درباره درمیان گمشدگان



Before the bodies were discovered, my father had a theory. He said that it would eventually come out that the father had embezzled a large sum from that real estate company. Sooner or later, he said, the authorities would catch up with them. They would find them living in a big house under an assumed name in some distant, sunny state. "Or maybe," said my father, "maybe they’ll never catch them." He paused, a little taken with this romantic possibility.

"Maybe they’ll get away with it," he said.

When he heard they’d been found, he seemed almost bitter that the idea he had repeated and embellished turned out to be so far from the truth.

"It just doesn’t make sense," he said.

تا پیش از کشف اجساد، فرضیه‌ی پدرم این بود که بالاخره کاشف به عمل می‌آید که باباهه پول قلنبه‌ای از دفتر معاملات املاک بالا کشیده و زده به چاک؛ پلیس هم بالاخره دیر یا زود گیرش می‌اندازد. می‌گفت آنها رفته‌اند یک خانه بزرگ تو یک جای پرت و خوش آب و هوا گرفته‌اند و یک اسم و فامیل قلابی هم روی خودشان گذاشته‌اند. می‌گفت:«البته یک وقت هم دیدی گیر نیفتادند.» بعد غرق در خیالبافی مکثی می‌کرد و می‌گفت:«یک وقت دیدی برای همیشه قسر در رفتند.»

بعد که خبر پیداشدنشان را شنید حرصش گرفت. فرضیه‌ای که بارها با آب‌و‌تاب تعریف کرده بود، زمین تا آسمان از واقعیت فاصله داشت. گفت:«اصلا با عقل جور در نمی‌آید.»

از مجموعه در میان گمشدگان/ دن چاون/ امیرمهدی حقیقت/ نشر مرکز

—–

یادداشتی بر "در میان گمشدگان" در شرق امروز

 

 

[3] نظر 



یك ماشين را دارند با جرثقيل از عمق آب بالا می‌كشند. ماشينی كه با همه‌ی مسافرهايش رفته بوده آن پايين. خزه‌ها و لجن‌های چسبيده به شيشه‌ها. زنگ روی بدنه. فضای مبهم و مه‌آلود. تصويرهايی كه ميخ‌كوب‌تان می‌كنند. مطمئن می‌شويد كه قرار است ماجرای ماشين و چطور فرو رفتن آن را بخوانيد. ولی راوی داستان با ماجرای مادر و پدرش می‌آيد توی داستان و همين جوری كه داستان ماشين را می‌خوانيد، نويسنده پاره‌هايی از زندگی آن‌ها را وارد ذهن‌تان می‌كند.
وقتی داستان تمام می‌شود، اول گيج و مبهوت باقی می‌مانيد. قصه‌ی آدم‌های توی ماشين را خوانديد يا قصه‌ی پدر و مادر راوی يا داستان به شكل عجيبی به خيلی چيزها و شخصيت‌ها بسط پيدا كرده. داستان‌های دن چاون كه اين كتاب مجموعه‌ی چند تا از آن‌هاست به همين صورت است. دن چاون زندگی روزمره و معمولی دور و بر را می‌گيرد، در كلاه داستانی‌اش می‌گذارد و با استادی جادوگرانه، همان را اسرارآميز و مبهم بيرون می‌آورد و مجبورتان می‌كند به اتفاق‌های ساده‌ی دوروبرتان، پيچيده فكر كنيد.


همشهری جوان/ويژه نوروز ۸۳

 

[.] نظر 


Jacinda Barrett



بازيگر نقش مکسين در فيلم همنام قطعی شد

[.] نظر 


چین چیلا

CHINCHILLAS

Chinchillas are fantastic little creatures that come from the mountains of South America.  They come in many different colors and have the most special fur.

 

يکی از خوانندگان داستان چين‌چيلا در مجموعه داستان «در ميان گمشدگان» در پيغامی ‌خواسته بداند چين‌چيلا چه شکلی است.

پ.ن: به اين می‌گويند خدمات پس از فروش!

[.] نظر 


بخشی از پرونده‌ی مختصر چلچراغ درباره‌ی مجموعه داستان «در ميان گمشدگان» را می‌توانيد در اينجا بخوانيد.( قسمت گفت‌و‌گو با دن چاون٬ نويسنده‌ی اين کتاب.)

 

[.] نظر 


یک تعبيری که در انگليسی زياد استفاده می‌شود٬ feeling guilty است که مترجم‌ها معمولا آن را «احساس گناه» ترجمه می‌کنند. من مدتی است که به اين تعبير در فارسی مشکوک شده‌م؛ به گمانم گرته‌برداری از انگليسی است و قبلاها در فارسی نبوده. چيزی که دست کم اصيل‌تر و فارسی‌تر است و من چند جا توی ترجمه‌ی همنام هم ازش استفاده کردم٬ «عذاب وجدان» است؛ گيرم گاهی وقت‌ها خيلی غليظ تر از يک احساس گناه ساده و خفيف و معمولی به نظر می‌رسد. يک بار هم از «پشيمانی» استفاده کردم که به نظرم اين هم معادل خوبی است.

در ضمن٬ بخشی از پرونده‌ی «‌در ميان گمشدگان» را که در چلچراغ اين هفته چاپ شده در اينجا بخوانيد. 

 

[.] نظر