در باب فرهنگ‌ها



Abadan: Abudan: The 8th Continent.

منبع: فرهنگ آبادانی

[4] نظر 


Trivial

کارشناسان آموزش و پرورش در قرون وسطا هفت دانش بشری را به رسمیت می‌شناختند: سه درس عمومی شامل دستور زبان، منطق و معانی و بیان به trivium، و چهار درس تخصصی شامل حساب، نجوم، هندسه و موسیقی به quadrivium شهرت داشتند. معنی موضوعات کم اهمیت سبب شد تا صفت مشتق trivial  در سده 16 میلادی با معنی "پیش پا افتاده- جزئی" استعمال شود. خود لغت لاتینی trivium اسمی مرکب بود و متشکل از پیشوند tri- یعنی "سه" و لغت via  به معنی way (راه- طریق) و road (جاده)، و در ابتدا "محل تقاطع سه جاده با هم- سه راه" معنی داشت.

*

دو انتشارات فرهنگ نشر نو و معین دست به دست هم داده‌اند و کتابی به نام ریشه‌شناسی انگلیسی اثر جان آیتو را با ترجمه حمید کاشانیان عرضه کرده‌اند. همت اصلی را البته همین جناب کاشانیان به خرج داده که 1330 صفحه فرهنگ را با نثری روان و دقیق ترجمه کرده. این کتاب سرگذشت بیش از 8000 لغت انگلیسی را کاویده و جدیدترین ویراستش به 2005 برمی‌گردد. اطلاعاتی که خوانندگان در هر مدخل کسب می‌کنند اینهاست:

منشا اولیه لغات، ارتباط لغات با زبانهای گوناگون خانواده هند و اروپایی، چگونگی ابداع لغات، تحول املایی لغات، تحول معنایی لغات، تاریخ ورود لغات به زبان انگلیسی، جایگاه لغات در متون مختلف ( ادبی، دینی،…)  

*

کتاب سروشکل و صحافی خوبی دارد، همین سال 86 در آمده و 17 هزار تومان قیمت خورده. کاش کمی ارزان‌تر بود. 

[5] نظر 


انتشارات فرهنگ معاصر فرهنگی منتشر کرده به نام فرهنگ فارسی-دری و دری-فارسی، تالیف ورژخاچاطوری پارسادانیان که دربرگیرنده بیش از 3500 واژه و ترکیب است. این کتاب چنان که در مقدمه آمده در نوع خود نظیر ندارد، به این معنا که تاکنون کسی چنین کار جامعی در این حوزه نکرده.

مولف در مقدمه خود آورده: «زبان فارسی در افغانستان یا دری معاصر یکی از مهمترین زبانهای رایج در افغانستان است.. این زبان که در واقع دنباله زبان فارسی میانه و فارسی باستان است راه تکامل نسبتا آهسته و درازی را طی نموده است و در واژگان خود لغات و اصطلاحات کثیری را از دوره های مختلف زبان فارسی حفظ کرده است… امروز این زبانها زبانهای رسمی دولتهای ایران و افغانستان است و هر یک از آنها رفته رفته به هنجار گفتار تهران و کابل نزدیک می‌شوند.»

به نظر من این کتاب را یک بار باید از اول تا آخر خواند، برای اینکه دید جامعی می‌دهد نسبت به معادل‌یابی واژه‌ها، و معادلهای جالبی گاه در برابر یک واژه که خیال می‌کنیم کم معادل یا بی‌معادل است در اختیار می گذارد. بعید می‌دانم بتوان از معادل‌هاش در متن امروزی فارسی استفاده کرد- جز تک و توک- اما مهم همان است که گفتم. کمی دامنه‌ی دید ما را بازتر می‌کند. مثلا: 

سبک دوش کردن به معنای انفصال از خدمت است و آفتاب‌رخ به معنای آفتابگیر. آنژین را گلودردی می‌گویند، ارتش را  اردو. حمام کردن را جان‌شویی می گویند، شفاهی را زبانی و تقریری، و اندوهگین را جگرخون!

جذابیت دیگر این کتاب، دیدن معادل‌هایی است در زبان دری که یا مشتقاتی از واژگان خارجی است یا عین آنها. مثلا به کارگاه می‌گویند ورک‌شاپ، به آپاندیس می‌گویند آپندیکس، شلیک کردن را فایر کردن و طرح‌ریزی را دیزاین‌بندی می گویند.

برخی معادل‌های بامزه هم هست که برای تمدید اعصاب انبساط خاطر مفید است مثلا:

آمپول یا تزریق را پیچکاری می‌گویند، با سواد را خواننده، کله گنده را کله کته و گیلاس را شاه آلو.

ضمنا در فارسی دری به مترجم می‌گویند ترجمان.

 

[5] نظر 


فرهنگ شش جلدی آریانپور با وجود مزایایی که بر فرهنگ پنج جلدی سابق دارد، همچنان دچار نواقصی است که یا از نادیده گرفتن اصول فرهنگ نویسی ناشی شده یا کم‌دقتی. چند سال پیش دکتر خزاعی فر در مجله مترجم، با اشاره به اصول جدید فرهنگ نویسی، نقد مفصلی بر این فرهنگ نوشت که خواندنی و مفید است. صرف نظر از آن نقد جامع، من هم در حین ترجمه به مواردی برخورده‌ام و می‌خورم که تدریجا اینجا می‌آورم. شما هم اگر به مواردی برخورده‌اید می‌توانید خبر دهید تا مجموع شود.

- در مدخل mincemeat  نوشته: گوشت قیمه، گوشت له‌کرده. اما گوشت چرخ‌کرده را که مهم‌تر و رایج‌تر است نیاورده. 

- مدخل index card را ندارد ولی فرهنگ معاصر ِ به این لاغری دارد. (کارت بایگانی)

- در مدخل condo فقط نوشته: مخفف: آپارتمان- کاندو

اما معلوم نیست مخفف چیست. نمی‌گوید که مخفف condominium است.

- مدخل goody-two- shoes را ندارد اما ذیل مدخل goody-goody در پرانتز آورده:  goody-two-shoes هم می‌گویند. و این ممکن است از چشم کسی که دنبال این اصطلاح می‌گردد مخفی بماند.

[4] نظر 


آقای اميرمهدی حقيقت عزيز

امروز که سری به‌وبلاگ/سايت شما زدم، ديدم که چندی پيش مرا به «بازی يلدا» دعوت کرده بودید و من که يک سر و هزار سودا دارم و از همه جا بی‌خبر، حالا که کار از کار گذشته است خبردار شدم! رفتم و سر و گوشی در وبلاگستان آب دادم و تازه ماجرای «بازی يلدا» را دريافتم.

خُب، من با همة بازيگوشی آن بازی را از دست دادم. ولی می‌خواهم جبران مافات کنم و «بازیِ لغت» يا «لغت‌بازی» را پيش ‌می‌کشم که هم کار و حرفة شماست و هم سرگرمی و دلمشغولی من. البته تصورش دشوار است که خيل عظيمی که با شوق و ذوقِ بسيار دل به«بازی يلدا» سپردند، بازی ما را هم "جدی" بگيرند. اما چه باک! 

شروع بازی: من دربه‌در در پی يافتن معادلی مناسب برای اصطلاح Macho Der وMachismo  Der بودم که اتفاقاً چون ريشه در زبان لاتين دارد (لاتين مردانه=masculus) در زبان انگليسی هم macho و machismo نوشته می‌شود و کاربُرد و معنايی مشابه دارد. البته معلوم است که اين اصطلاح پيش از ورود به‌زبان آلمانی و انگليسی، در اسپانيولی (زبان اسپانيايی) که به‌لحاظ خانوادگی با لاتين نزديکی بيشتری دارد، وجود داشته و از طريق آمريکايی‌های اسپانيايی‌تبار، به‌زبان محاوره انگليسی و سپس آلمانی راه يافته است. در واقع macho يعنی «نَرّه‌حيوان». همان «نره‌خر» و «نره‌گاو» و «نره‌شير» مصطلح در زبان فارسی که به «نری» و «رجوليت» خود می‌نازند. حالا macho هم بر اين اساس به‌مردهايی گفته می‌شود که به «مردانگی» و «رجوليت» خودشان می‌بالند و «عاشق مردی» خودشانند.

به‌هر حال، به چند فرهنگ مراجعه کردم تا پيش از همه معادلی برای Macho Der  (macho) بيابم. محمدرضا باطنی در هر دو فرهنگ‌اش (معاصر و پويا) 1- جاهل‌مآب 2- جاهل‌مآبانه گذاشته است.  هرچند خصوصياتی که macho دارد مصداق «نادانی و جاهلی» است، اما به‌گمانم نمی‌توان macho را حتماً «جاهل‌مآب» خواند. عباس آريانپور و سليمان حييم هيچ کدام اين دو اصطلاح را وارد فرهنگ‌های بزرگ و کوچک خود نکرده‌اند؛ چون استفاده از اين اصطلاح در زبان محاوره تازگی دارد. محمدرضا جعفری اين چند معادل را آورده است: «لاف‌زن، مرد، مردانه، به‌اصطلاحْ مردانه». در ميان اين معادل‌ها و با توجه معنای محاوره‌ای macho شايد بتوان با اندکی دستکاری با معادل «لافِ مردی‌زن» کنار آمد. داريوش آشوری هم «نُرّه‌مرد» و «نره‌مردی» را برابر اين دو اصطلاح گذاشته که پيداست ريشه و پيشينة اين اصطلاح را پيش رو داشته است. با اين همه معادل‌های آشوری حال و هوای اين اصطلاح را منتقل نمی‌کنند، ولی خيلی به‌مفهوم و معنای کلمه نزديک شده است. اميراشرف آريانپور هم در فرهنگ آلمانی فارسی «گردن کلف و خشن» را معادل Macho Der قرار داده که خُب جای بحث زيادی ندارد! فرامرز بهزاد هم در فرهنگ آلمانی‌اش ««آدمِ بزن‌بهادر» آورده است. اگر در نظر بگيريم که در فرهنگ Duden در تعريف Macho آمده است: «کسی است که به‌گونه‌ای مبالغه‌آميز مردی خود را به‌رخ می‌کشد»، پس «آدمِ بزن‌بهادر» می‌تواند، اما حتماً نبايد Macho هم باشد. «آدمِ بزن‌بهادر» بيشتر اهل دعوا و کتک‌کاری است. افزون بر اين در فرهنگ لانگن‌شايت هم در توضيح آمده است که «Macho به مردی اطلاق می‌شود که معتقد است مردها بايد قوی و خشن باشند، احساسات خودشان را نبايد بروز دهند و بر زن‌ها برتری داشته باشند».

اما آنچه بيش از همه موجب حيرت من شد، برابرنهاده‌ای است که در فرهنگ هزاره، کار مشترک علی‌محمد حق‌شناس، حسين سامعی و نرگس انتخابی، آمده است: «(محاوره، به‌طعنه) [مرد] ماچو، دُلدُل‌سوار». خُب «ماچو» که همان تلفظ فارسی macho است و اگر قرار باشد به‌همين صورت وارد زبان فارسی شود، بحثی نيست؛ اين شما و اين فرهنگستان زبان فارسی! اما «دُلدُل‌سوار» اينجا چه می‌کند؟ نمی‌دانم، شايد يکی از همان اصطلاحات «فرهنگ مخفی» و زبان محاوره‌ای جوانان اين روزگار است که منِ دور از وطن از آنها بي‌خبرم؟! من تازه داشتم به‌اصطلاحاتی نظير «خفن» و «جواد» و «گير دادن» و غيره عادت می‌کردم و برايشان در زبان آلمانی به‌دنبال معادل می‌گشتم که حالا ظاهراً «دُلدُل‌سوار» هم سر و کلّه‌اش پيدا شده و مقابل macho نشسته است!


برای اطمينان خاطر به‌چند فرهنگ و دانشنامه و چندين ديوان سر زدم تا مطمئن شوم که «دُلدُل» نام اسب يا قاطر سفيد پيامبر و به‌روايتی اسب علی‌ابن ‌ابی‌طالب بوده و «دُلدُل‌سوار» هم بيشتر لقبی است که شاعران دوران گذشته به اميرِ مؤمنان می‌داده‌اند. مثلاً در اين ابيات در شعری از اشرف الدين گيلانی(نسيم شمال):

اندرين عيد غدير ای ساقی سيمين عذار

زينهار از کف مده جام شراب خوشگوار

مست کن ما را ز عشق حيدر دُلدُل‌سوار

در فلک خيل ملک گويند هر دم آشکار

لا فتی الا علی لا سيف الا ذوالفقار

يا در آغاز بوستان سعدی (نسخة محمدعلی فروغی) در ستايش پيامبر و پيروان وی آمده است:

درود ملك بر روان تو باد

بر اصحاب و بر پيروان تو باد

نخستين ابوبكر پير مريد

عمر پنجه بر پيچ ديو مَريد

خردمند عثمان شبزندهدار

چهارم علی شاه دُلدل‌سوار

از اين‌رو نمی‌دانم که نشاندن «دُلدُل‌سوار» در برابر اصطلاح macho آيا سهو و خطايی است که به‌فرهنگ هزاره راه يافته يا مؤلفان اين فرهنگ دليلی و سندی و منطقی برای گزينش خود دارند!؟

خُب حالا خيلی مايل بدانم دوستان اهل نظر که بازی با لغات، حرفه يا حداقل در زمرة سرگرمی‌هايشان است دربارة اين اصطلاح چه می‌گويند؟ پيشنهاد و معادلی بهتر و نزديک‌تر به‌مفهوم macho سراغ دارند؟

پايدار باشيد و سربلند.

خسرو ناقد

 

[22] نظر 


علی محمد حق شناس با اشاره به تفاوت روش در فرهنگ‌نويسي دوزبانه و يك‌زبانه گفته: وظيفه‌ي فرهنگ يك‌زبانه در درجه‌ي اول، ارايه تعريف روشني از مفهوم كلمه است. اما درباره‌ي فرهنگ دوزبانه وضع به‌كلي فرق مي‌كند. شما مي‌خواهيد ببينيد براي فلان كلمه و مفهوم چه كلمه‌اي وجود دارد؛ پس در فرهنگ دوزبانه فقط برابريابي مهم است. بسياري از اين فرهنگ‌هاي دوزبانه كه وجود دارند، كار فرهنگ يك‌زبانه را انجام مي‌دهند و به‌جاي ارايه دادن برابر، مفهوم را براي شما تعريف مي‌كنند. [+]

با خواندن این سخنان، یاد جستجوی خودم در فرهنگ‌ها برای معادل امروزی واژه bodystocking  افتادم در داستان "جذاب" مجموعه  مترجم دردها - که در چاپ جدید چه بلاها سرش خواهد آمد.

در آریانپور آمده بود: جامه تنگ که به بدن می‌چسبد (معمولا کشباف) و بالاتنه و (گاهی) پاها را تا زانو می‌پوشاند.

این همان نکته است که دکتر حق شناس فرهنگ نویسان دوزبانه را بابتش هشدار می‌دهد. جنابان آریانپور در ارائه معادل شکست خورده‌اند. (هم در آریانپور قدیم و هم در شش جلدی جدید همین معادل آمده. تنها فرقش توضیح "معمولا کشباف" است که پنج جلدی پدر ندارد و در شش جلدی پسر اضافه شده.)

در فرهنگ معاصر ویراست دوم چنین آمده بود: تن‌جوراب (لباس چسبانی که رقاصان می‌پوشند.)

آن زمان (سال 79) " فرهنگ هزاره" هنوز درنیامده بود و معادل دکتر باطنی هم به تنم نمی‌چسبید، خصوصا با آن توضیح عجیب و دِمده، چرا که امروزه پوشش(؟) رایجی است و تنها رقاصان نمی‌پوشندش. این بود که از لباس‌فروشان پرسیدم و سرانجام "جوراب بادی" گذاشتم.

اکنون در سال 85، می‌بینم که هزاره چنین آورده: [لباس] بادی ساقدار، جوراب تن‌پوش

در ویراست سوم فرهنگ باطنی (پویا) هیچ تغییری در معادل این مدخل صورت نگرفته. به نظر من تن‌جوراب معادل غریبی است و من همان سال هم از هر فروشنده‌ای که می‌پرسیدم برایش نامفهوم بود.

باز هم به مقایسه فرهنگ‌ها به ویژه این دو فرهنگ (هزاره و پویا) خواهم پرداخت؛ در حین ویرایش رمانم، گاه به هر دو سر می‌زنم. 

[5] نظر 


نخ مریم: رشته‌ی بسیار سبک تاری را گویند که عنکبوت‌های کوچک در حال تنیدن آن خود را به آن می‌آویزند و برای فرود آمدن از جای بلند مورد استفاده قرار می‌دهند.

کتاب کوچه: مجلدات میم، ذیل مریم (یک پاورقی در دن آرام)

پ.ن: هیچ کس نیست کار انتشار کتاب کوچه را سرعت بخشد؟ این همه نهاد و سازمان و فرهنگستان و … چه می‌کنند پس؟ کمک کنین هلش بدیم، چرخ کتاب کوچه پنچره؟!

[3] نظر 

Next Page »