یار شیرینک! من اندر عشق تو فرهادکم
شوخ ِ لیلیوش! من آن مجنونک دیوانکم
آگهم من از رموز عشقک و استــادکــم
جسم و جانک داده بر بادم چنـان بادبادکم
بی تو باغ و گلشنک باشد مرا زندانکی
آرزو باشد مرا گلزارک و بُستانـــــکی
تا به کی این عاشقک را میگذاری در غمک
تا به کی بر چهرهاک ریزم ز چشمان شبنمک
اشگکم از چشمکم ریزد برونک نمنمـــــــک
مـیپـرد از جسمـــکم مرغ روانــک کـمکمـک
اندرین کـنج قـفس دارم دل بریانـکی
بعد مرگم باشدت چشمانک گریانکی
خالکی کنج لبک داری تو ای مه پیــکرک
زلفکت باشد پر از مُشکک، عبیرک، عنبرک
چرخکم شد در ره وصل تو ظالم، پنچرک
تا به چند آخـر بـسازم از فراقــت قنـبـــــرک
تا به کی ساکت نشینم گوشهی ویرانکی
نیمه شب از دل برآرم آهک و افغانکی
آفت جان و دلـک باشد رخ سیمینکت
رحمتک کن دلبرا بر عاشق دیـرینـــکت
جانکم بادا فدای مویک ِ مشکینــکت
روحکم شادک شود از لهجهی شیرینکت
فرض کن تو حورکی و بنده هم غلمانکی
بـر لـب آب روان با من بکـش قلیانــــکی
***
کهنههای همیشه نو (ترانه های تخت حوضی تهران)
مرتضی احمدی/ انتشارات ققنوس
***
پ.ن: این ترانه علاوه بر زیبایی، بکری و اصالتی که دارد، نمونهای است از انعطافپذیری زبان در پذیرش اصطلاحات محاورهای در هر نوع متن فارسی، ولو در شعری با ظاهر کهن و فخیم. صرف نظر از نشستن یک "ک" شوخ و شنگ در جایجای این ترانه، میبینیم که تعبیرات عامیانه هم چه ساده و ظریف در متن شعر نشستهاند، و بیرون نمیزنند- پنچر شدن چرخ، قنبرک زدن، و ترکیبهای دیگری از جمله بر باد رفتنی همچون بادبادک.