Archive for the ‘چاپ‌شده در مطبوعات’ Category

جومپا لاهیری و خاطره‌هایی از داستان‌نویسی و حکایت نوشتن داستان موضوع موقت

جومپا لاهیری سه ساله با پدر و مادرش در کمبریج، حوالی ۱۹۷۰

در این شماره از همشهری داستان، ترجمه‌ی من از یادداشتی به قلم جومپا لاهیری درباره داستان و خاطراتش از داستان‌نویسی چاپ شده است.

خانم لاهیری در بخشی از این نوشته، از تجربه‌ی نوشتن نخستین داستان‌هاش، شکل‌گیری مجموعه‌ی مترجم دردها و مشخصا پس‌زمینه‌ی خلق داستان «موضوع موقت» می‌گوید.

«موضوع موقت» همان داستانی بود که من با خواندن نسخه‌ی اینترنتی‌اش مشتاق شدم هرطور شده کتاب مترجم دردها را جور کنم و نیمه‌های شب به در خانه‌ی مسافر تازه‌ازراه‌رسیده‌ای که کتاب را از ینگه دنیا برایم آورده بود بروم و به خانه رسیده‌ونرسیده باقی داستان‌های مجموعه‌ی این زن جوان چشم‌درشت را که نیامده، جایزه‌ی پولیتزر برده بود بخوانم و بعدتر ترجمه‌اش کنم.

مترجم دردها نخستین کتاب خانم لاهیری، نخستین تجربه‌ی جدی من در ترجمه‌ی داستان بود و نخستین کتاب جدی نشر ماهی. و نیز نخستین کتابی که پس از چند سال، دوباره ویرایشش کردم.

کاری که برای همه‌ی ترجمه‌ها باید کرد.

  • Share/Bookmark
 

واحد ترجمه چیست

امسال پیش از نوروز، دو ترجمه از من در دو مجله منتشر شد. در ویژه‌نامه‌ی نوروز چلچراغ، برشی از داستان «آخر سال» از مجموعه‌ی «خاک غریب» جومپا لاهیری و در مجله‌ی «سینما و ادبیات» داستانی از ژان ریچاردسون.

 

 

در همین مجله، دو مطلب خوب هم در باب ترجمه چاپ شده است از دو مترجم آلمانی: یکی گفت وگویی با علی اصغر حداد، مترجم آثار کافکا و دیگر مقاله‌ای به نام اصلیت ترجمه نوشته‌ی محمود حدادی، مترجم توانای «میشائیل کلهاوس» و «رنج‌های ورتر جوان». بخشی از اواخر این مقاله را با کمی تلخیص در اینجا می‌آورم که شایسته‌ی تامل است:

 

واحد ترجمه چیست؟ اول ببینیم برای این پرسش به طور عام چه پاسخ‌هایی مطرح شده است.

اول: ما می‌توانیم بگوییم واحد ترجمه کلمه است. به این ترتیب به متنی تحت‌الفظی می‌رسیم که سایه‌ای گنگ از اصل است و قاعدتا کارکردی اجتماعی ندارد.

 

دوم: می‌توانیم بگوییم واحد ترجمه جمله است. به اعتبار این نظر، خودمان را دست کم ملزم به رعایت نحو زبان فارسی کرده‌ایم، اگر چه فروکاستن متن به مجموعه‌ای از جمله در نهایت اقدامی نافرجام خواهد بود.

 

سوم: می‌توانیم بگوییم واحد ترجمه روح کلام است. این جمله شاید درست باشد، ولی خود به خود جمله‌ای است تجریدی و عام… شاید بشود تعبیری عینی‌تر و نمودارتر از این تعریف آخر ارائه داد. و آن اینکه بگوییم متن هنری بازتابی از عواطف انسانی است. مثلا ما در یک متن هنری می‌توانیم شاهد رنج، امید، شادی، غم یا غرور انسان‌ها باشیم. آیا در آن صورت مترجم نمی‌تواند به خودش بگوید فلانی، تو از ورای این کلمه‌ها و این جمله‌ها امید را ترجمه کن، یا شادی را یا رنج را و یا غرور را؟ آن وقت آیا به سرشت هنری متن اصل نزدیک‌تر نشده‌ایم؟ و در چنین صورتی آیا فارسی ما طبیعی‌تر نخواهد بود، زبانی حاصل شهود، وارسته و رهیده از چم و خم زبان بیگانه؟

اهل فن ظاهرا به چنین شیوه‌ای از ترجمه، ترجمه بر اساس «خوانش گفتمانی» می‌گویند. این روش البته هزینه‌ی خاص خودش را هم دارد زیرا در آن صورت معیار انتخاب متنی که می‌خواهیم ترجمه کنیم (و شرط ترجمه‌اش هم!)‌ فرق خواهد کرد. … باید به راهی از گونه‌ی دیگر رفت، به اینکه هر اثر هنری آتشی دارد  که شعله‌اش می‌تواند به جان ما هم جرقه‌ای بیندازد. تنها اگر چنین باشد، آن پذیرندگی مولوی لفظ ‌گریز هم می‌تواند به ما دست دهد که در این راستا یعنی در نفی لفظ از جمله می‌گوید:

 

محو می‌باید نه نحو اینجا، بدان!

گر تو محوی بی‌خطر در آب ران!

 

 

  • Share/Bookmark
 

من آدم بدبختی‌ام. رمان‌نویس‌ام. روت رو این ور نکن!

داستانی کوتاه به ترجمه‌‌ی من در جن و پری تازه منتشر شده: سرقت مسلحانه .

  • Share/Bookmark
 

حسرت من ِ مترجم*

  

برای مادرم

 

باباحاجی عزیز

 

کاش پیش از مرگت بیشتر آمده بودم پیشت، بیشتر با تو حرف زده بودم، بیشترْ از لغت‌هایی که می‌گفتی و از تعبیرهای آبدار تهرونی، از دهنت می‌شنیدم، بیشتر می‌رفتم تو نخ حرف‌زدنِ کسی که سنی ازش گذشته بود و بسیار مقرراتی بود و همه ازش حساب می‌بردند و دوستش داشتند و از بچه‌های ناف تهران بود و از توپ‌بازی‌اش با پسرهای همسن‌وسال خودش سرِ چهارراهِ سرچشمه - که زمانی ضلع شمال غربش گورستان بود- حرف می‌زد و از درشکه‌گرفتنش تا تجریش و از آنجا پیاده‌گزکردنش تا جمال‌آباد برای دیدن عمه‌خانمش، و بیشتر دقت می‌کردم ببینم وقتی می‌خواهی بچه‌ای را دعوا کنی چی می‌گویی - دَلِگی نکن را یادم هست!- و وقتی می‌خواهی با دخترت حرف بزنی چه‌جوری حرف می‌زنی و چه‌جوری احساسات خودت را بروز نمی‌دهی و کلمه‌هایی ظاهرا خشک را به زبان می‌آری و با این حال، نگرانی و دلسوزی در کلامت موج می‌زند.

 

 

گوگوگو…ری گوگوگو…ری! این را برای بچه‌های نوپا می‌خواندی و یواش و با محبت اسپَنک‌شان می‌کردی! زبانت را توی دهنت تند و تند این ور و آن ور می‌بردی و بچه‌ها ماتشان می‌برد ولی هر چه می‌کردند نمی‌توانستند ادات را در آرند. درست همان طور که من الان نمی‌توانم مثل تو و مثل اصطلاح‌های دلچسب تو حرف بسازم و در دهان پدرِ روما در داستان خاک غریب مجموعه‌ی خاک غریبِ لاهیری بگذارم- پدری که بی‌اندازه شبیه توست، پدربزرگم، باباحاجی‌ام که حالا پنج سال است نیست. با همان اصول اخلاقی و نظم و اتوکشیدگی، همان قدر آرام و کم‌حرف و گزیده‌گو، و همان قدر دوست‌داشتنی.

-

* این یادداشت با اندکی تغییر در چلچراغ این هفته منتشر شده است.

 

  • Share/Bookmark
 

درباره خاک غریب و لاهیری

درباره لاهیری و مجموعه داستان جدیدش خاک غریب :

در جام جم

در ایران

  • Share/Bookmark
 

خاطرات فرزند چارلز دیکنز از پدرش

قدم زدن با او در خیابان‌های لندن کشف و شهود بود: مثل قدم‌زدن اشراف. همچنان که راه می‌رفت، مردم از همه‌ی طبقه‌ها و اصناف، کلاه از سر بر می‌داشتند و سلامش می‌کردند. یکی از این موقعیت‌ها را، به‌خصوص، خوب به یاد دارم. توی باغ‌وحش بودیم، و من و پدرم داشتیم از پیاده‌رو ِ باریکی می‌گذشتیم وقتی کمی دورتر از ما، آقا و خانمی به طرف ما می‌آمدند و دخترکی زیبا و قبراق، چهارده- پانزده ساله، جلوتر از آنها می‌دوید. دخترک ناگهان چشمش به پدرم افتاد. دوان دوان برگشت طرف مادرش و با خوشحالی فریاد زد: «وای، مامی! مامی! این چارلز دیکنز است!» پدر که همه چیز را دیده و شنیده بود به طرزی غریب شرمگین شد، ولی خوشایندش هم بود، عمیقا خوشایندش بود. صحنه‌ای زیبا بود.

این صحنه‌ها دائما تکرار می‌شد. از این استقبال عمومی بدش نمی‌آمد، لذت می‌برد. ولی هیچ‌وقت باعث نشد ضایع و تباه شود. و تا پایان عمر،‌همچنان معتدل و متعادل ماند و مصون از فخرفروشی و کبر.

متن کامل خاطرات فرزند دیکنز از پدرش با ترجمه‌ی من در شهروند امروز این هفته (شماره ۵۷) منتشر شده.

 به مناسبت مرگ سولژنستین

الکساندر سولژنستین! دوستت داشتم؛ بیش از هر چیز به‌خاطر رمان بخش سرطان۱ .

سال‌ها پیش خوانده بودمت و خیلی تاثیر گذاشتی. مدتی از مرگت می‌گذرد و من نتوانستم چیزی برایت بنویسم. اما بسیار افسوس خوردم. اگر به روح اعتقاد داری، روحت شاد.

۱- بخش سرطان/ الکساندر سولژنستین/ سعدالله علیزاده/ انتشارات امیرکبیر/ ۱۳۶۲

 

  • Share/Bookmark
 

درباره‌ی قصه‌های جیبی (بانمک و عجیب)

استقبال مخاطبان از این دست کتاب‌ها (قصه‌های بانمک و عجیب) نشان می‌دهد که آنها مشتاق خواندن داستان‌هایی هستند که برخلاف تعداد زیادی از داستان‌های نخبه‌گرا، ساده و سرراست و جذاب هستند و در عین حال، ساختاری مستحکم دارند. در شرایطی که تیراژ کتاب‌های داستانی به پایین‌ترین حد خود در چند دهه اخیر رسیده است، انتشار کتاب‌هایی اینچنینی را، که می‌توانند باعث آشتی مخاطبان نه‌چندان حرفه‌ای با داستان و ادبیات شوند، باید به فال نیک گرفت. (برای خواندن متن کامل در روزنامه‌ی کارگزاران کلیک کنید.)

  • Share/Bookmark