Archive for the ‘اخبار کتاب ها’ Category

پی‌دی‌اف ترجمه داستان مدل و کمی صحبت از خواب خوب بهشت

برخی از دوستان خواسته‌اند همه‌ی هر داستان را یک‌جا به صورت یک فایل تروتمیز پی‌دی‌اف داشته باشند که یا سرفرصت بخوانندش یا پرینت بگیرندش. کار آماده‌سازی فایل پی‌دی‌اف داستان مدل، اولین داستان از مجموعه‌ی نوظهور«هرروزباترجمه‌ی داستان» تمام شده و فایلش الان آماده است.

مدل
نوشته‌ی برنارد مالامود
فایل پی دی اف را از اینجا دانلود کنید.

*

البته چنان که دیده‌اید، متن داستان در این صفحه وبلاگ هم هست و اگر کسی پی‌دی‌افش را نمی‌خواهد همین جا می‌تواند آنلاین بخواندش.
داستان‌‌های بعدی هم خردخرد پی‌دی‌اف خواهند شد اما آنلاین هست و می‌شود خواند.
دست‌به‌دست‌کردن فایل این داستان و داستان‌های دیگر و حتا ایمیل‌کردن آنها برای دوستانتان، الیوم مصداق زکات داستان است بای نحو کان ـ جز البته به نحو چاپ به شکل کتاب ـ و نیز یادآور مضمون فیلم زیبای Pay It Forward.
***
درباره داستان‌های اینجا اگر نظری داشتید یا حسی که می‌خواهید با دیگرخواننده‌ها درمیان بگذارید، معطل نکنید.
درباره کتاب تازه‌ام، مجموعه داستان خواب خوب بهشت هنوز نقد و نظری ندیده ام جز در وبلاگ کتاب‌های عامه پسند که برادر تنی و پسر خلف و همزاد روشنفکر قصه‌های عامه پسند است که از عجیب‌ترین و خواندنی‌ترین وبلاگ‌های فارسی است:
*
نویسنده‌اش درباره «خواب خوب بهشت» نوشته:
یه مجموعه داستان خیلی خوب امریکایی و مدرن. به جای خوندن داستان‌های مجموعه‌های مشکوکی که از سلینجر چاپ می‌شه باید این رو خوند. از اون‌هاییه که یه سری فضای ذهنی و فیزیکی رو خیلی خوب ایجاد می‌کنه و معلق نگهش می‌داره؛ و به خاطر همین ممکنه مثل داستان‌های کارور فقط یه چشم‌انداز کلی ازش توی ذهن آدم بمونه. تقریباً با همه‌ی داستان‌هاش حال کردم و نمی‌تونم بهترینشون رو انتخاب کنم («پروست نبود» الآن اولین اسمیه که به ذهنم میاد). خوبیش اینه که داستان‌ها لحن‌های مختلفی دارن و یه جور حالت پختگی توی نوشتن همه‌شون دیده می‌شه. [+]
*
اگر کسی این کتاب را خواند و چیزی نوشت یا نظری داشت، بهتر است خبر بدهد تا با سایر خوانندگان اینجا در میانش بگذاریم. برای خودش هم بهتر است تا ببیند بقیه آیا با او همنظرند یا نه. من هم طبیعتا دوست دارم ببینم کتاب را خوانندگانم چگونه دیده‌اند.
*
با وقفه‌ای یک روزه، فردا داستان دیگری را شروع می‌کنم.
البته من خودم حواسم هست که برخی روزها را زیرسبیلی بی‌ترجمه رد می‌کنم. شما هم به رو نیارید.
  • Share/Bookmark
 

خواب خوب بهشت هم

sam2.jpg خواب خوب بهشت؛ داستان های سام شپارد picture by amirmehdi

  • Share/Bookmark
 

کالوینو به سعی ما

در کتاب شناختنامه‌ی کالوینو که ناشرش کتاب خورشید است، من خاطره‌ی منحصربه‌فرد کالوینو از جنگ را به نام «خاطره‌ی یک نبرد» ترجمه کرده‌ام. تصویرهای روشن و تکان‌دهنده‌ای از این خاطره، هنوز بعد از ۳ سال که از ترجمه‌اش می‌گذرد، از ذهنم بیرون نرفته است.

چنان‌چه در معرفی کتاب آمده است «شناختنامه‌ی ایتالو کالوینو شامل بیست مقاله درباره‌ی کالوینو و آثارش، ۱۰ اثر از نوشته‌های او، ۵ گفت‌وگو، کتابشناسی و عکس‌هایی از این نویسنده است.»

راستی آقای دهباشی! این همه تاخیر در چاپ این مجموعه تقصیر کی بود؟ تقصیر هر که بود، سه تا از مترجم‌های این مجموعه ـ رضا سیدحسینی و مهدی سحابی و محسن ابراهیم ـ آرزوی دیدنش را راستی‌راستی به گور بردند.

این کتاب گویا همین روزها پخش شده و در نمایشگاه کتاب تهران لابد می‌شود دیدش.

  • Share/Bookmark
 

با توام امیرمهدی!

امیرمهدی چرا اینجا دیگر چیزی نمی‌نویسی؟ قلمت خشک شده؟ داری کتاب پشت کتاب می‌خوانی؟ دلیل نمی‌شود. تازه خودت می‌دانی که خیلی کند می خوانی و هنوز هزارها کتاب نخوانده داری. چرا دیگر ترجمه نمی‌کنی؟ بسنده کرده‌ای به کمی ویرایش داستان‌های قبلی و انتظار برای چاپ کتاب‌های آماده به چاپ؟

مچل ارشادی؟ نباش.

معطل چاپچی‌ها مانده ای؟ نمان.

مگر نمی‌خواستی داستان‌هایی را همین جا خرد خرد ترجمه کنی و منت آن دستگاه عریض و طویل بی‌مصرف بی‌هنر را نکشی؟

مگر فکر نکردی ترجمه‌ی تدریجی در وبلاگت ایده خوبیست و همین جا با خواننده‌ات، بی‌حجاب و بی‌اغیار، طرفی؟ بی‌ابلهان ملانقطی که بی‌اینکه متنت را بخوانند چشم می‌دوانند ببینند یک کلمه حرف خارج از کلمه‌هایی که آقابالاسرشان به‌شان دیکته کرده پیدا می‌کنند یا نه تا آب‌نبات روزانه‌شان را از بیت‌المال بی‌زبان تحویل بگیرند.

مگر با خودت و این واقعیت کنار نیامدی که اینجا خواننده‌ی کم و محدودی داری اما دانه درشت است هر که می آید؟ یعنی علاقمند است و خواهان.

مگر اینجا را زمانی که کرکره‌اش را بالا دادی جایی برای سهیم کردن چیزهای خوب و ذوق و هنر با دوستداران ادبیات و ترجمه ندانستی؟

پاشو یکی از آن داستان‌ها را ترجمه کن.

پاشو دست به کار شو!

لازم نیست همه‌ی داستان را یک جا بگذاری. اندک اندک. قطره قطره. پاراگراف پاراگراف.

تا بعد ببینیم چند تا خواننده مشتاق دنبال می کند. همین جور هر روز کامل‌ترش کن.

پاشو پسرجان. پاشو آستین بالا بزن که وقت تنگ است.

پاشو کمی از چیزهای خوبی را که خوانده‌ای پس بده!

  • Share/Bookmark
 

مشاوران هنری اوباما

باراک اوباما دیروز شش نفر جدید را به عضویت در کمیته مشاوران هنری‌اش منصوب کرد. یکی از این شش نفر جومپا لاهیری است و دیگری چاک کلوز، نقاش و عکاس.

اوباما گفته است  «هنر و علوم انسانی طراوت جامعه را بالا می‌برد، به ما انگیزه می‌دهد و دموکراسی را تقویت می‌کند. مفتخرم که این افراد برجسته در دولتم فعالیت خواهند کرد و چشم‌به‌راه همکاری با آنها در هفته‌ها و ماه‌های آینده‌ام.»

منبع: + و +

ـ

پ.ن: جهت اطلاع برادران عرض کنم که فعالیت این کمیته مشاوره در زمینه دنیای هنرها و علوم انسانی در داخل امریکاست و با هرگونه جنگ‌ شل یا سفت در کشورهای دیگر بی‌ارتباط است. لطفا کتاب‌های ترجمه‌شده‌ی اعضای این کمیته را ـ بیشتر از این ـ دراز نکنید.

  • Share/Bookmark
 

سال ۲۰۰۹؛ اشک‌ها و لبخندها و خواب‌ها

خب امروز آخرین روز سال میلادی ۲۰۰۹ است و من همین الان ویرایش دوم مجموعه داستانی را که در دست داشتم تمام کردم.

به این ترتیب سال میلادی جاری، جز این همه خون که بر زمین ریخت و این همه خشم و قهر و مکر و کذب و حرص و ضرب و جرح، از یک منظر، سالی پربار بود برای من: خاک غریب در همین سال منتشر شد و به چاپ سوم رسید، ترجمه و چاپ جونی‌بی جونز هم روی غلتک افتاد، مجموعه داستان سام شپارد را به ناشر سپردم و این مجموعه داستان جدید را هم تمام کردم. البته یکی دو ماه دیگر کار دارد و تک‌وتوک گیرو گور که به تدریج باید رفع کنم. امسال از یک جهت برایم سال داستان کوتاه بود، که هرچه خواندم و ترجمه کردم و نکردم، همه داستان کوتاه بود جز یک رمان.

و چه بسا اگر نبود این همه فاجعه‌ی غمبار، بیش از اینها کار کرده بودم، چرا که ساعت‌ها و روزها می‌شد که در دلم رخت می‌شستند، و هر بار که می‌آمدم کتابی را پیش روم باز کنم فکرِ این که باز چه رخ داده و چه رخ خواهد داد گریبانگیرم می‌شد و از کارم باز می‌داشت.

و فکری بزرگ‌تر و خورنده‌تر: آیا اصلا باید به ترجمه ادامه دهم؟ در این روز و روزگار که هر دم از این باغ بری می‌رسد، آیا ترجمه‌ی داستان‌هایی پرجزییات که ظاهرا در آن سوی دنیا رخ می‌دهند و کنج‌های تاریک احساسات و روابط انسانی را می‌کاوند بجاست؟ آیا به کار می‌آید؟‌ آیا باید چیزی روشنگر ترجمه کرد؟‌ چیزی که به کارِ لحظه بیاید؟ آیا اساسا چیزی هست که به کار لحظه بیاید؟‌ تاریخ مثلا؟ تاریخ خیلی خوب است. شاید بهترین چیز است برای این روزها. اما آیا کار من هست؟‌

یا باید بنشینم و صبر پیش گیرم و دنباله‌ی کار خویش گیرم؟


***

مجموعه داستان سام شپارد را خوابِ خوبِ بهشت نام نهاده‌ام. خوابِ خوبِ بهشت.

  • Share/Bookmark
 

آهسته‌تر برانید

آهای داستان‌نویس‌های جهان!

می‌شود کمی دست نگه دارید؟ می‌شود پا را از روی گاز بردارید؟ می‌دانید چپ و راست از همه‌جای دنیا دارد کتاب می‌بارد؟ می‌دانید سر جمع، در ماه چند هزار جلد کتاب می‌نویسید؟ می‌دانید هر روز توی دنیا از قلم شما و همکارانتان چند جلد کتاب داستانی خوب در می‌آید؟

می‌دانید هر بار که به یک کتابفروشی می‌رویم، چند جلد رمان و مجموعه داستان جدید در آمده؟ می‌دانید هر هفته در ضمیمه‌های نیویورک تایمز و تایمز و گاردین و هر مطبوعه‌ی ادبی چند کتاب خوب معرفی و نقد می‌شود؟ چند کتاب می‌رود جزو پرفروش‌ها یا کتاب‌های برتر ماه یا سال، یا می‌شود برگزیده‌ی فلان منتقدان یا نامزد بهمان جایزه‌ی ادبی؟ خب همه‌ی اینها دل آدم را می‌سوزاند و همان‌قدر که ولع‌مان را به خواندن بیشتر می‌کند، حسرتمان را هم از این که وقت و عمرمان کفاف نمی‌دهد زیادتر می‌کند.

می‌دانید چند جلد کتاب خوبِ نخوانده در کتابخانه‌ام، در کامپیوترم، در کیفم، در چمدان سفرم دارم؟ می‌دانید چند تا کتاب خوب را در کتابخانه‌ی محل نشان کرده‌ام؟ می‌دانید چند تا کتاب از توی اینترنت سفارش داده‌ام که در راه است؟

می‌دانید از این لیست‌های صدتایی رمان‌ها و مجموعه‌داستان‌های برتر قرن و سال، هنوز چندتا دست‌نخورده مانده‌اند؟ می‌دانید چند تا رمان کلاسیک هنوز اصلا ترجمه نشده؟ می‌دانید چند تا مترجم داریم؟ چند تا منتقد داریم؟

می‌دانید ترجمه‌ی خیلی از کتاب‌های کلاسیک مال زمان عَرعَرمیرزاست و مترجم‌های خوب باید باز ترجمه‌شان کنند؟

از همه‌ی اینها بگذریم. خودتان که بهتر از هر کس می‌دانید؛ آدم وقتی یک کتاب خوب می‌خواند، باید مدتی به مغز و دل و روحش استراحت بدهد و بگذارد غذایی که خورده هضم شود، و آرام آرام تاثیر خودش را بگذارد. تراکتوروار که نمی‌شود کتاب خواند.

حالا نویسنده‌های زنده کم‌اند، از آنها که می‌میرند هم هنوز کتاب در می‌آیدـ جان آپدایک مگر نبود؟ یا همین جناب کارور که بعد از مرگش نه یک داستان و دو داستان، بلکه یک مجموعه داستان منتشرنشده از او در آمد!

آقایان! خانم‌ها! ننویسید جانم! یک‌کم دست نگه دارید! بگذارید دم مرگمان، در بستر احتضار، کمتر حسرت بخوریم.

پ.ن: این یادداشت در همشهری جوان این هفته چاپ شده.

  • Share/Bookmark
 
Copy Protected by Tech Tips's CopyProtect Wordpress Blogs.