اخبار کتاب ها



قصه‌های جونی‌بی جونز مجموعه‌ی جديدی‌ست به ترجمه‌ی من، از نشر ماهی.

يك دخترك كودكستانی شيطون و بانمك دارد به اسم جونی‌بی و هزارتا اتفاق. مجموعه‌ای چندین جلدی‌‌ست و خردخرد درمي‌آيد. الان همزمان دو جلدش در آمده: جونی‌بی  جونز و اتوبوس بوگندوی كله‌پوك و جونی‌بی جونز و قضيه‌ی ميمون كوچولو.

خواندنش برای كودكان دوروبرمان خوب است، و چه کودکی مهم‌تر از كودك درون!

  

[9] نظر 


خوبي خدا به چاپ چهارم رسيد.

از امروز توزيع مي‌شود.

خوبي خدا البته بي‌نهايت چاپ خورده و توزيع شده. بي‌نهايت ديگر هم خواهد خورد و خواهد شد.

[7] نظر 


ده دوازده روزی از درگذشت فریدون فاطمی گذشته. او که همه به عنوان مترجم و ویراستار می‌شناسندش مسوولیتی هم در نشر مرکز داشت و مترجم‌ها و نویسنده‌ها بیشتر با او طرف بودند- از وقتی کتابی را پیشنهاد می‌دادند تا وقتی می‌رفتند و آن قراردادهای سخاوتمندانه(!)ي نشر مرکز را امضا می‌کردند کس دیگری را نمی‌دیدند. 

آن مرحوم البته آدم کم‌حرفی بود و زیاد توضیح نمی‌داد که چرا برخلاف قراردادهای بیشتر ناشران، قرارداد نشر مرکز چهار پنج صفحه است. زیاد توضیح نمی‌داد که چرا برخلاف بسیاری از نشرهای دیگر، در نشر مرکز فلان درصد از تیراژ بابت ضایعات کتاب کم می‌شود و فلان درصد از حق‌التحریر بابت تبلیغاتی که نشر باید بکند (و نمی‌کرد و نمی‌کند البته.) نمی‌گفت چرا توِ نویسنده یا مترجم باید پول این تبلیغات را بدهی و آن‌وقت بر خلاف تقریبا بیشتر نشرها، عملا همه‌ی حقوق قانونی کتاب را برای همیشه واگذار می‌کنی و هیچ حقی در تقریبا هیچ‌چیزی که مرتبط با کتابت باشد نداری. و اگر بعد از سال‌های سال تجدید چاپ نشدن کتابت، اعتراضی کنی، باید همه‌ی پول فیلم و زینک و خرت و پرت‌های دیگر را تا قران آخر بدهی تا بتوانی کتابت را بگیری. توضیح نمی‌داد چرا هفتاد درصد بندهای قرارداد با «ناشر حق دارد» شروع می‌شود!

درباره‌ی چیزی که در کتاب‌های چاپ مرکز می‌نویسند «ویرایش تحریریه‌ی نشر مرکز» هم کلامی حرف نمی‌زد. از نویسنده‌ها و مترجم‌هایی که من می‌شناسم و با نشر مرکز کار کرده‌اند هیچ‌کس درباره‌ی این پدیده چیزی نمی‌داند. بعدها، مثلا چندسال بعد شاید، تو می‌فهمی فلان آقا یا خانم، همه‌ی این تحریریه است که ویرایش زورکی کتابت را به عهده داشته- مثل اداره‌ی ممیزی که مثلا چند سال بعد، می‌فهمی کتابت زیر دست فلان‌کس بوده که رد کرده یا روش چهارنعل تاخته.

آخرین بار حدود سال 82 بود که مرحوم فاطمی را بعد از چاپ کتابم، در میان گمشدگان، در دفترش دیدمش. نمی‌دانستم آخرین بار است که او را می‌بینم. خیال می‌کردم در میان گمشدگان بالاخره تجدید چاپ می‌شود و من برای تغییر طرح جلدش، با پیشنهادی، باز نزد او خواهم رفت. در میان گمشدگان تجدید چاپ نشد و فریدون فاطمی هم در گذشت. دنیای غریبی است.

روحش شاد.

پ.ن: گفت‌وگوی سجاد صاحبان زند با مرحوم فاطمی را درباره‌ی ترجمه‌ی آثار فلسفی در اینجا بخوانید.

[16] نظر 


نگارنده درگیر ترجمه خاک غریب است، تا جایی که بشود. لابلای فرازوفرودهای بسیار زندگی. حتا توی هواپیما. توی قطار. توی ماشین. برگه‌ها تند و تند سیاه می‌شود. تا الان دوازده تا روان‌نویس تمام شده. کاش همه را نگه می‌داشتم. بیشتر با سیاه کار کرده‌ام و با سبز یا قرمز ویرایش خواهم کرد. آه که چقدر هنوز کار دارم… آه جزیره‌ي تنهایی، کوشی!

نکته‌های فراوانی از لابه‌لای ترجمه در آمده و می‌آید. خواهم نوشت.

وبلاگم به تته پته افتاده. حجم زیاد کامنت‌های اسپم فلجش کرده. ورژن برنامه باید آپدیت شود. دنبال راه چاره هستم.

[4] نظر 


استقبال مخاطبان از این دست كتاب‌ها (قصه‌های بانمک و عجیب) نشان می‌دهد كه آنها مشتاق خواندن داستان‌هایی هستند كه برخلاف تعداد زیادی از داستان‌های نخبه‌گرا، ساده و سرراست و جذاب هستند و در عین حال، ساختاری مستحكم دارند. در شرایطی كه تیراژ كتاب‌های داستانی به پایین‌ترین حد خود در چند دهه اخیر رسیده است، انتشار كتاب‌هایی اینچنینی را، كه می‌توانند باعث آشتی مخاطبان نه‌چندان حرفه‌ای با داستان و ادبیات شوند، باید به فال نیك گرفت. (برای خواندن متن کامل در روزنامه‌ی کارگزاران کلیک کنید.)

[2] نظر 



کتاب تازه‌ی لاهیری حدود دو هفته بعد از انتشار در امریکا به دست من رسید و من داستان‌ها را جیره‌بندی کردم تا لذت خواندنشان را کش بدهم. حالا چند هفته‌ای‌ست ترجمه‌اش را شروع کرده‌ام. این کتاب را مثل دو کتاب دیگرم از جومپا لاهیری نشر «ماهی» درخواهد آورد. نامش را خاک غریب  گذاشته‌ام.


شاید بشود گفت دغدغه‌ی لاهیری روزبه‌روز «خانواده»‌محور‌تر می‌شود: خانواده با همه‌ی حواشی‌اش. با همه‌ی فراز و فرودهاش؛ با همه‌ی شیطنت‌های کودکانش و سرکشی‌های نوجوانانش و دلزدگی میانسلانش؛ با همه‌ی کشمکش‌ها میان خواهر و برادرها؛ و با قهرها و نفرت‌هاش. اما این بار، در مجموعه‌داستان جدیدش، دیگر از بازگشت گوگولوار به آغوش خانواده چیزی نمی‌بینیم. دختری اگر شوهر نمی‌کند بی‌بی هالدار نیست که کسی نبیندش و نخواهدش. از کسانی از قماش کاپاسی‌ها هم خبری نیست تا به بهانه‌ی دیدار از هند، خواننده به تور یکروزه‌ی معبد خورشید برود. رخدادها بیش از اینکه در هند باشد در امریکاست و انگلیس و ایتالیا. و در لابه‌لا از کامبوج و تایلند و فلسطین و عراق هم می‌خوانیم.

می‌گویند لاهیری حرفش تمام شده و افتاده به تکرار و از بنگالی‌ها و والدین تحصیلکرده و دانشگاهیش دست بر نمی‌دارد. من این طور فکر نمی‌کنم. بله، کاراکترها همچنان همان‌هایند و سرزمین‌ها و شغل‌ها هم کماکان همان‌ها. اما مهم این است که او جسارت دارد شخصیتش را در موقعیت‌های نفس‌گیر قرار بدهد و فکرش، احساسش و رفتارش را به تصویر بکشد. نگاهش تیز است؛ چنان که شخصیت کودکی خردسال را با توصیف یکی دو حرکتش تعریف می‌کند. گوشش برای شنیدن گفت‌وگوها تیز است و چیره‌دستانه توصیف می‌کند: «در صندلی‌اش قوز می‌کند، ناراحت اما تسلیم، مثل اینکه توی مترو باشد و قطار بین دو ایستگاه گیر کرده باشد.» مرگ و زندگی و تعلقات؛ اینها چیزهایی است که لاهیری می‌کاودشان.

شخصیت‌های لاهیری همه زنده‌اند و زندگی را دوست دارند: به خرید می‌روند؛ چای می‌نوشند؛ رانندگی می‌کنند و به باغچه سر می‌کشند؛ و زندگی‌هاشان در این خاک ناآشنا ریشه می‌دواند، شکوفه می‌کند و گل می‌دهد یا می‌پژمرد. لاهیری از اینکه برخی می‌گویند مدام درباره‌ی هندی- امریکایی‌ها می‌نویسد کفری می‌شود. خودش می‌گوید:« بله. این داستانها اغلب شخصیت‌هایی دارند با زمینه‌ای از مهاجرت، اما من همیشه امید دارم به چشم داستان‌هایی به آنها نگاه شود که از مخمصه‌های انسانی سخن می‌گویند- بزرگ شدن و مرگ و زاد و ولد؛ از هم پاشیدگی چیزها. چطور می‌شود این چیزها فقط مال مهاجرها باشد؟ نیست. می‌دانم که نیست. و من آن قدر زندگی کرده‌ام که بدانم اینها تجربیاتی جهانی است.»

 

این بار لاهیری در روایت هم دست به کارهایی بکر زده است- اما به اقتضای حادثه‌ها و شخصیت‌ها، و نه از روی ادا و اطوار. سه تا از هشت داستان کتاب، به هم پیوسته است به شیوه‌ای شوکه‌آور و تو ممکن است جمله‌های پایانی کتاب را محو و لرزان ببینی.


پ.ن1: مطلب بالا بخشی از یادداشت من است که در شهروند امروز این هفته (17 تیر 87) چاپ شده. 

پ.ن2: لاهیری سه روز پیش جایزه‌ی فرانک اوکانر 2008 را برای همین کتاب برد. خبر کامل‌تر:  اینجا.

[9] نظر 


گل‌های سوسن داستانی است از آلیسون پرینس، به ترجمه‌ی من در شماره‌ی تازه‌ی جن و پری.

[13] نظر 

Next Page »