Archive for the ‘چاپ‌شده در مطبوعات’ Category

داستانی از چارلز دیکنز

   

مشاور و روح داستانی‌ست از چارلز دیکنز به ترجمه‌ی من که در دومین شماره از مجله‌ی زندگی مثبت چاپ شده.

 

چه انتظاراتی!

چلچراغ این هفته پرونده‌ای در باب اینکه چرا مترجم‌ها سراغ خیلی کتاب‌ها و نویسنده‌های مهم نمی‌روند درآورده، و چند نویسنده را نام برده که در ایران کسی به سراغ ترجمه‌ی رمان‌هاشان نرفته.

در این پرونده این سوال را از چند مترجم و نویسنده هم کرده‌اند؛ از جمله از نجف دریابندری.

پاسخ من هم این بود:

 

چه انتظاراتی!

من به وجهی از ماجرا اشاره می‌کنم که شاید کمتر دیده شود. از میان این همه کتاب ترجمه که در بازار وجود دارد فکر می‌کنید نسخه‌ی زبان اصلی چندتا از آنها «قانونی» یا بهتر باشد بگویم «به طور رسمی» به دست مترجم رسیده؟ و چندتاش را مترجم از کتابفروشی‌ها یا نمایشگاه‌های کتاب ایران تهیه کرده؟

هیچ می‌دانید کتاب هم مثل برخی دیگر از محصولات فرهنگی شامل قانون ممنوعیت ورود به کشور است- البته جز از طرقی مثل نمایشگاه کتاب؟ هیچ می‌دانید در نمایشگاه کتاب از میان چندین و چند ناشر بزرگ جهانی، چند ناشر جدی که کتاب‌های روز و معتبر ادبی داشته باشند شرکت می‌کنند یا اجازه شرکت می‌یابند؟

هیچ می‌دانید درصد خیلی خیلی زیادی از کتابهایی که ترجمه می‌شوند طی یک عمل کاملا خودجوش و انتحاری(!)، به توصیه‌ی مترجم، احتمالا از طریق پسرخاله‌ی دسته‌دیزی رفیقش یا کسی توی همین مایه‌ها دست‌به‌دست و با هزارنذرونیاز با مسافری که چندین فرودگاه از هواپیما پیاده و سوار شده سرانجام به ایران می‌رسد و تازه همان یک نسخه هم در گمرک ممکن است ضبط شود؟ هیچ می‌دانید کتاب زبان اصلی چقدر برای مترجم آب می‌خورد؟

انتخاب و سفارش کتاب کاملا جوششی است و با ریسک‌های اقتصادی، آبرویی – و شاید جانی (!)- فراوانی همراه است و تا به دستت برسد راهی دراز باید رفت با فراز و نشیبهایی نفس‌گیر و زمان‌بر و جیب‌خالی‌کن. آیا تسهیلاتی به مترجم می‌دهند؟ نه. آیا سوبسیدی بر کتابی که مترجم می‌خواهد - و نه لزوما کتابی که انتخاب شده- می‌دهند؟ نه. ارائه‌ی امکان سفری تحقیقاتی برای بررسی و انتخاب کتاب‌های ارزشمند؟ نه. بلیت به نمایشگاه‌های بزرگی چون فرانکفورت؟ نه.

پس کمی، فقط کمی، هم باید به مترجم حق داد که هر چه می‌خواهد انتخاب کند!

 

و حرفی در گوشی با مترجم‌ها:

چرا کتابی را که می‌دانید ترجمه شده یا کسی در دست ترجمه دارد ترجمه می‌کنید؟ حالا که این همه باید هزینه کرد و دل سوزاند و وقت گذاشت و حرص خورد چرا با کمی جست‌وجو و پرس‌وجو از استخوان‌خردکرده‌ها کتابی به‌دست نگیریم که ماندگار شود و به قولی، باقیات‌الصالحات‌مان به حساب بیاید؛ جوری که معاصرین ای‌ول بگویند و آیندگان، خدابیامرز؟‌ چرا؟

 

 

 

مترجم جدید

مجله‌ی مترجم این شماره (شماره ۴۵- بهار و تابستان ۸۶) یادداشتی از من دارد با عنوان "شیرجه در استخر عمیق" (تجربه یک ترجمه) که شرح خاطرات و نکته‌هایی است از ترجمه همنام و اشاره به چند تعبیر انگلیسی و ترجمه‌ی آنها.

در بخشی از آن نوشته‌ام: به نظر من اگر مترجم‌ها هر کدام برای خود وبلاگی بزنند و تجربیات خود را ثبت کنند بانک اطلاعاتی بسیار آموزنده و گرانبهایی پدید می‌آید و بعدها مرجع خوبی خواهد بود برای جویندگان و مترجمان نسل‌های بعد. و نیز آنان که در پی تاریخ ترجمه ادبی هستند. و نیز پدیدآورندگان فرهنگ لغت.

چند حرف خوب ازچند مقاله خوب در مترجم

ما در مجله مترجم برای حرفهایمان مبنایی داریم و آن زبان فارسی است. به نظر ما ترجمه یعنی فارسی‌گردانی در معنی واقعی کلمه.

علی خزاعی فر/ ترجمه علم نیست( متن سخنرانی در شب ترجمه)

با اینکه گفتار ضبط شده‌ای از روزگاران کهن زبان فارسی در دست نداریم تا نزدیکی این دو رسانه - گفتار و نوشتار- را بسنجیم، به نظر می‌رسد این فاصله در طی زمان افزایش یافته است. به خصوص در حوزه‌ی نحو. شاید نظام دستورنویسی، به موازات رشد خود، هرچه بیشتر زبان نوشتار را به بند  کشیده است و زبان گفتار، با استفاده از این آزادی و فرصت، سمت و سوی حرکت خود را تعیین کرده است. به هر حال، این اتفاقی است که رخ داده. اکنون، نویسندگان ِ متالم از این شقاق تا حدی می‌توانند این دو حوزه را به هم نزدیک کنند. اما فقط تا حدی. اگر از این حد بگذریم، خطر خارج شدن از ریل سبک را پذیرفته‌ایم.

بشکنیم یا نشکنیم/ علی صلحجو

وظایف و رسالت‌های مترجم هر روز زیادتر و سنگین‌تر می‌شود. فن و هنر مترجمی در کشور ما ابعاد شگرفی پیدا کرده است. ترجمه‌ها هم متعدد است هم متنوع. هم مترجمان توانا و دقیق زیادند هم، متاسفانه مترجمان ناشی و پلشت و "بی خبر از ماجرا". کارهای اینان همه نیازمند نقد و بررسی و ارزیابی است. ترجمه‌های خوب باید به آگاهی جامعه برسد؛ مترجمان تازه کار را باید هدایت کرد و از باب‌شدن ترجمه‌های بد باید جلوگیری نمود.

به مناسبت هفده سالگی "مترجم"/ مجد الدین کیوانی

 

محض تنوع

قصه‌ی تبر کوچولو

 

من استادِ سرگرم کردن بچه‌ها هستم. برای همین موقعی که خانم کارترز آمد گفت می‌خواهد یک تُکِ پا برود خرید و ازم خواهش کرد پسر کوچکش را سرگرم کنم، با کمال میل قبول کردم. مادرش که رفت، پسرک را گذاشتم روی زانوم و شروع کردم به قصه تعریف کردن:

«جورج واشنگتن مرد بزرگی بود.»

بعد به پسرک لبخندی زدم و ادامه دادم:

«یک روز پدر جورج…»

پسرک که اسمش کلارس بود پرسید: «جورج چی؟»

«جورج واشنگتن. اون موقع یه پسربچه‌ی کوچولو بود، درست مثل شما، یه روز باباش…»

 

دانلود متن کامل

**

پ.ن: این داستان در مجموعه‌ای برای نوجوانان با عنوان  قصه‌های بانمک با ترجمه‌ی من چاپ خواهد شد.

پ.ن ۲: در پاسخ برخی دوستان که سراغ نویسنده داستان را گرفته‌اند، تا جایی که من می‌دانم این یک حکایت عامیانه است درباره جورج واشنگتن که نسخه‌های مختلفی دارد، و اولین راوی‌اش گویا معلوم نیست.

 

یادداشتی مفصل بر همنام و جومپالاهیری در شماره جدید “هفت”

همه چیز به نحو حیرت‌آوری کاویده می‌شود. همه‌ی اشیا و رفتار و افکار نیز توجیه طرح خود را از موقعیت‌های داستانی شخصیت‌هایی می‌گیرند که در لحظه درگیر آن‌اند. خیابان‌ها، رستوران‌ها، اشیای روی میز و داخل اتاق، لباس‌ها، لوازم شخصی افراد و اجزای بدن آنها و جغرافیایی که بستر رفت‌وآمد پرسوناژهاست، افکار و واگویی‌ها، طعم‌ها و بوها، ملاحظات و انتظارات و آرزوها همه و همه ابزار کار نویسنده قرار می‌گیرند تا همنام به زیبایی و جذابیت شکل بگیرد. تا خواننده ببیند چگونه و چه‌طور خوی و خصلت قبلی آدم‌هایی رنگ می‌بازند تا آنها مجال پیدا کنند به عادات تازه خو کنند. آرام آرام از رویاهای قدیم خود و والدین و اجدادشان دور می‌شوند و در کام سرد دنیایی که کمتر می‌شناسند، ولی به آن اعتماد بیشتری دارند فرو می‌روند. نسل تازه‌ای به وجود می‌آورند که دیگر لزومی نمی‌بیند مثل آنها از پایین‌ها و دورها و سخت‌ها آغاز کند…

لحظات زیبایی که در رمان فراوان‌اند، پیش از اینکه حاکی از مهارت نویسنده در آفرینش و جان بخشیدن به شخصیت‌های کتابش باشد، نشانه‌ی تجربه زندگی است که در پس سطور کتاب حاضر است و راهنمای لاهیری برای حرکت هماهنگ و خون‌دار در لابه‌لای دقایق و ساعات و حتی سال‌هاست. بازگشت‌های ظریف و ماهرانه به گذشته‌های دور و نزدیک آدم‌ها و توصیف جزئیات و جزئیات و جزئیات که تمامی ندارند و صفاتی که موجز و پذیرفتنی پس از نام‌ها می‌آیند و آدم‌ها و اشیا، بود و نبود آن‌ها را دقیق‌تر می‌کنند بازتاب این تجربه زندگی‌اند…

رمان به رغم حجم قابل توجه، کمتر اضافه‌گویی دارد. آن چه هست برای فضاسازی داستان ضروری به نظر می‌رسد. نمونه‌های درخشان ایجاز هم در کار لاهیری هست. نگاه می‌کنیم به جهنم- بهشت او که آخرین داستان مجموعه‌ی خوبی خدا است؛ این داستان همان قدر خوب است که شیرینی عسلی موراکامی و کارم داشتی زنگ بزن کارور و زنبورهای همن و جناب آقای رییس جمهور هادسون و…

جهنم- بهشت در مجموعه‌ای که شاید بهتر بود «خوبی داستان کوتاه» نام می‌گرفت، برای من البته طعم دیگری هم دارد…

عباس عبدی/ چاهی نه برکه‌ای/ ماهنامه هفت/ شماره ۳۲

پ.ن: کل این یادداشت ۵ صفحه‌ای را در شماره ۳۲ مجله "هفت" که هنوز روی پیشخان دکه‌های روزنامه‌فروشی است بخوانید.

 

داستان کوتاه

زندگی خصوصی آقای بیدول

جیمز تربر

 

یک داستان کوتاه

داستان کوتاه

من فقط نگاه می‌کردم

نوشته جو کهل

***

پ.ن ۱: این داستان در یکی از شماره‌های سال ۲۰۰۱ نشریه آتلانتیک منتشر شده بود.

پ.ن ۲: جو کهل نویسنده و استاد زبان‌شناسی دانشگاه جورجیاست که مدتی عضو نیروهای داوطلب صلح در مراکش بوده.