چنین کنند بزرگان

/چنین کنند بزرگان

از دن آرام

برگ‌های نوک تیز گندم سبز از زمین نیش کشیده‌ی ساقه‌ها قد می‌کشد و تا یک ماه و نیم دیگر می‌تواند هر زاغچه‌ی فراری را درست و حسابی پناه بدهد. شیره‌ی خاک را می‌مکد و سمبله می‌بندد. بعد سمبله را گرده‌ی زرینی می‌پوشاند و دانه‌ها از شیرِ خوش‌عطر لب‌شیرینی باد می‌کند. دهقان به استپ می‌آید اما تو دلش شادی چندانی احساس نمی‌کند: یکهو می‌بینی یک گله چارپا که معلوم نیست از [...]

توسط | سپتامبر 10th, 2007|چنین کنند بزرگان, یک حبه قند پارسی|٪ نظرات

دو ترجمه از یک ترانه

1همه عشق و اندوه مرا بار کندارم می‌رم و آهسته می‌خونمرختخوابم رو آماده کن، چراغ رو روشن کندارم می‌آم، امشب دیروقتبای بای بلک برد.*آن که دوستش دارم از آن دیگری است. ترانه‌های لطیفش برای دیگران است.بیلی باتگیت/ نجف دریابندری/ انتشارات طرح نو**2دلواپسی‌ها و اندوه‌هایم را کوله کنکه اکنون می‌رومبا آوازی حزین، بدرود پرنده سیاه.بسترم را آماده کن، چراغ بگذار بر سر راهخواهم آمد امشباما دیرگاهبدرود پرنده سیاه.*محبوب من دلباخته‌ی دیگری [...]

توسط | جولای 29th, 2007|چنین کنند بزرگان, ویرایش|٪ نظرات

افسوس

متاسفم که وقت عبدالله کوثری را گرفتند. در همه لحظه‌هایی که در حال پاسخ به آدمهایی - به قول خودش- بی‌نام و نشان بوده، از ترجمه‌ی کتاب جدیدش باز مانده.-پ.ن: نقدهای مستدل و مرتبط با پاسخ آقای کوثری را برای خوابگرد فرستادم.

توسط | ژوئن 3rd, 2007|چنین کنند بزرگان|٪ نظرات

برش دیگری از متن قصه‌های من و بابام و ترجمه شاملو

When my old man got up earlier than usual and left the house, he did not say where he was going, and Ma was so busy getting ready to do the washing she did not think to ask him."Can't I go, Pa?" I asked him. I ran down the street beside the cart, holding on to the sideboard and begging to go along. "Please let me go, Pa." I said."Not [...]

توسط | آوریل 14th, 2007|چنین کنند بزرگان|٪ نظرات

برشی از بیلی باتگیت؛ دو ترجمه

حالا از این غفلت شدیدا احساس گناه می‌کردم. انگار مادر با بیرون آمدن از آن فضای تنگ شکفته است. در آرامش پارک سبز نشست. گناه من بود که با مزخرفاتی که مردم راجع به او و خانواده اش می‌گفتند به غربت افتاده بود، زن دیوانه‌ای که پسر ناخلفی بزرگ کرده بود، و این همه بغضی شد که راه گلویم را بست.گفتم، «ماما، پول کافی برای جا به جا شدن داریم. [...]

آیا شاملو مترجم بدی‌ست؟ [۴]

یا تو، ای صبح، خطا کردی و زودسربرآورده‌ای از خواب امروزیا که این دخترک ِ سطل به دستمی‌رود دیر پی آب امروز...عاشق چشم به راهمی‌جهد بی‌تاب بر پشت سمنداز پی دختر می‌تازد اسبتا چه گیرد به کمند...می‌گذاری دخترکه کنم اسبم رامن از این جو سیراب؟سطل را بگذار، ای ماه تمامجان عطشان مرا دریاب!دن آرام/ کتاب اول/ ترجمه احمد شاملو از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که این از آن مواردی [...]

توسط | نوامبر 21st, 2006|چنین کنند بزرگان, درباره ترجمه|٪ نظرات

برشی از متن قصه‌های من و بابام و ترجمه شاملو

 "But Ma told us to find Handsome," I said. "We'd better go look for him, anyway. You know Ma. She'll be as mad as all get-out if we don't find him and take him back home." "Looking for a pesky darkey can wait," he said, getting a good grip on my arm and trying to pull my fist out of my pocket. "I know what I'm talking about , son, when [...]

توسط | نوامبر 6th, 2006|چنین کنند بزرگان|٪ نظرات
بارگزاری پست های بیشتر