درباره زبان

زبان عوام فهم سیدجمال

چهارشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۵ | آشفتگی های زبانی, درباره زبان, ویرایش | ۴ دیدگاه

سیدجمال نفوذ بی‌اندازه‌ای در میان کلاه‌نمدی‌ها و پیشه‌وران و طبقه‌ی پایین بازار پیدا کرده بود؛ چرا که با زبان عوام‌فهم سخن می‌راند و لذا مورد عشق همه‌ی آنها قرار گرفته بود و چه بسا کسانی را که لفظ قلم صحبت می‌کردند سرزنش می‌کرد و آنها را «قلنبه‌گو» می‌نامید و بیانات دلپذیرش که با لهجه‌ی اصفهانی ادا می‌شد گاهی همه را می‌خنداند.

تاریخ انقلاب ایران/ ادوارد براون

پ.ن: دوستی می‌گوید منظور، آقا سید جمال خوانساری، نویسنده کلثوم ننه، است که به جمال المحققین شهرت داشته و مردم اصفهان بسیار دوستش می داشته اند. گویا رویه سیدجمال الدین اسدآبادی درست برخلاف این بوده؛ یعنی خطابه های غرا و ادیبانه داشته و اتفاقا به همین دلیل بر سطوح پایین و عامی جامعه چندان اثر نگذاشته و یکی از دلایل شکست نهضتش همین است.

در باب واژگان شکمی زبان فارسی

یکشنبه, آذر ۵م, ۱۳۸۵ | درباره زبان | بدون دیدگاه

فعل «خوردن» در زبان فارسی دارای اهمیتی استثنایی و جایگاهی منحصر به فرد است. استفاده‌های «مجاز» از این فعل آن‌قدر متعدد است که حذف آن زبان فارسی را مختل می‌کند. از این نظر هیچ فعل دیگری با «خوردن» قابل مقایسه نیست. همان‌طور که انسان بدون خوردن از پا می‌افتد، حذف فعل «خوردن» زبان فارسی را یکسره ازکار می‌اندازد و رابطه آن را با واقعیت مخدوش می‌سازد. زیرا بدون این فعل نمی‌توانیم بگوییم «غم مخور!»، برای حالت روحی بخصوصی که به آن «افسوس‌خوردن»  می‌گوییم نامی نخواهیم داشت، نخواهیم توانست سوگند بخوریم. نمی‌توانیم خودخوری کنیم. کسی نمی‌تواند با پرحرفی مغز ما را بخورد. «جیگر» کسی را نمی‌توانیم بخوریم. نمی‌توانیم حماقت مرد ابله را نتیجه خوردن مغز خر بدانیم و الخ. شماری از "چیزهای خوردنی" در فرهنگ بزرگ سخن این‌ها هستند:

قسم، سوگند، حق، گول و فریب، سرما، سر (مأیوس شدن)، غوطه، تاب، غم، خود، رشوه، شلاق، کتک، فحش، توسری، صدمه، افسوس، «خون ‌خود»، جوش، حرص، مغزخر (حماقت)، مغز یا سر کسی را (به معنی زیاده روی در حرف‌زدن)، حسرت، غبطه‌، مال، عصبانیت یا خشم (فروخوردن). گرما و سرما، شکست، رنج و سختی (فردوسی: زدشمن جهان پاک من کرده‌ام، بسی رنج و سختی که من خورده‌ام). 

از استفاده‌هایی نظیر «لباس بدن را می‌خورد» و «اتومبیل بنزین می‌خورد» و «بقال سرکوچه تومنی پنج‌زار می‌خورد» می‌گذریم. همین‌طور از مشتقات خوردن به معنی اصابت کردن، مانند: زمین خوردن، چاقوخوردن، تیرخوردن و چشم‌خوردن

-

متن کامل این یادداشت تحقیقی را همراه با نمونه‌ها اینجا بخوانید.

                                                                                                                    خوردن و ذهنیت/ وبلاگ چاردیواری

ادامه بحث: [+]

نویسنده بابالنگ دراز چه می‌گوید؟

یکشنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۵ | درباره زبان, ویرایش | ۱۱ دیدگاه

جین وبستر میان همه‌ی کتاب‌ها اغلب آن کتابی را دوست می‌داشت که به نثری ساده و روان و همه‌فهم نگارش یافته بود. پیوسته می‌گفت:

- دوران نثر سنگین و دیرفهم نوشتن و خواندن گذشته است. باید مثل بچه‌ها حرف زد. با همان سادگی و بی‌پیرایگی و راستگویی.

وی اگر از کارهای دایی خودش بسیار لذت می‌برد، به همین دلیل بود که می‌دید آثار وی را هم بچه‌ها با شور و اشتیاق می‌خوانند و هم بزرگ‌ترها از بازگوکردن جملات و عبارات و مطالب آن غرق لذت و شادی می‌شوند.

مقدمه بابالنگ دراز به ترجمه داریوش شاهین

پ.ن: می‌دانید دایی این بانو که بوده؟ مارک تواین!

وبیزیون؛ معادل فرهنگستان فارسی برای Web TV

چهارشنبه, آبان ۲۴م, ۱۳۸۵ | آشفتگی های زبانی, درباره زبان | ۳ دیدگاه

با توجه به "ئیزیون" آخرش، این معادل از سوی فرهنگستان زبان فرانسه پذیرفتنی‌تر است! 

وب‌خلافکار هم برای black webber معادل مفرحی است.

اساسا نمی‌دانم چرا فرهنگستانیان "وب" را به رسمیت شناخته‌اند؛ یعنی هیچ معادلی برایش یافت نمی‌شد؟ یعنی مردم منتظرند آنها صرفا پسوندها و پیشوندهای این واژه را برایشان ترجمه کنند، یعنی مردم لنگ ترجمه‌ی er و master و TV هستند؟ یا هنر فرهنگستان باید معادل‌گذاشتن برای اصل واژه باشد؟

هر چند آن قدر دیر به سراغ یافتن معادل برای واژه‌های جدید می‌روند که اصل آن واژه‌ها چنان در زبان جا می‌افتند که خود فرهنگستانیان هم نمی‌توانند به قدر کافی از آنها فاصله بگیرند و از بیرون، تکلیفش را روشن کنند. بعد هم چون در میان مردم جا افتاده، حتی معادل‌های احتمالا خوب هم پس زده می‌شود.

پ.ن: لیست سایر معادلها در حوزه اینترنت: [+]

زبان مجموعه لغات نیست

دوشنبه, مهر ۲۴م, ۱۳۸۵ | درباره ترجمه, درباره زبان | ۱ دیدگاه

یک بار وقتی جوان بودم و در موطنم می‌زیستم، یکی از علمای بزرگ اسلامی که در علوم دینی متضلع بود و لطف خاصی هم به من داشت، از من خواست که ده فرمان تورات را برای او به عربی بازگویم. من که غرض او را می‌دانستم، نخست از وی درخواست کردم که اولین سوره قرآن - سوره الفاتحه - را به زبان لاتینی که آن را به خوبی می‌فهمید و صحبت می‌کرد، برایم بخواند. وقتی کوشید که فاتحه را به این زبان برگرداند، زشت و یکسره نامانوس درآمد. پس مشکل مرا دریافت و دیگر در درخواست خود اصرار نورزید.

موسی بن عزرا فیلسوف و نحوی یهودی اندلسی/ کتاب المحاضره و المذاکره

***

…هنوز هم بسیاری زبان را صرفا مجموعه‌ای از لغات می دانند و تفاوت زبان‌ها را در تفاوت واژگان آنها می‌پندارند. [آنان گمان می کنند] کافی است لغات زبانی را به زبان دیگر برگردانیم. ولی می‌دانیم که زبان صرف مجموعه لغات نیست. زبان در درجه اول ساخت و نظام است و کوچکترین واحد گفتار، جمله است نه واژه و کلمه، و طبعا کوچکترین واحد ترجمه هم جمله است. این نظر از دید تیزبین قدما هم پنهان نمانده بود.

صلاح الدین صفدی (متوفی ۷۴۶) چنین می‌نویسد:

"مترجمانی که از یونانی به عربی ترجمه می‌کردند در نقل متون دو روش را برگزیده بودند. نخست روش یوحنا بن طریق وابن ناعمه و جز آنها بود. بدین ترتیب که مترجم یک واژه مفرد یونانی را در نظر می‌گرفت و به معنی آن توجه می‌کرد و سپس مرادف عربی واژه مزبور را می‌آورد و به واژه دیگر منتقل می‌گشت تا جمله ای را که می‌خواست به عربی برگرداند به پایان رساند. و این روش ناپسند است به دو جهت:

نخست اینکه در واژگان عربی، واژه‌هایی که از هر حیث با واژه‌هایی که از هر حیث با واژه‌های یونانی برابری کند، همواره یافت نمی‌شود و در خلال این گونه تعریب (ترجمه)، بسیاری از کلمات یونانی به حال خود باقی می‌ماند.

دوم اینکه ترکیب و اسناد در هر زبانی با زبان دیگر تطبیق نمی‌کند و نیز کاربرد مجاز، که در هر زبانی بسیار است، دشواری دیگری می‌آفریند.

روش دیگری که مترجمان در ترجمه به کار می‌بردند، اسلوب حنین بن اسحق و جوهری و دیگران بود. به این صورت که مترجم، حاصل معنای جمله را در ذهن می‌گرفت و از زبان خود جمله ای را در برابر تعبیر می‌کرد، به گونه‌ای که با یکدیگر مطابق باشند، خواه واژه‌های آن دو جمله با هم برابر باشند و خواه نباشند.

و این شیوه نیکوتر از روش نخستین بود و از این رو کتب حنین بن اسحق به تهذیب و اصلاح نیاز پیدا نکرد…"

تاریخچه ترجمه در اسلام و ایران/ کامران فانی/ بیت الحکمه و دارالترجمه (نشر دانش)

فراخوان فحش‌ها

شنبه, مهر ۱۵م, ۱۳۸۵ | تجربه هایی در ترجمه, درباره زبان, ویرایش | ۷۲ دیدگاه

از بدوبیراه‌های رایج انگلیسی  damn است و goddamn است و  hell  و shit. به فحش‌های رکیک که عموما از حوزه‌ی حرف خارج می‌شوند یا پای کس و کار آدم‌ها را وسط می‌کشند کاری نداریم. چیزهای ترکیبی دیگری هم هست؛ مثلا goddammit یا goddamn you.

دم دستی‌ترین معادل برای damn  و goddamn «لعنتی» است که به نظرم چندان فارسی نیست و متاسفانه در همه فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیون به وفور شنیده می‌شود. من گمان می‌کنم ما در فارسی عبارات آبدار زیادی داریم که می‌تواند جایگزین این واژه «لعنتی» شود. مثلا در برخی موارد «کوفتی» معادل دوری نیست. یا مثلا «خاک بر سر»، که بیشتر از زبان زنان شنیده می‌شود.

در ادامه کاری که زمانی درباره رنگ‌های فارسی کردیم (یعنی فراخوان رنگ‌ها )، بد نیست بدوبیراه‌ها و لیچارها را هم ثبت کنیم. البته این فهرست نباید شامل سخنان رکیک ناموسی، واژه‌های مستهجن و اسامی حیوانات باشد. اگر تعدادش زیاد شود باید دسته‌بندی‌اش کرد به تند و ملایم، و نیز عباراتی خطاب به شخص یا پشت سر شخص. ولی عجالتا در قدم اول می‌توان بدون محدودیت پیشنهاد داد: هر حرفی که هنگام عصبانیت از موضوعی، شخصی، موقعیتی، بر زبان می آوریم، یا وقتی لج‌مان گرفته، یا کفری شده‌ایم، چه خطاب به کسی، چه در غیابش، یا حتی در واکنش به امری غیرمنتظره و عموما ناگوار. «دختره‌ی ایکبیری»، «نکبت»، «مرتیکه»، «مرده‌شور برده»، «گندش بزنند!»، …

پ.ن۱: البته این بدوبیراه‌ها کاملا به شخصیت‌های داستان‌ها بستگی دارد و به فضا و متن، و در به کار بردنشان نباید افراط کرد و باید هوشمندانه و به اندازه پیش رفت. ولی فعلا غرض جمع‌آوری همه لیچارها، متلک‌ها و بدوبیراه‌هایی است که بالقوه معادل‌های نه چندان دوری برای لیچارهای زبان انگلیسی هستند. گمان نمی‌کنم در هیچ فرهنگ فارسی‌ای این کار مستقلا انجام شده باشد؛ اگر کسی جایی دیده لطفا خبر بدهد.

پ.ن۲: به گمانم بد نیست از طرف صاحب وبلاگ و کسانی که می‌خواهند در بخش نظرات، به ایجاد و تکمیل این فهرست کمک کنند، پیشاپیش بابت آلوده شدن این مطلب به فحش‌های آب‌کشیده و نکشیده پوزش بخواهیم!

تکمله: به دلیل حفظ شئون اخلاقی، واژه های خیلی رکیکی که ممکن است در نظرات ارائه شود حذف میشود و به جاشان "…" خواهد آمد.

تکمله: به زودی مجموعه نظرات را دسته بندی خواهم کرد و در همین جا قرار خواهم داد.

در نبود «عیمران» عزیز در و پنجره ادب معاصر نیمه باز می‌ماند!

چهارشنبه, مهر ۱۲م, ۱۳۸۵ | درباره زبان, ویرایش, چنین کنند بزرگان | ۸ دیدگاه

عمران صلاحی درگذشت. او مردی بزرگوار و مهربان بود، به معنای واقعی کلمه «آقا»، طنزی ظریف داشت و نگاهی دقیق به زبان، و استاد بازی‌های سرخوشانه با واژه‌ها بود. بارها به ترجمه‌های بد طعنه می‌زد، که نمونه‌هایی از این طعنه‌ها در کتاب حالا حکایت ماست زیاد است و من هم یک بار یکی را در اینجا  آورده‌ام. اکنون به یادش، چند مطلب دیگر از همین کتاب خواندنی را در اینجا قرار می‌دهم. روحش شاد.

زیباسازی

…به جای بعضی از کلمات که صورت خوشی ندارد، مردم کلمات دیگری به کار می‌برند. مثلا گلاب به رویتان به جای «مستراح» می‌گویند «دستشویی» و به جای «خرتوخر» می گویند «شیر تو شیر». اینها همه در راستای زیباسازی است. گاهی قضیه برعکس است و در تنگنای قافیه، «خورشید» «خر» می‌شود. در همین راستا و تنگنا و گشادنا، «زانو» به «پهلو»، «پستان» به «سینه» و «رقص» به «حرکات موزون» تبدیل می‌شود که این آخری آدم را به یاد شتر می‌اندازد. بعید نیست فردا «بوسه» هم تبدیل به «لب‌سایی» شود. به نظر ما این تغییرات هیچ اشکالی ندارد. حتی می‌توان آن شعر معروف ایرج میرزا را چنین ویراستاری کرد:

گویند مرا چو زاد مادر

سینه به دهن گرفتن آموخت

اما در هر شعری نمی‌شود این ویراستاری را انجام داد. مثلا اگر در غزل سعدی به جای رقص، حرکات موزون بگذاریم، این طور می‌شود:

بساط سبزه لگدکوب شد به جای نشاط

ز بسکه عارف و عامی به حرکات موزون بر جستند

اطلاعیه‌هایی به مناسبت فقدان حکایتی!

عمران صلاحی آن زمان که به نام آقای حکایتی در دنیای سخن مطلب می‌نوشت روزی به آگهی‌های تسلیت بعد از مرگ خودش - آن هم در آگهی‌های بلندبالایی به نثر آمیخته به شعر- گیر داد و چنین پیش بینی کرد که نظیر این آگهی‌ها در ستون تسلیت روزنامه‌ها چاپ شود:

فاجعه دلخراش مرگ حکایتی جگر ما را آتیش زد. او زبان و مغز مردم بی‌زبان بود.

«اتحادیه کله پاچه فروشان جوادیه»

-

مرگ از پنجره بسته به من می نگرد/ زندگی از دم در/ قصد رفتن دارد…

آری در نبود عیمران عزیز در و پنجره ادب معاصر نیمه باز می‌ماند. ما نیز سوگواریم.

«اتحادیه درودگران مراغه و مرند و سندیکای دربهای پیش ساخته اردبیل»

آثار ماندگار

یکی از ناشران می‌گفت فلان هنرمند، آثار ماندگاری خلق می‌کند چون وقتی اثری از او چاپ می‌کنیم، سالها پشت ویترین «می‌ماند» و کسی آن  را نمی‌خرد.

جمله را باش!

جمله‌ای از کتاب شش مقاله ادبی آندره موروا چاپ دانشگاه تهران انتخاب کرده‌ایم. لطفا سه بار پشت سر هم بخوانید:

«من روی جاده‌های سیاه، که چون جویباری از مایع سیاه رنگی که از جریان باز نمی‌ایستند بودند، پرواز می‌کنم.»

کوتاه و دراز

از مولفی پرسیدند: چرا اثرت را کوتاه می‌کنی؟

گفت: برای اینکه درازش نکنند.