یک حبه قند پارسی



مرا در نظامیه ادرار بود

شب و روز تلقین و تکرار بود

ادرار در لغت عرب به معنی بسیار دوشیدن ماده شتر و بسیار شیر دادن آن است و معنی مجازی آن بسیار دادن و بسیار کردن ِ کاری ا‌ست اما در این جا ادرار به معنی وظیفه و مقرری ماهیانه است که سابقا به طلاب یعنی دانشجویان آن روز که در مدرسه جا و منزل هم به ایشان می‌دادند می‌پرداختند، و به همین معنی بورس امروز است که از زبان فرانسه گرفته‌ایم.

در مکتب استاد/ سعید نفیسی/ چاپ پنجم/  1344 هجری شمسی

[6] نظر 


برگ‌های نوک تیز گندم سبز از زمین نیش کشیده‌ی ساقه‌ها قد می‌کشد و تا یک ماه و نیم دیگر می‌تواند هر زاغچه‌ی فراری را درست و حسابی پناه بدهد. شیره‌ی خاک را می‌مکد و سمبله می‌بندد. بعد سمبله را گرده‌ی زرینی می‌پوشاند و دانه‌ها از شیرِ خوش‌عطر لب‌شیرینی باد می‌کند. دهقان به استپ می‌آید اما تو دلش شادی چندانی احساس نمی‌کند: یکهو می‌بینی یک گله چارپا که معلوم نیست از کدام گوری پیداش شده آمده افتاده به جان کشمان همه جا را لگدمال کرده حساب سمبله‌های سنگین را رسیده… هر جا که گله بگذرد جز ساقه پامال شده چیزی باقی نمی‌گذارد… منظره‌ی وحشیانه‌ی ملال انگیزی است.

سر آکسینیا هم درست همین بلا آمد: گریشا با آن چکمه‌های سنگین چرم خام‌اش احساسی را که با گل‌های طلایی شکفته بود لگدمال کرد. چیزی جز خاکستر باقی نماند و همه چیز به لجن کشیده شد.

بگذاریم این دن آرام را پس  دستمان، کنار تختمان، توی کیفمان (البته سنگین است) و انگار بخواهیم با آن فال بگیریم صفحه‌ای از آن را باز کنیم و بنا کنیم به خواندن. کلی چیز آموزنده است که خودش را در اختیار ما می‌گذارد: کلی واژه و عبارت و اصطلاح. نه از آنها که ناچارمان کند به فرهنگ لغت رجوع کنیم.(البته نه اینکه اصلا نداشته باشد.)  از آنها که شاید بارها و بارها شنیدهایم - از مادربزرگمان، یا مغازه‌دار سرکوچه‌مان، یا چه می‌دانم آدم‌های توی کوچه و خیابان- و بی‌اعتنا رد شده‌ایم؛  و حالا می‌بینیم که همین واژه‌ها یا اصطلاح‌ها چقدر جان می‌دهد به جمله و چقدر حق مطلب را بهتر ادا می کند. و می‌توانیم در نوشته‌ها و ترجمه‌هامان از آنها بهره ببریم. روحت شاد احمد شاملو.

-

پنج شمبه صبح دو ساعت به آفتاب مانده ایلی‌نیچ‌نا داریا را بیدار کرد که: پاشو اجاق را روشن کن.

داریا یک تا پیرهن دوید طرف آتش‌دان کورمال کورمال رو تاقچه پی کبریت گشت و آتش را گیراند. پترو با سروموی ژولیده گفت: دست بجمبان ناشتایی را حاضر کن. سیگاری روشن کرد و به سرفه افتاد.

چراغ مطبخ را روشن کردند. داریا هم نشست به تعمیر تور. مادر پیر که گهواره‌ی بچه را می‌جمباند غرغرکنان گفت: پیری! تو هم هر دفعه یک چیز نو به نو از خودت در میاری‌ها. الان وقت خواب است. نفت روزبه روز گران می‌شود و تو عین خیالت نیست. آخر این وقت شب هم موقع ماهی‌گیری است که بی‌خودی نفت چراغ را حرام می‌کنی؟ این دیگر چه بلایی است که به جان‌تان افتاده؟ می‌خواهید دستی دستی خودتان را به غرق بدهید؟… وای! چه برقی زد، خدا!… یا عیسام مسیح! یا ملکه‌ی آسمان‌ها!

مطبخ یک لحظه به رنگ آبی  کورکننده‌ای درآمد و، سکوت!… 

[4] نظر 


گفتم غم زلف تو دگر نتوان خورد

وز مشک تو بیش از این جگر نتوان خورد

گفتا غم چشم و لب من نیز نخور

کاخر همه بادام و شکر نتوان خورد

 

این رباعی سروده نظام الدین احمد امیر عارض ارزنجانی معروف به پسر محمود وزیر است که از افاضل نویسندگان و دبیران و شاعران عهد عزالدین کیکاوس و علاء الدین کیقباد بود. او نخست دبیر بارگاه عز الدین کیکاوس بود و بر اثر قصیده ای که در مدح سلطان و در جواب شمس طبسی سروده بود از مرتبه‌ی منشی‌گری به عارضی ممالک روم، ترقی یافت. ابن بی بی در سلجوق نامه، او را بعد از فردوسی در مثنوی‌سرایی بی‌نظیر انگاشته است.

*

صاحب شمس الدین که در دوران سلطنت عزالدین کیکاوس منشی خاص بود روزی در محضر آن سلطان، به مناسبتی رباعی ذیل را بداهتا سرود:

بادام1 شبی با تو دلارام چنان

کز غایت لطف، شرح کردن نتوان

لب بر لب و رخ بر رخ و آنگه پس از آن

…………….

*

1. بادام یعنی باد مرا، الهی که مرا باشد

شعر پارسی در دربار سلاجقه روم- ابوالفتح حیکمیان

 

پ.ن: مصرع آخر را که نقطه چین می‌بینید از مجله هنر و مردم شماره 138 حول و حوش 1355 پیدا کنید. مرجع من مجموعه مقالات قند پارسی است که بازچاپ برخی از مقالات آن مجله است به وسیله‌ی چاپ سازمان چاپ و انتشارات ارشاد به سال 1385.

پ.ن2: 

!روم، قرن شش، can you believe it?

آدم یاد این شعر حافظ می‌افتد:

به شعر حافظ شیراز، می‌رقصند و می‌نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

*

فارسی تا کجاها رفته بوده!

[2] نظر 


ای رُخت گنجی چه گنجی؟ گنج حسن دلربا

ای لبت لعلی چه لعلی؟ لعلی از کان ادا

زلف تو ماری چه ماری؟ مار گنج حسن تو

سایه‌ات ظلی چه ظلی؟ ظلی از بال هما

خنده‌ات خمری چه خمری؟ خمر شیراز و فرنگ

جلوه‌ات شمعی چه شمعی؟ شمع ایوان علا

هجر تو دردی چه دردی؟ درد سخت و لادوا

وصل تو دولت چه دولت؟ دولت هر دو سرا

زیب شد عاجز چه عاجز؟ عاجز قید فراق

ناله‌اش شوری چه شوری؟ شور میدان غزا

شاعر هندی، میرگل محمدخان مگسی، متخلص به زیب، متوفی 1953

*

ماخذ: مقاله ادبیات فارسی در شبه قاره هند و پاکستان/ دکتر محمد ریاض / مجله هنر و مردم/ دهه 50 شمسی

[3] نظر 


یک حبه قند پارسی [8]

ساعت‌ها زود می‌گذشت؛ خیلی زود. من شروع به صحبت کردم، از کتابی که می‌خواستم شروع کنم به نوشتن. ماریان گوش می‌داد، مثل بعضی از زن‌ها که بلدند گوش بدهند و حرف نزنند، با دقت بی‌نظیری گوش می‌داد. همان طور که برایش تعریف می‌کردم، انگار داشتم کتاب را می‌نوشتم: حکایت مردی که لذت زندگی را از دست داده بود و بعد، رفته رفته این لذت را به دست می‌آورد.

می‌گفت: ها، اینجاش خوبه.

یا: اینجاش زیاد روشن نیست.

یا: در یه همچو وضعی، یه زن هیچوقت چنین کاری نمی‌کنه.

و من فوری متوجه می‌شدم که اشتباه نمی‌کند.

به این ترتیب، با تعریف‌های روزانه - در جریان گردش‌های بعدی- کتاب آینده‌ی من به وجود آمد و بعدها می‌توانستم بدون هیچ زحمتی از سر تا آخرش را به آسانی بنویسم؛ اما یک کلمه هم ننوشتم، همان نقل‌کردنش برایم کفایت کرد؛ همین قدر که ماریان شنونده‌ی من شد برایم کافی بود. کتاب من، خود او بود…

زنگار/ هربرت لوپورریه/ احمد شاملو

حتی بیشتر آنان که در مترجم بودن شاملو شک دارند، در شیرینی و سلامت نثرش ندارند. [صرف نظر از مناقشاتی تکراری نظیر وفاداری یا خیانتش به متن و سبک و لحن، و آشنایی یا بیگانگی‌‌اش با زبان‌های دیگر،] خوشنودم که ترجمه‌های داستانی‌اش بارها چاپ می‌شود و در هرج و مرج زبانی امروز، به خصوص در حوزه‌ی ترجمه، ذائقه‌ی خوانندگان همچنان با طعم نثر سالم فارسی آشنا می‌ماند و به آنان قدرت می‌دهد متن شلخته و آشفته و مبهم را از متن درست و منسجم و خواندنی- چه در نثر تالیفی چه ترجمه- تمیز بدهند. خوشنودم که کسانی آمده‌اند و خواهند آمد که با تاثیر از شاملو و الگوهایی که او در نحو، در به کارگیری زبان محاوره، و در زنده نگه داشتن واژه‌ها از خود به جای گذاشته، کار خواهند کرد، خواهند نوشت و ترجمه خواهند کرد. خوشنودم که در گزارش ایسنا  آمار تجدید چاپ کتاب‌هاش را می‌خوانم:

"پابرهنه‌ها" نوشته‌ی زاهاريا استانکو (چاپ دوازدهم)

"شازده كوچولو" اثر آنتوان دو سنت‌اگزوپري (چاپ يازدهم)

"قصه‌هاي بابام" تأليف ارسکين کالدول (چاپ دوم) 

"دن آرام" نوشته‌ی ميخاييل شولوخوف (چاپ سوم)

و بی‌انصافی‌ست اگر با شانه بالاانداختنی از سر بی‌اعتنایی، آمار تجدید چاپ کتاب‌های امثال مرحوم ذبیح‌الله منصوری را یادآور شویم و این را با آن قیاس کنیم.

***

سالروز درگذشت شاملوست. روحش شاد و آرام باد.

یک نظر 


آیا شاملو همه‌ی متن‌ها را یک‌سان ترجمه می‌کند؟

دیگه سنم زیاد بود. بیش از پنجاه سال داشتم. دیگه اون تاب‌وتوون جوونی رو از دست داده بودم، گرچه وقتی هم جوون بودم همچین تحفه‌یی نبودم، ولی خب،هرچه باشه جوونی یه چیز دیگه‌ییه. چیکار باید می‌کردم؟ نه راه پس داشتم نه راه پیش، باید به هر ترتیبی بود خودمو زودتر از اون بی‌شرف به کلانتری می‌رسوندم. پا گذوشتم به دو.

دونده برنده است/ عزیز نسین

او در یک‌جا زندگی می‌کند، همسرش در جای دیگر. چه داستان غم انگیزی! امان از شما زن‌ها که چه بسیار مایه‌ی بدبختی مردان بزرگ می‌شوید. آیا این که اغلب مردان بزرگ بی‌عقبه می‌مانند گناه شما نیست؟ ای پرتغالیان، مسوولیت تربیت دخترانتان بر گردن شماست! نگذارید دخترانتان برهم زننده کانون گرم خانواده از کار در آیند! داستان ما به پایان رسید.

همسران هنرمندان/ آنتون چخوف

آنها پیش می‌روند. آنها شراب ننوشیده‌اند. شبان‌گاه که خفته‌اند سردشان نشده است، نلرزیده‌اند. سپیده‌دم شبنم خیس‌شان نکرده است. شب در میان مه رودخانه نخفته‌اند؛ خوابگاهشان در پناه و پناهگاهشان گرم بوده است. صبح، شاداب و سرخوش از خواب برخاسته‌اند. زانوهاشان نیرومند است و قدم‌هاشان استوار. نگاه‌شان مضطرب نیست، آشفته نیست. دو تا نمی‌بینند.

سفیدها و سیاها/ بلز ساندرار

راستش… والا نمی‌دونم… صبحیه داشتم تو کوچه می‌رفتم… ساز هم زیر بغلم بود… یک سیاه قلچماق که تا حالا رنگشم ندیده بودم جلوم سبز شد و ازم پرسید: «بانجوت چند؟» منم به شوخی به‌ش گفتم: یه دلار. به خدا اصلا فکرشم نمی‌کردم که همچی پولی ته کیسه‌ی اون کاکا جٌلمبری پیدا بشه… یه دفه دیدم کاکا سیاهه دس کرد ته جیب‌اش و یه دلار درآورد دراز کرد طرف من! می بینی تو رو خدا؟…

ماجرای بانجو/ ارسکین کالدول

سی‌چه - دوشیزه‌یی که به زیبایی شهره بود- بیمار و بستری شد. می‌گفتند بیماری قلب دارد، خود از این سبب بود که او را در همه حال دست بر سینه نهاده و ابروها به هم درکشیده می‌دیدند. اما این هر دو به جلوه‌ی زیبایی رخسارش بسی می‌افزود.

هم در آن کوی دختری زشت‌روی نیز بود که گمان می‌برد زیبایی دل‌انگیز سی‌چه از آن است که دست بر سینه می‌گذارد و ابروها به هم در می‌کشد. بر اثر پنداری چنین نادرست، از آن پس همه‌گاه دست‌ها بر سینه می‌نهاد و ابروان پرموی سیاه به هم در می‌کشید - شیوه‌ی زشتی که از آنچه بود زشت‌ترش باز می‌نمود و پراکنده‌گان دور و برش را پراکنده‌تر می‌کرد!

خلق را تقلیدشان…/ افسانه‌های کوچک چینی

***

[9] نظر 


یار شیرینک! من اندر عشق تو فرهادکم

شوخ ِ لیلی‌وش! من آن مجنونک دیوانکم

آگهم من از رموز عشقک و استــادکــم

جسم و جانک داده بر بادم چنـان بادبادکم

بی تو باغ و گلشنک باشد مرا زندانکی

آرزو باشد مرا گلزارک و بُستانـــــکی

 

تا به کی این عاشقک را می‌گذاری در غمک

تا به کی بر چهره‌اک ریزم ز چشمان شبنمک

اشگکم از چشمکم ریزد برونک نم‌نمـــــــک

مـی‌پـرد از جسمـــکم مرغ روانــک کـم‌کمـک

اندرین کـنج قـفس دارم دل بریانـکی

بعد مرگم باشدت چشمانک گریانکی

 

خالکی کنج لبک داری تو ای مه پیــکرک

زلفکت باشد پر از مُشکک، عبیرک، عنبرک

چرخکم شد در ره وصل تو ظالم، پنچرک

تا به چند آخـر بـسازم از فراقــت قنـبـــــرک

تا به کی ساکت نشینم گوشه‌ی ویرانکی

نیمه شب از دل برآرم آهک و افغانکی

 

آفت جان و دلـک باشد رخ سیمینکت

رحمتک کن دلبرا بر عاشق دیـرینـــکت

جانکم بادا فدای مویک ِ مشکینــکت

روحکم شادک شود از لهجه‌ی شیرینکت

فرض کن تو حورکی و بنده هم غلمانکی

بـر لـب آب روان با من بکـش قلیانــــکی

***

کهنه‌های همیشه نو (ترانه های تخت حوضی تهران)

مرتضی احمدی/ انتشارات ققنوس

***

پ.ن: این ترانه علاوه بر زیبایی، بکری و اصالتی که دارد، نمونه‌ای است از انعطاف‌پذیری زبان در پذیرش اصطلاحات محاوره‌ای در هر نوع متن فارسی، ولو در شعری با ظاهر کهن و فخیم. صرف نظر از نشستن یک "ک" شوخ و شنگ در جای‌جای این ترانه، می‌بینیم که تعبیرات عامیانه هم چه ساده و ظریف در متن شعر نشسته‌اند، و بیرون نمی‌زنند- پنچر شدن چرخ، قنبرک زدن، و ترکیب‌های دیگری از جمله بر باد رفتنی همچون بادبادک.

[3] نظر 

Next Page »