یادداشت ها درباره مترجم دردها



« بسيار اتفاقي با عنوان اصلی ِ كتابي‌كه با نام « ترجمان دردها» يا «مترجم دردها» برگردانده شده‌است، مواجه شدم. متوجه شدم عزيزان مترجم به چه خطايِ عجيبي رفته‌اند…هردو غافل از اين بوده‌اند كه Interpreter به معنایِ مترجم ِهم‌راه است و وسواس‌ها و دقت مترجم (translator) را ندارد…بعد ديدم يكي از واژه‌هایِ خوب تركي كه در فرهنگ لغات ما هم جا افتاده را چه‌را استفاده نبريم كه گويا برایِ همينinterpreter  ساخته شده‌است و آن ديلماج است…از طرفي maladies كه گويا طنين خاطره‌انگيز بنگالي(هندي) برایِ نويسنده داشته است در معادل دردها ، ناكارآمد است…به نظرم معادل نزديك‌اي داريم كه آن‌هم كم‌كم رو به فراموشي مي‌رود…و آن ملولي است…به‌نظرم با منتهایِ نزديكی ِ آوايي و معنايي مي‌توان اين عنوان را چنين برگرداند…فراموش نكنيم ملولي خودش اسم جمع هم هست…پس نياز به جمع بستن ندارد:

ديلماج ملولي =  interpreter of maladies

*

***

این پیشنهاد را هم اضافه باید کرد بر معادل‌هایی که در هفت هشت ترجمه از این کتاب، مترجمان گذاشته‌اند.

زمانی، دوستی هم برای نام رمان همنام پیشنهاد کرده بود بگذار «آداش»!

*: این متن را خواننده‌ای برایم ایمیل کرده و منبعش را وبلاگی ذکر کرده که گویا اعتبارش منقضی شده و دیگر وجود ندارد.

[3] نظر 


همه چیز به نحو حیرت‌آوری کاویده می‌شود. همه‌ی اشیا و رفتار و افکار نیز توجیه طرح خود را از موقعیت‌های داستانی شخصیت‌هایی می‌گیرند که در لحظه درگیر آن‌اند. خیابان‌ها، رستوران‌ها، اشیای روی میز و داخل اتاق، لباس‌ها، لوازم شخصی افراد و اجزای بدن آنها و جغرافیایی که بستر رفت‌وآمد پرسوناژهاست، افکار و واگویی‌ها، طعم‌ها و بوها، ملاحظات و انتظارات و آرزوها همه و همه ابزار کار نویسنده قرار می‌گیرند تا همنام به زیبایی و جذابیت شکل بگیرد. تا خواننده ببیند چگونه و چه‌طور خوی و خصلت قبلی آدم‌هایی رنگ می‌بازند تا آنها مجال پیدا کنند به عادات تازه خو کنند. آرام آرام از رویاهای قدیم خود و والدین و اجدادشان دور می‌شوند و در کام سرد دنیایی که کمتر می‌شناسند، ولی به آن اعتماد بیشتری دارند فرو می‌روند. نسل تازه‌ای به وجود می‌آورند که دیگر لزومی نمی‌بیند مثل آنها از پایین‌ها و دورها و سخت‌ها آغاز کند…

لحظات زیبایی که در رمان فراوان‌اند، پیش از اینکه حاکی از مهارت نویسنده در آفرینش و جان بخشیدن به شخصیت‌های کتابش باشد، نشانه‌ی تجربه زندگی است که در پس سطور کتاب حاضر است و راهنمای لاهیری برای حرکت هماهنگ و خون‌دار در لابه‌لای دقایق و ساعات و حتی سال‌هاست. بازگشت‌های ظریف و ماهرانه به گذشته‌های دور و نزدیک آدم‌ها و توصیف جزئیات و جزئیات و جزئیات که تمامی ندارند و صفاتی که موجز و پذیرفتنی پس از نام‌ها می‌آیند و آدم‌ها و اشیا، بود و نبود آن‌ها را دقیق‌تر می‌کنند بازتاب این تجربه زندگی‌اند…

رمان به رغم حجم قابل توجه، کمتر اضافه‌گویی دارد. آن چه هست برای فضاسازی داستان ضروری به نظر می‌رسد. نمونه‌های درخشان ایجاز هم در کار لاهیری هست. نگاه می‌کنیم به جهنم- بهشت او که آخرین داستان مجموعه‌ی خوبی خدا است؛ این داستان همان قدر خوب است که شیرینی عسلی موراکامی و کارم داشتی زنگ بزن کارور و زنبورهای همن و جناب آقای رییس جمهور هادسون و…

جهنم- بهشت در مجموعه‌ای که شاید بهتر بود «خوبی داستان کوتاه» نام می‌گرفت، برای من البته طعم دیگری هم دارد…

عباس عبدی/ چاهی نه برکه‌ای/ ماهنامه هفت/ شماره 32

پ.ن: کل این یادداشت 5 صفحه‌ای را در شماره 32 مجله "هفت" که هنوز روی پیشخان دکه‌های روزنامه‌فروشی است بخوانید.

[4] نظر 


سه روز پیش، روز 16 سپتامبر، جومپا لاهیری در جشنواره کتاب بروکلین کتاب‌های همنام  و مترجم دردها  با ترجمه‌ی مرا دید و کتاب‌های اصل آنها را برایم امضا کرد.

او در این برنامه، در کنار سه نویسنده دیگر، نیکول کراوس، جیم مانریک و الیزابت نانز، بخشی از تازه‌ترین داستان کوتاهش را خواند و در جلسه‌ی بحث و پرسش و پاسخ شرکت کرد. لاهیری گفت نگهداری از فرزندانش اجازه ادامه رمانش را نمی‌دهد و در حال حاضر روی یک مجموعه داستان کار می‌کند. به گفته‌ی دوست عزیزی که این کتاب‌ها را به لاهیری  داده و برایم امضا گرفته، علاقمندان فراوانی برای امضاگرفتن از این چهار نویسنده و شرکت در جلسه پرسش و پاسخ آمده بودند. این برنامه با نام «از آشوب و قصه» در سالن بروکلین برگزار شده و در توضیحات پوستر آن چنین آمده: «در عصر جنگ و آسیب‌های جهان از سیاست، نویسندگان چگونه سکون هنری خود را حفظ می‌کنند و بر هنر خود متمرکز می‌مانند؟ آیا واقعیت، سرزده، مزاحم‌شان نمی‌شود؟»

پ.ن1: سایت جشنواره کتاب بروکلین را در اینجا ببینید و نام همه‌ی نویسندگانی را که در جلسات بحث و پرسش و پاسخ و امضای کتاب‌هاشان شرکت کردند، در اینجا .

پ.ن2: روی میز، پیش ِ روی لاهیری، یک نسخه از چاپ اول همنام فارسی و یک نسخه از مترجم دردهای انگلیسی دیده می‌شود و سر میز کناری  در دست یکی از حاضرین، یک نسخه همنام انگلیسی .

[9] نظر 


ما قصه‌هاى «مترجم دردها» را دوست داريم چون نزديكى‌هاى فراوانى با زندگى ما دارد. اگر چه هنوز ناگزير به زندگى در كشورى بيگانه نشده‌ايم، اما اين تضاد «نه اين، نه آنى» در زندگى ما وجود دارد. هنوز پاى در سنت داريم و در اعماق وجودمان آدمى شرقى زندگى مى‌كند، اما به تاثير از رفتار مدرن زندگى مى‌كنيم… [ متن کامل ]

یادداشتی بر مترجم دردها در شرق امروز

  

[4] نظر 


با دوست عزیزی خدمت یکی از اساتید رسیده بودیم. استاد از آن‌هایی بود که « میشل فوکو» را درک کرده بود. کوله‌بارش پر بود از حرفهای گنده روشنفکری و این حرفها… دوست عزیز با استاد بر سر مسائل عراق و نقشه‌های آمریکا در این کشور و نقش ایران در این زمینه بحث می‌کردند . استاد برای توضیح نظراتش دست به کار نقشه‌ها شد و خیلی بحث شد. وقتی با این دوست عزیز از اتاق استاد خارج شدیم دوستم رو به من گفت استاد مثل تو از لای برگ‌های  کتاب‌هایش به دنیا نگاه می‌کند…. باز این دوست عزیز بهم یادآوری کرد عشق را توی زندگی، توی جریان زندگی، نه از لای چیزهایی که از بر کرده‌ای ببین. و بعد کتاب «مترجم دردها» را معرفی کرد از نویسنده جوان هندی‌تبار مقیم ینگه دنیا … هر قصه مترجم دردها بریده‌ای از زندگی همه‌ی ماست. زندگی‌هایی که در آن اتفاق مهمی رخ نمی‌دهد و در اوج همین روزمرگی‌هاست که لیری سراغ نقاط عادی اما به شدت جذاب زندگی آدم‌های معمولی می‌رود. آدم‌های معمولی که همه رازها و دردهایی کهنه دارند که یا دنبال مترجمی می‌گردند تا آن راز را برایش فاش کنند یا به دست نویسنده بسپارند تا برای تو بنویسد و تو بخوانی.

نگاهی کاملا رئال و گاهی اوقات بی‌رحم اما نه به بی‌رحمی یک نویسنده‌ی سرگشته که جز سیاه نوشتن کار دیگری بلد نیست. یک نگاه دقیق به تمام جزئیات زندگی آدم‌های معمولی.


[دلتنگی‌های نقاش خيابان چهل و هشتم]




ذبيح الله منصورى را بعضى به بالزاك و عده اى به الكساندر دوماى ايران تشبيه كرده اند، اما استاد باستانى پاريزى درباره او مى نويسد: «او تنها ذبيح الله منصورى بود». بالزاك در ادبيات جهان مانند ندارد، ويكتور هوگو استاد ادبيات تخيلى بود و داستايوفسكى و پاسترناك و رومن رولان نام هاى يگانه اى بودند. شايد بشود به جرات ادعا كرد كه ذبيح الله منصورى نيز نقشى مثل آنها در ايران و كتاب داشت. او به روايتى هزار جلد كتاب و پاورقى نوشت اما هيچ وقت از لحاظ مادى به جايى نرسيد. كاغذ هايى كه با قلم قديمى فرانسوى نوك فلزى در تنهايى او سياه شده بودند، آسايشى براى او به ارمغان نياورد. تقريباً تا روزهاى آخر عمر مشغول نگارش بود.كتاب‌هاى او را نمى‌شود در رده كتاب‌هاى زرد آورد. اما بعضى از روشنفكران كارهاى او را كم ارزش مى‌دانند.اما اين فرد كم ادعا و محجوب و گوشه‌گير توانست براى مدتى طولانى بازار كتاب يك كشور را در دست بگيرد و قبضه كند و اشخاصى را كه سال تا سال كتابى نمى خواندند وادار به خواندن كند.

یک نظر 


همشهری ماه/ ارديبهشت ۸۴

غم غربت

زمانی كه مترجم دردها (Interpreter of Maladies) مجموعه نه داستان كوتاه جامپا ليری منتشر شد، امی تان درباره او گفت: جامپا ليری از آن نويسنده هايی است كه تو را وادار می‌‌كند يقه اولين كسی را كه می‌بينی بگيری  و بگويی: اين كتاب را بخوان!

همنام (The Namesake) نيز از آن دست كتاب‌هايی است كه وقتی دستت می‌گيری يك نفس تا آخرش می‌روی و نمی‌توانی يك لحظه زمينش بگذاری. فرقی نمی‌كند كه خسته باشی يا نباشی، حوصله كتاب خواندن داشته باشی يا نداشته باشی، ليری حتی به تو امان نمی‌دهد كه در بين بخش‌های  كتاب نفسی تازه كنی و چايی بخوری. او آنقدر داستانش را روان و دلنشين تعريف می‌كند كه به خواننده فرصت خستگي در كردن و استراحت نمی‌دهد و او را غرق دنيای دوست‌داشتنی‌اش مي كند. دنيايي كه در آن آدم ها با خودشان درگيرند، با دغدغه‌هايشان و حفظ سنت‌ها و آداب و رسوم‌شان؛ همان درگيری‌های انسان امروز. همان غم غربت، همان احساس تنهايی، همان اختلاف بين نسل ها و همان دغدغه‌های درونی هر انسان.[متن کامل]

 

همنام را همه جای دنيا می‌خوانند…[۶]

 

امروز آشيما را توی مترو ديدم.گوگول هفت ساله موهايش را از ته زده بود و سونيای کوچک هم با کيف صورتی دخترانه‌اش دل از من می‌برد.آشيما بی‌قرار و زيبا دست بچه‌ها را گرفته بود… [متن کامل]

علاقمندان همنام به کاميونيتی (محفل) همنام در اورکات بپيوندند.

پ.ن: آنان که اورکات‌شان فيلترشده از اينجا  بروند.


 

 

   

 

امروز آشيما را توی مترو ديدم

 Maryam Momeni

Location:Vienna

[.] نظر