تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید
هکت به منشی جوان که هاج و واج شده بود گفت «ببین، عزیز من. اگه فقط تا همین جا می شه با این ماشین بری، برای اینکه کارمون راه بیفته، باید از یه راه دیگهای بریم، وگرنه من کاسهی صبرم تموم میشه. تا اونجا که به من مربوطه، این قبر الان یه تکهزمین گمشدهس، برای پیداکردنش هم باید یه کار راستراستی کنیم.»
«میشه بپرسم فکر میکنید من الان دارم چیکار میکنم؟»
«هرکاری داری میکنه، معلومه که کمک چندانی نمیکنه. این کامپیوتر علیالقاعده باید حافظهی ماشینی خوبی داشته باشه، ولی یا خرابه یا توش زنگ زده. قبول دارم که هیچ برگهای با خودم نیاوردم، ولی تا اینجا تنها خبری که کامپیوترت بهمون داده این بوده که خبری نداره که به ما بده.»
«چرا، به ما خبر داده که برای پیدا کردن اطلاعاتی که شما میخواید مشکل داره.»
هکت گفت «که یه صفر به صفرها اضافه میکنه. میخوام بهت بگم که چیز گمشدهای که داریم حرفشو میزنیم یه حلقهی عروسی نیست که گم شده. قبر گمشدهی یه خانمه که زمانی زن من بوده و من میخوام دوباره پیداش کنم.»
منشی که دختر خوشقیافهای بود، گوشی را برداشت و با دهن بسته با کسی که معلوم نبود کی بود چند کلمهای حرف زد، بعد صدای زنگ روی میزش بلند شد و به این ترتیب، هکت اجازه پیدا کرد به دفتر مدیر گورستان داخل شود.
«بفرمایید خدمت آقای گودمن.»
هکت جلو خودش را گرفت و نگفت «خوش به حال آقای گودمن.» فقط سری تکان داد، و پشت سر زن جوان وارد یک دفتر دیگر شد. زن به دری تقه زد و، وقتی که صدای دوستانهای از پشت در شنیده شد، رفت.
«بفرمایید تو، بفرمایید تو.»
هکت به خودش گفت «وقتی تقصیر من نیست، چرا باید نگران باشم.»
آقای گودمن به صندلی روبه روی میز خودش اشاره کرد. هکت خیلی زود نشست و او را تماشا کرد که یک شیشه آبپرتقال را برداشت و یکی از چندتا لیوان سبزرنگ روی میز را برداشت و توش آبپرتقال ریخت.
همان طور که روبه شیشه سرتکان میداد، پرسید «یه لیوان با من میخورید؟ من معمولا این ساعت صبح آبمیوه میخورم. تعادل بدنم رو نگه میداره.»
هکت گفت «ممنون.» که منظورش این بود که مشکلات جدیتری دارد. «دلیل اینکه بنده اینجام اینه که دنبال قبر خانمم میگردم، و تا الان به نتیجه نرسیدم.» متعجب از احساسی که در گلوش جمع شده بود، سینهاش را صاف کرد.
آقای گودمن مشتاقانه به هکت نگاه کرد.
هکت ادامه داد «منشی شما نتونست پیداش کنه.» ناراحت بود از اینکه اسناد لازمی را که جای قبر را نشان میداد در خانه پیدا نکرده. «اون خانم جوان شما همه جور ترکیب اسامی رو با کامپیوتر شما امتحان کرد ولی جوابی نگرفت. چیزی که گم شده هنوز گمشدهس، یا بهتر بگم، قبر گمشدهی یک خانم هنوز پیدا نشده.»
آقای گودمن گفت «گمشده کلمهی دمدستیایه. جابهجا شاید بهتر باشه. در بیست و هشت سالی که من اینجا تو این جایگاه بودهام، گمون نکنم یک دونه قبر رو هم گم کرده باشیم.»
مدیر آهسته به دکمههای کامپیوتر رومیزیاش زد، چشمش را روی صفحه تنگ کرد و بعد از مدتی شانه بالا انداخت. «متاسفانه ما الان بد آوردیم. ظاهرا قبل از اینکه کامپیوتری شیم* ، جلد حرف H از دفاتر اسناد گم شده. بهتون اطمینان میدم که این مساله موقتیه و حل میشه.»
ادامه دارد
*دنبال یک معادل بهتر میگردم از زبان این مدیرهایی که خیلی ذوقزده شدهاند از اینکه کامپیوتری شدهاند واحساس میکنند که دیگر خیلی مدرن و فضایی شدهاند.