Archive for the ‘چنین کنند بزرگان’ Category
به یاد رضاسیدحسینی
Posted in چنین کنند بزرگان on ۰۲/۱۳/۱۳۸۸ ۰۷:۴۱ ب.ظ by مدیررضاسیدحسینی فوت کرد. خیلی خیلی مرد نازنینی بود.
-
یک جملهاش هیچ وقت از یادم نمیرود:
در ترجمه اگر یک درصد به چیزی شک کردید بدانید که شکتان ۹۹ درصد بجاست. برای ترجمهی همنام رفتم پیشش و سوالهای فرانسویام را از کردم- ضبط اعلام، غذاها و جاها و شرابها.
همیشه کنج دیوار اتاقش در سروش، نشسته بود پشت میزش و قهوهای هم جلوش، با لاروس چند جلدی. چند نسل آدم ادبیاتی و مترجم مدیون اویند. چنان که عبدالله کوثری میگوید مکتبهای ادبیاش را در نوجوانی خوانده.
خوشحالم که مکتبهای ادبیاش را برایم هدیه اورد و امضا کرد و این کتاب نزدم یادگاری منحصربفرد خواهد بود.
-
یک بار هم قرار بود با ماشینم برسانمش اما نزدیک میدان محسنی ماشینم جوش آورد، من دستپاچه و ناراحت خواستم تاکسی بگیرم ولی او نپذیرفت، پیاده شد و عصازنان راهش را گرفت و رفت. و من همیشه او را با همین تصویر به یاد خواهم داشت.
goodreads خوانی
Posted in اخبار کتاب ها, درباره خوبی خدا, درباره درمیان گمشدگان, چنین کنند بزرگان on ۱۱/۲۲/۱۳۸۷ ۰۶:۲۹ ب.ظ by مدیرچرا از خوبی خدا سه تا صفحه در Goodreads درست شده؟ این و این و این. در هر کدام هم خوانندهها دربارهی این مجموعه داستان حرف زدهاند. شده حکایت عنب و انگور و … ولی نظرها خواندنی است. یکی گفته بهترین داستان مجموعه جهنم بهشت لاهیری است یکی گفته فقط از جهنم بهشت لاهیری خوشم نیامد. یکی گفته فقط خود داستان خوبی خدا را دوست داشتم یکی گفته فقط خود داستان خوبی خدا را دوست نداشتم. از یک ستاره امتیاز هم دادهاند تا پنج ستاره.
خوشم میآید!
در صفحهی کتاب در میان گمشدگان نوشته دن چاون هم یکی نظر داده:
in ketab kheili haalamo bad kard, na inke ketabe badi bashe,etefaghan az ye jahati fogholade bood ama tamame chizhayi ke mano azab mide, makhsoosan too zendegiye khanevadegi, toosh jam bood, oon khashm va dar eyne haal delsoozi ke be kasi(masalan maman babat) dari va too in jam’e azdaad khafe mishi
va dar kenare inha, koshandegiye roozmaregi…
یک سایتی راه انداخته بودند که پینگلیش را فارسی میکند. چی بود آدرسش؟ behnevis.com
–
این هم مطلبی و مجموعه عکس کهنه و نوِ منحصربهفردی در قالب Flash از مترجم مستطاب، نجف دریابندری کبیر. بخوانید و تماشا کنید. کلا این سایت جدید آنلاین سایت خوبی است.
خاطرات فرزند چارلز دیکنز از پدرش
Posted in چاپشده در مطبوعات, چنین کنند بزرگان on ۰۵/۱۶/۱۳۸۷ ۰۴:۴۷ ب.ظ by مدیرقدم زدن با او در خیابانهای لندن کشف و شهود بود: مثل قدمزدن اشراف. همچنان که راه میرفت، مردم از همهی طبقهها و اصناف، کلاه از سر بر میداشتند و سلامش میکردند. یکی از این موقعیتها را، بهخصوص، خوب به یاد دارم. توی باغوحش بودیم، و من و پدرم داشتیم از پیادهرو ِ باریکی میگذشتیم وقتی کمی دورتر از ما، آقا و خانمی به طرف ما میآمدند و دخترکی زیبا و قبراق، چهارده- پانزده ساله، جلوتر از آنها میدوید. دخترک ناگهان چشمش به پدرم افتاد. دوان دوان برگشت طرف مادرش و با خوشحالی فریاد زد: «وای، مامی! مامی! این چارلز دیکنز است!» پدر که همه چیز را دیده و شنیده بود به طرزی غریب شرمگین شد، ولی خوشایندش هم بود، عمیقا خوشایندش بود. صحنهای زیبا بود.
این صحنهها دائما تکرار میشد. از این استقبال عمومی بدش نمیآمد، لذت میبرد. ولی هیچوقت باعث نشد ضایع و تباه شود. و تا پایان عمر،همچنان معتدل و متعادل ماند و مصون از فخرفروشی و کبر.
–
متن کامل خاطرات فرزند دیکنز از پدرش با ترجمهی من در شهروند امروز این هفته (شماره ۵۷) منتشر شده.
—
به مناسبت مرگ سولژنستین

الکساندر سولژنستین! دوستت داشتم؛ بیش از هر چیز بهخاطر رمان بخش سرطان۱ .
سالها پیش خوانده بودمت و خیلی تاثیر گذاشتی. مدتی از مرگت میگذرد و من نتوانستم چیزی برایت بنویسم. اما بسیار افسوس خوردم. اگر به روح اعتقاد داری، روحت شاد.
۱- بخش سرطان/ الکساندر سولژنستین/ سعدالله علیزاده/ انتشارات امیرکبیر/ ۱۳۶۲
از ترجمه ابراهیم یونسی از توماس هاردی، نویسنده محبوب من
Posted in چنین کنند بزرگان on ۰۳/۲۵/۱۳۸۷ ۰۹:۴۱ ب.ظ by مدیر 
"They’ve just been saying down in barton that your father brings his young wife home from Anglebury tomorrow," the woman observed. "I shall want to send you for a few things to market, and you’ll be pretty sure to meet ‘em."
"Yes, mother," said the boy. "Is father married, then?"
"Yes… You can give her a look, and tell me what she’s like, if you do see her."
"Yes, mother."
"If she’s dark or fair, and if she’s tall- as tall as I. And if she seems like a woman who has ever worked for a living, or one that hasbeen always well off, and has never done anything, and shows marks of the lady on her, as I expect she do."
–

زن گفت: «تو حیاط گاوداری داشتند میگفتند که بابات فردا زن جوونش رو از انگلبری میآره خونه. میخوام بفرستمت بازار یک چیزهائی بخری، حتما اونها رو هم میبینی.»
پسربچه گفت:«باشه، مادر. پس بابا زن گرفته؟»
«آره… اگه دیدیش، یک نگاه بهش بنداز، بهم بگو چه شکلیه.»
«باشه، مادر.»
«سبزهست یا بوره. بلندبالاست- قد من هست یا نه. قیافهش قیافهی زنیئه که کارکرده یا، اون طوری که من حدس میزنم، خورده و خوابیده و دست به سیاه و سفید نزده و از اون خانمخانم هاست.»
—————————
The next evening, while the sun was yet bright, a handsome new gag, with a lemon-coloured body, and red wheels, was spinning westward along the level highway at the heels of a powerful mare.The driver was a yeoman in the prime of life, cleanly shaven like an actor, his face being toned to that bluish-vermillion hue which so often graces a thriviung farmer’s features when returning home after successful dealings in the town.
ــ
غروب روز بعد، هنگامی که خورشید هنوز در آسمان بود، درشکهی تکاسپهی نو و زیبائی، که بدنهاش لیمویی و چرخهایش قرمز بود، در پسِ مادیانی نیرومند، شاهراه هموار را موجزنان به سوی غرب درمینوردید. راننده کشاورزی بود در بهار عمر، با صورتی پاکتراش چون صورت هنرپیشهها، و رنگ رخساری از آن رنگهای شنگرفی آبی که اغلب جلوهی چهرهی مزرعهداران کامیابی است که از معامله در بازار شهر موفق به خانه بازمیروند.
ــ
Beside him sat a woman, many years his junior- almost, indeed, a girl. Her face too was fresh in colour, but it was of a totally different quality- soft and evanescent, like the light under a heap of rose-petals.
ـ
در کنارش زنی نشسته بود که سالهای بسیار از او کوچکتر بود- در واقع تقریبا دختربچهای بود. چهرهی او نیز تروتازه و پرآب و رنگ بود، اما آب و رنگی کاملا از قماشی دیگر- ملایم و ناپایدار، چون نوری در زیر تودهئی گلبرگ گل سرخ.
دست تکیده/ تاماس هاردی/ ابراهیم یونسی/نشر تجربه/چاپ اول/ ۱۳۷۶
نادر ابراهیمی… با آن همه امید
Posted in چنین کنند بزرگان on ۰۳/۲۰/۱۳۸۷ ۱۲:۵۹ ب.ظ by مدیر- خواندی؟
- چی را؟
- خبر کشته شدن ابراهیمی را.
- کدام ابراهیمی؟
- نادر، نادر ابراهیمی…
- نه… شوخی میکنی.
- شوخی نمیکنم. تصادف کرد.
- نه… باور نمیکنم. باور نمیکنم.
- من هم همین طور. هنوز جلوی چشم من است؛ با آن قد بلند… آن خندهها، شوخیها، نشاط… و آن… آن… آن همه امید…
- …
- …
- دیشب، آه خدای من! من دیشب تا صبح گریه میکردم.
- ولی من هنوز هم باور نمیکنم.
- حق داری. هر کس او را میشناخت، برایش ممکن نیست که باور کند… خیلی خوب مینوشت… نه؟
- بله… اما…
- اما ندارد. او واقعا خوب مینوشت.
- قبول دارم؛ ولی اگر احساسات را کنار بگذاریم، باید قبول کرد که دیگر، مثل گذشته، با حساب نمینوشت. میدانی؟ کمکم فراموش کرده بود که چرا مینویسد، و برای چه کسانی مینویسد. فقط فکرش این بود که کتابهای بیشتری داشته باشد، و مقالههای بیشتری، قصه های بیشتر… و شهرت بیشتری به هم بزند. و، متاسفانه، پول در بیاورد.
- من قبول ندارم.
- بعدها میفهمی. توی روزگار ما، یکدنده و سرسخت ماندن خیلی مشکل است- خیلی…
- ولی ممکن است.
×
و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که:
«ای انسان!
چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخی نگفتی؟
اینک، غروب
اینک، خواب
و اینک خاک!»

نادر ابراهیمی- ۹/۷/۱۳۵۰
تضادهای درونی/ چاپ سوم/ انتشارات روزبهان
