My obituary
Posted in چنین کنند بزرگان on ۱۱/۰۹/۱۳۸۸ ۰۴:۳۹ ق.ظ by مدیرآقامون سلینجر درگذشت.
فصل هفتاد و ششم: پاستا
کلمهی پاستا در زبان ایتالیایی یعنی خمیر، و منظور از خمیر همان چیزی است که ما آن را رشته مینامیم. چنین معروف است که پاستا به دست مارکوپولوی جهانگرد از چین به ایتالیا رفته و در آنجا بومی شده است، ولی ظاهرا تحقیقات تاریخی این حدس را تایید نمیکند.
از دو رسالهی آشپزی که از دورهی صفوی به جا مانده است چنین بر میآید که در آن زمان در ایران رشته بسیار بیشتر از امروز خورده میشده و انواع رشته به اشکالِ گوناگون پاستای امروزی شباهت زیادی داشته است و هر کدام به نام خاصی نامیده میشدهاند. برای نمونه بند قبا قابل قیاس بوده است با لازانیا، کلاف یا کلافه با ورمیشل، و مفتول یا مفتولی با اسپاگتی. پاستای رنگوارنگی در یک بسته به بازار میآمده که رشتهی چاررنگ نام داشته و رشتهی نازک را به شکل بدیعی میپیچیدهاند که زلف یار نام داشته است. پولانی به شکل سکه و سنگریزه یا سرانگشتی تیلههای ریز خمیر بوده است که با سرانگشت دستها آن را گرد میکردهاند. جوَک را به شکل دانهی جو درست میکردهاند، که نظیر آن را در پاستای امروزی میبینیم. گل انار هم تکهی خمیر نازکی بوده که گوشههایش را بالا میآوردهاند تا به شکل گل درآید….
پاستا پای ثابت غذای ایتالیایی است و درواقع جانشین نان فرانسوی و سیب زمینی آلمانی و نان یا چلو ایرانی میشود.
کتاب مستطاب آشپزی/ نجف دریابندری/ نشر کارنامه
«»
توضیح من:
اغلب در پاسخ به این سوال که: «آشپزی بلدی؟» میگویم «آشپزی بلد نیستم اما کتاب مستطاب آشپزی را دارم.» البته جملهی اول را معمولا توی دلم میگویم.
کتاب مستطاب آشپزی مصداق «کار نیکوکردن از پر کردن است» است! کاری ایدهالیستی که نشان از ذوق و نبوغ سرشار نجف دریابندری دارد. آثار این مرد به ما این نکته را میآموزد که: هر چه میکنی درست بکن. خواه ترجمهی فاکنر باشد خواه نوشتن پخت لوبیاپلو. من در ترجمهی همنام و مترجم دردها و خاک غریب چند بار از تعبیرهای این کتاب بهره بردم. به خصوص که در انتهای جلد دوم فرهنگ واژهها و اصطلاحهای آشپزی دارد که بسیار خواندنی و آموزنده است. خیلی از این واژهها و تعبیرها را آخرین بار از مادربزرگهامان شنیدهایم و چه بسا مدتهاست از یاد بردهایم.
کتاب مستطاب به یمن برکات دولت فرهنگپرور و فرهنگ دولتی ما همچون سایر اقلام خوراکی (!) روزبه روز و چاپ به چاپ گران و گرانتر میشود و در یک کلام: امروز خریدنش به از فرداست.
کتاب مستطاب ظرایف فراوانی دارد که در نگاه اول به چشم نمیآید. صرف نظر از نثر شیرین و پرمایهی نویسنده و غنا و جامعیت مطالب، خوانندهی تیزبین در اثنای خواندن و تماشای کتاب با ریزهکاریها و شیرینکاریهایی از نویسنده روبهرو میشود که گاه یک لحظه چیزهایی را که میبیند باور نمیکند.
یکیش را بگویم:
همچون همهی کتابهای آشپزی، نویسنده جلو نام هر غذا، پیش از بیان مواد لازم، تعداد خورندههای آن غذا را قید میکند. به این ترتیب که مثلا مینویسد کباب حسینی هندی/ برای ۵ تا ۶ نفر.
اما همچنان که پیش میروید و به «خوراک ماهیچه» میرسید، میبینید جلو خوراک ماهیچه، نوشته ۲ تا ۳ جاهل!
و بعد پیش از دستور پخت، این توضیح را میخوانید که: ماهیچه در گذشته خوراک مورد علاقهی جاهلهای تهران بود، چون عقیده داشتند که خوردن ماهیچه بدنِ خورنده را هم ماهیچهدار میکند.
یا:
جلو غذایی به نام نان چرب مینویسد برای ۱ نفر داماد!
بگذارید بقیهاش را همین جا بیاورم. (برای حفظ حقوق نویسنده، متن را کوتاه میکنم):
نان چرب (شوشتر) ۱ نفر داماد
نیم کیلو سینهی مرغ، پخته، فندقی
۱ کیلو پیاز، حلقهحلقه
۱ پیمانه لپه، پخته
۵ تا ۶ نان لواش
کره/ زعفران، ساییده/ نمک و فلفل
…
این غذای صبح عروسی است که در شوشتر از طرف مادر عروس برای شخص داماد فرستاده میشود. منظور روشن نیست.
..
نان لواش را ببرید و در دیس فرش کنید. تابه را روی نان خالی کنید و مایه را روی نان پهن کنید. داغ جلو داماد بگذارید؛ خورد، خورد؛ نخورد، معلوم میشود کارش اشکال دارد.
تلخ و بدبینانهاش این است که فکر کنیم هر بار کسی – نویسندهای، مترجمی – میمیرد، مطبوعاتچیها ته دلشان قند آب میشود که خب لقمهی چرب و نرمی جور شد در این وانفسا که کتاب دندانگیر کم چاپ میشود و دربارهی دلایل این کم چاپ شدن کتاب هم که نمیشود - یا اجازه نیست- چیز نوشت و نویسنده و خواننده هم که هر دو بیانگیزهاند و بیحوصله، و وقتی کتابی چاپ نمیشود، دیگر حرفی هم برای گفتن نیست و منتقد و تحلیلگری هم در کار نمیماند. پس پروندهای جور کنیم در باب کارنامهی فعالیتهای ادبی و هنری آن مرحوم یا مرحومه، با یکی دو رفیق از رفقای گرمابه و گلستانش گفتوگو کنیم و یکی دو یادداشت هم از همپالکیهاش بگیریم. اگر یادداشت و گفتوگوی منتشرنشدهای هم از یک جا پیدا کنیم هم که دیگر چه بهتر!
این نگاه تلخ است گرچه گاهی خالی از واقعیت هم نیست.
اما جور دیگری هم میشود نگاه کرد. وقتی در برنامههای فرهنگی و ادبی رادیو، صدایی از او و بسیار کسان ِ دیگر که دانش و ذوقشان کمنظیر بوده و هست نداریم؛ و وقتی تلویزیون که ساعتها صرف گزارش لحظهبهلحظهی سفر جومونگ و گفتوگوی چندباره با او میکند، هیچگاه به مصاحبه با سحابی و امثال سحابی برنخاسته یا سحابی و امثال سحابی – به دلایلی روشنتر از روز- حاضر به حضور بر صفحهی تلویزیون نشدهاند و در یک کلام، هیچ صوت و تصویری از آنها در دست نیست، تنها کاری که از دست بر میآید همین است که – شاید برای آخرین بار- یادشان را با همین یادنامهها – در معدود روزنامههای خوبی که مانده - گرامی بداریم.
***
معولا وقتی کسی از دنیا میرود به دیدار بازماندگانش میروند. بازماندگان سحابی کتابهای سحابی است. خواندهایمشان؟
-
این یادداشت در ویژه نامه جهان اقتصاد برای سحابی چاپ شد.
یادداشتی در باب تفاوت میان نسل جدید و قدیم مترجمان ایرانی
الف- ما چه داریم که آنها نداشتند؟
ما گوگل داریم
کافی است به هر کلمهای که در متنت بر میخوری، جستوجویی مختصر در اینترنت کنی تا ته و توی آن را در آوری. از ریشهی آن کلمه بگیر تا موارد مصرفش در زبان روزمره تا عکسش از زاویههای مختلف.
در متنهای تازهتر شاید به کلمات عامیانهای بر بخوری که به تازگی میان جوانها – مثلا جوان های لندنی- رواج یافته باشد و شاید هنوز به فرهنگهای جهانیای چون آکسفورد هم وارد نشده باشد. سایتهایی هستند مخصوص همین اصطلاحات کوچه و بازار و حتا زبان مخفی تین ایجرها. فرهنگ جوانها بسیار پویاست و روزی نیست که چیزی مندرآوردی از آنها در نیاید و خب، تنها راه نجات مترجم در این جور وقتها گوگل است و بس.
یا خیلی وقتها پیش میآید که جملهای نامفهوم را در انجمن های اینترنتی مخصوص ترجمه به شور و مشورت همگانی میگذاریم و جواب میگیریم. یکی از آن سر دنیا برایمان توضیح میدهد.
ما به نویسنده دسترسی داریم
معمولا میتوان به نویسنده دست یافت. یا مستقیم یا غیر مستقیم. بسیاری از نویسندهها سایت شخصی دارند با ایمیل که میتوان یکراست با آنها وارد گفتوگو و سوال وجواب شد. البته در این جور مواقع بهتر است مرد و مردانه برایشان توضیح بدهیم که قصد ترجمهی اثرشان را داریم و اجازهای هم از آن بینواها بگیریم. خیلی وقتها نویسندهها بعد از اینکه وضعیت فعلی مملکت ما را درک کردند قبول میکنند بدون دریافت پول، اجازهی ترجمهی آثارشان را به مترجم واگذار کنند. گاهی وقتها هم باید از طریق ناشر آنها وارد شد و به نویسنده دست یافت.
ما رشتههایی دانشگاهی در باب ترجمه داریم
اینکه چقدر کارآمد است بحثی است جدا، اما دست کم میدانم که فرصتی خوب در اختیار علاقمندان میگذارد که بیشتر بخوانند و جدیتر با مبانی نظری ترجمه آشنا شوند.
ما فرهنگ هزاره و معاصر داریم
این دو فرهنگ بهترین و معتبرترین فرهنگهایی است که در چند سال اخیر منتشر شدهاند و از دغدغههای مترجمان کم کردهاند. البته نباید از این نکته غافل بود که فرهنگهای دوزبانه همان قدر که کار آدم را راه میاندازند، آدم را برای معادلیابی تنبل هم میکنند.
ب- ما چه نداریم که آنها داشتند؟
ما موسسات بزرگ ترجمه و ویرایش نداریم
آن قدیمندیمها چند موسسهی بزرگ انتشاراتی بود مثل فرانکلین که وظیفهاش انتخاب آثار خوب دنیا بود و انتخاب مترجم خوب و ویراستار خوب. در جریان این فرایند بسیار مترجمان و ویراستاران زیر دست بزرگترها و استخوانخرد کردهها کار یاد میگرفتند و تجربه کسب میکردند. ما الان چنین جاهایی را اصلا نداریم یا تقریبا نداریم. همه دارند برای خودشان کار میکنند. مترجمهای قدیمیتر سر در گریبان خود دارند- یا ترجمه میکنند یا استراحت. و کم پیش میآید در کار آموزش باشند یا کارگاهی بزنند و نسل جدید را فوت کوزهگری بیاموزند. هر چند مدتی است بزرگانی چون ابوالحسن نجفی و احمد سمیعی گیلانی و عبدالله کوثری کارگاههایی راه انداختهاند.
آنها کتاب خود را زود میدیدند. ما نمیبینیم
فرایند چاپ کتاب آن قدر طولانی شده که گاه آدم یادش میرود چه چیزی ترجمه کرده. بخشی از این کندی به وزارت ارشاد و بررسی طولانیمدت کتاب قبل از چاپ برمیگردد و بخشی از آن به کندی ناشران و کم بودن کاغذ و دستگاه چاپ و انگیزه و سرمایه و هزار و یک خردهریز دیگر.
به نظر میرسد نسل جوان کمحوصلهتر شده. نه حوصلهی چیزخواندن دارد نه حوصلهی سروکلهزدن با متن اصلی و ترجمهی خودش را. پدربزرگ من که تمام گلستان سعدی را از بر بود و صبحها در حال آب دادن گلهای باغچهاش بلند بلند بوستان میخواند، همیشه حرف از خوردن دود چراغ میزد و ما را سرزنش میکرد که چرا از این دودها نمیخوریم!
اما از همه مهمتر:
ما بزرگانی چون آنها داریم اما آنها نداشتند
و این یعنی ما میتوانیم با خواندن آثارشان و مقایسهی تطبیقی ترجمههاشان با متنهای اصلی، بسیار چیزها بیاموزیم. و این کلید موفقیت ما خواهد بود اگر حرف پدربزرگمان را جدی بگیریم و از دود چراغ بینصیب نمانیم.
–
پ.ن: این یادداشت در چلچراغ چاپ شد.
مهدی سحابی درگذشت. کجا و کی مهم نیست.
متاسفم. ضرر بزرگی است.
رضاسیدحسینی فوت کرد. خیلی خیلی مرد نازنینی بود.
-
یک جملهاش هیچ وقت از یادم نمیرود:
در ترجمه اگر یک درصد به چیزی شک کردید بدانید که شکتان ۹۹ درصد بجاست. برای ترجمهی همنام رفتم پیشش و سوالهای فرانسویام را از کردم- ضبط اعلام، غذاها و جاها و شرابها.
همیشه کنج دیوار اتاقش در سروش، نشسته بود پشت میزش و قهوهای هم جلوش، با لاروس چند جلدی. چند نسل آدم ادبیاتی و مترجم مدیون اویند. چنان که عبدالله کوثری میگوید مکتبهای ادبیاش را در نوجوانی خوانده.
خوشحالم که مکتبهای ادبیاش را برایم هدیه اورد و امضا کرد و این کتاب نزدم یادگاری منحصربفرد خواهد بود.
-
یک بار هم قرار بود با ماشینم برسانمش اما نزدیک میدان محسنی ماشینم جوش آورد، من دستپاچه و ناراحت خواستم تاکسی بگیرم ولی او نپذیرفت، پیاده شد و عصازنان راهش را گرفت و رفت. و من همیشه او را با همین تصویر به یاد خواهم داشت.
چرا از خوبی خدا سه تا صفحه در Goodreads درست شده؟ این و این و این. در هر کدام هم خوانندهها دربارهی این مجموعه داستان حرف زدهاند. شده حکایت عنب و انگور و … ولی نظرها خواندنی است. یکی گفته بهترین داستان مجموعه جهنم بهشت لاهیری است یکی گفته فقط از جهنم بهشت لاهیری خوشم نیامد. یکی گفته فقط خود داستان خوبی خدا را دوست داشتم یکی گفته فقط خود داستان خوبی خدا را دوست نداشتم. از یک ستاره امتیاز هم دادهاند تا پنج ستاره.
خوشم میآید!
در صفحهی کتاب در میان گمشدگان نوشته دن چاون هم یکی نظر داده:
in ketab kheili haalamo bad kard, na inke ketabe badi bashe,etefaghan az ye jahati fogholade bood ama tamame chizhayi ke mano azab mide, makhsoosan too zendegiye khanevadegi, toosh jam bood, oon khashm va dar eyne haal delsoozi ke be kasi(masalan maman babat) dari va too in jam’e azdaad khafe mishi
va dar kenare inha, koshandegiye roozmaregi…
یک سایتی راه انداخته بودند که پینگلیش را فارسی میکند. چی بود آدرسش؟ behnevis.com
–
این هم مطلبی و مجموعه عکس کهنه و نوِ منحصربهفردی در قالب Flash از مترجم مستطاب، نجف دریابندری کبیر. بخوانید و تماشا کنید. کلا این سایت جدید آنلاین سایت خوبی است.