Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-settings.php on line 512

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-settings.php on line 527

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-settings.php on line 534

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-settings.php on line 570

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-includes/cache.php on line 103

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-includes/query.php on line 61

Deprecated: Assigning the return value of new by reference is deprecated in /home/amirmeh/domains/amirmehdi.com/public_html/blog/wp-includes/theme.php on line 1109
ترجمه و نوشته‌های امیرمهدی حقیقت » هر روز با داستان ترجمه

Archive for the ‘هر روز با داستان ترجمه’ Category

انتخاب شغل (۱۴)……برنارد مالامود…..هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

۴

چندشب بعدتر، ماری‌لو زنگِ خانه‌ی کرانین را زد، از پله‌ها بالا آمد و وقتی آمد توی آپارتمانش، گفت می‌خواهد با او حرف بزند. کرانین که با پیژامه و روبدوشامبر داشت کتاب می‌خواند، بهش اسکاچ تعارف کرد ولی ماری‌لو رد کرد. ماری‌لو رنگ به صورت نداشت، چهره‌اش تلخ بود. شلوار لیوایز پوشیده بود با بلوزی گشاد، موهاش باز شده بود.

ماری‌لو به کرانین گفت «نگاه کنید. نیومده‌م اینجا که لطفی بهم بکنید، ولی می‌خوام بدونم از من چیزی به استاد گتز گفتید؟ یعنی از چیزایی که از سان‌فرانسیسکو به شما گفتم؟»

کرانین پرسید «اون گفت که من گفتم؟»

«نه، ولی ما میونه‌ی خوبی با هم داشتیم، بعد یهو رفتارش با من عوض شد. گفتم حتما یکی یه چیزی بهش گفته. بعد فکر کردم هیچکی هیچی نمی‌دونه جز شما، پس شما باید بهش گفته باشی.»

کرانین اعتراف کرد. «فکر کردم که باید بدونه، با توجه به عواقبش.»

ماری‌لو با اوقات‌تلخی پرسید «مثلا؟»

کرانین من‌ومن کرد. «اون زن داره با سه تا بچه. ممکنه مشکلات جدی‌ای پیش بیاد.»

«به خودِ خاک‌برسرش مربوطه.»

کرانین اعتراف دیگری کرد. «معذرت می‌خوام ماری‌لو. تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه که زندگی من چندوقته قاتی و پیچیده‌س.»

«مال من چی؟» روی صندلی نشسته بود، روش را برگرداند و گریه کرد.

کرانین برایش مشروب ریخت ولی ماری‌لو نگرفت.

«دلیل اینکه اون چیزها رو براتون گفتم اینه که فکر کردم شما یه مردی هستی که می‌تونم بهش اعتماد کنم و باهاش دوست باشم. اون‌وقت درست برعکس شد. متاسفم که چیزی که بهت گفتم این قدر اذیتت کرد، ولی چیزهای خیلی بدتری از این هم هست، یه چیزی هم که می‌خوام بدونی اینه که من دیگه اذیت نمی‌شم. با زندگیم کنار اومده‌م.»

کرانین گفت «من نیومده‌م.»

ماری‌لو گفت «به من هیچ ربطی نداره هیچی هم نمی‌خوام ازش بشنوم.» و با اینکه کرانین از او خواست بماند، رفت.

بعدش، کرانین فکر کرد ماری‌لواز تجربه‌اش در زندگی چیزی یاد گرفته که من از زندگی خودم یاد نگرفته‌ام. و دلش برای ماری لو سوخت، از کاری که با ماری‌لو کرده بود ناراحت بود. فکر کرد کار ساده‌ای نیست که آدمْ اخلاقی باشد. قبل از اینکه بخوابد، به این نتیجه رسید که پاییز به کالج برنگردد و تدریس را کنار بگذارد.

*

روز جشن فارغ‌التحصیلی، کرانین ماری‌لو را ، با همان پیرهن زردش، در خیابان دید. ایستادند که با هم حرف بزنند. ماری‌لو چاق شده بود، ولی حالش خوش به نظر نمی رسید، و همان طور که راه می‌رفتند، شکم ماری‌لو قاروقور کرد. ماری‌لو خجالت‌زده دستش را گذاشت روی شکمش.

گفت «مال درس خوندنه. سر امتحان‌های آخر ترمم بدجوری هول داشتم. دکتر درمانگاه گفت مراقب باشم وگرنه کارم به زخم معده می‌کشه.»

کرانین به او توصیه کرد که «سلامتیت از همه‌چی مهم‌تره.»

با هم خداحافظی کردند. کرانین دیگر هیج وقت او را ندید، ولی یک سال بعدتر، در شیکاگو، نامه‌ای از او به دستش رسید. نوشته بود که هنوز توی کالج است، دارد مدرکش را می‌گیرد، و امیدوار است که روزی درس بدهد.

پایان

برنارد مالامودـ ۱۹۶۳

همه‌ی داستان را یکجا در اینجا بخوانید.

  • Share/Bookmark
 

انتخاب شغل (۱۲)…برنارد مالامود…هرروز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

یک روز صبح، از زور حسودی ـ این بی‌فایده‌ترین احساس از میان همه‌ی احساسات ـ چندین و چند ساعت‌ در ایوان بزرگ مدرسه‌ی معماری رو به‌روی ساختمان هنر، آن طرف خیابان، منتظر آنها شد. حسادت، حالا، از همیشه هم بی‌فایده‌تر بود؛ چون با اینکه آن همه آسمان‌ریسمان بافته بود و سعی کرده بود به گذشته‌ نگاهِ مثبت، یا زیادی مثبت، داشته باشد، باز هم این دختر برایش مهم نبود، اصلا مهم نبود.

اولش نمی‌دانست چرا منتظر است، فقط می‌دید مجبور است، شاید برای اینکه خودش را راضی کند که آنها با هم رابطه دارند، یا ندارند.

آن روز هیچ کدام آنها را ندید، اما بعدازظهر روز بعد، نقاش را از دور تا آپارتمان ماری‌لو دنبال کرد. نقاش کمی قبل از ساعت ۵ داخل ساختمان شد، و ساعت ده و نیم، در حالی که کرانین، چند خانه آن‌ورتر، آن طرف خیابان، زیر درختی ناراحت و منتظر ایستاده بود، بیرون آمد. کرانین تمام شب چشم روی هم نگذاشت.

نگران بود که ماجرا برایش خیلی سنگین تمام شود، و به راه‌هایی فکر می‌کرد که آرام‌اش کند. آیا بایست به دختر زنگ می‌زد و از او می‌خواست به کلاسش برگردد تا دوباره رابطه‌شان خوب بشود؟ یا اگر این کار به معنی درگیرشدن با دفتر آموزش بود، آیا نمی‌توانست فقط زنگ بزند و برای رفتاری که کرده بود عذر بخواهد، بعد پیشنهاد کند به دوستی‌شان ادامه بدهند؟ یا آیا می‌توانست جورج را با گفتن از گذشته‌ی ماری‌لو فراری بدهد؟

نقاش آدمی اهل خانواده بود، آن‌هم از آن محتاط‌هاش، و کرانین حتم داشت که نقاش اگر فکر کند کسی شک کرده که او با ماری‌لو رابطه دارد، بی‌بروبرگرد با ماری‌لو به هم می‌زند ـ می‌خواست سایه‌اش بالای سر دخترهاش باشد. اما پشت سر ماری‌لو برای نقاش حرف زدن آن‌قدر کار کثیفی بود که کرانین نمی‌توانست خودش را به آن راضی کند. با این حال، اوضاع آن قدر خراب بود که آخرش تصمیم گرفت با جورج حرف بزند. کرانین می‌دید اگر خاطرش جمع شود که نقاش با ماری‌لو رابطه ندارد، حسادتش از بین می‌رود و این دختر از ذهن خودش پاک می‌شود.

ادامه دارد

***

…He was so desperately jealous that  را چند جور می‌شد ترجمه کرد: از «حسادت چنان بر او غلبه کرد که» بگیرید تا «حسودی چنان امانش را بریده بود» و «حسودی چنان از پا انداخته بودش»، تا «حسودی‌اش آن قدر زده بود بالا»!

ادامه داد

  • Share/Bookmark
 

انتخاب شغل (۱۱)…برنارد مالامود…هرروز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

۳

یک هفته بعد، کرانین یک روز ماری‌لو را دید که داشت با جورج گتز قدم می‌زد. قلبش از درد حسادت به تپش افتاد. فکر کرده بود از شر هوسش به دختر خلاص شده، اما دیدن او کنار نقاش و با انرژی حرف زدنش و اشتیاق جورج، و خوش‌سرولباسی‌اش ـ پیرهن سفید تابستانی تنش بود ـ و ماشاءالله، سرحالی و قبراقی‌اش بدون کرانین، در دل کرانین حسرت و حسادت برانگیخت. فکر کرد نکند عاشقش باشد.

آنها را تماشا کرد که از پله‌های ساختمان هنر بالا رفتند و، با اینکه هیچ دلیل موجهی برای این فکرها نداشت، آنها را در آغوش هم مجسم کرد، برهـنه، روی کاناپه‌ی استودیو جورج. تاثیر این خیال بر او هول‌انگیز بود.

کرانین فکر کرد خدایا، با همون فلاکتی که سر مارج داشتم، درگیر این یکی شدم. نمی‌تونم دوباره روز از نو روزی از نو.

به هر دری زد تا ماری‌لو را، شک مدام به وجود رابطه‌ای بین او و نقاش را، از سرش بیرون کند، ولی یاد بدن او لب دریاچه، و تجسم تجربه‌ای که با مردها داشته بود، مثلا کاری که شاید  داشت با جورج می‌کرد، و چه بسا با خود او هم می‌کرد اگر با هم دوست شده بودند، اوضاع را خراب‌تر می‌کرد. فکر کردن به تجربه‌های ماری‌لو مثل این بود که بخواهد درد یک زخمش را با چاقوزدن به جای دیگرش از بین ببرد. تنها کاری که آرام‌اش می‌کرد این بود که مست شود، ولی وقتی مستی‌اش می‌پرید، اندوهگین‌تر می‌شد.

ادامه دارد

  • Share/Bookmark
 

انتخاب شغل(۱۰)…برنارد مالامود…هر روز با ترجمه داستان

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

کرانین گفت «نه، راحت باش.»

ماری‌لو پرسید «خودتون نمی‌آین چرا؟ می‌تونین شورتتون رو درنیارین، بعدا تو آفتاب خشکش کنین.»

کرانین گفت «نه، فکر نکنم. زیاد اهل شنا نیستم.»

ماری‌لو گفت «من هم نیستم. ولی آب رو دوست دارم.»

Read the rest of this entry »

  • Share/Bookmark
 

انتخاب شغل (۹)….برناردمالامود….هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید

همان طور که ماری‌لو کنارش نشسته بود و رفته بود توی بحر دریاچه، کرانین دید ماری‌لو هم درست مثل باقی زن‌هایی است که می‌شناسد، نه بهتر نه بدتر. کرانین دید که ماری‌لو اشتباه‌های خودش را دارد، او هم اشتباه‌های خودش را. با این حال، و با اینکه سعی می‌کرد حرف‌هایی را که ماری‌لو به او زده بود، فراموش کند، فا.حشه بودن ماری‌لو همچنان روی اعصابش بود. ماری‌لو مردهای زیادی را دیده بود؛ کرانین جرات نداشت حدس بزند چه قطار دورودرازی بوده. هیچ‌کس را مثل ماری‌لو ندیده بود، و بودن ماری‌لو در کنارش حس غریبی داشت.

ولی فکر کرد زمان حال چه چیز عجیبی است. در زمان حال، فرد همان چیزی است که هست و دارد می‌شود، نه چیزی که قبلا بوده. ماری‌لو همین دختری بود که پاهای گوشتالو اما خوش‌تراش داشت و پیرهن زرد پوشیده بود؛ همین دختری که جوری کنار او نشسته بود انگار که اساسا جاش آنجاست.

کرانین فکر کرد عجب درس جالبی! اگر به گذشته راه بدهی، خودش را قاتی همه‌چی می‌کند. مردم از گذشته می‌ترسند چون فکر می‌کنند آینده را نشان می‌دهد؛ درحالی که اگر آدم بفهمد که زندگی چقدر عوض می‌شود و اگر تمرکز کند روی وضعیتِ  بعد از عوض شدنش، و با همان زندگی کند، گذشته هیچ دخلی به آینده ندارد. دوباره به فکر دوست‌شدن با ماری‌لو افتاد.

ماری‌لو بلند شد و برگ‌های سوزنی کاج‌ها را از پیرهنش تکاند. گفت «هوا داغه. از نظر شما اشکالی نداره من لباسامو درآرم یه تنی به آب بزنم؟»

ادامه دارد

  • Share/Bookmark
 

انتخاب شغل (۸)…برناردمالامود…هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را اینجا بخوانید

خودش هم درست نمی‌دانست چرا این کار را می‌کند، با وجود اینکه می‌دید چندان راه‌دستش نیست. ماری گفت «ا، سلام.» با شنیدن صدای کرانین مکثی کرده بود، ولی وقتی حرف زد، صداش به‌قدر کافی گرم بود. کرانین گفت هوس کرده برود با ماشین گشتی بزند، ماری‌لو هم گفت بدش نمی‌‌آید.

کرانین با ماشین رفت دنبالش. ماری‌لو اولش که از ساختمان آمد بیرون، کمی سرد و نجوش بود. کرانین از اینکه او را این همه جذاب می‌دید غافلگیر شده بود. دید ماری‌لو روزهای گرم خوشگل‌تر می شود.

کرانین همان طور که در را برای او باز می‌کرد پرسید «اوضاع چطوره؟»

«خوبه. اوضاع شما چطوره؟»

کرانین گفت «خوب.»

«کلاس‌هات چطوره؟»

«خوبه. بیشتر از قبل از تدریس لذت می‌برم.»

آن‌قدرها هم لذت نمی‌برد، ولی سختش بود توضیح بدهد چرا.

ماری‌لو به نظر راحت می‌‌‌آمد. با ماشین به سمت کوهستان رفتند. در طول جاده‌های حاشیه‌ی شهر که کرانین با جورج کشف کرده بود پیش رفتند تا به دریاچه‌ی آبی کشیده‌ای رسیدند که شکل یک پرنده‌‌ی در حال پرواز بود.

کرانین نگه داشت. از وسط چندتا کاج پراکنده رد شدند و به سمت آب رفتند. به پیشنهاد او، پیاده دریاچه را دور زدند. بیشتر از یک ساعت طول کشید و ماری‌لو گفت چند سال‌ بوده که این همه راه نرفته.

کرانین گفت «لذت‌های زندگی ارزونن.»

ماری‌لو گفت «نه، نیستن.»

کرانین دنبال بحث را نگرفت. حرفی از بار گذشته‌ای که با هم بودند، نمی‌زدند؛ درواقع چیزی هم برای گفتن نبود. زیبایی ِ روزْ کرانین را سر حال آورده بود ـ یادش آمد دیشب خواب مارج را دیده و با حالی ناجور بیدار شده. ولی حالا پیش خودش اعتراف کرد که همراهی ماری‌لو قدم‌زدن دور دریاچه را لذتبخش کرده.

ادامه دارد
  • Share/Bookmark
 

انتخاب شغل (۷)…برناردمالامود…هر روز با داستان ترجمه

تا اینجای داستان را اینجا بخوانید

۲

مدتی طول کشید تا کرانین از این احساس خلاص شود که ماری‌لو پاک ناامیدش کرده ـ مدتی که به طرزی باورنکردنی طولانی بود. کرانین در خیالش از ماری‌لو زنی ساخته بود که او دلش می‌خواست باهاش وقت بگذراند، و اعتراف غافلگیرکننده‌ی ماری‌لو، و خراب‌شدن تصویر آرمانی کرانین از او، چنان تاثیری داشت که کرانین مدت زیادی آزار دید. «این دیگه چه حکایتیه، یه مارج دیگه تو زندگیم؟» دیگر نه همچو چیزی از زندگی می‌خواست، نه از این دختر.

ماری‌لو را مثل همیشه، سه بار در هفته، سر کلاس می‌دید. به نظر می‌آمد ماری‌لو با همان علاقه‌ی همیشگی گوش می‌کند، اما دیگر سراغ  او نمی‌آمد و پای میزش هم منتظر نمی‌ماند که با او تا دفترش برود. کرانین می‌دانست معنی‌ این رفتار ماری‌لو این است که حالا که او این چیزها را می‌داند، کسی که که باید قدم بعدی را بردارد، خودش است؛ ولی برنداشت. به ماری‌لو چه می‌توانست بگوید ــ بگوید که دلش می‌خواست نمی‌دانست؟ یا بگوید حالا که می‌داند، گاهی وقت‌ها که سر کلاس، نگاهی به او می‌اندازد، مجسم می‌کند که دارد از آخرین مردی که با او خوابیده پول می‌گیرد؟

ماری‌لو بیشتر وقت‌ها توی افکار کرانین بود. کرانین از خودش می‌پرسید آن شب که بیرون رفته بودند، اگر ماری‌لو آن اعتراف را نمی‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد. آیا کرانین از شیوه‌ی عمل ماری‌لو در رختخواب می‌توانست حدس بزند که حرفه‌ای است؟

همچنان به تصاحب او فکر می‌کرد، و گاهی این فکرها  آن قدر فرساینده بود که کرانین سعی می‌کرد توی کلاس اصلا نگاهش هم نکند. سرکردن با این هوس مدام برایش سخت بود، ولی یک ماهی که گذشت، این هوس کم‌کم از سرش افتاد. ماری‌لو دیگر برایش آن‌قدرها جالب توجه نبود. و کرانین اغلب می‌دید که قیافه‌ی ماری‌لو چقدر خشک‌ است*. کرانین دلش برای او می‌سوخت و گاه به گاه لبخند می‌زد؛ بعضی‌وقت‌ها انگار ماری لو هم با لبخندی تلخ جواب می‌داد.

کرانین با یک نقاش‌ دوست شد ـ جورج گتز، استادیار دپارتمان هنر، مردی پرانرژی که دچار تاسی زودرس بود، و کرانین، معمولا بعدازظهرهای شنبه‌ یا یکشنبه‌، در گردش‌های او برای طراحی، همراهش می‌رفت. جورج طراحی می‌کرد یا آبرنگ می‌کشید و کرانین تماشا می‌کرد یا به درختی تکیه می‌داد و سیگار می‌کشید. گاهی وقت‌ها وسط نهرها و لابه‌لای درخت‌ها برای خودش پرسه می‌زد.

این نقاش، در سن پایین زن گرفته بود و حالا سه تا دختر داشت، و آخرهفته‌هایی که گرفتار زن و بچه بود، کرانین خودش با ماشین گشت می‌زد یا سعی می‌کرد تنهایی پیاده‌روی کند؛ اما معمولا زیاد از پیاده‌روی توی شهر خوشش نمی‌آمد؛ این جوروقت‌ها حتا نمی‌دانست سر چهارراه بعدی به کدام طرف بپیچد.

یکشنبه‌‌ی خوبی در ماه آوریل، وقتی جورج درگیر خانواده‌اش بود، کرانین رفت بیرون که کمی پیاده‌روی کند، ولی خیلی زود خسته شد، برای همین به آپارتمانش برگشت و روی تخت نشست. دلش می‌خواست کسی همراهش باشد. توی ذهنش گشت که ببیند کی را پیدا می‌کند؛ کمی دست‌دست‌ کرد، شماره‌ی ماری‌لو میلر را پیدا کرد و گرفت.

ادامه دارد

.how hard her expression was *

  • Share/Bookmark