Archive for the ‘اخبار کتاب ها’ Category

مشاوران هنری اوباما

باراک اوباما دیروز شش نفر جدید را به عضویت در کمیته مشاوران هنری‌اش منصوب کرد. یکی از این شش نفر جومپا لاهیری است و دیگری چاک کلوز، نقاش و عکاس.

اوباما گفته است  «هنر و علوم انسانی طراوت جامعه را بالا می‌برد، به ما انگیزه می‌دهد و دموکراسی را تقویت می‌کند. مفتخرم که این افراد برجسته در دولتم فعالیت خواهند کرد و چشم‌به‌راه همکاری با آنها در هفته‌ها و ماه‌های آینده‌ام.»

منبع: + و +

ـ

پ.ن: جهت اطلاع برادران عرض کنم که فعالیت این کمیته مشاوره در زمینه دنیای هنرها و علوم انسانی در داخل امریکاست و با هرگونه جنگ‌ شل یا سفت در کشورهای دیگر بی‌ارتباط است. لطفا کتاب‌های ترجمه‌شده‌ی اعضای این کمیته را ـ بیشتر از این ـ دراز نکنید.

 

سال ۲۰۰۹؛ اشک‌ها و لبخندها و خواب‌ها

خب امروز آخرین روز سال میلادی ۲۰۰۹ است و من همین الان ویرایش دوم مجموعه داستانی را که در دست داشتم تمام کردم.

به این ترتیب سال میلادی جاری، جز این همه خون که بر زمین ریخت و این همه خشم و قهر و مکر و کذب و حرص و ضرب و جرح، از یک منظر، سالی پربار بود برای من: خاک غریب در همین سال منتشر شد و به چاپ سوم رسید، ترجمه و چاپ جونی‌بی جونز هم روی غلتک افتاد، مجموعه داستان سام شپارد را به ناشر سپردم و این مجموعه داستان جدید را هم تمام کردم. البته یکی دو ماه دیگر کار دارد و تک‌وتوک گیرو گور که به تدریج باید رفع کنم. امسال از یک جهت برایم سال داستان کوتاه بود، که هرچه خواندم و ترجمه کردم و نکردم، همه داستان کوتاه بود جز یک رمان.

و چه بسا اگر نبود این همه فاجعه‌ی غمبار، بیش از اینها کار کرده بودم، چرا که ساعت‌ها و روزها می‌شد که در دلم رخت می‌شستند، و هر بار که می‌آمدم کتابی را پیش روم باز کنم فکرِ این که باز چه رخ داده و چه رخ خواهد داد گریبانگیرم می‌شد و از کارم باز می‌داشت.

و فکری بزرگ‌تر و خورنده‌تر: آیا اصلا باید به ترجمه ادامه دهم؟ در این روز و روزگار که هر دم از این باغ بری می‌رسد، آیا ترجمه‌ی داستان‌هایی پرجزییات که ظاهرا در آن سوی دنیا رخ می‌دهند و کنج‌های تاریک احساسات و روابط انسانی را می‌کاوند بجاست؟ آیا به کار می‌آید؟‌ آیا باید چیزی روشنگر ترجمه کرد؟‌ چیزی که به کارِ لحظه بیاید؟ آیا اساسا چیزی هست که به کار لحظه بیاید؟‌ تاریخ مثلا؟ تاریخ خیلی خوب است. شاید بهترین چیز است برای این روزها. اما آیا کار من هست؟‌

یا باید بنشینم و صبر پیش گیرم و دنباله‌ی کار خویش گیرم؟


***

مجموعه داستان سام شپارد را خوابِ خوبِ بهشت نام نهاده‌ام. خوابِ خوبِ بهشت.

 

آهسته‌تر برانید

آهای داستان‌نویس‌های جهان!

می‌شود کمی دست نگه دارید؟ می‌شود پا را از روی گاز بردارید؟ می‌دانید چپ و راست از همه‌جای دنیا دارد کتاب می‌بارد؟ می‌دانید سر جمع، در ماه چند هزار جلد کتاب می‌نویسید؟ می‌دانید هر روز توی دنیا از قلم شما و همکارانتان چند جلد کتاب داستانی خوب در می‌آید؟

می‌دانید هر بار که به یک کتابفروشی می‌رویم، چند جلد رمان و مجموعه داستان جدید در آمده؟ می‌دانید هر هفته در ضمیمه‌های نیویورک تایمز و تایمز و گاردین و هر مطبوعه‌ی ادبی چند کتاب خوب معرفی و نقد می‌شود؟ چند کتاب می‌رود جزو پرفروش‌ها یا کتاب‌های برتر ماه یا سال، یا می‌شود برگزیده‌ی فلان منتقدان یا نامزد بهمان جایزه‌ی ادبی؟ خب همه‌ی اینها دل آدم را می‌سوزاند و همان‌قدر که ولع‌مان را به خواندن بیشتر می‌کند، حسرتمان را هم از این که وقت و عمرمان کفاف نمی‌دهد زیادتر می‌کند.

می‌دانید چند جلد کتاب خوبِ نخوانده در کتابخانه‌ام، در کامپیوترم، در کیفم، در چمدان سفرم دارم؟ می‌دانید چند تا کتاب خوب را در کتابخانه‌ی محل نشان کرده‌ام؟ می‌دانید چند تا کتاب از توی اینترنت سفارش داده‌ام که در راه است؟

می‌دانید از این لیست‌های صدتایی رمان‌ها و مجموعه‌داستان‌های برتر قرن و سال، هنوز چندتا دست‌نخورده مانده‌اند؟ می‌دانید چند تا رمان کلاسیک هنوز اصلا ترجمه نشده؟ می‌دانید چند تا مترجم داریم؟ چند تا منتقد داریم؟

می‌دانید ترجمه‌ی خیلی از کتاب‌های کلاسیک مال زمان عَرعَرمیرزاست و مترجم‌های خوب باید باز ترجمه‌شان کنند؟

از همه‌ی اینها بگذریم. خودتان که بهتر از هر کس می‌دانید؛ آدم وقتی یک کتاب خوب می‌خواند، باید مدتی به مغز و دل و روحش استراحت بدهد و بگذارد غذایی که خورده هضم شود، و آرام آرام تاثیر خودش را بگذارد. تراکتوروار که نمی‌شود کتاب خواند.

حالا نویسنده‌های زنده کم‌اند، از آنها که می‌میرند هم هنوز کتاب در می‌آیدـ جان آپدایک مگر نبود؟ یا همین جناب کارور که بعد از مرگش نه یک داستان و دو داستان، بلکه یک مجموعه داستان منتشرنشده از او در آمد!

آقایان! خانم‌ها! ننویسید جانم! یک‌کم دست نگه دارید! بگذارید دم مرگمان، در بستر احتضار، کمتر حسرت بخوریم.

پ.ن: این یادداشت در همشهری جوان این هفته چاپ شده.

 

لاهیری در فستیوال ادبی نیویورکر امسال

همین امروز به فستیوال نیویورکر اضافه شد برنامه‌ی گفت‌وگوی دبورا تریسمن، ادیتور بخش داستان نیویورکر، با جومپا لاهیری.

این گفت‌وگو ساعت ده صبح روز هفدهم اکتبر (پس فردا، شنبه) در آدرس زیر برگزار خواهد شد. بلیتش را از اینجا می شود خرید. ساکنان نیویورک و حومه (!) که مشتاق دیدار لاهیری یا تریسمن یا جفتشان هستند شتاب کنند.

Florence Gould Hall
55 East 59th Street
New York, NY 10022
Between Park & Madison Avenues
4/5/6 to 59th Street & Lexington

و چه بسا خوب باشد اگر گزارشی از این گفت‌وگو را در وبلاگ خود منتشر کنند یا برای من بفرستند تا اینجا هم بگذارم.

 

دن چاون جدید

دن چاون، که من کتابی از او ترجمه کرده‌ام به نام در میان گمشدگان و نشر مرکز منتشرش کرده، چند روزی است کتاب تازه‌اش را پشت ویترین کتابفروشی‌های امریکا و به تبعش اروپا و سایر کشورهای آزاد می‌بیند- که خب طبیعتا ایران جزو آنها نیست.

 

 نام کتاب تازه‌اش «منتظر جوابت باش» است یا همچو چیزی. ترجمه‌ی دقیقش زمانی ممکن است که کتاب را خوانده باشیم. اما من در نقدها و یادداشت‌هایی که درباره ی این کتاب خواندم،‌ عمدتا تعریف دیده‌ام و منتقدها را امیدوار دیده‌ام به اینکه این کتاب به سرعت مورد استقبال قرار گیرد و به فهرست پرفروش‌ها بپیوندد. دن چاون تابه حال برنده‌ی جایزه‌ی او.هنری و نامزد نهایی کتاب ملی امریکا بوده. در یکی از نقدها خواندم هر که فیلم Memento  را دوست داشته باشد عاشق کتاب تازه‌ی چاون خواهد شد. سه کاراکتر رمان، رایان، لوسی و مایلز،  مستقل از هم پازلی را حل می‌کنند. چه در پی داستانی هیجان‌آمیز باشیم و چه مشتاق رفتن به عمق و اندیشیدن به سوال‌هایی اساسی، گویا این کتاب را نباید از دست داد. من که شخصا دومی را طالبم؛ داستان‌هایی که در مجموعه‌ی درمیان گمشدگان انتخاب و ترجمه کردم نیز همین حس و شوق به عمق رفتن را ارضا می‌کردند.

پس باید این رمان را از کشورهای آزاد تهیه کرد و خواند. و دعا کرد مردم کشور خودمان هم به آن کشورها بپیوندد که حق ما این همه محرومیت از سیل شتابان و جاندار و جذاب محصولات فرهنگی جهانی نیست- سیلی که دنیا را دور می‌زند و به همه خوراک می‌رساند و فقط در ِ چند کشور را بسته و کرکره‌هاشان را پایین می‌بیند.

 

خبرهای خوب من در روزهای بد ما

دلم می‌خواهد بعد از مدت‌ها حرص خوردن و مات‌ماندن به صفحه‌ی تلویزیون و مانیتور و روزنامه و گاه حتا اشک ریختن، به رخدادهای خوب فکر کنم و بگویم که حالم بهتر شده و باید تکانی به خودمان بدهیم و بس کنیم این رکود و کرخی و خمودی را که وقت تنگ است و چه دست روی دست بگذاریم چه آستین بالا بزنیم، وقت می‌گذرد و سال‌ها بعد شاید حسرت همین روزهای ازدست‌رفته را هم بخوریم و بگوییم کاش دستِ کم همین لحظه‌ها را چسبیده بودیم.  

در این روزهای بد که بر همه‌ی ما می‌گذرد، به خبرهای خوب فکر می‌کنم: 

«خا ک غریب» لاهیری چاپ دومش در دست کتاب‌خوانان است و «خاک آشنا»ی فرمان آرا بر پرده و خارج‌نشینان هم که از فردا می‌توانند فیلم تازه‌ی تارانتینو را ببینند و خودم «پیرمرد و دریا»ی نجف دریابندری را باز می‌خوانم و چهارپنج رمان و مجموعه داستان قدیمی و جدید به زبان اصلی را همزمان، و دوستی ترجمه‌ی تازه‌ام از «داستان‌های سام شپارد» را می‌خواند پیش از اینکه به ناشر بسپرمش و باز خودم  ترجمه‌ی نازنین از دو کتاب باربارا پارک را برای نوجوانان ویرایش و پیرایش می‌کنم و «جونی‌بی جونز» هم که زیر دستم همچنان در حال بازیگوشی است و الکساندر همن هم که داستان «زنبورها فصل اول»اش را در «خوبی خدا» ترجمه کردم، چند روزی است که مجموعه داستان جدیدش را در فرنگ در آورده که نامش «عشق و سدها» است و همین داستان را هم در خود دارد. و «خوبی خدا» هم راستی امروز شنیدم که تجدید چاپ شد و تا چند روز دیگر بر پیشخان کتابفروشی‌هاست. و جومپالاهیری هم  با دوستش یک مجموعه‌ی جدید داستانی را سرپرستی کرده و به قول انگلیسی‌ها ادیتورش بوده که مجموعه‌ای است از داستان‌های داستان‌نویسانی از دور و نزدیک و چند هفته‌ای است که در امریکا منتشرش کرده و اسمش را گذاشته «یک جهان».

بهتر است بازگردیم به دوران لذت بردن از ادبیات ناب و کشف و شهود. به آن دوران که «وداع با اسلحه» تکانمان می‌داد و «بخش سرطان» سولژنستین ویرانمان می‌کرد و«تس» توماس هاردی قلقلکمان می‌داد و «جنگ و صلح» تولستوی باورهایی اساسی را در ما عوض می‌کرد و با دوستمان ساعت‌ها درباره‌ی «یادداشت‌ها»ی داستایفسکی حرف می‌زدیم و برادرمان روزها از «بودنبروک‌ها»ی توماس‌مان و «کوه جادو»ش حرف می‌زد، و به هرکه می‌رسیدیم با آب و تاب تبلیغ «میشاییل کلهاوس» را می‌کردیم. و ترجمه می‌کردیم تا آفتاب می‌زد. و می‌نوشتیم تا ماه  فرو می‌رفت.

انقلاب نرم و مخملی کیلویی چند است؛ من از انقلابی حرف  می‌زنم از جنس حریر.

-

پ.ن: خبرهای خوب من اینها بود. خبرهای خوب شما چیست؟

 

نامه ی سرگشاده به مهندس

مهندس موسوی عزیز!

شما در پیمان‌نامه‌ی خود با اهالی فرهنگ و هنر، این قول‌ها را هم به آنها (به ما) داده‌اید:

اصلاح قوانین و مقررات به منظور تامین آزادی بیان، پذیرش تکثر و چند صدایی در فرهنگ، رفع موانع و انحصارهای رسمی و غیر رسمی، حذف سانسور و فراهم ساختن زمینه‌های بسط مشارکت نهادهای غیردولتی، صنفی و حرفه‌ای در امور هنری.

اینها دغدغه‌های من ِ مترجم است پس از خواندن این پیمان‌نامه‌ی امیدبخش:

اگر باز - همچون دوره‌ی آقای خاتمی- رمانی یا مجموعه داستانی را در تریبون مجلس یا تریبون‌های دیگر باز کنند و یک جمله از روش بخوانند که به زعم خودشان صحنه‌ای است غیراخلاقی و بخواهند با تحریک عوام، وزیرتان را بابت یک جمله و یک کلمه دراز کنند چه می‌کنید؟

چه پاسخی خواهید داد به همه‌ی کسانی که ادبیات را نمی‌فهمند و باز دنبال واژه و جمله خواهند گشت توی کتاب‌های ادبی تا ثابت کنند وضع وزارت ارشادتان خراب است و متهمتان کنند به ترویج مسائل غیراخلاقی در کتاب‌ها؟ تا ثابت کنند جامعه دارد به ورطه‌ی فساد فرهنگی می‌افتد؟

چه خواهید کرد برای خبرنگارانی که - در ایران یا بیرون از ایران- با خبرگزاری‌ها و شبکه‌های جهانی کار می‌کنند و نه جاسوس‌اند نه قصد براندازی نرم و سخت دارند و از سر عشق به وطنشان و خانواده‌هاشان می‌خواهند به آرامی و امنیت به کشورشان  و کشورهای دیگر سفر کنند؟ برای این همه نویسنده و هنرمند بی‌آزاری که خارج از کشورند و به هر حال بخشی از همین «چندصدایی» در فرهنگ ایرانند و مشتاق دیدار سرزمین مادریشان؟

چه خواهید کرد اگر باز کتابی را که مجوز دارد توقیف کنند، خمیر کنند یا جمع کنند، و مترجم یا نویسنده یا ناشرش را محاکمه کنند؟

چه خواهید کرد با دسته‌گل‌های کسانی که باز بدو بدو نزد مراجع خواهند رفت و چغلی خواهند کرد از فیلمی که در دوره‌ی شما ساخته شده، کتابی که در دوره‌ی شما منتشر شده و ترانه‌ای که در دوران شما خوانده شده است؟

پیش از اینکه رایم را به صندوق بیندازم مشتاقم پاسخ شما را بدانم.

با احترام

امیرمهدی حقیقت

-

پ.ن: شائبه‌ی انتقاد پیش نیاید. اینها  صرفا سوالاتی است مبتنی بر آنچه در دوران خاتمی دیده‌ایم؛‌ با حضور مهندس و پایبندی به پیمان‌نامه‌اش من هم امید به بهبود روزگار ادبیات و ادبیاتیان دارم.

 

پ.ن