Archive for the ‘چنین کنند بزرگان’ Category

فاجعه در نحو زبان در ترجمه‌ها و تالیف‌های جدید

دایره واژگان ما مدام دارد محدودتر می‌شود. مدام ناتوانی فارسی خودمان را گردن زبان فارسی می‌اندازیم. امکانات زبان فارسی را دائما فراموش می‌کنیم. الان شما تک‌وتوک مترجمانی را می‌بینید که وقتی کارشان را می‌خوانیم شگفت‌زده شویم و با خود فکر کنیم که: عجب! این کلمه هم بوده است. عجب گردی روی آن نشسته بوده.

نمی‌گویم که همه مثل بیهقی بنویسند یا سجع به کار ببرند. ولی فکر کنند که این کلمه چه خلاصه و چه گویاست؛ ولی همه فراموش کرده‌ایم. این موضوع هنگامی میسر می‌شود که انس با زبان فارسی وجود داشته باشد.

در شماره از فصلنامه سینما ادبیات (شماره ۱۵، زمستان ۸۶) گفت‌وگویی خواندنی با خانم فرزانه طاهری چاپ شده که اینها بخشی از آن است. در جای دیگری از این گفت‌وگو، خانم طاهری چنین گفته:

شما باید هشیاری زبان را در خواننده‌های خود ایجاد کنید که اگر مثلا سه تا ترجمه ز یک اثر وارد بازار شد، بداند کدام را تهیه کند.

و در جایی دیگر:

وابستگی‌ها به زبان مقصد بیشتر شده و این به ضرر زبان فارسی تمام شده است…شما ساختارهای زبانی را می‌بینید که شکل درستی ندارد. البته مثلا در مورد هدایت هم این مساله را می‌بینید. در آن زمان، هدایت به دلیل نوبودن آشنایی‌اش با آن فضا، تحت تاثیر آن قرار می‌گیرد. ولی الان دایره واژگان محدودی را می‌بینید که بخشی از آن، وارد ترجمه شدهاست. اینها نمی‌روند نثر کهن بخوانند. حتا شاهرخ مسکوب یا سعید نفیسی بخوانند. غنای واژگانی را از دست داده‌اند. الان نقش مترجمان به همین دلیل خیلی حساس شده است. برای اینکه شما مثلا مترجمی مثل عبدالله کوثری می‌بینید که انس عمیق‌اش با زبان و شعر فارسی در ترجمه‌ها مشخص است. ممکن است کتاب‌اش را بردارم و با اصل اثر مقایسه کنم و ببینم این قدر شاعرانه نبوده ولی وقتی فارغ از دید تطبیقی نگاهش می‌کنم، غنای واژگان و تعابیر تحسین‌برانگیز است. شما حتا در ساخت واژگان آن‌قدر شاهد فاجعه نیستید که در نحو زبان شاهدش هستید. گاهی در داستان‌های فارسی عباراتی غلط و حتا مبتذل می‌بینید که در تلویزیون می‌شنوید. این فاجعه است.

××

در همین شماره از سینما ادبیات گفت‌وگوهایی با رضاسیدحسینی و عبدالله کوثری (درباب گفت‌وگو در کاتدرال) هم چاپ شده به علاوه‌ی یادداشتی از لیلی گلستان و محمود حسینی‌زاد در باب ترجمه ادبی.

 

پروفسور باانصاف

چطور شد که با پوپر آشنا شدید؟

وقتی جامعه باز و دشمنان آن را خواندم شیفته پوپر شدم. حدود ۲۱ سالم بود که به خودم این جسارت را دادم و به او زنگ زدم و گفتم من شیفته آثار شما شدم و از شما می‌خواهم که به من اجازه بدهید این کتاب را به فارسی ترجمه کنم. او از من پرسید مگر چند سالت است؟ گفتم بیست و یک سال. گفت ترجمه این کتاب خیلی زحمت می‌خواهد و تو باید عمرت را صرف این کار کنی و من گفتم اشکال ندارد؛ من شیفته این اثر شده‌ام. گفت بسیار خوب. احساسم می‌گوید که می‌توانی از پس آن بر بیایی.

از همان جا با او نامه نگاریتان را آغاز کردید؟

بله. بعد از آن بود که با او وارد یک نامه نگاری طولانی شدم و یک دوستی عمیق بین ما به وجود آمد و چندین بار هم نشست‌هایی داشتیم. بعد از آن یک نفر دیگر هم از ایران خواستار ترجمه آن شد. پوپر فصلی از این ترجمه را برای من فرستاد که آیا آن را تایید می‌کنم یا نه و من بعد از خواندن آن بسیار بسیار منتاثر شدم.

چرا؟

چون خیلی ترجمه بدی بود. به قدری وحشتناک بود که اصلا جز تاثر نتیجه ای برای من نداشت.

شما ترجمه عزت الله فولادوند را دیدهاید؟

بله. بله. ترجمه عزت الله فولادوند تنها ترجمه معتبر و اساسی است که بر آثار پوپر به زبان فارسی وجود دارد. شاید به خاطر همین ترجمه هم بود که من علی رغم آنکه ۷۰ تا ۸۰ درصد کتاب را ترجمه کرده بودم تمام دستنوشته‌هایم را ریختم دور.

ریخیتد دور؟

بله.

چرا؟

برای اینکه عزت الله فولادوند حرف اول و آخر را زده بود و به قدری امانتداری را رعایت کرده بود که گاه حتی از خود متن اصلی هم بهتر بود. [+]

بخشی از گفت و گو با پروفسور هرمز مه منش،، جراح قلب و معاون دپارتمان جراحی قلب و عروق دانشگاه مونیخ

 

بزرگ‌ترین اتفاق

زندگی من آن قدر خالی‌ست که کلمات در آن بزرگ‌ترین اتفاق هستند.

گوستاو فلوبر

 

از دن آرام

برگ‌های نوک تیز گندم سبز از زمین نیش کشیده‌ی ساقه‌ها قد می‌کشد و تا یک ماه و نیم دیگر می‌تواند هر زاغچه‌ی فراری را درست و حسابی پناه بدهد. شیره‌ی خاک را می‌مکد و سمبله می‌بندد. بعد سمبله را گرده‌ی زرینی می‌پوشاند و دانه‌ها از شیرِ خوش‌عطر لب‌شیرینی باد می‌کند. دهقان به استپ می‌آید اما تو دلش شادی چندانی احساس نمی‌کند: یکهو می‌بینی یک گله چارپا که معلوم نیست از کدام گوری پیداش شده آمده افتاده به جان کشمان همه جا را لگدمال کرده حساب سمبله‌های سنگین را رسیده… هر جا که گله بگذرد جز ساقه پامال شده چیزی باقی نمی‌گذارد… منظره‌ی وحشیانه‌ی ملال انگیزی است.

سر آکسینیا هم درست همین بلا آمد: گریشا با آن چکمه‌های سنگین چرم خام‌اش احساسی را که با گل‌های طلایی شکفته بود لگدمال کرد. چیزی جز خاکستر باقی نماند و همه چیز به لجن کشیده شد.

بگذاریم این دن آرام را پس  دستمان، کنار تختمان، توی کیفمان (البته سنگین است) و انگار بخواهیم با آن فال بگیریم صفحه‌ای از آن را باز کنیم و بنا کنیم به خواندن. کلی چیز آموزنده است که خودش را در اختیار ما می‌گذارد: کلی واژه و عبارت و اصطلاح. نه از آنها که ناچارمان کند به فرهنگ لغت رجوع کنیم.(البته نه اینکه اصلا نداشته باشد.)  از آنها که شاید بارها و بارها شنیدهایم - از مادربزرگمان، یا مغازه‌دار سرکوچه‌مان، یا چه می‌دانم آدم‌های توی کوچه و خیابان- و بی‌اعتنا رد شده‌ایم؛  و حالا می‌بینیم که همین واژه‌ها یا اصطلاح‌ها چقدر جان می‌دهد به جمله و چقدر حق مطلب را بهتر ادا می کند. و می‌توانیم در نوشته‌ها و ترجمه‌هامان از آنها بهره ببریم. روحت شاد احمد شاملو.

-

پنج شمبه صبح دو ساعت به آفتاب مانده ایلی‌نیچ‌نا داریا را بیدار کرد که: پاشو اجاق را روشن کن.

داریا یک تا پیرهن دوید طرف آتش‌دان کورمال کورمال رو تاقچه پی کبریت گشت و آتش را گیراند. پترو با سروموی ژولیده گفت: دست بجمبان ناشتایی را حاضر کن. سیگاری روشن کرد و به سرفه افتاد.

چراغ مطبخ را روشن کردند. داریا هم نشست به تعمیر تور. مادر پیر که گهواره‌ی بچه را می‌جمباند غرغرکنان گفت: پیری! تو هم هر دفعه یک چیز نو به نو از خودت در میاری‌ها. الان وقت خواب است. نفت روزبه روز گران می‌شود و تو عین خیالت نیست. آخر این وقت شب هم موقع ماهی‌گیری است که بی‌خودی نفت چراغ را حرام می‌کنی؟ این دیگر چه بلایی است که به جان‌تان افتاده؟ می‌خواهید دستی دستی خودتان را به غرق بدهید؟… وای! چه برقی زد، خدا!… یا عیسام مسیح! یا ملکه‌ی آسمان‌ها!

مطبخ یک لحظه به رنگ آبی  کورکننده‌ای درآمد و، سکوت!… 

 

دو ترجمه از یک ترانه

۱

همه عشق و اندوه مرا بار کن

دارم می‌رم و آهسته می‌خونم

رختخوابم رو آماده کن، چراغ رو روشن کن

دارم می‌آم،

امشب دیروقت

بای بای بلک برد.

*

آن که دوستش دارم از آن دیگری است. ترانه‌های لطیفش برای دیگران است.

بیلی باتگیت/ نجف دریابندری/ انتشارات طرح نو

**

۲

دلواپسی‌ها و اندوه‌هایم را کوله کن

که اکنون می‌روم

با آوازی حزین،

بدرود پرنده سیاه.

بسترم را آماده کن، چراغ بگذار بر سر راه

خواهم آمد امشب

اما دیرگاه

بدرود پرنده سیاه.

*

محبوب من دلباخته‌ی دیگری است. آوازهای دلنشینش را برای او می‌خواند.

بیلی بتگیت/ بهزاد برکت/ نشر قطره

 

**

You really had me going, baby, but now I’m gone

این هم بخشی از یک آهنگ کانتری است در رمانی که در دست دارم که در کافه‌ای پخش می‌شود.

ترانه‌ها را چگونه باید ترجمه کرد؟ آهنگین؟ موزون؟ با لحن ادبی یا عامیانه؟

 

افسوس

متاسفم که وقت عبدالله کوثری را گرفتند. در همه لحظه‌هایی که در حال پاسخ به آدمهایی - به قول خودش- بی‌نام و نشان بوده، از ترجمه‌ی کتاب جدیدش باز مانده.

-

پ.ن: نقدهای مستدل و مرتبط با پاسخ آقای کوثری را برای خوابگرد فرستادم.

 

برش دیگری از متن قصه‌های من و بابام و ترجمه شاملو

When my old man got up earlier than usual and left the house, he did not say where he was going, and Ma was so busy getting ready to do the washing she did not think to ask him.

"Can’t I go, Pa?" I asked him. I ran down the street beside the cart, holding on to the sideboard and begging to go along. "Please let me go, Pa." I said.

"Not now son," he said… "If I need you later, I’ll send for you."

باباجانم که آن روز صبح زودتر از همیشه بیدار شده بود، بدون اینکه بگوید کجا می‌رود گذاشت از خانه رفت. و مامانم هم چنان سرش به کار رختشوییش گرم بود که یادش رفت ازش بپرسد.

من همان طور که به بدنه ارابه چسبیده بودم و تو کوچه کنار ارابه سگ دو می‌زدم و التماس و درخواست می‌کردم گفتم : باباجون! من هم می‌تونم بات بیام؟ تو رو به خدا، باباجون، منم همرات ببر!

- حالا نمی شه بچه! بعد اگه دیدم به وجودت احتیاجی هست می‌فرستم دنبالت.

**

[مادام سینگر چند ساعت بعد سر می‌رسد و نزد مادره می‌رود:]

*

"Now Martha,"…

Mrs.Singer said, leaning over and putting her hands on the edge of the tub ."I’m not a gossip, and I don’t want you to think I’m anything like one. But I thought you would want to hear the truth."

"What is it?" Ma asked.

"Mr. Stroup is out at that Mrs. Weatherbee’s this very minute," she said quickly. "And that’s not all, either. He’s been out there at her house all day long, too. Just him and her!"

"How do you know that?" Ma asked, straightened up.

"I passed there and saw him with her with my own eyes, Martha," Mrs. Singer said. "I decided right then and there that it was my duty to tell you."

مادام سینگر که خم شده دست‌هایش را دو طرف تشت گذاشته بود گفت:

- مارتا دلم نمی‌خواد منو یک خاله‌زنک خبرکش حساب کنی اما پیش خودم فکر کردم شاید ترجیح می‌دی که حقیقتو بدونی.

مامان پرسید: - مگه چی شده؟

خانم سینگر با عجله گفت: - آقای استروپ همین الان بر دل خانم وه در بی نشسته. تازه هنوز کجاشو دیدی! آقای استروپ از کله سحر رفته اون جا: تو خونه یارو!… دوتایی‌شون تک و تنها: فقط آقای استروپ و اون زنیکه!

مامان خودش را راست کرد و پرسید: - تو اینو از کجا می‌دونی؟

- من از جلو خونه ش رد می‌شدم و هر دو تاشونو با جفت چشای خودم دیدم… البته وظیفه‌م بود که بیام خبرت کنم.

بخشی از ترجمه شاملو از قصه‌های من و بابام/ صفحه ۵۳/ انتشارات نگاه/ ۱۳۸۳

**

پ.ن: نمونه‌های دیگر مقابله و ترجمه‌های خوب و بد: چنین ترجمه کنند بزرگان