Archive for the ‘بدون دسته بندی’ Category

قبر گمشده [۵]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

هکت، عصبانی، از آنجا رفت. در راه برگشت، توی قطار به سلیا فکر کرد و ناراحتی‌های مختلفش. فکر کرد کاش به گودمن گفته بود که سلیا زندگی او را ضایع کرده بوده.

آن شب باران آمد. وقتی که روی بالشش یک نقطه‌ی خیس دید جا خورد.

روز بعد هکت دوباره به گورستان رفت. از خودش پرسید «چی از یادم رفته که باید به یاد بیارم؟» طبیعتا قطعه، ردیف، و شماره.  با جدیت جست‌وجو کرد، ولی نتوانست پیداش کند.  کی می‌تواند چیزی را که یک بار برای همیشه از ذهنش کنار گذاتشته به یاد بیارد؟ انگار بخواهی از وسط یک کیسه ارزن‌، یک دانه نخود دربیاری.

«ولی باید صبر داشته باشم. پیداش می‌کنم. یه‌کم که بگذره، یادم می‌آد. وقتی حافظه‌ام داره می‌گه یادش می‌آد، من که نمی‌تونم نه و نو کنم.»

ولی هفته‌ها گذشت و هکت همچنان هرچه زود می‌زد، چیزی را که می‌خواست به یاد نمی‌آورد. «یعنی به بن‌بست رسیدم؟»

یک ماه دیگر گذشت. سرانجام یک روز از گورستان تلفن زدند. آقای گودمن بود. گلوش را صاف کرد. هکت او را سر میزش در حال مزمزه‌کردن آب پرتقال مجسم کرد.

«آقای هکت؟»

«خودم هستم.»

«من گودمن هستم. عید روش‌هاشاناتون مبارک.»

«روش‌هاشانای شمام مبارک.»

«آقای هکت، می‌خواستم از پیشرفتمون  به شما گزارش بدم. یه حدس می‌زنید؟»

هکت گفت «خود شما بفرمایید.»

ادامه دارد

  • Share/Bookmark
 

قبر گمشده [۳]…برنارد مالامود… [تقریبا]هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

هکت به منشی جوان که هاج و واج شده بود گفت «ببین، عزیز من. اگه فقط تا همین جا می شه با این ماشین بری، برای اینکه کارمون راه بیفته، باید از یه راه دیگه‌ای بریم، وگرنه من کاسه‌ی صبرم تموم می‌شه. تا اونجا که به من مربوطه، این قبر الان یه تکه‌زمین گمشده‌س، برای پیداکردنش هم باید یه کار راست‌راستی کنیم.»

«می‌شه بپرسم فکر می‌کنید من الان دارم چیکار می‌کنم؟»

«هرکاری داری می‌کنه، معلومه که کمک چندانی نمیکنه. این کامپیوتر علی‌القاعده باید حافظهی ماشینی خوبی داشته باشه، ولی یا خرابه یا توش زنگ زده. قبول دارم که هیچ برگه‌ای با خودم نیاوردم، ولی تا اینجا تنها خبری که کامپیوترت بهمون داده این بوده که خبری نداره که به ما بده

«چرا، به ما خبر داده که برای پیدا کردن اطلاعاتی که شما می‌خواید مشکل داره.»

هکت گفت «که یه صفر به صفرها اضافه می‌کنه. میخوام بهت بگم که چیز گمشده‌ای که داریم حرفشو می‌زنیم یه حلقهی عروسی نیست که گم شده. قبر گمشده‌ی یه خانمه که زمانی زن من بوده و من می‌خوام دوباره پیداش کنم.»

منشی که دختر خوش‌قیافه‌ای بود، گوشی را برداشت و با دهن بسته با کسی که معلوم نبود کی بود چند کلمه‌ای حرف زد، بعد صدای زنگ روی میزش بلند شد و به این ترتیب، هکت اجازه پیدا کرد به دفتر مدیر گورستان داخل شود.

«بفرمایید خدمت آقای گودمن.»

هکت جلو خودش را گرفت و نگفت «خوش به حال آقای گودمن.» فقط سری تکان داد، و پشت سر زن جوان وارد یک دفتر دیگر شد. زن به دری تقه زد و، وقتی که صدای دوستانه‌ای از پشت در شنیده شد، رفت.

«بفرمایید تو، بفرمایید تو.»

هکت به خودش گفت «وقتی تقصیر من نیست، چرا باید نگران باشم.»

آقای گودمن به صندلی روبه روی میز خودش اشاره کرد. هکت خیلی زود نشست و او را تماشا کرد که یک شیشه آب‌پرتقال را برداشت و یکی از چندتا لیوان سبزرنگ روی میز را برداشت و توش آب‌پرتقال ریخت.

همان طور که روبه شیشه سرتکان میداد، پرسید «یه لیوان با من می‌خورید؟ من معمولا این ساعت صبح آبمیوه می‌خورم. تعادل بدنم رو نگه می‌داره

هکت گفت «ممنون.» که منظورش این بود که مشکلات جدی‌تری دارد. «دلیل اینکه بنده اینجام اینه که دنبال قبر خانمم می‌گردم، و تا الان به نتیجه نرسیدم.» متعجب از احساسی که در گلوش جمع شده بود، سینه‌اش را صاف کرد.

آقای گودمن مشتاقانه به هکت نگاه کرد.

هکت ادامه داد «منشی شما نتونست پیداش کنه.» ناراحت بود از اینکه اسناد لازمی را که جای  قبر را نشان می‌داد در خانه پیدا نکرده. «اون خانم جوان شما همه جور ترکیب اسامی رو با کامپیوتر شما امتحان کرد ولی جوابی نگرفت. چیزی که گم شده هنوز گمشدهس، یا بهتر بگم، قبر گمشده‌ی یک خانم هنوز پیدا نشده

آقای گودمن گفت «گمشده کلمه‌ی دم‌دستی‌ایه. جابهجا شاید بهتر باشه. در بیست و هشت سالی که من اینجا تو این جایگاه بودهام، گمون نکنم یک دونه قبر رو هم گم کرده باشیم.»

مدیر آهسته به دکمه‌های کامپیوتر رومیزی‌اش زد، چشمش را روی صفحه تنگ کرد و بعد از مدتی شانه بالا انداخت. «متاسفانه ما الان بد آوردیم. ظاهرا قبل از اینکه کامپیوتری شیم* ، جلد حرف H از دفاتر اسناد گم شده. بهتون اطمینان می‌دم که این مساله موقتیه و حل می‌شه.»

ادامه دارد

*دنبال یک معادل بهتر می‌گردم از زبان این مدیرهایی که خیلی ذوق‌زده شده‌اند از اینکه کامپیوتری شده‌اند واحساس می‌کنند که دیگر خیلی مدرن و فضایی شده‌اند.

  • Share/Bookmark
 

دسترسی به اینترنت ندارم. الو. صدا می آد؟ برمی گردم. اما فعلا دسته گل مترجم گوگل:

جایی خواندم:

شعر زیر را به مترجم انگلیسی به فارسی گوگل داده اند تا به انگلیسی برگرداند:

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدمهاش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه ؟

گوگل این شعر را این چنین به انگلیسی ترجمه کرده:

My primary school sweetheart, and together with my semen
Bookmark us over, and you’re my tears

Carved my name and you, my tone this Blackboard
Bequest of the oppression and injustice, it still remains our people

Without our cultural plain grass gets over lewd
Well if good; bad if bad, dead hearts Her characters

You and I must hand curtains I’m torn
Who can save you pain and I’m our choice?

:)

ماجرا وقتی بدتر می شود که همین متن ترجمه شده را دوباره به گوگل داده اند و ازش خواسته اند دوباره به فارسی برگرداندش:

یار من در مدرسه ابتدایی و همراه با مایع منی من
آموزشی ما بیش از ، و شما در حال اشک های من

حک شده اسم من و تو ، تن من این تخته سیاه
ترکه از ظلم و ستم و بی عدالتی است ، باز هم مردم ما باقی می ماند

ما بدون علف فرهنگی دشت می شود بیش از هرزه
خوب اگر خوب ، بد اگر بد ، مرده دلهای آدمهایش

من و تو باید پرده من پاره شده از طرف
چه کسی می تواند درد شما را ذخیره و من انتخاب ما

  • Share/Bookmark
 

  • Share/Bookmark
 

انتخاب شغل (۱۳)….برنارد مالامود…هرروز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

کرانین به جای اینکه منتظر شود که یک روز نقاش از دفتر یا استودیوش بیرون بیاید، منتظر شد که نقاش یک بار دیگر او را به گشت‌وگذار در طبیعت برای طراحی دعوت کند. خوشحال بود که فرصتی پیدا کرده که موضوع را پیش بکشد.  لب جنگل نشسته بودند. جورج داشت روی آبرنگ کار می‌کرد که کرانین حرف دختر را پیش کشید و ازش پرسید آیا می‌داند که او چندسال در سان‌فرانسیسکو فا.حشه بوده یا نه.

جورج قلم‌مو را با کهنه‌ای پاک کرد، بعد از کرانین پرسید این اطلاعات را از کجا آورده.

کرانین گفت که از خود دختر شنیده. «شوهرش ترتیب کار رو داده بود و پول‌ها رو باهاش قسمت می‌کرد. بعدا که دختره رو ول می‌کنه، دختره کارشو کنار می‌گذاره.»

جورج گفت «عجب تخم حرومی بوده.» مدتی کار کرد، بعد روکرد به کرانین و پرسید «چرا اینو به من می‌گی؟»

«فکر کردم باید بدونی.»

Read the rest of this entry »

  • Share/Bookmark
 

  • Share/Bookmark
 

برای کتاب‌خوانان وبلاگ‌نویس یا وبلاگ‌نویسان کتاب‌خوان

کلمات، که این همه معصوم و بی‌توان در فرهنگ لغت نشسته‌اند، در دست‌های کسی که می‌داند چطور با هم ترکیبشان کند، چه قدرتی بر نیک و بد می‌یابند! ـ ناتانیل هاتورن

«فراخوان محبوب‌ترین کتاب داستانی سال» سایت خوابگرد فرصتی است برای اینکه علاقمندان به داستان ایرانی به باقی علاقمندان به داستان ایرانی بگویند کدام نویسنده‌ی ایرانی بهتر بلد است به کلمات قدرت بدهد.

یک خبر خوش هم اینکه فیل‌.تر گودریدز را برداشته‌اند. شاید خوانده‌اند که کسی در گوگل‌ریدر نوشت: «فیل‌.ترکنندگان ناتوانانند.» به هر حال خبر خوبی است.

  • Share/Bookmark
 
Copy Protected by Tech Tips's CopyProtect Wordpress Blogs.