کتاب تازهی لاهیری حدود دو هفته بعد از انتشار در امریکا به دست من رسید و من داستانها را جیرهبندی کردم تا لذت خواندنشان را کش بدهم. حالا چند هفتهایست ترجمهاش را شروع کردهام. این کتاب را مثل دو کتاب دیگرم از جومپا لاهیری نشر «ماهی» درخواهد آورد. نامش را خاک غریب گذاشتهام.

شاید بشود گفت دغدغهی لاهیری روزبهروز «خانواده»محورتر میشود: خانواده با همهی حواشیاش. با همهی فراز و فرودهاش؛ با همهی شیطنتهای کودکانش و سرکشیهای نوجوانانش و دلزدگی میانسلانش؛ با همهی کشمکشها میان خواهر و برادرها؛ و با قهرها و نفرتهاش. اما این بار، در مجموعهداستان جدیدش، دیگر از بازگشت گوگولوار به آغوش خانواده چیزی نمیبینیم. دختری اگر شوهر نمیکند بیبی هالدار نیست که کسی نبیندش و نخواهدش. از کسانی از قماش کاپاسیها هم خبری نیست تا به بهانهی دیدار از هند، خواننده به تور یکروزهی معبد خورشید برود. رخدادها بیش از اینکه در هند باشد در امریکاست و انگلیس و ایتالیا. و در لابهلا از کامبوج و تایلند و فلسطین و عراق هم میخوانیم.
میگویند لاهیری حرفش تمام شده و افتاده به تکرار و از بنگالیها و والدین تحصیلکرده و دانشگاهیش دست بر نمیدارد. من این طور فکر نمیکنم. بله، کاراکترها همچنان همانهایند و سرزمینها و شغلها هم کماکان همانها. اما مهم این است که او جسارت دارد شخصیتش را در موقعیتهای نفسگیر قرار بدهد و فکرش، احساسش و رفتارش را به تصویر بکشد. نگاهش تیز است؛ چنان که شخصیت کودکی خردسال را با توصیف یکی دو حرکتش تعریف میکند. گوشش برای شنیدن گفتوگوها تیز است و چیرهدستانه توصیف میکند: «در صندلیاش قوز میکند، ناراحت اما تسلیم، مثل اینکه توی مترو باشد و قطار بین دو ایستگاه گیر کرده باشد.» مرگ و زندگی و تعلقات؛ اینها چیزهایی است که لاهیری میکاودشان.
شخصیتهای لاهیری همه زندهاند و زندگی را دوست دارند: به خرید میروند؛ چای مینوشند؛ رانندگی میکنند و به باغچه سر میکشند؛ و زندگیهاشان در این خاک ناآشنا ریشه میدواند، شکوفه میکند و گل میدهد یا میپژمرد. لاهیری از اینکه برخی میگویند مدام دربارهی هندی- امریکاییها مینویسد کفری میشود. خودش میگوید:« بله. این داستانها اغلب شخصیتهایی دارند با زمینهای از مهاجرت، اما من همیشه امید دارم به چشم داستانهایی به آنها نگاه شود که از مخمصههای انسانی سخن میگویند- بزرگ شدن و مرگ و زاد و ولد؛ از هم پاشیدگی چیزها. چطور میشود این چیزها فقط مال مهاجرها باشد؟ نیست. میدانم که نیست. و من آن قدر زندگی کردهام که بدانم اینها تجربیاتی جهانی است.»
این بار لاهیری در روایت هم دست به کارهایی بکر زده است- اما به اقتضای حادثهها و شخصیتها، و نه از روی ادا و اطوار. سه تا از هشت داستان کتاب، به هم پیوسته است به شیوهای شوکهآور و تو ممکن است جملههای پایانی کتاب را محو و لرزان ببینی.
—
پ.ن1: مطلب بالا بخشی از یادداشت من است که در شهروند امروز این هفته (17 تیر 87) چاپ شده.
پ.ن2: لاهیری سه روز پیش جایزهی فرانک اوکانر 2008 را برای همین کتاب برد. خبر کاملتر: اینجا.
[9] نظر