Archive for the ‘یادداشت ها درباره مترجم دردها’ Category

جومپا لاهیری و خاطره‌هایی از داستان‌نویسی و حکایت نوشتن داستان موضوع موقت

جومپا لاهیری سه ساله با پدر و مادرش در کمبریج، حوالی ۱۹۷۰

در این شماره از همشهری داستان، ترجمه‌ی من از یادداشتی به قلم جومپا لاهیری درباره داستان و خاطراتش از داستان‌نویسی چاپ شده است.

خانم لاهیری در بخشی از این نوشته، از تجربه‌ی نوشتن نخستین داستان‌هاش، شکل‌گیری مجموعه‌ی مترجم دردها و مشخصا پس‌زمینه‌ی خلق داستان «موضوع موقت» می‌گوید.

«موضوع موقت» همان داستانی بود که من با خواندن نسخه‌ی اینترنتی‌اش مشتاق شدم هرطور شده کتاب مترجم دردها را جور کنم و نیمه‌های شب به در خانه‌ی مسافر تازه‌ازراه‌رسیده‌ای که کتاب را از ینگه دنیا برایم آورده بود بروم و به خانه رسیده‌ونرسیده باقی داستان‌های مجموعه‌ی این زن جوان چشم‌درشت را که نیامده، جایزه‌ی پولیتزر برده بود بخوانم و بعدتر ترجمه‌اش کنم.

مترجم دردها نخستین کتاب خانم لاهیری، نخستین تجربه‌ی جدی من در ترجمه‌ی داستان بود و نخستین کتاب جدی نشر ماهی. و نیز نخستین کتابی که پس از چند سال، دوباره ویرایشش کردم.

کاری که برای همه‌ی ترجمه‌ها باید کرد.

  • Share/Bookmark
 

پیشنهاد نمکین برای مترجم دردها*

« بسیار اتفاقی با عنوان اصلی ِ کتابی‌که با نام « ترجمان دردها» یا «مترجم دردها» برگردانده شده‌است، مواجه شدم. متوجه شدم عزیزان مترجم به چه خطایِ عجیبی رفته‌اند…هردو غافل از این بوده‌اند که Interpreter به معنایِ مترجم ِهم‌راه است و وسواس‌ها و دقت مترجم (translator) را ندارد…بعد دیدم یکی از واژه‌هایِ خوب ترکی که در فرهنگ لغات ما هم جا افتاده را چه‌را استفاده نبریم که گویا برایِ همینinterpreter  ساخته شده‌است و آن دیلماج است…از طرفی maladies که گویا طنین خاطره‌انگیز بنگالی(هندی) برایِ نویسنده داشته است در معادل دردها ، ناکارآمد است…به نظرم معادل نزدیک‌ای داریم که آن‌هم کم‌کم رو به فراموشی می‌رود…و آن ملولی است…به‌نظرم با منتهایِ نزدیکی ِ آوایی و معنایی می‌توان این عنوان را چنین برگرداند…فراموش نکنیم ملولی خودش اسم جمع هم هست…پس نیاز به جمع بستن ندارد:

دیلماج ملولی =  interpreter of maladies

*

***

این پیشنهاد را هم اضافه باید کرد بر معادل‌هایی که در هفت هشت ترجمه از این کتاب، مترجمان گذاشته‌اند.

زمانی، دوستی هم برای نام رمان همنام پیشنهاد کرده بود بگذار «آداش»!

*: این متن را خواننده‌ای برایم ایمیل کرده و منبعش را وبلاگی ذکر کرده که گویا اعتبارش منقضی شده و دیگر وجود ندارد.

  • Share/Bookmark
 

یادداشتی مفصل بر همنام و جومپالاهیری در شماره جدید “هفت”

همه چیز به نحو حیرت‌آوری کاویده می‌شود. همه‌ی اشیا و رفتار و افکار نیز توجیه طرح خود را از موقعیت‌های داستانی شخصیت‌هایی می‌گیرند که در لحظه درگیر آن‌اند. خیابان‌ها، رستوران‌ها، اشیای روی میز و داخل اتاق، لباس‌ها، لوازم شخصی افراد و اجزای بدن آنها و جغرافیایی که بستر رفت‌وآمد پرسوناژهاست، افکار و واگویی‌ها، طعم‌ها و بوها، ملاحظات و انتظارات و آرزوها همه و همه ابزار کار نویسنده قرار می‌گیرند تا همنام به زیبایی و جذابیت شکل بگیرد. تا خواننده ببیند چگونه و چه‌طور خوی و خصلت قبلی آدم‌هایی رنگ می‌بازند تا آنها مجال پیدا کنند به عادات تازه خو کنند. آرام آرام از رویاهای قدیم خود و والدین و اجدادشان دور می‌شوند و در کام سرد دنیایی که کمتر می‌شناسند، ولی به آن اعتماد بیشتری دارند فرو می‌روند. نسل تازه‌ای به وجود می‌آورند که دیگر لزومی نمی‌بیند مثل آنها از پایین‌ها و دورها و سخت‌ها آغاز کند…

لحظات زیبایی که در رمان فراوان‌اند، پیش از اینکه حاکی از مهارت نویسنده در آفرینش و جان بخشیدن به شخصیت‌های کتابش باشد، نشانه‌ی تجربه زندگی است که در پس سطور کتاب حاضر است و راهنمای لاهیری برای حرکت هماهنگ و خون‌دار در لابه‌لای دقایق و ساعات و حتی سال‌هاست. بازگشت‌های ظریف و ماهرانه به گذشته‌های دور و نزدیک آدم‌ها و توصیف جزئیات و جزئیات و جزئیات که تمامی ندارند و صفاتی که موجز و پذیرفتنی پس از نام‌ها می‌آیند و آدم‌ها و اشیا، بود و نبود آن‌ها را دقیق‌تر می‌کنند بازتاب این تجربه زندگی‌اند…

رمان به رغم حجم قابل توجه، کمتر اضافه‌گویی دارد. آن چه هست برای فضاسازی داستان ضروری به نظر می‌رسد. نمونه‌های درخشان ایجاز هم در کار لاهیری هست. نگاه می‌کنیم به جهنم- بهشت او که آخرین داستان مجموعه‌ی خوبی خدا است؛ این داستان همان قدر خوب است که شیرینی عسلی موراکامی و کارم داشتی زنگ بزن کارور و زنبورهای همن و جناب آقای رییس جمهور هادسون و…

جهنم- بهشت در مجموعه‌ای که شاید بهتر بود «خوبی داستان کوتاه» نام می‌گرفت، برای من البته طعم دیگری هم دارد…

عباس عبدی/ چاهی نه برکه‌ای/ ماهنامه هفت/ شماره ۳۲

پ.ن: کل این یادداشت ۵ صفحه‌ای را در شماره ۳۲ مجله "هفت" که هنوز روی پیشخان دکه‌های روزنامه‌فروشی است بخوانید.

  • Share/Bookmark
 

جومپا لاهیری همنام و مترجم دردها را دید

سه روز پیش، روز ۱۶ سپتامبر، جومپا لاهیری در جشنواره کتاب بروکلین کتاب‌های همنام  و مترجم دردها  با ترجمه‌ی مرا دید و کتاب‌های اصل آنها را برایم امضا کرد.

او در این برنامه، در کنار سه نویسنده دیگر، نیکول کراوس، جیم مانریک و الیزابت نانز، بخشی از تازه‌ترین داستان کوتاهش را خواند و در جلسه‌ی بحث و پرسش و پاسخ شرکت کرد. لاهیری گفت نگهداری از فرزندانش اجازه ادامه رمانش را نمی‌دهد و در حال حاضر روی یک مجموعه داستان کار می‌کند. به گفته‌ی دوست عزیزی که این کتاب‌ها را به لاهیری  داده و برایم امضا گرفته، علاقمندان فراوانی برای امضاگرفتن از این چهار نویسنده و شرکت در جلسه پرسش و پاسخ آمده بودند. این برنامه با نام «از آشوب و قصه» در سالن بروکلین برگزار شده و در توضیحات پوستر آن چنین آمده: «در عصر جنگ و آسیب‌های جهان از سیاست، نویسندگان چگونه سکون هنری خود را حفظ می‌کنند و بر هنر خود متمرکز می‌مانند؟ آیا واقعیت، سرزده، مزاحم‌شان نمی‌شود؟»

پ.ن۱: سایت جشنواره کتاب بروکلین را در اینجا ببینید و نام همه‌ی نویسندگانی را که در جلسات بحث و پرسش و پاسخ و امضای کتاب‌هاشان شرکت کردند، در اینجا .

پ.ن۲: روی میز، پیش ِ روی لاهیری، یک نسخه از چاپ اول همنام فارسی و یک نسخه از مترجم دردهای انگلیسی دیده می‌شود و سر میز کناری  در دست یکی از حاضرین، یک نسخه همنام انگلیسی .

  • Share/Bookmark
 

پاى در سنت و سر در مدرنیته

ما قصه‌هاى «مترجم دردها» را دوست داریم چون نزدیکى‌هاى فراوانى با زندگى ما دارد. اگر چه هنوز ناگزیر به زندگى در کشورى بیگانه نشده‌ایم، اما این تضاد «نه این، نه آنى» در زندگى ما وجود دارد. هنوز پاى در سنت داریم و در اعماق وجودمان آدمى شرقى زندگى مى‌کند، اما به تاثیر از رفتار مدرن زندگى مى‌کنیم… [ متن کامل ]

یادداشتی بر مترجم دردها در شرق امروز

  

  • Share/Bookmark
 

عشق توی زندگی

با دوست عزیزی خدمت یکی از اساتید رسیده بودیم. استاد از آن‌هایی بود که « میشل فوکو» را درک کرده بود. کوله‌بارش پر بود از حرفهای گنده روشنفکری و این حرفها… دوست عزیز با استاد بر سر مسائل عراق و نقشه‌های آمریکا در این کشور و نقش ایران در این زمینه بحث می‌کردند . استاد برای توضیح نظراتش دست به کار نقشه‌ها شد و خیلی بحث شد. وقتی با این دوست عزیز از اتاق استاد خارج شدیم دوستم رو به من گفت استاد مثل تو از لای برگ‌های  کتاب‌هایش به دنیا نگاه می‌کند…. باز این دوست عزیز بهم یادآوری کرد عشق را توی زندگی، توی جریان زندگی، نه از لای چیزهایی که از بر کرده‌ای ببین. و بعد کتاب «مترجم دردها» را معرفی کرد از نویسنده جوان هندی‌تبار مقیم ینگه دنیا … هر قصه مترجم دردها بریده‌ای از زندگی همه‌ی ماست. زندگی‌هایی که در آن اتفاق مهمی رخ نمی‌دهد و در اوج همین روزمرگی‌هاست که لیری سراغ نقاط عادی اما به شدت جذاب زندگی آدم‌های معمولی می‌رود. آدم‌های معمولی که همه رازها و دردهایی کهنه دارند که یا دنبال مترجمی می‌گردند تا آن راز را برایش فاش کنند یا به دست نویسنده بسپارند تا برای تو بنویسد و تو بخوانی.

نگاهی کاملا رئال و گاهی اوقات بی‌رحم اما نه به بی‌رحمی یک نویسنده‌ی سرگشته که جز سیاه نوشتن کار دیگری بلد نیست. یک نگاه دقیق به تمام جزئیات زندگی آدم‌های معمولی.

[دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم]

ذبیح الله منصورى را بعضى به بالزاک و عده اى به الکساندر دوماى ایران تشبیه کرده اند، اما استاد باستانى پاریزى درباره او مى نویسد: «او تنها ذبیح الله منصورى بود». بالزاک در ادبیات جهان مانند ندارد، ویکتور هوگو استاد ادبیات تخیلى بود و داستایوفسکى و پاسترناک و رومن رولان نام هاى یگانه اى بودند. شاید بشود به جرات ادعا کرد که ذبیح الله منصورى نیز نقشى مثل آنها در ایران و کتاب داشت. او به روایتى هزار جلد کتاب و پاورقى نوشت اما هیچ وقت از لحاظ مادى به جایى نرسید. کاغذ هایى که با قلم قدیمى فرانسوى نوک فلزى در تنهایى او سیاه شده بودند، آسایشى براى او به ارمغان نیاورد. تقریباً تا روزهاى آخر عمر مشغول نگارش بود.کتاب‌هاى او را نمى‌شود در رده کتاب‌هاى زرد آورد. اما بعضى از روشنفکران کارهاى او را کم ارزش مى‌دانند.اما این فرد کم ادعا و محجوب و گوشه‌گیر توانست براى مدتى طولانى بازار کتاب یک کشور را در دست بگیرد و قبضه کند و اشخاصى را که سال تا سال کتابى نمى خواندند وادار به خواندن کند.

  • Share/Bookmark
 

همنام را همه جای دنیا می‌خوانند…[۶]

همشهری ماه/ اردیبهشت ۸۴

غم غربت

زمانی که مترجم دردها (Interpreter of Maladies) مجموعه نه داستان کوتاه جامپا لیری منتشر شد، امی تان درباره او گفت: جامپا لیری از آن نویسنده هایی است که تو را وادار می‌‌کند یقه اولین کسی را که می‌بینی بگیری  و بگویی: این کتاب را بخوان!

همنام (The Namesake) نیز از آن دست کتاب‌هایی است که وقتی دستت می‌گیری یک نفس تا آخرش می‌روی و نمی‌توانی یک لحظه زمینش بگذاری. فرقی نمی‌کند که خسته باشی یا نباشی، حوصله کتاب خواندن داشته باشی یا نداشته باشی، لیری حتی به تو امان نمی‌دهد که در بین بخش‌های  کتاب نفسی تازه کنی و چایی بخوری. او آنقدر داستانش را روان و دلنشین تعریف می‌کند که به خواننده فرصت خستگی در کردن و استراحت نمی‌دهد و او را غرق دنیای دوست‌داشتنی‌اش می کند. دنیایی که در آن آدم ها با خودشان درگیرند، با دغدغه‌هایشان و حفظ سنت‌ها و آداب و رسوم‌شان؛ همان درگیری‌های انسان امروز. همان غم غربت، همان احساس تنهایی، همان اختلاف بین نسل ها و همان دغدغه‌های درونی هر انسان.[متن کامل]

 

همنام را همه جای دنیا می‌خوانند…[۶]

 

امروز آشیما را توی مترو دیدم.گوگول هفت ساله موهایش را از ته زده بود و سونیای کوچک هم با کیف صورتی دخترانه‌اش دل از من می‌برد.آشیما بی‌قرار و زیبا دست بچه‌ها را گرفته بود… [متن کامل]

علاقمندان همنام به کامیونیتی (محفل) همنام در اورکات بپیوندند.

پ.ن: آنان که اورکات‌شان فیلترشده از اینجا  بروند.

 

 

   

 

امروز آشیما را توی مترو دیدم

 Maryam Momeni

Location:Vienna

  • Share/Bookmark