Archive for the ‘چنین کنند بزرگان’ Category

یک نظر

امروز دیدم ذیل مطلب نجف‌خوانی، دوستی نظر داده:

ببخشید دوست عزیز
فکر نمی کنید بعضی از این کارهای شما یک نوع بیعدالتی است؟ الان مترجمان زیادی هستند که هم انگلیسیشون بهتر از دریابندری است و هم فارسی را لااقل
در او [؟]زیبا می نویسند. شما هم مثل اکثر مردم فکر می کنید که هر کس پیرتر بود بهتر ترجمه می کند. برای همین است که دائم تو این سایتتون از چند نفر مترجم مسن تعریف و تمجید می کنید و حتی کارهای نازلشان را به عرش اعلا می برید. همین کارهای امثال شما باعث شده است که تا مترجمی به سن ۶۰ نرسد زیاد تحویلش نگیرند. یکی از کتابهای خود شما را اخیرا یکی از مترجمان نسبتا قدیمی ترجمه مجدد کرد و به خاطر همین نوع تبلیغات و توهمات ناشی از آن واقعا ترجمه شما را تحت الشعاع قرار داد. کاری کرده اید که این آقایان مسن تعریف شنیدن را حق مسلم و انحصاری خود می دانند.

با حرفش درباره نجف موافق نیستم. با بقیه‌اش چطور؟

  • Share/Bookmark
 

درباره نجف دریابندری انشا بنویسید

ما از آقای دریابندری درس‌های زیادی یاد می‌‌گیریم. آقای دریابندری خیلی باسواد است. آقای دریابندری خیلی چیزهای زیاد می‌داند. او چندتا کتاب داستان خیلی قشنگ برای ما ترجمه  کرده که در دنیا خیلی مهم هستند. آقای دریابندری نویسنده‌های خیلی معروف را به ما معرفی کرده است. بعضی از این نویسنده‌های کله‌بزرگ مال قدیم‌ها هستند مثل آقای مارک تواین، بعضی از آنها یک خرده جدیدترند مثل آقای همینگوی، بعضی از آنها هم الان زنده‌اند مثل آقای ایشی گورو و آقای دکتروف.

آقای دریابندری خیلی قشنگ ترجمه می‌کند. آدم وقتی ترجمه‌های ایشان را می‌خواند خیلی کیف می‌کند. آقای دریابندری در اول کتاب‌هایش به ما می‌گوید که می‌خواهد کتاب چه کسی را ترجمه کند و چرا آن کتاب مهم است. ما از آقای دریابندری یاد گرفتیم که خیلی قشنگ و مرتب بنویسیم و حرف‌های قلنبه‌سلنبه نزنیم. آقای دریابندری آدم شوخ‌ای هم هست. او در کتاب “یک گفت و گو” درباره ویرایش حرف‌های خیلی بامزه‌ای می‌زند. آقای دریابندری زبان مادری ما را که فارسی است خیلی دوست دارد و کاری می‌کند که خودمان هم این زبان را دوست داشته باشیم چون که بلد است چطوری قشنگی‌های آن را نشانمان بدهد.

آقای دریابندری یک کتاب آشپزی خیلی کلفت هم نوشته. او در این کتاب، آشپزی را خیلی قشنگ به آدم یاد می‌دهد. مادر ما یک بار که می‌خواست از روی این کتاب غذا درست کند، آن قدر آقای دریابندری قشنگ و بامزه نوشته بود، مادر ما حواسش پرت شد و ظهر که شد، همه ما گشنه ماندیم.

آقای دریابندری یک کتاب بامزه هم دارد که اسمش “چنین کنند بزرگان” است. ما وقتی که آن را خواندیم با خیلی از آدم های معروف تاریخ آشنا شدیم ولی اصلن ِ اصلا هم حوصله‌مان سر نرفت چون که خیلی بانمک نوشته بود.

ما هر وقت که می‌خواهیم برای کسی کادو بخریم می‌رویم به کتابفروشی محل و از کتاب‌های آقای دریابندری کادو می‌خریم. آقای دریابندری برای همه جور آدم کتاب دارد. اگر برای بچه‌ها بخواهیم کادو بگیریم، “ماجراهای هاکلبری فین” می‌خریم. برای آدم‌هایی که خیلی فکرروشن‌اند، “تاریخ فلسفه غرب”‌ می‌خریم. اگر خیلی هنری و موبلند باشند “وداع با اسلحه و بازمانده روز” می‌خریم. برای مامان‌ها “کتاب مستطاب آشپزی” می‌خریم. فقط نمی‌دانیم چرا ترجمه‌ی داستان‌های کوتاه آقای همینگوی را پیش خودش نگه داشته و چاپش نمی‌کند.

ما با پول تو جیبی خودمان همه‌ی کتاب‌های آقای دریابندری را برای خودمان خریده‌ایم. حتا کتاب‌هاییش را که از زمان تاقوت چاپ نشده، از آدم‌های توی زیرزمین‌ها خریده‌ایم.

ولی عقلمان به بعضی از کتاب‌های فلسفی‌‌ملسفی‌اش هنوز قد نمی‌دهد. گذاشته‌ایم وقتی بزرگ‌تر شدیم بخوانیم.

ما آقای دریابندری را خیلی دوست داریم.

پایان

امضا:‌ امیرمحدی هقیقت


  • Share/Bookmark
 

ممیزی و سانسور

The books that the world calls immoral are the books that show the world its own shame.

کتاب‌هایی که دنیا “غیراخلاقی” می‌نامد، کتاب‌هایی‌‌ هستند که رسوایی‌های دنیا را به خودش نشان می‌دهند.

اسکار وایلد

آیا ممیزی و سانسور کتاب خدمت به جامعه است یا خیانت؟

ـــــ

پ.ن: به جای رسوایی می‌توان از این تعبیرها نیز استفاده کرد: چیزهای مایه شرم و ننگ و سرافکندگی و …

پ.ن: سعی خواهم کرد ترجمه‌ی بخش بعدی داستان یادداشت‌هایی از یک خانم در ضیافت شام را تا شب بگذارم.

  • Share/Bookmark
 

My obituary

آقامون سلینجر درگذشت.

  • Share/Bookmark
 

نجف‌خوانی

فصل هفتاد و ششم: پاستا

کلمه‌ی پاستا در زبان ایتالیایی یعنی خمیر، و منظور از خمیر همان چیزی است که ما آن را رشته می‌نامیم. چنین معروف است که پاستا به دست مارکوپولوی جهانگرد از چین به ایتالیا رفته و در آنجا بومی شده است، ولی ظاهرا تحقیقات تاریخی این حدس را تایید نمی‌کند.

از دو رساله‌ی آشپزی که از دوره‌ی صفوی به جا مانده است چنین بر می‌آید که در آن زمان در ایران رشته بسیار بیشتر از امروز خورده می‌شده و انواع رشته به اشکالِ گوناگون پاستای امروزی شباهت زیادی داشته است و هر کدام به نام خاصی نامیده می‌شده‌اند. برای نمونه بند قبا قابل قیاس بوده است با لازانیا، کلاف یا کلافه با ورمیشل، و مفتول یا مفتولی با اسپاگتی. پاستای رنگ‌وارنگی در یک بسته به بازار می‌آمده که رشته‌ی چاررنگ نام داشته و رشته‌ی نازک را به شکل بدیعی می‌پیچیده‌اند که زلف یار نام داشته است. پولانی به شکل سکه و سنگریزه یا سرانگشتی تیله‌های ریز خمیر بوده است که با سرانگشت دست‌ها آن را گرد می‌کرده‌اند. جوَک را به شکل دانه‌ی جو درست می‌کرده‌اند، که نظیر آن را در پاستای امروزی می‌بینیم. گل انار هم تکه‌ی خمیر نازکی بوده که گوشه‌هایش را بالا می‌آورده‌اند تا به شکل گل درآید….

پاستا پای ثابت غذای ایتالیایی است و درواقع جانشین نان فرانسوی و سیب زمینی آلمانی و نان یا چلو ایرانی می‌شود.

کتاب مستطاب آشپزی/ نجف دریابندری/ نشر کارنامه

«»

توضیح من:

اغلب در پاسخ به این سوال که: «آشپزی بلدی؟» می‌گویم «آشپزی بلد نیستم اما کتاب مستطاب آشپزی را دارم.» البته جمله‌ی اول را معمولا توی دلم می‌گویم.

کتاب مستطاب آشپزی مصداق «کار نیکوکردن از پر کردن است» است! کاری ایده‌الیستی که نشان از ذوق و نبوغ سرشار نجف دریابندری دارد. آثار این مرد به ما این نکته را می‌آموزد که: هر چه می‌کنی درست بکن. خواه ترجمه‌ی فاکنر باشد خواه نوشتن پخت لوبیاپلو. من در ترجمه‌ی همنام و مترجم دردها و خاک غریب چند بار از تعبیرهای این کتاب بهره بردم. به خصوص که در انتهای جلد دوم فرهنگ واژه‌ها و اصطلاح‌های آشپزی دارد که بسیار خواندنی و آموزنده است. خیلی از این واژه‌ها و تعبیرها را آخرین بار از مادربزرگ‌هامان شنیده‌ایم و چه بسا مدت‌هاست از یاد برده‌ایم.

کتاب مستطاب به یمن برکات دولت فرهنگ‌پرور و فرهنگ دولتی ما همچون سایر اقلام خوراکی (!) روزبه روز و چاپ به چاپ گران و گران‌تر می‌شود و در یک کلام: امروز خریدنش به از فرداست.

کتاب مستطاب ظرایف فراوانی دارد که در نگاه اول به چشم نمی‌آید. صرف نظر از نثر شیرین و پرمایه‌ی نویسنده و غنا و جامعیت مطالب، خواننده‌ی تیزبین در اثنای خواندن و تماشای کتاب با ریزه‌کاری‌ها و شیرین‌کاری‌هایی از نویسنده روبه‌رو می‌شود که گاه یک لحظه چیزهایی را که می‌بیند باور نمی‌کند.

یکیش را بگویم:

همچون همه‌ی کتاب‌های آشپزی، نویسنده جلو نام هر غذا، پیش از بیان مواد لازم، تعداد خورنده‌های آن غذا را قید می‌کند. به این ترتیب که مثلا می‌نویسد کباب حسینی هندی/ برای ۵ تا ۶ نفر.

اما همچنان که پیش می‌روید و به «خوراک ماهیچه» می‌رسید، می‌بینید جلو خوراک ماهیچه، نوشته ۲ تا ۳ جاهل!

و بعد پیش از دستور پخت، این توضیح را می‌خوانید که: ماهیچه در گذشته خوراک مورد علاقه‌ی جاهل‌های تهران بود، چون عقیده داشتند که خوردن ماهیچه بدنِ خورنده را هم ماهیچه‌دار می‌کند.

یا:

جلو غذایی به نام نان چرب می‌نویسد برای ۱ نفر داماد!

بگذارید بقیه‌اش را همین جا بیاورم. (برای حفظ حقوق نویسنده، متن را کوتاه می‌کنم):

نان چرب (شوشتر)                                 ۱ نفر داماد

نیم کیلو سینه‌ی مرغ، پخته، فندقی

۱ کیلو پیاز، حلقه‌حلقه

۱ پیمانه لپه، پخته

۵ تا ۶ نان لواش

کره/ زعفران، ساییده/ نمک و فلفل

این غذای صبح عروسی است که در شوشتر از طرف مادر عروس برای شخص داماد فرستاده می‌شود. منظور روشن نیست.

..

نان لواش را ببرید و در دیس فرش کنید. تابه را روی نان خالی کنید و مایه را روی نان پهن کنید. داغ جلو داماد بگذارید؛ خورد، خورد؛ نخورد، معلوم می‌شود کارش اشکال دارد.

  • Share/Bookmark
 

یک مرگ؛ دو نگاه

تلخ و بدبینانه‌اش این است که فکر کنیم هر بار کسی – نویسنده‌ای، مترجمی – می‌میرد، مطبوعات‌چی‌ها ته دلشان قند آب می‌شود که خب لقمه‌ی چرب و نرمی جور شد در این وانفسا که کتاب دندان‌گیر کم چاپ می‌شود و درباره‌ی دلایل این کم چاپ شدن کتاب هم که نمی‌شود - یا اجازه نیست- چیز نوشت و نویسنده و خواننده هم که هر دو بی‌انگیزه‌اند و بی‌حوصله، و وقتی کتابی چاپ نمی‌شود، دیگر حرفی هم برای گفتن نیست و منتقد و تحلیلگری هم در کار نمی‌ماند. پس پرونده‌ای جور کنیم در باب کارنامه‌ی فعالیت‌های ادبی و هنری آن مرحوم یا مرحومه، با یکی دو رفیق از رفقای گرمابه و گلستانش گفت‌وگو کنیم و یکی دو یادداشت هم از هم‌پالکی‌هاش بگیریم. اگر یادداشت و گفت‌وگوی منتشرنشده‌ای هم از یک جا پیدا کنیم هم که دیگر چه بهتر!

این نگاه تلخ است گرچه گاهی خالی از واقعیت هم نیست.

اما جور دیگری هم می‌شود نگاه کرد. وقتی در برنامه‌های فرهنگی و ادبی رادیو، صدایی از او و بسیار کسان ِ دیگر که دانش و ذوقشان کم‌نظیر بوده و هست نداریم؛ و وقتی تلویزیون که ساعت‌ها صرف گزارش لحظه‌به‌لحظه‌ی سفر جومونگ و گفت‌وگوی چندباره با او می‌کند، هیچ‌گاه به مصاحبه با سحابی و امثال سحابی برنخاسته یا سحابی و امثال سحابی – به دلایلی روشن‌تر از روز- حاضر به حضور بر صفحه‌ی تلویزیون نشده‌اند و در یک کلام، هیچ صوت و تصویری از آنها در دست نیست، تنها کاری که از دست بر می‌آید همین است که – شاید برای آخرین بار- یادشان را با همین یادنامه‌ها – در معدود روزنامه‌های خوبی که مانده - گرامی بداریم.

***

معولا وقتی کسی از دنیا می‌رود به دیدار بازماندگانش می‌روند. بازماندگان سحابی کتاب‌های سحابی است. خوانده‌ایمشان؟

-

این یادداشت در ویژه نامه جهان اقتصاد برای سحابی چاپ شد.

  • Share/Bookmark
 

داشتن و نداشتن

یادداشتی در باب تفاوت میان نسل جدید و قدیم مترجمان ایرانی

الف- ما چه داریم که آنها نداشتند؟

 

ما گوگل داریم

کافی است به هر کلمه‌ای که در متنت بر می‌خوری، جست‌وجویی مختصر در اینترنت کنی تا ته و توی آن را در آوری. از ریشه‌ی آن کلمه بگیر تا موارد مصرفش در زبان روزمره تا عکسش از زاویه‌های مختلف.

در متن‌های تازه‌تر شاید به کلمات عامیانه‌ای بر بخوری که به تازگی میان جوان‌ها – مثلا جوان های لندنی- رواج یافته باشد و شاید هنوز به فرهنگ‌های جهانی‌ای چون آکسفورد هم وارد نشده باشد. سایت‌هایی هستند مخصوص همین اصطلاحات کوچه و بازار و حتا زبان مخفی تین ایجرها. فرهنگ جوان‌ها بسیار پویاست و روزی نیست که چیزی من‌درآوردی از آنها در نیاید و خب، تنها راه نجات مترجم در این جور وقت‌ها گوگل است و بس.

یا خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که جمله‌ای نامفهوم را در انجمن های اینترنتی مخصوص ترجمه به شور و مشورت همگانی می‌گذاریم و جواب می‌گیریم. یکی از آن سر دنیا برایمان توضیح می‌دهد.

 

ما به نویسنده دسترسی داریم

معمولا می‌توان به نویسنده دست یافت. یا مستقیم یا غیر مستقیم. بسیاری از نویسنده‌ها سایت شخصی دارند با ایمیل که می‌توان یکراست با آنها وارد گفت‌وگو و سوال وجواب شد. البته در این جور مواقع بهتر است مرد و مردانه برایشان توضیح بدهیم که قصد ترجمه‌ی اثرشان را داریم و اجازه‌ای هم از آن بینواها بگیریم. خیلی وقت‌ها نویسنده‌ها بعد از اینکه وضعیت فعلی مملکت ما را درک کردند قبول می‌کنند بدون دریافت  پول، اجازه‌ی ترجمه‌ی آثارشان را به مترجم واگذار کنند. گاهی وقت‌ها هم باید از طریق ناشر آنها وارد شد و به نویسنده دست یافت.

 

ما رشته‌هایی دانشگاهی در باب ترجمه داریم

اینکه چقدر کارآمد است بحثی است جدا، اما دست کم می‌دانم که فرصتی خوب در اختیار علاقمندان می‌گذارد که بیشتر بخوانند و جدی‌تر با مبانی نظری ترجمه آشنا شوند.

 

ما فرهنگ هزاره و معاصر داریم

این دو فرهنگ بهترین و معتبرترین فرهنگ‌هایی است که در چند سال اخیر منتشر شده‌اند و از دغدغه‌های مترجمان کم کرده‌اند. البته نباید از این نکته غافل بود که فرهنگ‌های دوزبانه همان قدر که کار آدم را راه می‌اندازند، آدم را برای معادل‌یابی تنبل هم می‌کنند.

 

ب- ما چه نداریم که آنها داشتند؟

 

ما موسسات بزرگ ترجمه و ویرایش نداریم

 

آن قدیم‌ندیم‌ها چند موسسه‌ی بزرگ انتشاراتی بود مثل فرانکلین که وظیفه‌اش انتخاب آثار خوب دنیا بود و انتخاب مترجم خوب و ویراستار خوب. در جریان این فرایند بسیار مترجمان و ویراستاران زیر دست بزرگ‌ترها و استخوان‌خرد کرده‌ها کار یاد می‌گرفتند و تجربه کسب می‌کردند. ما الان چنین جاهایی را اصلا نداریم یا تقریبا نداریم. همه دارند برای خودشان کار می‌کنند. مترجم‌های قدیمی‌تر سر در گریبان خود دارند- یا ترجمه می‌کنند یا استراحت. و کم پیش می‌آید در کار آموزش باشند یا کارگاهی بزنند و نسل جدید را فوت کوزه‌گری بیاموزند. هر چند مدتی است  بزرگانی چون ابوالحسن نجفی و احمد سمیعی گیلانی و عبدالله کوثری کارگاه‌هایی راه انداخته‌اند.

 

آنها کتاب خود را زود می‌دیدند. ما نمی‌بینیم

فرایند چاپ کتاب آن قدر طولانی شده که گاه آدم یادش می‌رود چه چیزی ترجمه کرده. بخشی از این کندی به وزارت ارشاد و بررسی طولانی‌مدت کتاب قبل از چاپ برمی‌گردد و بخشی از آن به کندی ناشران و کم بودن کاغذ و دستگاه چاپ و انگیزه و سرمایه و هزار و یک خرده‌ریز دیگر. 

ما حوصله نداریم. آنها داشتند

به نظر می‌رسد نسل جوان کم‌حوصله‌تر شده. نه حوصله‌ی چیزخواندن دارد نه حوصله‌ی سروکله‌زدن با متن اصلی و ترجمه‌ی خودش را. پدربزرگ من که تمام گلستان سعدی را از بر بود و صبح‌ها در حال آب دادن گل‌های باغچه‌اش بلند بلند بوستان می‌خواند، همیشه حرف از خوردن دود چراغ می‌زد و ما را سرزنش می‌کرد که چرا از این دودها نمی‌خوریم!  

 

 

اما از همه مهم‌تر:

ما بزرگانی چون آنها داریم اما آنها نداشتند

و این یعنی ما می‌توانیم با خواندن آثارشان و مقایسه‌ی تطبیقی ترجمه‌هاشان با متن‌های اصلی، بسیار چیزها بیاموزیم. و این کلید موفقیت ما خواهد بود اگر حرف پدربزرگمان را جدی بگیریم و از دود چراغ بی‌نصیب نمانیم.

 

پ.ن: این یادداشت در چلچراغ چاپ شد.

  • Share/Bookmark