Posted in محض تنوع on ۱۲/۱۵/۱۳۸۶ ۱۲:۱۹ ب.ظ by مدیر
هر چه هست، اگر مردم نه چندان آشنا با داستان هنوز نمیتوانند فرقی بین داستان و زندگی، یا امر ذهنی و عینی قائل شوند، کسانی که در مقام تصمیمگیری برای کتابهای ما نشستهاند، باید فرق بین این دو را نه فقط بدانند که برای عوام هم توضیح دهند. پیش از هر چیز باید بدانند که داستان با حکایتهایی که بسیار خواندهاند و هنوز دلبستهشان هستند تفاوت ماهوی دارد. داستان قرار نیست مثل حکایت پندآموز باشد. داستان فقط قرار است ما را در شرایطی چنان شبیه به زندگی واقعی قرار بدهد که خودمان پندآموز خودمان باشیم. داستان عرصه گفتههای زشت و اعمال زشت هم هست و نمی شود اینها را حذف کرد به این دلیل که ممکن است کسانی یادشان بگیرند، یا با واقعیت عینی یکیشان بگیرند… به گمان من همین داستانها از اغلب قوانین و دستگاههای جزایی و امنیتی در کاهش زشتیها و بزهکاریهای جوامع کمتر موثر نبودهاند، و اتفاقا با همین زشتیها و بزههایی که در آنها هست، این کار را کردهاند. به همین دلیل است که فکر میکنم با حذف کردن زشتیها از داستان کمکی به واقعیت و زندگی نمیکنیم. برعکس، مردم کتابخوان را پیشاپیش مقابل آن خلع سلاح میکنیم. [+]
حسین سناپور/ کارگزاران/ مشکل فهم ماهیت داستان
این را هم بخوانید:
صرف داشتن مجوز ارشاد دلیل چاپ یک کتاب نمیشود [+]
Posted in محض تنوع on ۱۲/۰۸/۱۳۸۶ ۱۲:۵۲ ب.ظ by مدیر

Falling Slowly
Listen
برندهی بهترین آواز اسکار امسال را بشنوید- کاری از گلن هانسارد و مارکتا ایرگلوا برای آوازی که من "آهسته افتادن" میناممش، در فیلم یک بار. هانسارد در مراسم اسکار گفته این آواز را دو سال قبل در اتاقکی ساختیم و خواندیم و هیچ وقت فکر نمیکردیم روزی در این تالار مجلل باز اجراش کنیم و برایش اسکار بگیریم. هنر همین است. اینکه در اتاقکی دربسته بنشینی و عرق بریزی و خلاقیت به خرج دهی و بعد، اگر کارت خوب باشد، دیده میشوی و در معرض هزاران دیده یا گوش قرار میگیری.
آهسته افتادن را بشنوید و متن ترانه را بخوانید:
Falling Slowly
I don’t know you
But I want you
All the more for that
Words fall through me
And always fool me
And I can’t react
And games that never amount
To more than they’re meant
Will play themselves out
Take this sinking boat and point it home
We’ve still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You’ve made it now
Falling slowly, eyes that know me
And I can’t go back
Moods that take me and erase me
And I’m painted black
You have suffered enough
And warred with yourself
It’s time that you won
Take this sinking boat and point it home
We’ve still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You’ve made it now
Take this sinking boat and point it home
We’ve still got time
Raise your hopeful voice you have a choice
You’ve made it now
Falling slowly sing your melody
I’ll sing along
Posted in اخبار کتاب ها, محض تنوع on ۱۲/۰۵/۱۳۸۶ ۰۵:۰۰ ب.ظ by مدیر

جومپا لاهیری عزیز!
دیدم تو را. در کنج تصویر. ایستاده، آرام، در حال چیدن اسباب مراسم جشن. و لحظهای هم در مراسم برنجخوران سونیا. بی یک کلمه حرف. انگار نه انگار که این همه گفتوگو و تصویر و لحظه، همه و همه به دست تو خلق شده و کل ماجرا زیر سر تو بوده. و شاید در طول ساخت فیلم، سرخوش از اینهمه هیاهو و برو-و-بیای عوامل فیلم و صحنههایی که تکرار میشدند، بارها به آفرینندگی خود بالیده باشی. کسی چه میداند.
***
خب، این هم یادداشتی کوتاه، یک ماه پس از دیدن فیلم همنام، که برخی دوستان اصرار داشتند بنویسم.
…ولی زیادی سانتیمانتال شد. خب، از یک جای دیگر شروع میکنم:
**

همنام فیلم چندان خوبی نبود. برای ما که کتاب را خوانده بودیم انگار همه چیز عمیقتر و جاندارتر از چیزهایی بود که تند و تند روی مانیتور میرفت و میآمد. صحنهی سانحهی قطار به فیلمهای درجه ۳ هالیوودی میمانست و مغازلهی آشوک و آشیما را نباید میدیدیم؛ چنان که تو، خانم لاهیری، در توصیف پدرو مادرهای محجوب و باحیای شرقی، - بهدرستی- همواره آنها را با فاصله از هم نشان دادهای. این آب و رنگهای هالیوودی همه چیز را به سطح میآورد. و این چنین است که نگرانی گوگول از اینکه مکسین دستش را در حضور آنها بگیرد بیرنگ شده بود، و آشیما هم لوندتر و شیطانتر از آشیمای رمان به نظر میآمد، و پیوند گوگول و موشومی هم بیریشهتر و شتابزدهتر.
به اقتضای محدودیت زمانی یا چه میدانم هر محدودیت دیگری، خیلی لحظهها و حرفهای رمان همنام حذف شده بود. مثلا دیگر خبری از آن لحظات نفسگیر که موشومی به سراغ آن مردکِ کوتاهقد ِ کچل میرود نبود؛ کارگردان، خانم میرا نایر، همان بلا را سر این قسمت قصه آورد که سر این بخش از کتاب من آوردند؛ حالا خوانندهی ایرانی و ببیندهی امریکایی مانده است که آخر چرا موشومی چنین میکند؟ چرا اینگونه به زندگی خودش و گوگول گند میزند ؟ چرا؟
اما آشیما بیشباهت به تصویر ذهنیام نبود و بهترین بازی را هم همین آشیما کرد. صحنهی واکنش آشیما پس از مرگ آشوک خوب درآمده بود و نمیدانم چه شد که - مثل هر بار که نگارنده، هنگام ترجمه و ویرایش همنام به این لحظه میرسید- باز اشک به دیدگانش دوید…
***
پوووه! اینکه باز شور شد! دوباره:
**
روزگاری با دوستم پیمان بستیم فیلم بازمانده روز را نبینیم چون هنر این رمان، پنهان ساختن همه چیز بود و سینما، اگر آشکار نکند، اساسا کارش پیش نمیرود.
هنر تو هم، خانم لاهیری، نگفتن خیلی چیزهاست. سینما، دشمن داستانهات اگر نباشد، گلی هم به سرشان نمیزند.
Posted in محض تنوع on ۱۱/۳۰/۱۳۸۶ ۰۳:۰۲ ب.ظ by مدیر
If we lived long enough to see the results of our action, it may be that those who call themselves GOOD would be sickened with a dull remorse, and those whom the world calls EVIL stirred by a noble joy.
The critic as Artist, Oscar Wild
Posted in محض تنوع, چنین کنند بزرگان on ۱۱/۲۸/۱۳۸۶ ۱۱:۴۹ ق.ظ by مدیر
حالت خودم
چنان میگذرانم که مردی در یک مهمانخانهی غریب.
چنان میگذرانم مثل کسی که به سرزمینی آمد و دزد، او را زد و نجات خواست و کسی به او کمک نکرد.
از هر حیث، موقتی میگذرانم. من فقط با پاکنویس بعضی شعرها خودم را سرگرم داشتهام…
احوالپرسیها
هر کس حال تو را میپرسد و تو میگویی متشکرم. همه تو را دوست دارند؛ اما هیچ کس نمیپرسد که تو چه میخوری و کجا منزل داری و درآمد تو از کجاست.
کار من
این مدت در طهران هیچ کار نتوانستم بکنم. عمرم دارد تلف میشود. تمام ۲۴ ساعت صدای فحاشی، نقار، اختلاف، عدم صمیمیت، دروغ و ریا اطراف مرا از مادرم تا خواهرم گرفته است و همهی بستگانم…
من و قالب شعر
ایرانیها پی الفاظ قشنگ میروند اما اصالت هنری در این است که هر موضوعی در قالب خود متناسب باشد، از حیث فرم و لفظ و همه چیز؛ و چون در قالب خود بود، اصیل است. من همین کار را کردهام، من هم خراب کردهام و هم آباد. تا دیگران چه چیزها را آباد کنند به من مربوط نیست.
یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج/انتشارات سوره مهر/۱۳۸۶
Posted in در باب فرهنگها, محض تنوع on ۱۱/۱۴/۱۳۸۶ ۰۴:۰۲ ب.ظ by مدیر
Abadan: Abudan: The 8th Continent.
منبع: فرهنگ آبادانی
Posted in محض تنوع on ۱۰/۰۹/۱۳۸۶ ۱۱:۳۵ ق.ظ by مدیر
pillow talk
–noun
private conversation, endearments, or confidences exchanged in bed or in intimate circumstances between spouses or lovers
[Origin: 1935–۴۰]
Random House Unabridged Dictionary, © Random House, Inc. 2006
-
