علی محمد حق شناس درگذشت
Posted in بدون دسته بندی on ۰۲/۱۰/۱۳۸۹ ۰۳:۲۱ ب.ظ by مدیرآخه چرا؟ چرا؟
مگر ویراست جدید فرهنگ هزاره را تمام کرده بودی؟
مگر کسی هست که جات را بگیرد؟
مگر چندتا مثل تو داشتیم؟
از کی باید بپرسیم سؤالهامان را؟
dammit
آخه چرا؟ چرا؟
مگر ویراست جدید فرهنگ هزاره را تمام کرده بودی؟
مگر کسی هست که جات را بگیرد؟
مگر چندتا مثل تو داشتیم؟
از کی باید بپرسیم سؤالهامان را؟
dammit
تا اینجای داستان در اینجا
صبح که شد، سر صبحانه، جورج به فلورانس گفت« خوش گذشت؟»
فلورانس جواب داد «اه، دست از سرم بردار.»
بیتی گفت «دست از سرش بردار. میدونی که صبحها اعصاب نداره.»
بیتی پرسید «دیشب چیکار کردی؟»
فلورانس گفت «کاری که همیشه میکنیم. راه رفتیم. حتا نمیتونم راضیش کنم بیاد سینما.»
بیتی پرسید «پول داره؟ شاید میخواد واسه کالجش پول کم نیاره.»
فلورانس گفت «نه. پول داره. باباش بازاریه. اه. اصلا چه فایده؟ هیچ وقت نمیتونم راضیش کنم ببردم بیرون.»
بیتی به او گفت «صبر داشته باش. دفعهی بعد یا من یا بابات بهش پیشنهاد میکنیم.»
جورج گفت «من همچین کاری نمیکنم.»
بیتی گفت «آره، تو نمیکنی. ولی من میکنم.»
جورج قهوهاش را خورد و رفت.
وقتی برای شام به خانه آمد، یادداشتی برایش گذاشته بودند با این مضمون که بیتی و فلورانس زود شام خوردهاند چون بیتی میخواسته برود به فارستهیل که ورق بازی کند و فلورانس هم با یکی از دوستهای دخترش قرار سینما گذاشته. خدمتکار شام جورج را داد، بعدش جورج رفت توی اتاق نشیمن که روزنامه بخواند و به اخبار جنگ گوش بدهد.
زنگ زدند. جورج بلند شد، و به خدمتکار که داشت از اتاقش بیرون میآمد، بلند گفت که خودش جواب میدهد. پاول بود، کلاهی قدیمی به سر داشت و بارانی پوشیده بود و سرشانههاش خیس بود.
جورج خوشحال بود که فلورانس و بیتی نیستند.
«بیا تو، پاول. بارون میآد؟»
«نمنم.»
پاول بی اینکه بارانیاش را درآورد آمد تو. پرسید «فلورانس کجاست؟»
«رفته با یکی از دوستاش سینما. مادرش هم یه جایی داره ورق یا ماجانگ بازی میکنه. فلورانس میدونست که تو میآی؟»
«نه، نمیدونست.»
پاول انگار دمغ شده بود. رفت سمت در.
جورج که امید داشت این پسر بماند، گفت «چه بد شد.»
پاول دم در برگشت. «آقای فیشر.»
جورج گفت «بله؟»
«الان سرتون شلوغه؟»
«نه، نیست.»
ادامه دارد
بخش اول را اینجا بخوانید
جورج با خودش فکر کرد پاول اولین پسر حسابیای است که فلورانس باهاش بیرون رفته، و فلورانس با او به هیچ جا نخواهد رسید. فلورانس مثل مادرش بود. او هم نمیداند با آدمحسابیها چطور تا کند. جورج سرش را بلند کرد و به بیتی نگاه کرد، کموبیش انتظار داشت بیدار شود چون صدای افکارش به گوش خودش خیلی بلند بود، ولی بیتی تکان نخورد.
از آن شبهای بیخوابی جورج بود. این جور شبها درست بعد از اینکه جورج، خواندن رمان جالبی را تمام میکرد به سراغش میآمدند، و جورج همانجور درازکش، تصور میکرد همهی اتفاقهای رمان برای خودش میافتد. در شبهای بیخوابیاش، جورج به چیزهایی که در طول روز برایش اتفاق افتاده بود هم فکر میکرد، و حرفهایی با آدمها میزد که آنها در صورتش میدیدند، ولی هیچ وقت از دهنش نمیشنیدند. به مرد جوان محتضر گفت «من هم از مرگ نمیترسم.» به شخصیت اصلی زن رمان گفت «تو تنهایی منو درک میکنی. من میتونم از این چیزها خیلی برات حرف بزنم.» به زن و دخترش هم گفت که دربارهی آنها چی فکر میکند.
گفت «بیتی، تو یه بار مجبورم کردی حرف بزنم، ولی راستش تو نبودی. دریا و تاریکی و صدای آب بود که تیرهای اسکله رو به سمت خودش میکشید. اون چیزای شاعرانهای که دربارهی تنهایی مردها گفتم، واسه این گفتم که تو خوشگل بودی، با موهای زرشکی؛ من هم ترسیده بودم چونکه آدم حقیری بودم با لبهای باریک، و میترسیدم نکنه نتونم تو رو مال خودم کنم. تو منو دوست نداشتی ولی بله رو گفتی به خاطر زندگی تواین خیابون ریورساید درایو منهتن و خونهت و دو تا پالتو خزت و آدمهایی که میآن اینجا ورق و ماجانگ چینی بازی میکنن.»
به فلورانس گفت «تو چقدر مایهی خجالت آدمی. بچه که بودی عاشقت بودم ولی حالا خودخواه و کوچیکی. اون وقتی که نخواستی بری کالج، آخرین ذره ازاحساسم رو هم نسبت بهت از دست دادم. بهترین کاری که به عمرت کردی این بود که پسر تحصیلکردهای مثل پاول رو آوردی تو این خونه، که اون رو هم نگه نمیداری.»
جورج با خودش این حرفها را زد تا وقتی اولین اشعههای روز ـ که روزی از آوریل بودـ به اتاق خواب خزید و تصویر ضدنور بیتی را روی آن یکی تخت، واضحتر کرد؛ بعد جورج غلتی زد و مدتی خوابید.
ادامه دارد
اما نامه را نسوزاند. در طول روز چندین و چند بار دیگر خواندش، هربار آن را برمیگرداند توی کشو میزش و قفلش میکرد. بعد دوباره قفل را باز میکرد و میخواندش. همان طور که روز سپری میشد، متوجه ولعی مداوم در خودش شد. یاد خاطرات افتاد، شورو هوس شدیدی را تجربه می کرد که سالها حس نکرده بود. از این تغییر در خودش، از این چیز مزاحم، نگران شده بود. به هر دری زد فکر نامه را از سرش پاک کند نتوانست. با این حال هنوز نسوزانده بودش، انگار که اگر میسوزاندش، در را رو به برخی امکانها و احتمال ها می بست، روی تردد از مسیرهای دیگر، حالا معناش هر چه می خواست باشد. از اینکه می دید در این سن و سال این اتفاق برایش میافتد جا خورده بود. این را در دیگران دیده بود، در مریضهای سابقش، ولی در خودش انتظار نداشت…
ادامه دارد
-
کم است می دانم. فردا بیشتر خواهد بود. در عوض خبری خوب برای من و همه بچه های خوب ایران*! : جلدهای ۵ و ۶ جونی بی جونز درآمده




.چقدر این کلیشه ها بد است. اصلا از این ها استفاده نکنیم*
شنیدم دارند تشریف میبرند. خواستم چیزی تقدیمشان کنم. چون بر تخت فرهنگ تکیه زده بودند فکر کردم یک حکایت از شخصیتی فرهنگی تقدیمشان کنم. امیدوارم اسم سعدی به گوش ایشان خورده باشد. به هر حال کتاب جناب سعدی هم از زیر دستشان سالم درنیامده.
پس
این حکایت را تقدیم میکنم به کسی که در روزگاران سلطنتش مارکز و هدایت و گلستان و ایشیگورو و تریسی شوالیه و باقی پو.رننویسان همگی سربزنگاه ساکت شدند و جا باز شد برای کافهپیانوجات که به آموزش مفاهیم اخلاقی و ارزشهای اصیل انسانی پرداختهاند.
و
به کسی که در دوران حکمرانیش تخم فیلمهای ضدارزشی مثل مادر و مهر مادری و دلشدگان و لیلا و روسری آبی و برج مینو و پردهی آخر را ملخ خورد و سینما سرشار شد از فیلمهایی متعالی همچون چارچنگولی و اخراجیها و هوو و شاخ گلی برای عروس و مادرزن سلام و ده رقمی.
-
یکی از ملوک بیانصاف، پارسایی را پرسید: از عبادتها کدام فاضلتر؟
گفت: تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.
ظـــالمی را خفتــــه دیــدم نیمــه روز
گفتم این فتنه است، خوابش برده به
و آن که خوابش بهتر از بیداری است
آن چنـــان بـــد زنــــدگــانی مـــرده بــه