Posted in اخبار کتاب ها, هر روز با داستان ترجمه on ۰۹/۰۶/۱۳۹۰ ۰۷:۵۴ ب.ظ by مدیر
داستان “خریدن لنین” نوشته میروسلاو پنکوف با ترجمه امیرمهدی حقیقت یا همان من در همشهری داستان شماره هشتم (آذر ۹۰) منتشر شده. داستان درباره خریدن لنین است طبیعتا. no kidding.
Posted in هر روز با داستان ترجمه on ۰۴/۰۸/۱۳۸۹ ۰۳:۰۷ ق.ظ by مدیر
کلود فیلیپس یک سرخپوست نیمهبلکفیتی بود و پدرش، شرمن، سرخپوست خالص، و در سال ۱۹۶۱ خانوادههای ما از بانک گریت فالز خانه اجاره کردند ـ خانهی مزرعهدارهای گندم در دشتهای شرق سانبرست مونتانا از بین رفته بود. آدمها همان موقع هم ورشکسته میشدند، و از آنجا میرفتند. من و کلود فیلیپس هفده سالمان بود، و یک سال بعد از روزی که میخواهم ماجرایش را برایتان بگویم، که یکی از روزهای ماه مه بود، خود من هم دیگر مدتها میشد که رفته بودم، کلود هم همین طور.
***
باقی داستان را از فردا در این صفحه بخوانید. به این ترتیب، پستهای معمول وبلاگی را درباره کتاب و ترجمه و غیره در اینجا خواهید خواند و این داستان خرجش سوا میشود چون داستانی بلند است و خواندنش مثل دو استقامت، علاقه و حوصلهای میخواهد بیش از داستانهای پیش.
برخی هم که ترجیح میدهند یکجا بخوانند میتوانند صبر کنند تا داستان کامل شود.
برخلاف داستانهای پیش، قسمتهای تازهتر زیر قسمتهای قبلی میآید و دیگر پستهای جدید در کار نیست. یک داستان است که نطفهاش امشب با همین یک پاراگراف بسته شد و به تدریج بزرگ و بلندتر میشود.
Posted in هر روز با داستان ترجمه on ۰۳/۲۶/۱۳۸۹ ۱۰:۴۴ ق.ظ by مدیر

تا اینجای داستان را یکجا در
اینجا بخوانید
«بذارید یه جور بهتر بگم. ما رد خانمتون رو گرفتیم و معلوم شد که ایشون توی اون قبر نیستند، کامپیوتر هم برای همین نمیتونه اونجا پیداشون کنه. رک و راست بگم، ما ایشون رو تو یه قبر با یه آقای دیگه پیدا کردیم.»
«یعنی چه، چه جور آقایی؟ اسمش چیه دیگه؟ شوهر قانونی این خانم منم.»
«ایشون، با عرض معذرت، همون آقاییه که بعد از اینکه خانمتون شما رو ترک کرد، با خانم شما زندگی کرد. اونا چندبار با هم زندگی کردند و جدا شدند. پس زیاد خودتون رو سرزنش نکنید. بعد از فوت خانم، این آقا از دادگاه حکم آورد، اونا هم خانم رو برداشتند و بردند توی یک قبر دیگه دفن کردند، همون قبری که ما خود اون آقا رو هم بعد از مرگش توش دفن کردیم. از قرار معلوم، قاضی به نفع اون آقا حکم داده چون که آقا تونسته متقاعدش کنه که سالها به خانم عشق میورزیده.»
هکت دستپاچه شده بود. «معلوم هست چی دارید میگید؟ اگه قبر ملک قانونیش نبوده، چطوری تونسته جاش رو عوض کنه؟ قبر این زن متعلق به بندهس. بنده بابتش پول نقد دادم.»
گودمن توضیح داد «قبر هنوز همون جا هست. ولی اسمها با هم قاتیشدهن. اسم آقا کاپلان بوده، کارگرها هم خانم رو به اسم کاپلان دفن کردهن. قبر شما هنوز توی قبرستان موجوده، هرچند که الان تحت اسم کاپلان ثبت شده نه هکت. من باید بابت مشکلات ِ پیشآمده از شما عذرخواهی کنم ولی گمان کنم که بالاخره معما رو هم حل کردیم.»
هکت گفت «ممنون.» حس میکرد زنی را از دست داده اما دیگر خودش را بیوه نمیدید.
گودمن خاطرنشان کرد: «در ضمن فراموش نکنید که جنابعالی یک قبر خالی برای استفادههای آتی کسب کردید. هیچکس داخلش نیست و شما صاحب قبر هستید.»
هکت گفت که حرفش صحیح است.
ماجرا تکانش نداده بود. با این حال، هربار که میخواست آن را برای کسی که میشناخت یا به تازگی باهاش آشنا شده بود، تعریف کند، فکرش را که میکرد میدید چندان هم دلش نمیخواهد.
برنارد مالامود
۱۹۸۴
Posted in هر روز با داستان ترجمه on ۰۳/۲۳/۱۳۸۹ ۱۲:۳۵ ب.ظ by مدیر
تا اینجای داستان را یکجا در اینجا بخوانید
«اون خانم جوان شما هم تا الان همین اطلاعات رو بهم داده.»
«ایشون خانم جوان من نیستند، ایشون دستیار امور دفتری بندهاند.»
هکت گفت «حق با شماست. منظوری نداشتم.»
گودمن گفت «بههمچنین. ولی ما به جستجو ادامه میدیم. ممکنه لطف کنید و به من بگید، البته اگه از نظر شما ایرادی نداره، که در زمان فوت همسرتون وضعیت رابطهی شما با ایشون چی بود؟» از بالای عینک هلالیاش نگاه کرد که برای خواندن نوشتههای روی صفحهی کامپیوتر زده بود.
«رابطهای نداشتیم. جدا شده بودیم. این چه ربطی به جای دفنش داره؟»
«دلیل اینکه میپرسم اینه که شاید حافظهتون تازه بشه. که مثلا ببینید اصلا آیا این همون قبرستونه؟ جایی که دارید توش میگردید مانتجربومه؟ بعضیها ما رو با مانتهربورن اشتباه میگیرنها.»
«بنده به شما اطمینان میدم که مانتجربوم بوده.»
هکت، بعد از لحظهای تردید، این اطلاعات را داد: «زن من زن چندان باثباتی نبود. دوبار ترکم کرد و چند ماه غیبش زد. با اینکه هردوبار برش گردوندم، وقت مرگش با هم نبودیم. یک بار تهدید کرد که خودکشی میکنه، ولی هیچ وقت نکرد. آخرش از یه مرض عادی مرد، نه از سرطان. چندسال بعد بود و دیگه با هم زندگی نمیکردیم، ولی مراسم تشییع و تدفینش رو من به عهده گرفتم، که تا جایی که میدونم، درست توی همین قبرستون انجام شد. این رو هم شنیدم که یه مدت کوتاهی با یک کسی که یه جایی باهاش آشنا شده بود، زندگی کرده بود، ولی وقتی که مرد، من بودم که دفنش کردم. حالا من شصت و پنج سالمه و چند وقته که دلم خواسته برم سر قبر کسی که وقتی جوان بودم با من زندگی میکرد. سر همون قبری که حالا همه به من میگن نمیتونن پیداش کنن.»
گودمن از سر میزش بلند شد. مردی بود قدکوتاه. «بنده تحقیق جامعی خواهم کرد.»
هکت جواب داد «هرچه زودتر، بهتر. من هنوز کنجکاوم که بدونم سر قبرش چه بلایی اومده.»
گودمن تقریبا قاهقاه به خنده افتاد، ولی زود جلو خودش را گرفت و دستش را آورد جلو که با هکت دست بدهد. «شما رو کاملا در جریان قرار میدهم، نگران نباشید.»
ادامه دارد
Posted in هر روز با داستان ترجمه on ۰۳/۱۲/۱۳۸۹ ۰۲:۴۲ ق.ظ by مدیر
فردا صبحش هکت بالاخره خودش را از رختخواب بیرون کشید و با قطار زیرزمینی راهی جاماییکا شد تا سر قبر زنش برود. سالها بود که به این گورستان نرفته بود، که البته با درنظرگرفتن مسائل گذشته، نکتهی تعجبآوری برای هیچکس نبود.
زندگی با سلیا اصلا قابل پیشبینی نبود. با این حال، در طول عمر آدم، روزگار هم عوض میشود یا اینطوری به نظر میرسد. هکت تازگیها، حالا به هر دلیلی بود، زندگی خودش را واضحتر به خاطر میآورد. شصتوپنجسال را که رد میکنی، برخی چیزها که دو روی کاملا متمایز از هم دارند، انگار که درهم ادغام میشوند، جوری که وقتی به تصویر نگاه میکنی یا فکرش را میکنی، میبینی پیچیده شده است. هکت فکر این چیزها را میکرد.
هکت با اینکه کموبیش در همهی عمرش اهل تجارت و بازار بود، زیاد کاغذ شخصی نگه نمیداشت، و آن روز صبح، با اینکه دستهی کوچکی از برگههای مختلف را ورق زده بود، چیزی که کمکش کند حولوحوش جای فعلی سلیا را پیدا کند نیافته بود؛ و بعد از یکساعتی نگاهانداختن به سنگ قبرها، دید که باید قیدش را بزند و یک ساعت بعد را هم با منشی جوان دفتر گورستان گذراند، که اسم او و اسم سلیا را توی کامپیوتر زد و آخرش هم یک مشت تاریخ تدفین و شماره قطعه و ردیف قاتیپاتی تحویلش داد که هکت را کفری کرد.
Posted in هر روز با داستان ترجمه on ۰۳/۰۷/۱۳۸۹ ۰۲:۳۵ ق.ظ by مدیر
…
هِکت یک شب از صدای باران بر پنجره اش بیدار شد و به فکر زن جوانش افتاد توی قبر خیسش. چیز تازهای بود، چون سالها میشد که به او فکر نکرده بود و حالا حس خوبی پیدا نکرد. زنش را در قبرِ روباز دید، باریکههای آب از هر طرف سرازیر شده بود، و سلیا، که هکت با اختلاف سنی با او ازدواج کرده بود، تنها روی خاکی که خیس و خیستر میشد افتاده بود. قبرش گلهای زیادی نداشت، با اینکه هکت قول داده بود تا ابد هوای قبر را داشته باشد.
هکت پا گذاشت توی این افکار و خیالات، شاید، برای اینکه روی زنش را با روپوشی پلاستیکی بپوشاند، و با اینکه توی قبرستان، زیر درختهای خیس را گشت، ولی قبر او را پیدا نکرد. در خوابوخیالش، سنگ قبرها اسم نداشتند، ردیف نداشتند، شماره نداشتند، و با اینکه ساعتها گشت، چیزی نمیدید جز خود خیسش* را. قبری در کار نبود. چطور میشود روی زنی را پوشاند که جایی که قرار است باشد نیست؟این زن سلیا بود.
ادامه دارد
پ.ن: این داستان سیاه نیست. حوصله باید کرد.
ابتدای این داستان جملهای است: Hecht was a born late bloomer دارم به معادل مناسبش فکر میکنم. late bloomer به کسی میگویند که استعدادش دیر شکوفا شده باشد، یا دیر به بلوغ رسیده باشد.
He had nothing to show for it*
Posted in اخبار کتاب ها, هر روز با داستان ترجمه on ۰۳/۰۵/۱۳۸۹ ۰۴:۵۵ ق.ظ by مدیر
برخی از دوستان خواستهاند همهی هر داستان را یکجا به صورت یک فایل تروتمیز پیدیاف داشته باشند که یا سرفرصت بخوانندش یا پرینت بگیرندش. کار آمادهسازی فایل پیدیاف داستان مدل، اولین داستان از مجموعهی نوظهور«هرروزباترجمهی داستان» تمام شده و فایلش الان آماده است.

مدل
نوشتهی برنارد مالامود
فایل پی دی اف را از اینجا دانلود کنید.
*
البته چنان که دیدهاید، متن داستان در
این صفحه وبلاگ هم هست و اگر کسی پیدیافش را نمیخواهد همین جا میتواند آنلاین بخواندش.
داستانهای بعدی هم خردخرد پیدیاف خواهند شد اما آنلاین هست و میشود خواند.
دستبهدستکردن فایل این داستان و داستانهای دیگر و حتا ایمیلکردن آنها برای دوستانتان، الیوم مصداق زکات داستان است بای نحو کان ـ جز البته به نحو چاپ به شکل کتاب ـ و نیز یادآور مضمون فیلم زیبای
Pay It Forward.
***
درباره داستانهای اینجا اگر نظری داشتید یا حسی که میخواهید با دیگرخوانندهها درمیان بگذارید، معطل نکنید.
*
نویسندهاش درباره «خواب خوب بهشت» نوشته:
یه مجموعه داستان خیلی خوب امریکایی و مدرن. به جای خوندن داستانهای مجموعههای مشکوکی که از سلینجر چاپ میشه باید این رو خوند. از اونهاییه که یه سری فضای ذهنی و فیزیکی رو خیلی خوب ایجاد میکنه و معلق نگهش میداره؛ و به خاطر همین ممکنه مثل داستانهای کارور فقط یه چشمانداز کلی ازش توی ذهن آدم بمونه. تقریباً با همهی داستانهاش حال کردم و نمیتونم بهترینشون رو انتخاب کنم («پروست نبود» الآن اولین اسمیه که به ذهنم میاد). خوبیش اینه که داستانها لحنهای مختلفی دارن و یه جور حالت پختگی توی نوشتن همهشون دیده میشه. [+]
*
اگر کسی این کتاب را خواند و چیزی نوشت یا نظری داشت، بهتر است خبر بدهد تا با سایر خوانندگان اینجا در میانش بگذاریم. برای خودش هم بهتر است تا ببیند بقیه آیا با او همنظرند یا نه. من هم طبیعتا دوست دارم ببینم کتاب را خوانندگانم چگونه دیدهاند.
*
با وقفهای یک روزه، فردا داستان دیگری را شروع میکنم.
البته من خودم حواسم هست که برخی روزها را زیرسبیلی بیترجمه رد میکنم. شما هم به رو نیارید.