را هم خودش ساخته بود. در همین هنگام ناگاه در کشور گول، که همین فرانسه خودمان باشد، مردم سر به شورش برداشتند و در نتیجه مجلس سنای رم رای داد که نرون دشمن خلق است. وقتی که سپاهیان شورشی به طرف رم در حرکت بودند، نرون خیال داشت به پیشباز آنها برود و برایشان آواز بخواند تا بلکه از خر شیطان پیاده شوند؛ اما دید حوصله اش را ندارد آن همه راه برود. آن هم آیا پیاده بشوند، آیا نشوند. در نتیجه به کمک منشی مخصوصش، اپافردیتوس، گلوی خودش را برید؛ و این در روز نهم ژوئن سال ۶۸ میلادی بود - یعنی سالگرد قتل زن اولش. خوب،همه‌ی ما عیب داریم؛ بی عیب خداست.

چنین کنند بزرگان/نجف دریابندری/ویل کاپی(؟!)/ کتاب پرواز/چاپ هشتم

  • Share/Bookmark
 

دیوار زبان

برای راوی قصه‌های عامه پسند

لنی، اول با این جوان که یک کلمه هم انگلیسی نمی‌دانست رفیق شده بود. به همین دلیل روابطشان با هم بسیار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که جوان شروع کرد مثل بلبل انگلیسی حرف زدن و فاتحه‌ی دوستی‌شان خوانده شد. فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشیده می‌شود که دو نفر به یک زبان حرف می‌زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی‌توانند حرف هم را بفهمند…

… مخترع روش لینگافون دشمن بشر بوده. حجاب بی‌زبانی را دریده. توی روابط شیرین عاطفی خرابی کرده و زیباترین ماجراهای عاشقانه را به هم زده.

خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری/ترجمه سروش حبیبی/نشر نیلوفر

  • Share/Bookmark
 

یک حبه قند فارسی [۲]

برای رضا ناظم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.

یک تاجری بود یک پسر داشت یک دختر. سال‌های سال بود که زنش مرده بود اما برای اینکه بچه‌هاش زیر دست نامادری نیفتند دیگر زن نگرفته بود. وقتی بچه‌هاش عقل‌برس شدند و مال و ثروتش هم به حدی رسید که حج به‌اش واجب شد دخترش را سپرد دست قاضی‌القضات شهر، یک پیرهن سفید هم گذاشت پیشش و به‌اش گفت: - اگه خدا نکرده دخترم قدم کج ورداشت همین قدر یک انگشتتو نیلی کن بزن به این پیرهن تا من حساب کار دستم باشه.

این را گفت دست پسرش را گرفت و با کاروانی که روانه‌ی مکه بود عازم زیارت خانه خدا شد.- سفری که آن وقت‌ها کم و بیش یک سالی طول می‌کشید. اما، جانم که شما باشید، آنها را به امان خدا بگذارید و بشنوید از قاضی‌القضات که روزی از روزها رفت خانه‌ی تاجرباشی از حال و کار دختر خبری بگیرد. دختر که دید قاضی به پرسیدن حالش آمده گل از گلش شکفت بردش تو پنجدری، بالابالاها رو مخده نشاندش خودش به‌دو رفت سماور و قلیان را آورد گذاشت لب حوض چند تا حب زغال و یک گل آتش گذاشت تو آتشگردان و بنا کرد چرخاندن، که ناگهان چشم هیز قاضی از درگاهی ارسی افتاد به دختر که مشغول چرخاندن آتشگردان بود؛ دید خرده‌خرده چادر نماز از سرش پس رفت و لعبتی از آن زیر درآمد پنچه‌ی آفتاب، که به ماه شب چارده می‌گوید تو در نیا که من درآمده‌ام!

هوش از سر قاضی پرید دست و پاش سست شد و دلش سرید و نه یک دل که به صد دل خاطرخواه دختر شد. دیگر نه حالش را فهمید نه کارش را…

چوپان در صحرا چه دیدی…/قصه‌های کتاب کوچه/احمد شاملو

پ.ن۱: نگو این چیزها در دنیای مدرن و ادبیات نوگرای امروز لوس‌بازی است و توی این وبلاگ چه‌کار می کند. این‌ها نثر پیراسته‌ی فارسی است که بدون کمترین دخالت دست (!) مترجم‌ها و نویسنده‌های گرته‌بردار و بی‌حوصله‌ی دیروز و امروز روایت می‌شود و الگوهای  خالصی از ساختار فارسی را در اختیارمان می‌گذارد. بنابرین خواندن‌شان برای هر کس که می‌خواهد چیزی بنویسد یا ترجمه کند ضروری است؛ و چقدر باید ممنون کسانی چون شاملو باشیم که بسیاری از این چیزهای ارزشمند را در آخرین لحظات حیات‌شان (این «شان» بیشتر به «چیزهای ارزشمند» برمی‌گردد) مکتوب کردند؛ گیرم بسیاری از این اصطلاحات و تعابیر عامیانه، به‌خصوص در ترجمه‌ی داستان‌ امروزی، به کار نمی‌آیند.

پ.ن ۲: «قصه‌های کتاب کوچه» کتاب مستقلی است شامل همه‌ی قصه‌های عامیانه‌ی فارسی «کتاب کوچه» که انتشارات مازیار در پاییز ۸۱  تجدید چاپ کرده.

پ.ن۳: بد نیست با زبان شلخته و بی‌ذوقی که این روزها همه جا، چه در داستان‌های ایرانی، چه داستان‌های ترجمه‌ای، دیده می‌شود دو بند بالا را بازنویسی کنیم و ببینیم چقدر بی‌مزه و بی‌آب و رنگ از کار درمی‌آید. 

پ.ن۴: این هم محض تنوع  آخرهفته:

در همین داستان «چوپان در صحرا چه دیدی»، شاهزاده‌ای که به این دختر دل بسته، دلش نمی‌آید او را که در خیمه‌ای وسط صحرا به خواب رفته، بیدار کند؛ پس به سربازانش دستور می‌دهد بستر او را غرق گل کنند، و خودش با قشون به راه می‌افتد. وقتی پس از مدتی دختر با لباس مبدل، خود را به او می‌رساند، شاهزاده سراغ معشوقش را از او می‌گیرد و دختر می‌گوید:

نازنینی خفته بود

گل به رویش ریخته بود

خیمه‌دارش رفته بود

خیمه‌گاهش مونده بود

زارزار می‌گریست از جور یار بی‌وفا!

 

  • Share/Bookmark