Archive for the ‘چنین کنند بزرگان’ Category

زمانی برای قاپیدن فرصت‌ها

از این فرصت «هلو»تر می‌خواهید؟!

عجله کنید. یک دوره‌ی کارگاهی است و ممکن است فرصت دوباره دست ندهد.

 

خاطرات فرزند چارلز دیکنز از پدرش

قدم زدن با او در خیابان‌های لندن کشف و شهود بود: مثل قدم‌زدن اشراف. همچنان که راه می‌رفت، مردم از همه‌ی طبقه‌ها و اصناف، کلاه از سر بر می‌داشتند و سلامش می‌کردند. یکی از این موقعیت‌ها را، به‌خصوص، خوب به یاد دارم. توی باغ‌وحش بودیم، و من و پدرم داشتیم از پیاده‌رو ِ باریکی می‌گذشتیم وقتی کمی دورتر از ما، آقا و خانمی به طرف ما می‌آمدند و دخترکی زیبا و قبراق، چهارده- پانزده ساله، جلوتر از آنها می‌دوید. دخترک ناگهان چشمش به پدرم افتاد. دوان دوان برگشت طرف مادرش و با خوشحالی فریاد زد: «وای، مامی! مامی! این چارلز دیکنز است!» پدر که همه چیز را دیده و شنیده بود به طرزی غریب شرمگین شد، ولی خوشایندش هم بود، عمیقا خوشایندش بود. صحنه‌ای زیبا بود.

این صحنه‌ها دائما تکرار می‌شد. از این استقبال عمومی بدش نمی‌آمد، لذت می‌برد. ولی هیچ‌وقت باعث نشد ضایع و تباه شود. و تا پایان عمر،‌همچنان معتدل و متعادل ماند و مصون از فخرفروشی و کبر.

متن کامل خاطرات فرزند دیکنز از پدرش با ترجمه‌ی من در شهروند امروز این هفته (شماره ۵۷) منتشر شده.

 به مناسبت مرگ سولژنستین

الکساندر سولژنستین! دوستت داشتم؛ بیش از هر چیز به‌خاطر رمان بخش سرطان۱ .

سال‌ها پیش خوانده بودمت و خیلی تاثیر گذاشتی. مدتی از مرگت می‌گذرد و من نتوانستم چیزی برایت بنویسم. اما بسیار افسوس خوردم. اگر به روح اعتقاد داری، روحت شاد.

۱- بخش سرطان/ الکساندر سولژنستین/ سعدالله علیزاده/ انتشارات امیرکبیر/ ۱۳۶۲

 

 

از ترجمه ابراهیم یونسی از توماس هاردی، نویسنده محبوب من

 

 "They’ve just been saying down in barton that your father brings his young wife home from Anglebury tomorrow," the woman observed. "I shall want to send you for a few things to market, and you’ll be pretty sure to meet ‘em."

"Yes, mother," said the boy. "Is father married, then?"

"Yes… You can give her a look, and tell me what she’s like, if you do see her."

"Yes, mother."

"If she’s dark or fair, and if she’s tall- as tall as I. And if she seems like a woman who has ever worked for a living, or one that hasbeen always well off, and has never done anything, and shows marks of the lady on her, as I expect she do."

زن گفت: «تو حیاط گاوداری داشتند می‌گفتند که بابات فردا زن جوونش رو از انگلبری می‌آره خونه. می‌خوام بفرستمت بازار یک چیزهائی بخری، حتما اون‌ها رو هم می‌بینی.»

پسربچه گفت:«باشه، مادر. پس بابا زن گرفته؟»

«آره… اگه دیدیش، یک نگاه به‌ش بنداز، به‌م بگو چه شکلیه.»

«باشه، مادر.»

«سبزه‌ست یا بوره. بلندبالاست- قد من هست یا نه. قیافه‌ش قیافه‌ی زنی‌ئه که کارکرده یا، اون طوری که من حدس می‌زنم، خورده و خوابیده و دست به سیاه و سفید نزده و از اون خانم‌خانم هاست.»

—————————

 

The next evening, while the sun was yet bright, a handsome new gag, with a lemon-coloured body, and red wheels, was spinning westward along the level highway at the heels of a powerful mare.The driver was a yeoman in the prime of life, cleanly shaven like an actor, his face being toned to that bluish-vermillion hue which so often graces a thriviung farmer’s features when returning home after successful dealings in the town.

ــ

غروب روز بعد، هنگامی که خورشید هنوز در آسمان بود، درشکه‌ی تک‌اسپه‌ی نو و زیبائی، که بدنه‌اش لیمویی و چرخ‌هایش قرمز بود، در پسِ مادیانی نیرومند، شاهراه هموار را موج‌زنان به سوی غرب درمی‌نوردید. راننده کشاورزی بود در بهار عمر، با صورتی پاک‌تراش چون صورت هنرپیشه‌ها، و رنگ رخساری از آن رنگ‌های شنگرفی آبی که اغلب جلوه‌ی چهره‌ی مزرعه‌داران کامیابی است که از معامله در بازار شهر موفق به خانه بازمی‌روند.

ــ

Beside him sat a woman, many years his junior- almost, indeed, a girl. Her face too was fresh in colour, but it was of a totally different quality- soft and evanescent, like the light under a heap of rose-petals.

ـ

در کنارش زنی نشسته بود که سال‌های بسیار از او کوچکتر بود- در واقع تقریبا دختربچه‌ای بود. چهره‌ی او نیز تروتازه و پرآب و رنگ بود، اما آب و رنگی کاملا از قماشی دیگر- ملایم و ناپایدار، چون نوری در زیر توده‌ئی گل‌برگ گل سرخ.

دست تکیده/ تاماس هاردی/ ابراهیم یونسی/نشر تجربه/چاپ اول/ ۱۳۷۶

 

نادر ابراهیمی… با آن همه امید

- خواندی؟

- چی را؟

- خبر کشته شدن ابراهیمی را.

- کدام ابراهیمی؟

- نادر، نادر ابراهیمی…

- نه… شوخی می‌کنی.

- شوخی نمی‌کنم. تصادف کرد.

- نه… باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم.

- من هم همین طور. هنوز جلوی چشم من است؛ با آن قد بلند… آن خنده‌ها، شوخی‌ها، نشاط… و آن… آن… آن همه امید…

- …

- …

- دیشب، آه خدای من! من دیشب تا صبح گریه می‌کردم.

- ولی من هنوز هم باور نمی‌کنم.

- حق داری. هر کس او را می‌شناخت، برایش ممکن نیست که باور کند… خیلی خوب می‌نوشت… نه؟

- بله… اما…

- اما ندارد. او واقعا خوب می‌نوشت.

- قبول دارم؛ ولی اگر احساسات را کنار بگذاریم، باید قبول کرد که دیگر، مثل گذشته، با حساب نمی‌نوشت. می‌دانی؟ کم‌کم فراموش کرده بود که چرا می‌نویسد، و برای چه کسانی می‌نویسد. فقط فکرش این بود که کتاب‌های بیشتری داشته باشد، و مقاله‌های بیشتری، قصه های بیشتر… و شهرت بیشتری به هم بزند. و، متاسفانه، پول در بیاورد.

- من قبول ندارم.

- بعدها می‌فهمی. توی روزگار ما، یکدنده و سرسخت ماندن خیلی مشکل است- خیلی…

- ولی ممکن است.

×

و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که:

«ای انسان!

چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخی نگفتی؟

اینک، غروب

اینک، خواب

و اینک خاک!»


 نادر ابراهیمی- ۹/۷/۱۳۵۰

تضادهای درونی/ چاپ سوم/ انتشارات روزبهان

 

 

نکته‌های ویرایش: واژه‌سازی فرهنگستان زبان مخصوص جهان سومی‌هاست

کتاب تازه‌ای از علی صلحجو درآمده. بسیار خواندنی آموزنده و سرگرم‌کننده. به نام نکته‌های ویرایش. علی صلح‌جو با کتاب گفتمان و ترجمه دانش وسیع و ذوق وافر و زبان شیوای فارسی خود را بروز داد- دست کم من تا آن زمان چیز دیگری از او نخوانده بودم- و این کتاب هم باز نشانگر دقت فراوانش است در حین کار و ویرایش و تعامل با نویسندگان و ویراستاران، و نیز حضورذهنش در احضار نمونه‌های کاملا روشن و گویا از سخنی که در سر دارد و نیز ذوق و زبان طنازش در تیترهای جذابی که برای بیش از ۱۵۰ نکته‌ی کاربردی و خواندنی زده و البته در متن نکته‌ها.

چندتا از تیترها را ببینید: راز پیروزی ذبیح الله، کلمات ناجور، الف و لام‌های ماندنی، از سعدی تا آراگون، ویراستار صرفه‌جو، و  نقش «چیز».

چند بخش اصلی کتاب این‌هاست: اِعراب/ پاراگراف/ پانوشت/جنسیت/ را / رسم الخط/ رقم نویسی/ سبک/ فرهنگ لغت/ واژه‌نامه/ گفتمان/ متن/ مرجع/ موقعیت خواننده در برابر متن/ مرجع/نحو/ نشانه گذاری/نمایه/ واژه/ ویرایش، ما و دیگران

واژه‌سازی

گاه برای برخی اصطلاحات در زبانی دیگر نمی‌توان معادل مناسب و دقیق پیدا کرد. در چنین مواردی می‌توان حدس زد که آن پدیده در آن زبان و، در واقع، در آن فرهنگ وجود ندارد. یکی از این موارد اصطلاح «واژه‌سازی» است که ظاهرا در زبان انگلیسی معادل مناسبی ندارد. در انگلیسی دو اصطلاح وجود دارد که به این پدیده نزدیک‌اند اما به نظر نمی‌رسد که هیچ‌یک معادل سرراستی برای آن باشد: neologism و word formation.

اصطلاح اول به مواردی اطلاق می‌شود که در آن کلمه‌ای کاملا جدید ساخته می‌شود؛ مانند آسپیرین و گاز. در این حالت اجزای کلمه روشن نیست و اصلا معلوم نیست واژه‌ی ساخته شده بسیط است یا مرکب. بنابراین کلماتی نظیر بالگرد، فضانورد و ابرمرد را نمی‌توان از این زمره دانست.

اصطلاح دوم (ورد فرمیشن) نیز به روال‌های تکوین واژه به طور طبیعی گفته می‌شود نه به جلساتی که افراد جمع شوند و تعدادی واژه یا اصطلاح خارجی به میان بگذارند و برای یافتن معادل فارسی آن رایزنی کنن. در ورد فرمیشن، مثلا، گفته می‌شود که واژه‌های جدید از طریق ترکیب، اشتقاق، گسترش معنایی، تکرار واژه، و غیره ساخته می‌شود… بنابراین «واژه‌سازی» به مفهومی که ما در فرهنگستان زبان و نهادهای دیگر داریم، باید خاص جهان سوم باشد زیرا جهان اول زبانی بالای سرخود ندارد تا به آن متوسل شود. مثلا ما واژه‌ی انگلیسی superman را می‌گیریم و از روی آن ابرمرد را می‌سازیم…

واژه‌های «بساز و بفروش» و «مسافرکش» در زبان فارسی به طور طبیعی ساخته شده‌اند نه از طریق جلسه‌های واژه‌‌سازی…

××

این را هم بخوانید. جالب است:

وظیفه‌ی کیست؟

در مقاله‌ای خواندم که قتیبه ابن حارث هفت فرزند داشت که نامشان در روایات چنین ذکر شده است: احمد، حاتم، عمرو، نواس، معاذ و هشام. ویراستار محتوایی وظیفه‌اش این است که بداند قتیبه هفت فرزند داشته است. ویراستار صوری یا فنی نیز وظیفه‌ی خود می‌داند که ویرگول‌های بین نامها و «و»ی بعد از ویرگول آخر را چک کند. پس وظیفه‌ی کیست که نامها را بشمرد و ببیند که شش تاست نه هفت تا؟ آیا در تقسیمات ویرایشی می‌توان به «ویراستار شمارشی» نیز قایل شد؟

نکته‌های ویرایش/ علی صلح‌جو/ نشر مرکز/ اسفند ۸۶

 

زبان فارسی؛ زبانی ملموس (بخشی از پیشگفتار بی‌نظیر کتابی بی‌نظیر)

یکی از خصایص کم و بیش از یاد رفته‌ی زبان فارسی در ترکیبات آن متجلی می‌شد. این ترکیبات فعلی اغلب به کمک عناصر مادی و ملموس ساخته می‌شد. این عناصر هر قدر به حیات انسانی و کارورزی او بهتر.در نتیجه، اعضای بدن و اندئامی که کاربرد بیشتری داشتند (مثل دست و پا و سر و چشم)، ابزار و مصالحی که در زندگی روزمره کارآیی بیشتری داشتند (مثل تبر و تیر و تیشه و تیغ) و عناصر طبیعت که انسان‌ها بیشتر با آنها سر و کار داشتند (مثل آب و باد و آتش و خاک)… در ساخته شدن این ترکیبات دخالت بیشتری داشتند… به مرور این جوهره رنگ باخت. دخیل شدن واژه‌های عربی در زبان فارسی سبب شد کلماتی که از این خصیصه عاری بودند جای ترکیبات، چه فعلی و چه اسمی، فارسی را بگیرند و عرصه را بر آنها تنگ کنند… یک مثال سردستی از شاهنامه می‌آورم تا حرفم را روشن کرده باشم…:

فریدون برآشفت و بگشاد گوش/ زگفتار مادر برآمد به جوش

دلش گشت پردرد و سر پر زکین/ به ابرو زخشم اندر آورد چین

چنین داد پاسخ به مادر که شیر/ نگردد مگر بازمایش دلیر

کنون کردنی کرد جادوپرست/ مرا برد باید به شمشیر دست

بپویم به فرمان یزدان پاک/ برآرم ز ایوان ضحاک خاک

می‌بینید که تقریبا تمامی افعال به‌کاررفته ترکیبی‌ست و با عناصر مادی و ملموس ساخته شده است: گوش گشادن، دل پردرد گشتن، سر پر زکین گشتن، به ابرو از خشم چین اندر آوردن،.. به شمشیر دست بردن…

حتی در آنجا که به ظاهر نشانی از عنصر محسوس نیست، آنچه به ذهن متبادر می‌شود محسوس است. مثل «به جوش برآمدن» که از صفت آب، وقتی که گرما می‌بیند، گرفته شده است… به مرور، هر قدر که از سرچشمه‌ی فارسی دور شدیم، از این جوهره هم دور افتادیم. مثلا، جای گردن نهادن گفتیم اطاعت کردن، جای چشم به راه بودن گفتیم منتظربودن، جای دستگیری گفتیم امداد، و جای چشم‌پوشی گفتیم بی‌اعتنایی- و جز اینها. من مخالف به‌کارگیری لغت‌های عربی نیستم . این درست که لغات عربی که حالا رنگ و طعم فارسی به خود گرفته‌اند به غنای زبان فارسی افزوده‌اند و امکان داده‌اند تا شعر این چنین بشکفد و ببالد، اما برای حفظ جوهر زبان تعادلی را باید نگه داشت…

همه‌ی آنچه ما به عنوان خصیصه و جوهره نام بردیم و جذابیت فارسی از آن می‌آید، سبب محسوس شدن زبان و تصویری شدن آن می‌شود. به یمن این ویژگی، زبان فارسی، در عیار خود، هم چشیدنی‌ست، هم شنیدنی و دیدنی… این آن گوهر گرانبهایی بود که ما کم و بیش از دست داده‌ایم. حرف نهایی را بزنم. صرفا با استفاده از واژه‌های سره و به کارگیری لغت‌های پاک پارسی، زبان را فارسی می‌کنید. عیار فارسی بودن چیز دیگری‌ست.

کتاب ایوب/ پیشگفتار/ قاسم هاشمی نژاد/نشر هرمس- ۱۳۸۶

پ.ن: پیشگفتار کتاب ایوب که مدت زیادی از انتشارش نمی‌گذرد به قدر خود کتاب و بلکه بیشتر، خواندنی و سودمند و آموزنده و شوک‌برانگیز است. دست مریزاد استاد!

پ.ن: آن جمله که من زیرش خط کشیده‌ام جمله‌ای‌ست که مثل پتک توی سر آدم می‌خورد و آدم را به حیرت می‌اندازد از کار نیاکانی که زبان فارسی را پروردند و نیاکان دیگری که همان فارسی پرورده را به ف.. فنا دادند! فارسی چی بوده و چی شده و این جور که پیش می‌رویم چی دارد می‌شود و چی خواهد شد!

 

از یادداشت‌های روزانه‌ی نیما

حالت خودم

چنان می‌گذرانم که مردی در یک مهمانخانه‌ی غریب.

چنان می‌گذرانم مثل کسی که به سرزمینی آمد و دزد، او را زد و نجات خواست و کسی به او کمک نکرد.

از هر حیث، موقتی می‌گذرانم. من فقط با پاک‌نویس بعضی شعرها خودم را سرگرم داشته‌ام…

احوال‌پرسی‌ها

هر کس حال تو را می‌پرسد و تو می‌گویی متشکرم. همه تو را دوست دارند؛ اما هیچ کس نمی‌پرسد که تو چه می‌خوری و کجا منزل داری و درآمد تو از کجاست.

کار من

این مدت در طهران هیچ کار نتوانستم بکنم. عمرم دارد تلف می‌شود. تمام ۲۴ ساعت صدای فحاشی، نقار، اختلاف، عدم صمیمیت، دروغ و ریا اطراف مرا از مادرم تا خواهرم گرفته است و همه‌ی بستگانم…

من و قالب شعر

ایرانی‌ها پی الفاظ قشنگ می‌روند اما اصالت هنری در این است که هر موضوعی در قالب خود متناسب باشد، از حیث فرم و لفظ و همه چیز؛ و چون در قالب خود بود، اصیل است. من همین کار را کرده‌ام، من هم خراب کرده‌ام و هم آباد. تا دیگران چه چیزها را آباد کنند به من مربوط نیست.

یادداشت‌های روزانه‌ی نیما یوشیج/انتشارات سوره مهر/۱۳۸۶