چنین کنند بزرگان

/چنین کنند بزرگان

داشتن و نداشتن

یادداشتی در باب تفاوت میان نسل جدید و قدیم مترجمان ایرانی الف- ما چه داریم که آنها نداشتند؟   ما گوگل داریم کافی است به هر کلمه‌ای که در متنت بر می‌خوری، جست‌وجویی مختصر در اینترنت کنی تا ته و توی آن را در آوری. از ریشه‌ی آن کلمه بگیر تا موارد مصرفش در زبان روزمره تا عکسش از زاویه‌های مختلف. در متن‌های تازه‌تر شاید به کلمات عامیانه‌ای بر بخوری [...]

توسط | نوامبر 17th, 2009|چنین کنند بزرگان, درباره ترجمه|٪ نظرات

به یاد رضاسیدحسینی

رضاسیدحسینی فوت کرد. خیلی خیلی مرد نازنینی بود. - یک جمله‌اش هیچ وقت از یادم نمی‌رود: در ترجمه اگر یک درصد به چیزی شک کردید بدانید که شک‌تان 99 درصد بجاست. برای ترجمه‌ی همنام رفتم پیشش و سوال‌های فرانسوی‌ام را از کردم- ضبط اعلام، غذاها و جاها و شراب‌ها. همیشه کنج دیوار اتاقش در سروش، نشسته بود پشت میزش و قهوه‌ای هم جلوش، با لاروس چند جلدی. چند نسل آدم [...]

توسط | می 3rd, 2009|چنین کنند بزرگان|٪ نظرات

goodreads خوانی

چرا از خوبی خدا سه تا صفحه در Goodreads درست شده؟ این و این و این. در هر کدام هم خواننده‌ها درباره‌ی این مجموعه داستان حرف زده‌اند. شده حکایت عنب و انگور و ... ولی نظرها خواندنی است. یکی گفته بهترین داستان مجموعه جهنم بهشت لاهیری است یکی گفته فقط از جهنم بهشت لاهیری خوشم نیامد. یکی گفته فقط خود داستان خوبی خدا را دوست داشتم یکی گفته فقط خود داستان خوبی [...]

خاطرات فرزند چارلز دیکنز از پدرش

قدم زدن با او در خیابان‌های لندن کشف و شهود بود: مثل قدم‌زدن اشراف. همچنان که راه می‌رفت، مردم از همه‌ی طبقه‌ها و اصناف، کلاه از سر بر می‌داشتند و سلامش می‌کردند. یکی از این موقعیت‌ها را، به‌خصوص، خوب به یاد دارم. توی باغ‌وحش بودیم، و من و پدرم داشتیم از پیاده‌رو ِ باریکی می‌گذشتیم وقتی کمی دورتر از ما، آقا و خانمی به طرف ما می‌آمدند و دخترکی زیبا [...]

توسط | آگوست 6th, 2008|چاپ‌شده در مطبوعات, چنین کنند بزرگان|دیدگاه‌ها برای خاطرات فرزند چارلز دیکنز از پدرش بسته هستند

از ترجمه ابراهیم یونسی از توماس هاردی، نویسنده محبوب من

  "They've just been saying down in barton that your father brings his young wife home from Anglebury tomorrow," the woman observed. "I shall want to send you for a few things to market, and you'll be pretty sure to meet 'em.""Yes, mother," said the boy. "Is father married, then?""Yes... You can give her a look, and tell me what she's like, if you do see her.""Yes, mother.""If she's dark or [...]

توسط | ژوئن 14th, 2008|چنین کنند بزرگان|٪ نظرات
بارگزاری پست های بیشتر