Archive for the ‘بدون دسته بندی’ Category

چند جمله تاثیرگذار از خواهر اندوهبار قاتل دانشجویان ویرجینیا

Cho family: ‘He has made the world weep’

"We pray for their families and loved ones who are experiencing so much excruciating grief. And we pray for those who were injured and for those whose lives are changed forever because of what they witnessed and experienced," said Cho’s sister. "Each of these people had so much love, talent and gifts to offer, and their lives were cut short by a horrible and senseless act."  [+]

 

 

شادباش، آرزوها در سال نو و دو داستان

سال نو شد. امیدوارم امسال همه آنها که ترجمه می‌کنند بهتر و دقیق‌تر و روان‌تر ترجمه کنند، کتاب رونق (مجوز) بگیرد و این وبلاگ هم که برخی عجالتا آن را بهترین وبلاگ فرهنگی سال ۸۵ دانسته‌اند، [صاحبش] سر ِ پا باشد!

برای همه دوستانم، همه کسانی که شادباش گفته‌اند، خوانندگان کتاب‌هام و خوانندگان این وبلاگ سالی خوش آرزو می‌کنم.

در آخرین روزهای ۸۵، از سام شپارد دو داستان با ترجمه‌ی من در ویژه‌نامه داستان اعتماد و همشهری جوان چاپ شد. فعلا  متاسفانه به فایل word آنها دسترسی ندارم که راحت‌تر بخوانید. اسمشان را هم عیدی نمی‌گذارم:

یک تکه از دیوار برلین

> چشم‌هایی که باز و بسته می‌شود 

 

رویای خیس؟

*

نمی‌دانم سازندگان فیلم  رویای خیس می‌دانند ترجمه‌ی عنوان فیلم (Wet Dream)، که همه جا زیرنویس هم می‌دهند، چی از آب در آمده و چه معنی دارد یا نمی‌دانند.

 

در باب مشکلات گریبانگیر

مشکلی برای سرور سایت پیش آمده و نظرات مطلب قبلی از دست رفته. اگر کسی احیانا فایل save شده ای از این صفحه دارد لطفا برای من بفرستد.

گویا برخی ایمیل‌ها هم به من نمی‌رسد. نمی‌دانم admin@amirmehdi را چه شده. لطفا اگر ایمیلی زده‌اید و پاسخی نگرفته‌اید به نشانی amirmehdi.haghighat@gmail.com باز بفرستید، تا سر فرصت ببینم چه مشکلی پیش آمده.

 

برشی از بیلی باتگیت؛ دو ترجمه

حالا از این غفلت شدیدا احساس گناه می‌کردم. انگار مادر با بیرون آمدن از آن فضای تنگ شکفته است. در آرامش پارک سبز نشست. گناه من بود که با مزخرفاتی که مردم راجع به او و خانواده اش می‌گفتند به غربت افتاده بود، زن دیوانه‌ای که پسر ناخلفی بزرگ کرده بود، و این همه بغضی شد که راه گلویم را بست.

گفتم، «ماما، پول کافی برای جا به جا شدن داریم. دوست داری آپارتمان اجاره کنیم، جایی همین اطراف، درست نزدیک پارک؛ شاید بشه عمارتی آسانسوردار پیدا کرد که منظره همه پنجره هاش پارک باشه. ببین مثل خونه‌های اونجا.»

به آن سمت خیره شد و بعد یکریز سرش را به نشانه نفی تکان داد. بعد نشست … و دیگربار سرش را تکان داد انگار پرسشی بود که باید بسیار به آن فکر می‌کرد.

خلقم خیلی تنگ بود، اصرار کردم ناهار را بیرون بخوریم، برای انجام دادن هر کاری آماده بودم، حتی می‌توانستم او را به سینما ببرم، فکر بازگشتن به آن محله تحمل‌ناپذیر بود.

بیلی بتگیت/ ترجمه بهزاد برکت/ نشر قطره

حالا دیگر من وجدانم سخت ناراحت بود که به مادر نرسیده‌ام، به نظر می‌آمد که از بیرون آمدن از محل خودش و نشستن تو آرامش آن پارک سبز و خرم لذت می‌برد. لابد کارهای من در حالش تاثیر داشته، احساس کرده در و همسایه او را هم مثل من عضو یک خانواده بد شناخته‌اند و از خودشان رانده‌اند، گفته‌اند یک زن دیوانه پسر بهتر از این بار نمی‌آورد، از این فکرها به قدری غصه‌ام گرفت که می‌خواستم گریه کنم.

گفتم « مادر، حالا این قد پول داریم که از اینجا بلند شیم. چه‌طوره یک آپارتمان تازه همین نزدیکی‌ها بگیریم، کنار پارک، شاید یک ساختمانی پیدا کردیم که آسانسور هم داشته باشه از پنجره هاش هم بتونیم پارک رو تماشا کنیم. ببین، مثل اون خونه‌ها.»

به آن سمتی که اشاره کرده بودم نگاه کرد و چند بار سرش را تکان داد که نه، … بعد باز سرش را تکان داد انگار باید این سوال را باز تو فکرش سبک سنگین می‌کرد.

خیلی غصه‌ام گرفته بود، اصرار کردم که بیرون ناهار بخوریم، حاضر بودم هر کاری بکنم، ببرمش سینما، فکر برگشتن به خیابان خودمان را نمی‌توانستم بکنم.

بیلی باتگیت/ ترجمه نجف دربابندری/ انتشارات طرح نو

 

برای همه‌ی دوستان روزنامه‌نگارم

 

ریشه‌ی Soap opera

Soap Opera: اپرای صابونی

اصطلاحی تحقیرآمیز برای برخی از فیلم‌ها یا برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی که پیش از رسیدن به پایان خوش، غم ملودرامی را تا جا دارد کش می‌دهند. وجه تسمیه‌ی این اصطلاح آن است که در میان کسانی که در قبال پخش آگهی تجاری خرج مجموعه‌های رادیویی ِ رادیو امریکا را در اوایل دهه‌ی یک‌هزار و نهصدوسی می‌دادند تولیدکنندگان صابون از همه بیشتر بودند. این مجموعه‌ها که آن زمان‌ها به اوج محبوبیت رسیده بود سرگذشت سوزوگدازهای عاشقانه‌ی دختری چشم‌ستاره‌ای یا بلاکشی‌های خانوادگی ِ مادری ازخودگذشته را مجسم می‌کرد.

فرهنگ اندیشه نو/ انتشارات مازیار